چارلز، آقای چارلز بوکوفسکیِ عزیز


حقیقت با حقیقت متفاوت است. متن‌، من در زندگی‌ام متن دیده‌ام و خوانده‌ام و ورق زده‌ام و همین. هیچ‌چیزِ دیگری در کار نبوده است: متن‌های عزیز زندگی من بوده‌اند و باید آن‌ها را رمزنگاری می‌کردم. سال‌ها پیش اتفاقی در اینترنت به یک وب‌سایت رسیدم، به «بنیاد شعر امریکا» و از دلِ آن گنج‌ها روبه‌رویم قرار گرفتند البته، با توجه به قوانین احمقانه‌ی جدید، برخی از فایل شعرها را هم‌اکنون فقط شهروندان امریکایی می‌توانند ببینند و برای خارجی‌ها تماشایشان مسدود شده است. همان موقع بود اولین بار شعرهای اَلن گینزبرگ دستم گرفتم، خواندم و زار زار گریستم. یادم نمی‌رود. احساس می‌کردم یک نفر نشسته است با روح من صحبت می‌کند. چارلز بوکوفسکی در این میان برایم یک اعتیاد بود: می‌خواندی و زندگی را تماشا می‌کردی و تماشا می‌کردی و تماشا می‌کردی. بوکوفسکی اولین شاعر انگلیسی‌زبان زندگی من بود، زبانش را می‌فهمیدم و با هم خوشحال بودیم.

بعدها فهمیدم کم نیستند، وقتی «در زمانه‌ی اندوه» نوشته‌ی حنیف قریشی را می‌خواندم (البته این یکی داستان است نه شعر) بعد برمی‌گشتم و دوباره یک پاراگراف یا یک صحنه را می‌خواندم و سر بلند می‌کردم و اطراف خودم همین‌ها بودند، ناامید و پوسیده و بی‌پناه، وقتی دوباره برمی‌گشتم سراغ خطوط و روحم با قریشی می‌گریست، چرا باید این‌ها را فراموش کنم؟ یا کنار بگذارم؟ تمام اندوه‌ها و آوازهای روح را. یا هر نوشته‌ای مشابه آن را، چرا، چون وزارت ارشاد خوشش نمی‌آید؟

نشسته بودم رودررو با حقیقتی تازه: صداها، تصویرها. در وب‌سایت یوتیوب می‌توانی زندگی کنی. به یکی مثل من همیشه سعی کرده‌اند یاد بدهند اینترنت جیز است و گناه دارد. خب، من قبل از اینکه درباره‌ی اینترنت بشنوم، اینترنت را دیده بودم خانواده‌ی من از اولین خانوارهای مشهد بودند خانه‌شان به اینترنت متصل شده بود، وقتی اینترنت دایِل‌آپ ساعتی هزار تومان بود در اواخر دوران هاشمی رفسنجانی. خب، آقایان و خانم‌ها دیده‌اند نمی‌شود،‌ دیوار بالا برده‌اند پشت دیوار نتوانی تماشا کنی، نتوانی ببینی، بفهمی، درک بکنی. نشسته بودم در یک روز آفتابی ترکیه، با اینترنت معمول خانه‌ها هشت مگ در ثانیه میانگین سرعت و درحقیقت حداقل سرعت اینترنت در این کشور همسایه و مسلمان‌نشین است رفته بودم سراغ یوتیوب، گذاشتم گینزبرگ شعر «امریکا» را بخواند (ترجمه‌ام را در مجله‌ی «تجربه» منتشر کرده بودم بهمن ماه سال گذشته) و بعد گذاشتم چارلز بوکوفسکی شعر بخواند و نامه (البته آن‌طوری که من می‌شنیدم، او را «بوکافسکی» می‌خواندند نه «بوکوفسکی») و گذاشته بودم روحم دوباره گریه کند، چون تصویرها تازه شده بود، چون حقیقت متفاوت بود از حقیقت. صدا متفاوت بود از متن.

طعنه و تمسخر گینزبرگ در خط به خط «امریکا» بود، خنده‌ و قاه‌قاه شنونده‌ها حاکم بود. بوکوفسکی نه‌تنها سیاست و جامعه، خواننده و طرفدار خودش را هم مسخره می‌کرد، با آن صدای زبردار و کِش‌دار و آن بی‌تفاوتی حاکم بر حرف به حرف‌اش. نشسته بودم و خوشحال بودم تصویرها تازه می‌شوند و فکر می‌کردم من چقدر بی‌سواد مانده‌ام، فکر می‌کردم چقدر باید بیاموزم و ببینم و بشنوم. فکر می‌کردم، یوتیوب یک کلاس آموزشی بی‌پایان است و نفس‌های عمیق می‌کشیدم و سعی داشتم آنچه بود را هضم کنم.

همان‌موقع فکر می‌کردم این تمسخر و بی‌خیالی بوکوفسکی را چگونه می‌شود در زبانی شکسته از طرف مترجم‌های دیگر به‌عنوان برابری برای این حقیقت نشان داد؟ زبان رسمی، اداری و طعنه‌وار گینزبرگ را چگونه می‌شکنند و فکر می‌کنند چقدر هم کار درستی می‌کنند در حقِ ادبیات و در حقِ خواننده. البته، این فکرها کوتاه‌مدت بود. شعف هیچ‌گاه زیاد باقی نمی‌ماند.

البته، من بوکوفسکی ترجمه کردم، گینزبرگ، و شاعرهای دیگر. شعر همیشه برایم مهم بود. اولین مرتبه از طرف دکتر آرش حجازی تماس گرفته بودند بعد از دیدن ترجمه‌ام از «اتاق» هارولد پینتر به لطف عباس معروفی منتشر شده بود بپرسند در چه زمینه‌ای دوست داری کار بکنی، گفته بودم شعر، شعر و نمایشنامه. حالا هفت سال گذشته است، دکتر حجازی نیست ایران، معروفی نیست ایران، خب، من هم نیستم. اگر کسی بخواهد راهش را پیدا کند، پیدا می‌کند. و چقدر خوشحالم نیستم. یک روز نگذشته از شعر تصویرهای یوتیوب، دیدم دو وزارت‌خانه عقل‌شان را ریخته‌اند روی هم و شده است این مقاله‌. در مقاله هم یک پاراگراف نوشته‌اند درباره‌ی شعرهای بوکوفسکی که چقدر پرده‌در هستند و چقدر بد و اینکه چقدر خوب شد ارشاد جلوی این کتاب نگفتند سه کتاب دیگر را گرفت و توقیف‌اش کرد.

اول ماندم چه شده است. چرا من؟ بعد خوشحال شدم، کسی از یتیم‌هایم یاد کرده است، از شش کتابی که توقیف شدند و هیچ‌گاه رسماً از آن‌ها یاد نشده بود حداقل یکی‌شان رسماً در یک روزنامه‌ی رسمی پرده‌برداری شد. از شش کتاب دیگر من در ارشاد البته حرفی نیامد. از حدود شانزده کتابی حرفی نبود که ناشرها نگه داشته‌اند تا ببینند ابرهای تیره کی از آسمان می‌روند.

حالا، حالا خوشحال هستم همچنان بعد از این یک هفته‌ای که گذشت. قبلاً می‌گفتم هر چند روز یک بار، یک نفر بی‌نام در اینترنت به من نگوید بی‌سواد احساس می‌کنم راهم را اشتباه می‌روم حالا اسم‌ام اینجاست و از ته دل مطمئن هستم راهم را درست انتخاب کردم و درست پیش می‌روم.

لابد یک روز می‌آیم این صفحه را دیلیت کرده‌اند یا یک روز می‌روند نگذارند دیگر من کتاب داخل ایران منتشر کنم یا هر چیز دیگری. خب، که چی؟ بوکوفسکی، گینزبرگ و تمامی دوستان عزیز من و ما، جنگیدند و جنگیدند و توانستند ادبیات، فرهنگ و جامعه را قدم به قدم پیش ببرند و هیچ‌وقت فکر نکردند کسی می‌آید خط و نشان می‌کشد، یا نابود می‌کند، یا می‌کشد روحاً یا جسماً یا هر چیزی.

راه من جداست، از قبل مشخص است و دارم همین راه را پیش می‌روم. هیچ‌وقت هم برایم مهم نبوده بقیه‌شان نشسته‌اند چه فکر می‌کنند، صد مقاله‌ی دیگر منتشر بکنند هم برایم مهم نیست.

فقط یک موضوع می‌ماند: به سلامتی آینده، به افتخار آینده.

ماجرای رفاه، امنیت و آرامش در ترکیه


 

این مردم آرام هستند: اولین تصویرهای فرودگاه بین‌المللی آتا تورک همین بود. ترک‌ها آرام حرکت می‌کردند، آرام حرف می‌زدند، با هم شوخی می‌کردند و آرام می‌خندیدند. در چند روز اول همیشه مردم عادی برمی‌گشتند ما سه چهار ایرانی را نگاه می‌کردند بلند حرف می‌زدیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم یا سر همدیگر داد می‌کشیدیم. فکر می‌کردم این مربوط به استانبول باشد که شهر ثروتمند و گرانی است. خب مثل ایران، فکر می‌کردم بقیه‌ی ترکیه پشت دیوارهای استانبول یک سرزمین غریبه، عقب‌مانده و مذهبی باشد. اولین بار که سوار اتوبوس از استانبول خارج شدم، نظرم عوض شد.

صدها کیلومتر در طول مسیر، فقط رفاه، کار و امنیت را دیدم. تا حالا سه شهر ترکیه را از نزدیک دیدم و در تمامی شهرها این موضوع ثابت بود: رفاه، امنیت و آرامش نسبی و میانگین برای اکثریت مطلق جامعه وجود دارد. قطعاً مشکلاتی وجود دارد، در خیابان‌ها فقیر می‌بینی و گدا، همچنین روسپی‌ها هم آشکارا در شهرهای بزرگ وجود دارند اما با تمامی این‌ها، مردم آرام هستند. اولین تصویر تکان‌دهنده‌ی من از ترکیه این بود که راننده‌های اتوبوس، مینی‌بوس و تاکسی آن‌قدر منتظر می‌مانند تا آدم سوار یا پیاده شود. یعنی واقعاً منتظر می‌مانند و هیچی هم نمی‌گویند. اینجا ندیدم مردم زیرلب فحش بدهند و ندیدم مردم خودخواهانه فقط دل‌مشغول خودشان باشند. اگر کسی کمک لازم داشته باشد،‌ واقعاً کمک می‌کنند. اگر کسی خارجی باشد، اکثریت عمده‌ی مردم سرش را کلاه نمی‌گذارند.

یک روز در چت به دوستی در ایران می‌گفتم اینجا می‌توانی حداقل و حداکثر خرج کنی، برایت همه‌چیز مهیا است. اینجا بلیط اتوبوس در استانبول با کارت شهری 1 لیر و 95 کروش است، در شهرستان‌ها این رقم می‌شود 1 لیر و 75 کروش یا 1 لیر و 50 کروش. در استانبول با 2 لیر می‌شود یک ساندویچ دونر مرغ کوچک خورد یا در بوفه‌های کنار خیابان، با 2 لیر و 50 کروش می‌شود یک همبرگر خورد. خیلی راحت می‌شود با 2 لیر یک فنجان چایی با یک نان گرم خورد که برای صبحانه سیر می‌شوی. البته، می‌توانی ده یا بیست یا صد برابر همین رقم را برای خوردن یک وعده غذا خرج کنی و هیچ‌کسی جلویت را نمی‌گیرد اما موضوع مهم این است که با پول یک اتوبوس سوار شدن می‌شود یک وعده غذای سالم خورد.

وقتی مردمی گرسنه نباشند، این مردم به جان همدیگر هم نمی‌پرند.

در ترکیه درمان بسیار گران است و بدون اجازه‌ی مستقیم پزشک حتی به شما داروی ضد باروری هم نمی‌دهند اما در همین کشور اگر کسی مورد اورژانسی داشته باشد و مورد هر چه باشد، در بخش اورژانس بماند، یک کروش هزینه از او نمی‌گیرند. در همین کشور سیستم‌های تخفیف از اتوبوس گرفته تا بلیط هواپیما وجود دارد. شما بیمار یا مسن یا دانشجو باشید راحت تخفیف می‌گیرید. در همین کشور، فروشگاه‌های زنجیره‌ای کاملاً بسته به قیمت‌هایشان طبقه‌بندی می‌شوند. شما از کارفور یا بیم خرید ارزان‌تر می‌کنید و از میگروس گران‌تر. لوازم الکترونیک گران است اما اگر صبر داشته باشید تخفیف می‌خورند (من یک پرنتر 170 لیری را 130 لیر خریدم به همین شکل)‌ و لباس هم همیشه حتی بهترین برندها تخفیف‌های عمده می‌خورد (تا 75 درصد از قیمت کسر می‌شود) یعنی شما هیچ‌وقت مجبور نیستید جنس بد بپوشید. عطر گران است اما فروشگاه‌های زنجیره‌ای عطرهای ارزان دارند (1 دهم قیمت یک عطر گران‌تر) با کیفیتی ماندگار.

این مثال‌ها را می‌شود زنجیره‌وار ادامه داد.

البته من شرق ترکیه نرفته‌ام، وارد آناتولی نشده‌ام که بشدت مذهبی‌تر و سنتی‌تر است. سمت مرز عراق، سوریه و ایران نیز نرفته‌ام که مناطق نیمه‌ جنگ زده هستند به‌خاطر کردها و سوریه و غیره.

و البته، یک موضوع در ذهن‌تان باشد: ترکیه نه نفت دارد و نه گاز و معدن‌های گسترده نیز ندارد. عمده‌ی کشور گازکشی نیز نیست اما از انرژی خورشیدی استفاده می‌کنند و گاز مایع و زغال‌سنگ. هرچند در این کشور مبارزه با قاچاق را جدی می‌بینید: تقریباً هیچ‌چیزی قاچاق نیست. شما تلفن همراه‌تان دو هفته کار می‌کند و بعد باید 100 لیر پرداخت کنید تا ثبت بشود، یعنی مالیات‌اش را پرداخت کنید. همین را در تمامی موارد می‌بینید: بسته‌های پستی اگر جنس آک‌بند داشته باشند، حتی اگر یک بسته شکلات باشد، باید مالیات برایش پرداخت بشود. برخی جنس‌ها مثل موبایل را عمدتاً پس می‌فرستند و اصلاً تحویل نمی‌دهند.

ترکیه تقریباً هیچی نداشته به جز توریسم و یک مدیریت قوی در تجارت و سیاست. حالا این کشور ثروتمند است، در بالاترین فهرست‌های تولید شغل قرار دارد و امنیت و رفاه را در اکثر بخش‌های سرزمین می‌بینید. در نتیجه مردمی آرام روبه‌روی شما هستند. مردمی که در کنارشان احساس امنیت دارید، هرچند زبان همدیگر را نمی‌فهمید.

ماجرای دزد بودن ترک‌ها

 

از وقتی مصمم شدم برای دوره‌ای از زندگی به ترکیه بیایم، مرتب از زمین و زمان می‌شنیدم ترکیه امنیت ندارد و اینکه ترک‌ها دزد زیاد دارند و باید مراقب باشی. یکی از فامیل وقتی شنید می‌روم ترکیه وحشت کرده بود. یکی از دوستان عکاس،‌ می‌گفت همیشه باید دوربین‌ات را در ترکیه دودستی بچسبی مگرنه دیگر رفته. یک جور نگرانی همگانی می‌دیدم که ترکیه امنیت ندارد و اینکه مراقب باش و مراقب باش. حالا این درست که یک سرزمین دیگر قواعد خودش را دارد و نگرانی‌های خودش را. این هم درست که به قول عده‌ای، من ترکیه‌ی واقعی را ندیده‌ام چون در ترکیه‌ی توریستی، در بخش اروپایی آن زندگی می‌کنم. تمام این‌ها درست و به حق اما این دلیل نمی‌شود تصویرهایی که خودم دیدم را فراموش کنم.

روزی که پرواز بر زمین نشست، تا من و دوستم به بخش تحویل بار برسیم، زمان گذشته بود. فکر می‌کردیم طول می‌کشد چمدان‌ها بیاید اما طول نکشیده بود. وقتی رسیدیم فقط بار ما و دو خانوار دیگر مانده بود. وسایل‌مان را برداشتیم و راه افتادیم. فکر می‌کردیم بررسی می‌کنند کسی بار دیگری را نبرده باشد اما چنین چیزی هم نبود. راه‌مان را گرفتیم و رسیدیم به دوست‌مان جلوی گیت خروجی منتظر رسیدن ما.

دوست‌مان گفت با مترو برویم و بعد تاکسی بگیریم. یک کمی نشستیم تا حرف بزنیم و بارها را سرجمع کنیم. بعد هم رفتیم سمت ایستگاه مترو. آنجا سوار شدیم و دوست‌مان گفت چمدان و کوله را همینجا بگذارید روی زمین و آن طرف بنشینیم. من تعجب کردم. در ایران آدم جرأت چنین کاری ندارد. ولی به‌هرحال، او اینجا را می‌شناخت. بار را گذاشتیم گوشه‌ی واگن و کمی آن‌طرف‌تر نشستیم و از فرودگاه آتاتورک تا آکسارای رفتیم. تا آنجا کلی آدم سوار شد و پیاده شد. من حواسم بود، هیچ‌کسی حتی بار ما را لمس هم نکرد. اغلب حتی نگاه‌شان هم نمی‌کردند.

آکسارای که رسیدیم، تا تاکسی بگیریم، دوست ما گفت اینجا را دیدید؟ گفتیم آره. گفت دیگر هیچ‌وقت تا موقع رفتن به فرودگاه اینجا نیایید. اینجا پر از ایرانی‌ است و دزد زیاد است. بعداً فهمیدیم چرا. بقیه‌ی دنیا، دقیقاً بقیه‌ی دنیا به جز ایران، مردم‌اش کارت اعتباری دارند. خود من هم اولین روز کاری رفتم و هرچه پول داشتیم به یک حساب بانکی منتقل کردم و یک کارت دستم گرفتم. هیچ‌وقت کسی پول نقد ندارد به جز ایرانی‌ها. در نتیجه ارزش دارد جیب‌شان را بزنی. حالا فهمیدم چرا ایرانی‌ها، ترکیه را سرزمین دزدها به من معرفی می‌کردند.

اما این تمام‌اش نبود. الان یک ماه بیشتر است استانبول هستم. در این مدت بارها در بخش‌های اروپایی شهر قدم زدم. در هر ساعتی. کلاً اتفاق عجیبی ندیدم. در این مدت فقط یک مرتبه دیدم بین دو مرد بحث شد. مگرنه ترک‌های شهرنشین اغلب حتی بلند هم صحبت نمی‌کنند. دوستم می‌گفت دقت کردی، هیچ‌کسی در وسایل نقلیه‌ی عمومی جواب تلفن همراه نمی‌دهد؟ تقریباً فقط بچه‌ها هستند که کمی سروصدا دارند اینجا و توریست‌ها. مخصوصاً توریست‌های امریکایی که چقدر بلند صحبت می‌کنند و البته ایرانی‌ها که تقریباً همیشه بحث دارند با همدیگر.

و این گذشت تا روز رفتن به جزیره رسید. خب، ما تاکسی گرفتیم تا اسکله، و آنجا کارت زدیم برای ورود به کشتی. استانبول کارت مثل کارت مترو است در تهران. البته با آن مترو، متروبوس (همان بی‌آر‌تی)، اتوبوس، تراموا و کشتی‌های حمل‌ونقل دولتی می‌شود سوار شد. بلیط کشتی 3 و نیم لیر ترکیه شد. در بیوک‌آدا (بزرگ‌جزیره) گشت زدیم، ناهار خوردیم و دوباره کارت زدیم و برگشتیم به استانبول. دوست‌مان بعداً گفت همین سفر را تورهای ایرانی بین 60 تا 100 دلار امریکا می‌گیرند:‌ پول حمل‌ونقل تا اسکله (از یک هتل در بخش توریستی تا اسکله کمتر از 20 لیر پول تاکسی می‌شود) و بعد هم بلیط. پول گشت و پول ناهار هم با خود مسافر است. حالا این وسط این اگر دزدی نیست، پس چیست؟ ما کلاً جزیره‌گردی‌مان نفری 25 لیر شد. خب، برای چی تورها نفری 110 تا 180 لیر پول این جزیره‌گردی را می‌گیرند؟

این یک مثال کلی است. هرچند اینجا من از ترک‌ها وحشتی ندارم اما هر وقت یک نفر در جایی مثلاً خیابان استقلال با من فارسی صحبت می‌کند، سریع چیزی به انگلیسی می‌گویم و رد می‌شوم. رسماً احساس وحشت می‌کنم. ایرانی می‌بینم فکر می‌کنم یا طرف سیاسی است یا دزد است. چرا؟ نمی‌دانم چرا. ولی حتی در فروشگاه‌ها وقتی یک خانواده می‌بینم فارسی صحبت می‌کنند، با همراه‌هایم قطعاً انگلیسی صحبت می‌کنم.

دوست ندارم این رفتار خودم را. ولی واقعیت این است که از ایرانی‌ها واقعاً می‌ترسم.

کتاب بدون تنگنا


 

در ایستگاه مترو منتظر رسیدن قطار به روبه‌رو و تبلیغ‌ها خیره مانده بودم و یک لحظه برگشتم گفتم علی، ببین، این‌ها تبلیغ فیلم نیست، تبلیغ کتاب است. بعد هم که از قطار پیاده شدیم، در پله‌برقی ردیف تبلیغ کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم. یعنی کتاب‌خوانی وجود دارد اینجا هم! در ترکیه کلاً کمتر از تهران آدم‌ها را کتاب و روزنامه، مجله به‌دست می‌بینی. بیشتر آدم‌ها سرگرم موبایل‌ و دستگاه‌های ام‌پری‌تری پلیرهای خودشان هستند و خیلی، خیلی کمتر از تهران آدم‌ها با این دستگاه‌ها بازی می‌کنند.

در خیابان استقلال به اولین کتابفروشی ترک پا گذاشتم، ویترین کتاب‌هایی به زبان انگلیسی داشت و تمامی کتاب‌فروشی کتاب‌های انگلیسی چیده شده بود، تقریباً انتخاب‌هایشان شبیه شهر کتاب‌های تهران بود البته اینجا مارکیز دو ساد و الن گینزبرگ هم داشتند. فکر کردم من مجموعه‌ی کامل شعرهای گینزبرگ را با کلی زحمت از تورنتو گرفته بودم با کمک پسرعمویم و پست دو کشور و با خودم کشیده بودم تا استانبول و اینجا جلوی چشم‌ام بود. انتخاب‌های خوبی داشتند بین کتاب‌هایشان ولی اصلاً نوشته نشده بود کتاب‌ها چند لیر هستند. یک ساعتی گشتم و بیرون آمدم. تجربه‌ی تهران به من می‌گوید عجله نکن در خرید کتاب تا مجبور نشوی چند تا کارتن کتاب نخوانده بفرستی مشهد.

در یک بازار گنده دومین کتابفروشی ترک را وارد شدم. نود درصد کتاب‌فروشی کتاب‌هایی به زبان ترکی بود، هرچند خیلی از جلدها را می‌شناختم. رمان‌های آشنا و محبوب انگلیسی را به زبان ترکی می‌دیدم. رمان جدید موراکامی در صدر همه پشت ویترین چند کتاب‌فروشی دیده می‌شد. در همین کتاب‌فروشی مجموعه‌ی «عطش مبارزه» را دیدم و یاد شبنم سعادت افتادم. نسخه‌ی انگلیسی «کافکا در ساحل» را دیدم و یاد گیتا گرکانی افتادم طرح جلدهای اصلی، همانی بود که در ایران هم کار شده بودند. گشتم و یک کتاب محشر پیدا کردم، ولی باز هم مکث کردم. هنوز عجله‌ای نیست. فعلاً تا دو ماه برای مطالعه‌ی خودم کتاب آورده‌ام هرچند درنهایت تصمیم گرفتم دیگر مدتی به زبان فارسی کتاب نخواندم و از تهران فقط منتخب شعرهایی را آوردم که فروغ فرخزاد از شعر نو فارسی انجام داده با عنوان «از نیما تا بعد»، یک نسخه‌اش را مشهد داشتم ولی این یکی هدیه‌ی مدیر انتشارات مروارید بود، یادگار آوردم.

بیرون بازار، در یک دکه‌ی روزنامه‌فروشی چشم‌ام به «نشنال جئوگرافی» افتاد و رفتم ببینم چه قیمتی دارد ولی شوکه به‌جایش دیدم مجله کاملاً به زبان ترکی است، فکرش را بکن، یکی از آموزنده‌ترین و بهترین مجله‌های دنیا هم‌زمان به ترکی هم منتشر می‌شود! دقت نکردم، ولی فکر می‌کنم «وُگ» (مهم‌ترین مجله‌ی مُد جهان) هم به ترکی بود. کلاً اینجا هر چیزی بازار داشته باشد را به ترکی منتشر می‌کنند و دولت هم لگد نمی‌زند به بخت فرهنگ و هی شرط و شروط نمی‌گذارد و چیزهایی هم که به بازار می‌آیند، باعث نابودی زمین و زمان نمی‌شوند و کسی هم آخ نمی‌گوید.

در خیابان استقلال دوباره وارد یک کتاب‌فروشی شدم، یک طبقه به ترکی کتاب داشت و سه طبقه به انگلیسی. کتاب‌هایش قیمت داشت،‌ چهل تا شصت لیر ترکیه برای هر کتاب انگلیسی. اینجا قیمت‌ها در اوج‌اش است ولی به‌نظر من گران نبود، چون برابر قیمت آمازون می‌شود با پول حمل‌ونقل تا ترکیه. اگر تهران هم می‌خواستم کتاب روز بخرم، همین پول را باید پرداخت می‌کردم. بعضی کتاب‌ها هم ارزش دارند، مثلاً شصت لیر بدهی مجموعه‌ی کامل آثار تی. اس. الیوت را بگیری، خب می‌ارزد واقعاً یا چهل لیر بدهی شش نمایشنامه از هارولد پینتر بخری یا پنجاه لیر بدهی یک رمان محشر بگیری. این جور کتاب‌ها قشنگ یکی دو ماه آدم را سرگرم می‌کنند. هرچند هنوز هم چیزی نخریدم.

یک مشکل اساسی در زندگی‌های قرن بیست‌ویکمی وجود دارد: امکانات وجود دارند ولی هر روز بیشتر از بیست‌وچهار ساعت نیست و تو همیشه کمبود زمان داری.

استانبول آن‌قدرها که باید شهر کتاب‌خوانی نیست، فقط معدودی از آدم‌ها اکثراً مردهایی کروات زده با کت‌شلوار روزنامه می‌خوانند. تقریباً فقط توریست‌های اروپایی کتاب به‌دست دارند. یک کافه‌کتاب عالی در خیابان استقلال وجود دارد ولی هرمرتبه از جلویش رد می‌شوم، میزهای کافه پر هستند و جلوی قفسه‌ها تقریباً خالی. تنها کافه‌ای که مردم کتاب و مجله دارند، کافه‌های زنجیره‌ای «استار باکس» است که چقدر هم در بخش توریستی شهر زیاد هستند، تقریباً در هر منطقه‌ی اصلی شهر، یکی‌شان را می‌بینی.

ترک‌های جوان بیشتر دوست دارند یک لیوان نوشیدنی به‌دست بنشینند و صحبت کنند و گیتار یا سازهای سنتی بزنند و بلند آواز بخوانند. خانواده‌های مذهبی که کلاً در سکوت هستند و نه صدایی دارند، نه نشانه‌ای از زندگی مدرن. آرام می‌آیند و می‌روند، هرچند همه‌جا هم هستند.

باید بیشتر وقت بگذارم برای سر درآوردن از وضعیت کتاب و مطبوعات اینجا. اینترنت هرچند وضع‌اش خوب است، همه‌چیز را به ترکی دارند و خوشحال‌اند در کل. بالاخره استانبول به‌تنهایی دو و نیم برابر تهران وسعت دارد. باید دید در بخش‌های معمولی و غیرتوریستی شهر چه خبرها است. هرچند در همین دیدارها، یک موضوع برایم جالب بود: از کتاب یک نسخه نمی‌گذارند. کتاب‌های محبوب مثلاً صد تایش را می‌چینند و کتاب‌های معمولی‌تر با تعداد کمتر. در ایران ندیده بودم یک کتاب‌فروشی رمان‌ها و کتاب‌های محبوب‌ را صدتایی چیده باشد مگر در نمایشگاه کتاب تهران، آن هم فقط در بعضی غرفه‌ها فقط. ولی اینجا شوخی ندارند. حداقل اورهان پاموک خوشبخت است در این مورد.

مصائبِ ترک‌سِل


 

تا حالا احساس بیسواد بودن داشته‌اید؟ از لحظه‌ی ورود به ترکیه این احساس در آدم شکل می‌گیرد که تو ترکی بلد نیستی، انگلیسی بلد هستی، ولی انگلیسی اینجا به درد لای جرز دیوار می‌خورد و اینکه آن را بگذاری در لیوان آب‌اش را بخوری، کلاً هیچ زبان دیگری تاثیرگذار نمی‌شود. حالا این را داشته باشید که من دقیقه‌ی نود، یعنی دقیقاً یک روز مانده به پرواز پول دستم آمد و تا وقتیکه دلار خریدم، نمی‌دانستم چقدر ته‌اش می‌ماند و آخرسر این شد که من گوشی تلفن همراه نخریدم. مسأله این نبود که لازم نداشته باشم،‌ چند ماه بود داشتم تحقیق می‌کردم گوشی چی بخرم ولی این‌قدر خرج‌های ناخواسته بود که موکول کرده بودم خریدم گوشی را به دقیقه‌ی نود. دقیقه‌ی نود هم این‌قدر خسته بودم که هیچی نخریدم. به‌جایش رفتم برای خودم یک دستگاه خیلی حرفه‌ای ضبط صدا خریدم تا مثل این نویسنده‌های توی فیلم‌ها دستم بگیرم و راه بروم و داستان بگویم. یعنی خوش باشیم دور همدیگر دیگر من و این دستگاه نه چندان کوچک سامسونگ (لینک این دستگاه). خیلی هم خوشحال سوار هواپیما شدم و وقتی وارد استانبول شدم،‌ یکی از چیزهایی که فهمیدم این بود اینجا تلفن نداشته باشی تقریباً یک عابر پیاده بیشتر نیستی و حتی یک آدرس هم بهت نمی‌گویند. برای همین جدی افتادم دنبال خریدم یک تلفن همراه که جی‌پی‌اس و نقشه و تمام چیزهای مفید را داشته باشد. یکی دو مغازه رفتم و به‌روش مشاهده از ویترین فهمیدم اینجا همه خیلی خوشحال هستند: هر گوشی بین صد تا سیصد هزار تومان ایران، گران‌تر در می‌آید.

خُب، حالا من باید چی‌ کار می‌کردم؟ ما اینجا یک دوستِ دوست داریم که ترکی خوب بلد است و یکی دو رگه‌اش هم ترکی است، گفت که یک سری فروشگاه زنجیره‌ای هست با نام «تِکنو-سا» و در آن همه‌ی چیزهای مربوط به فن‌آوری موجود است و یکی‌شان هم در خیابان استقلال است. خیابان استقلال یک‌جایی است که توریست‌هایی از سرتاسر جهان ول می‌گردند، بستنی می‌خورند و خوشحالی می‌کنند. از کلاب تا کتاب‌فروشی هم دارد با کلی رستوران و کافه و یک پرچم گنده‌ی یونان. همیشه هم یک گوشه کردها دارند کردی می‌رقصند یا کردی می‌خوانند و در کل کرد هستند. کلی هم فروشگاه لباس دارد، ما اتفاقی وارد یکی‌شان شدیم بعد چهار طبقه رفتیم و رفتیم و فقط لباس‌های محشرِ خوشحال بود. من و دوستم هم شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون تِکنو-سا پیدا کنیم. پیاده تا ایستگاه مترو رفتیم و خیط شدیم.

ماجرا این است که مترو استانبول یک چیزِ چهل‌تکه‌ای است. هی باید سوار شوی و پیاده شوی. مترو ما از شیش‌حانه (همان شش‌خانه) تا میدان تکسیم (همان تقسیم، در ترکیه تقریباً همه‌چیز همان فارسی‌اش است. مثلاً من مشهدی آمده‌ام کاسیم‌پاشا یا همان قاسم‌پاشا می‌نشینم که یک جایی است در مایه‌های قاسم‌آباد یا شهرک غربِ مشهد) باید خط عوض می‌کردیم حواس‌مان نبود یک بار رفتیم، یک بار برگشتیم، دوباره رفتیم و توانستیم خودمان را به خط بعدی برسانیم. من همین‌جوری گفتم برویم ته یک خیابان دیگر پیاده شویم و خیلی‌ خوش‌شانس ما درست جلوی جواهرِ استانبول پیاده شدیم که یک بازار خیلی غول‌پیکری است و یک جایی است که بیشتر از ترکی، فارسی صحبت می‌کنند خریدارها و فروشنده‌ها هم فقط سر تکان می‌دهند. آنجا به اسم موبایل رفتیم سر و ته لباس‌فروشی‌ها را درآوردیم و من شیک‌ترین شلوارک جهان هستی را خریدم به شصت لیر (اینجا به لیر می‌گویند تِله، یعنی ترکیش لیر یا همان لیر ترکیه، البته امروز دوستم ما را برد یک جایی در استقلال شلوارک می‌داد دانه‌ای پنج تِله و ما هم لذت دنیا را بردیم) هرچند اول رفتیم داخل تِکنو-سا که همان دم در بود ولی سه طبقه بود هر طبقه‌اش سر و ته نداشت. خسته می‌شدی داخل همین یک دانه مغازه. موبایل محبوب زندگی من (نوکیا اِن-8) را می‌دادند 899 لیر، یعنی من داشتم سکته می‌کردم. بعد رفتیم و رفتیم و یک ساعت‌ و نیم بعد، ته بازار یک نمایندگی سامسونگ پیدا کردیم و سامسونگ دوباره به من لبخند زد و یک گوشی «گالِکسی یانگ» (لینک گوشی) خریدم به 379 لیر. اینجا یک ماجرایی وجود دارد به نام ثبت گوشی برای اینکه قاچاق گوشی نشود و اگر گوشی‌ات ثبت نباشد، سر دو هفته تو گوشی نداری. رقم ثبت پارسال زیر ده لیر بوده ولی از یک ماه پیش شده صد لیر ناقابل. حالا خیلی خوشحال رفتم ترک‌سِل سیم‌کارت بگیرم تازه یادم آمد نه خودم پاسپورت برداشتم نه دوستم. لبخند زدیم آمدیم بیرون و سرِ لج رفتیم چهار ساعت پیاده تمام مغازه‌های خوشگلِ مسیر را گشتیم. هرچند گشتیم، چون خیلی‌هایشان واقعاً فقط و فقط گران بودند و باید تماشا می‌کردی.

این ماند تا امروز که دوستم آمد همراه‌مان رفتیم دوباره استقلال و یک ترک‌سِل نارنجی پیدا کردیم. مغازه‌های آبی ترک‌سِل نمایندگی رسمی نیستند و گران‌تر می‌دهند. داخل مغازه کلاً فقط یک چهل لیر گفت و بعد رفت خودش یک شماره آورد و هیچی نگفت حقِ انتخاب داری یا نه. بعد هم کلی چیزهای ترکی داشت که من نفهمیدم. بامزه بود ولی در کل. می‌توانستی پول سیم‌کارت را با کارت اعتباری‌ات پرداخت بکنی ولی پول کارت اعتباری را باید نقد می‌دادی یا یک کم اضافه‌تر با کارت می‌کشیدی. سرِ اینترنت ولی گیج کردند ما را. اول گفتند هفت لیر واریز کنید، کردیم با کارت. بعد گفتند اشتباه کردیم هفت لیر دیگر واریز کنید. نتیجه این شد که هی کارت کشیدیم. بعد آمدم پایین پله‌ها دیدم گوشی‌ام را ترکی کرده‌اند یک کم آتش گرفتم و یک چیزهای تندی علیه زبان ترکی به زبان انگلیسی گفتم و یک فروشنده که انگلیسی می‌فهمید مقداری جا خورد، هرچند دوستم زود گوشی را گرفت و انگلیسی‌اش کرد تا من زیاد داد و هوار راه نیاندازم. طفلک می‌دانست من عصبانی باشم سقف پایین می‌آورم.

حالا خوشحال من یک گوشی سامسونگ دارم و اصلاً هم بلد نیستم باهاش کار کنم، حتی نمی‌توانم جواب اس‌ام‌اس بدهم چون نمی‌دانم صفحه‌کلیدش چطوری می‌آید و دفترچه راهنمایش هم ترکی است ولی کلاً خیلی مشعوفم.

دعا


توضیح: این متن شعر نیست، نثرنوشته‌ای است از افکارم در آخرین روزهای تهران. موضوعاتی که به‌نظرم مهم جلوه می‌دادند و دومین صبح استانبول آن‌ها را نوشتم.


 

من به من اجازه بده خودم را پیدا کنم

اجازه بده این بندها را تکان بدهم

اجازه بده چشم‌هایم را باز بکنم

اجازه بده گوش‌هایم بشنوند

اجازه بده بدنم تکان بخورد

اجازه بده دوست داشته باشم

اجازه بده حرف بزنم

اجازه بده فکر بکنم

اجازه بده خلق بکنم

اجازه بده نفس بکشم

اجازه بده آزاد باشم

من به من اجازه بده با خودم مهربان باشم

به من اجازه بده خودم را زجر ندهم

اجازه بده دست‌هایم دراز کنم وقتی باید دست را دراز کرد

اجازه بده دستی را بگیرم وقتی دستی دراز شده است

من لطفاً به من اجازه بده تا خودم را پیدا کنم

اجازه بده با خودم برقصم

اجازه بده به خودم امیدوار باشم

اجازه بده تا تمام زندگی را تجربه کنم

اجازه بده تا با واقعیت روبه‌رو بشوم

اجازه بده تا با واقعیت برخورد داشته باشم

من لطفاً اجازه بده تا خودم را توی آینه ببینم

اجازه بده تا با خودم صحبت بکنم

اجازه بده تا زندگی اتفاق بیافتد

من، لطفاً جلوی مرا نگیر

خواهش می‌کنم

خواهش می‌کنم.

روزهای آخر تهران


توضیح: این یادداشت‌ها، ابتدا و بتدریج در صفحه‌ی من در ف‌ی‌س‌بوک منتشر شده بودند، حالا تمامی آن‌ها در وبلاگم در دسترس مخاطبان قرار می‌گیرند. این‌ هفته‌ها که در استانبول باشم، روند انتشار مطالبم برعکس گذشته خواهد بود،‌ ابتدا در پروفایلم و بعد در وبلاگ، و هرچند بتدریج مدل انتشار مطالب هم متفاوت خواهد شد. توضیح‌اش بماند برای بعد



 

هفت: خیابان‌ها پلیس بود، آمبولانس و بنزهای شیشه مشکی با شماره‌های سیاسی اما ما به تماشای اتوبان رفتیم وقتی پارک آب و آتش فقط خانواده‌های سرگردان بود. برفراز بخشی از تهران ایستاده بودیم، فکر می‌کردم به آرزوهایی که فراموش شده بودند. تو دوربین به دست عکس می‌گرفتی سعی داشتی لحظه‌ای ثبت بشود من سعی داشتم ثبت‌ها فراری بشوند. از صف مردم گذشتیم و یک میز پیدا کردیم و کوبیده و برنج سنتی ایرانی خوردیم با فلفلی که چقدر خوب تند بود. به من گفتی می‌فهمی این هفته چقدر برایت مهم است. گفتی سعی کن لذت ببری که بعداً افسوس‌اش را می‌خوری و من سه هفته بود فقط لذت می‌بردم از تهران و انسان‌های ایران. در کافه لنزهایت را امتحان کردی و حرف زدیم و عکس‌ها، نقاشی‌های کافه چقدر بد بود و فضایش چقدر خلوت،‌ چقدر آرامش‌بخش. ساعت دوازده شب، عابرهای پیاده فقط پلیس‌ها بودند. از آخرین گشت رد شدیم و ماشین را فقط یک مرتبه گشته بودند. البته، دوستم واقعیت را می‌گفت، این‌ها فقط به خیابان آمده‌اند تا هیولاهای داخل ماشین‌ها ما را گاز نگیرند. ما را ندرند. شب خانه سکوت بود ولی تنهایی نبود، حتی وقتی به جز من، هیچ‌کس نمانده بود. لپ‌تاپ را روشن کردم و یک فیلم تماشا کردم درباره‌ی تنهایی

 

شش. سراسیمگی. توجه به بندها، بارها، مسوولیت‌هایی که بر دوش خودت تکلیف کرده‌ای. نگاهی به فایل‌های روی لپ‌تاپ و هارد اسکترنال و رها شدن از بندهایی احمقانه. نگاهی به اطراف خانه. دومین وانتِ بارها که رفت. یک ماشین دیگر هم باید برود و بعد آخرین وسایل برده خواهند شد و می‌توانی کوله‌پشتی‌ات را برداری. تماس‌ها. حضور پیش‌بینی نشده‌ی دوست و لبخندها. تماس اینترنتی و برای دومین بار قول گرفتن از تو، و می‌گویی قول می‌دهم توی این هفته دیوانه نشوم. چرا؟ همه‌اش به‌خاطر استرس‌ها، تلاش‌ها، تقلاها و خواسته‌هایی بیهوده. هفته‌ی دیگر همه‌چیز را به باد سپرده‌ای. همه‌چیز را همراه با تهران دفن کرده‌ای و مسیری متفاوت شروع شده است. خانه باز هم خلوت‌تر شده است. صدا در خانه می‌پیچد. امروز باید کیسه‌های یازده تا چهارده را سرِ کوچه بگذاری. دیروز نشسته بودی آرزوهای بزرگ زندگی‌ات را دور می‌ریختی: پروژه‌هایی که هیچ‌وقت وقت‌شان را نمی‌توانستی پیدا بکنی. سوأل بزرگ: این چهار کتاب را هم می‌توانم همراهم بردارم؟ دسته‌ی کاغذهایی که باید همراهت برداری این‌قدر بلند شده که وحشت کرده‌ای. نمی‌توانی کار بکنی. نمی‌توانی فکر بکنی. باید از دست این بندها هم رها شد، مثل تمام بندهایی که پیش از این دور ریخته بودی.

 

پنج: با کاغذهایم کلنجار می‌روم. یک کپه شده. برگ‌هایی که باید همراهم بردارم. باور نمی‌کردم این‌همه بشود، ولی شد. آدم فکرش را نمی‌کند، ولی وقتی از فاصله‌ای نزدیک‌تر نگاه می‌کنی، تقریباً از همه‌چیزِ زندگی خیلی داری. مثلاً دوست، آشنا. چند روز پیش می‌گفتم به دوستم که نمی‌دانم چی شده، چرا توی این سه هفته‌ی آخر این‌قدر آدم‌های جالب به زندگی‌ام اضافه می‌شود. گفتم یک سال بیشتر است که زندگی یکنواخت پیش می‌رفت در تهران، چرا همین چند روز آخر هیجان‌هایش را نشان می‌دهد؟ دیشب دوباره آب و آتش نشسته بودم. دوستم آمد. سه‌شنبه پرواز دارد. تا نزدیک به نیمه‌شب نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم در خیابان‌های اطراف ونک. بیشتر از ترس می‌گفتیم، از ترس تغییر، ترس زندگی در یک شکل جدید. دوستم سه‌شنبه می‌رود و حداقل هفت ماه ایران نیست. ونک از همدیگر جدا شدیم و توی راه برگشت فکر می‌کردم چرا ما این‌قدر این شهر و این زندگی و این سرزمین را دوست داریم ولی تمامی این‌ها ما را این‌قدر دوست ندارند؟ بعضی‌چیزها را هیچ‌وقت درست و حسابی نمی‌شود فهمید، یا شاید می‌دانی، ولی اصلاً نمی‌خواهی به روی خودت بیاوری. درهرصورت مهم نیست، درهرصورت این دوست من می‌رود و دوست‌های من رفته‌اند و زندگی‌ها بالاخره فاصله می‌گیرند، خیلی بیشتر از چیزی‌که فکرش را می‌کنی فاصله می‌گیرند و درهرصورت زندگی می‌گذرد، همان‌طور که دلش می‌خواهد نه دقیقاً آن طوری که خواسته باشی. دیشب هوا خوب بود هرچند بوی دود بود و نفسم باز هم تنگ می‌شد

 

صبح من: هشت صفحه از کتاب را با متن اصلی برابر کردم و بی‌اندازه تصحیح وارد متنی کردم که هفت سال پیش ترجمه شده است. هم‌زمان یخچال را گذاشتم یخ‌هایش باز بشود، هم‌زمان فیس‌بوک و جی‌میل‌ام باز بود. هم‌زمان کمدهای فلزی را از هم باز کردم - هنوز یکی‌شان مانده - هم‌زمان داشتم چت می‌کردم، هم‌زمان داشتم وسایلم را تفکیک می‌کردم، هم‌زمان ته ذهنم داشتم برنامه‌هایم را می‌ریختم، هم‌زمان داشتم یک نفر را پیدا می‌کردم قرار کاری بگذارم، هم‌زمان نگاهم به ساعت بود تا برای کامیون هماهنگ کنم، هم‌زمان... هم‌زمان بغض هم داشتم وقتی دانه، دانه‌ی وسایل برایم یکی از خاطره‌های این پانزده ماه بود در این خانه گذشته بودند و فکر می‌کردم چقدر دلم برای تو تنگ شده است. فکر می‌کردم به این سه روز لعنتی که بگذرند. دلم برایت تنگ شده و تو این‌قدر سرت شلوغ است که نمی‌توانی جواب تلفن بدهی و نمی‌دانی زندگی در سکوت چقدر اندوهبار است. باید بروم چمدان بخرم. باید... و باید... و باید...

 

چهار: زمان پرواز می‌کند و این وسط فقط سعی می‌کنم بپرم و به چیزهای کوچکی چنگ بزنم که زندگی را می‌توانند تغییر بدهند. یعنی سعی می‌کنم با دوستان قدیمی و جدید وقت بگذارنم. تاخیر، ظاهراً بخشی از زندگی تهران شده است. تمام قرارهای این هفته‌ام یا با تاخیر انجام می‌گیرند یا کنسل می‌شوند. تهرانی‌ها خوشحال‌اند در کل. خجسته‌اند. دیشب دوست آمد با شام و لپ‌تاپ جدید. حرف بازار بود، چقدر مسخره شده است. می‌گفت جنس توی بازار به‌زحمت پیدا می‌شود ولی همین را هم نمی‌فروشند چون می‌دانند گران‌تر خواهد شد و گران‌تر. تعریف می‌کردم از منوچهری و جریان چمدان که آخرسر نخریدم. مغازه‌ها یک قمیتی روی هوا می‌گویند و وقتی می‌بینند می‌خواهی بروی، تا 50 درصد از قیمت‌شان کم می‌کنند. چمدان نخریدم چون تلفنی دوست دیگری گفت چمدان می‌دهد برای سفر. شام خوردیم و فکر می‌کردیم این مملکت خوشحال می‌خواهد چی بشود و بعد دوست عکس گرفت و عکس گرفت و عکس گرفت و سعی می‌کرد به منِ واقعی برسد. حواسم نبود، یک موقعی دیدم یک ساعت‌ونیم است عکس می‌گرفتیم. شب دیر خوابیدم، صبح زود بلند شدم. امروز همشهری آگهی‌ام را منتشر کرده، ساعت هشت و چهار دقیقه است و منتظر اولین تلفن هستم. هرچند به‌قول خانم مترجم، نشد هم به درک، نشد

 

سه. آگهی همشهری کمکی نکرد. فقط چهار بنگاه تماس گرفت و سه مشتری. حتی یک نفر برای بازدید خانه نیامد. صاحبخانه تعجب کرده بود. من فقط نگاه می‌کردم. خسته. دیگر برایم مهم نبود. تا عصر که قرار شد درهرصورت حساب خانه با من تصفیه بشود و بتوانم نفس راحتی بکشم، یک روز سردرگم گذشت. یک روز سخت. از تلفن که اذیت کرد و اسباب‌کشی‌ام را یک روز به عقب انداخت، از بسته‌بندی وسایل که راحت نیست وقتی یک نفر در خانه تنها باشی. از هزار و یک موضوع کوچک و بزرگ دیگر. از... عصر قلبم تیر می‌کشید، سرگیجه داشتم و گوشم درست نمی‌شنید. حالت‌های حمله‌های عصبی‌ام. آخرین بار پاییز 90 بود. می‌دانستم اگر اجازه بدهم حمله ادامه پیدا کند، می‌افتم. جلوی همه‌چیز را گرفتم. فقط موسیقی گوش کردم. شروع دو فیلم را دیدم و خندیدم. رفتم بیرون شام خوردم. تلفن زدم. گفتم یکی از دوست‌هایم آمد که مراقبم باشد و... امروز فقط کارهای کوچک اداری است و فردا روز سنگین اسباب‌کشی و پس‌فردا... پس فردا فقط می‌خواهم به آخرین دیدارهای تهران بروم. جمعه صبح پرواز دارم، اگر مشکلی پیش نیاید. واقعاً اگر مشکل دیگری پیش نیاید

 

دو - این روزها شاهد خودم در چشم آدم‌های دیگر هستم و واقعاً تعجب کرده‌ام از تمام چیزهایی که انتظارش را نداشتم. مهمانی‌ها، هدیه‌ها، تلفن‌ها، ایمیل‌ها و مهم‌تر از همه، غمگین شدن‌ها. من، یا درحقیقت روند کاری من، برای آدم‌هایی تبدیل به یک سنگر شده بود که کسی از آن عقب نمی‌نشست و حالا که من عقب کشیده‌ام، آدم‌ها بهم ریخته‌اند. نه، من عقب نکشیده‌ام. در ظاهر اوضاع عوض می‌شود اما در واقع، همه‌چیز مثل قبل است. حالا گیریم به فارسی خیلی کمتر از قبل بخوانم یا به فارسی کمتر از قبل صحبت بکنم. مسأله‌ی واقعی این است که انتظار خاصی ندارم حتی تصمیم مشخصی نگرفته‌ام. این سفر، برایم فقط یک سفر است که به‌لطف‌اش از تهران دل می‌کنم اما بقیه‌ی چیزها... از پدرم تا نزدیک‌ترین دوستان و فامیل هیچ‌کسی باور نمی‌کند من سفری کوتاه شروع کرده باشم. چرا ما همیشه انتظار داریم تصمیم گرفته بشود و چرا انتظار داریم این تصمیم‌ها مهم باشند؟ شهرها مثل زندگی هستند، آخرسر تمام می‌شوند و هیچ‌چیزی واقعاً خیلی مهم نیست. مهم‌ترین دست‌آوردهای بشر چند هزار ساله هستند که تقریباً در مقابل فسیل یک بشر چند صد هزار ساله، هیچی نیست. ما خودمان فکر می‌کنیم این چیزها خیلی مهم هستند، ولی تقریباً نه، اهمیتی ندارند. حتی اینکه چقدر کمبود خواب دارم، اینکه مجبور شدم از خیر یک‌سوم کتاب‌ها و کاغذهایم بگذرم و اینکه امروز، چه روز سختی است ولی تمام‌شان می‌گذرند و بعد همه‌چیز فراموش شده است، هم من، هم خواننده‌ی این متن. فقط باید زمان‌اش به‌اندازه‌ی کافی گذاشته باشد

 

یک - بعضی روزها دراز می‌شوند. از بیست‌وچهار ساعت رد می‌شوند. به چند روز می‌رسند. سه روز در یک روز گذشت، پر از جابه‌جایی و حرکت و حالا نفس‌های عمیق می‌کشم. با تهران خداحافظی کردم. تهران تا امتداد بزرگ‌راه‌هایش در غبار فرو رفته بود. بدرود. بدرود تهران

 

صفر - سلام استانبول. سلام اینترنت بدون ف‌ی-‌ل‌ت‌ری‌ن‌گ. سلام بر آسمان بدون دود. سلام بر مردمی که عصبی نیستند. سلام بر یک شهر جدید

بعد از سپیده


 

اول آقای حسن‌زاده گفت تو این‌جا چی کار می‌کنی؟ سه نفر دیگر هم همین سوال را پرسیدند. سه نفر دیگر شگفت‌زده شدند که کلاً مرا در شش ماه اخیر جایی دیده‌اند. چقدر خوشحالم که اکثریت مطلق این آدم‌ها را نمی‌شناسم. حمید جانی‌پور باز هم چاق‌تر شده است. دوستم می‌گفت این هم یک مدل پیشرفت است. دوستم سال‌ها پیش از ایران رفت. ندید. هیچ‌کدام از این‌ها را ندید. علیرضا بهنام دیر رسیده است. تکیه می‌دهم به درب خروجی سالن و گوش می‌کنم به حرف‌های بهنام. به خواندن شعرهای سپیده جدیری. بهنام ابتدا می‌گوید سپیده جدیری برای تحقیق در زمینه‌ی شعر از ایران رفته است. تا دو ساعت بعد ما زیرلب هنوز می‌خندیم، برای تحیق از ایران رفته است. چشم‌هایم طول سالن را می‌گردد، یک لحظه احساس می‌کنم کسی که از جلوی من ایستاده و پشت‌اش به من است، سعید کمالی دهقان باشد. سر تکان می‌دهد که سراب از چشم‌هایم بپرد.

دوم مدیر کتاب‌فروشی تندیس می‌گوید شاید اگر این بشود... شاید اگر آن بشود... شاید اگر... از کتاب‌فروشی که بیرون می‌زنیم، زیر قطره‌های باران، فکر می‌کنم این هم از امیدوارترین دوست ما. کتاب‌فروشی ساعی مستقیم شیرجه می‌زنم طبقه‌ی بالا جلوی کتاب‌های بخش ادبیات. چه عجب، دو قفسه کتاب ادبیات به زبان انگلیسی دارند. آخرسر سه رمان نوجوان می‌خرم. قدم‌زنان می‌رویم تا به جلسه‌ی رونمایی کتاب‌های نشر نگاه برسیم. چشم‌هایم درد می‌کند. چشم‌هایم درد می‌کند. دوباره التهاب چشم‌هایم دارد روانم را بهم می‌ریزد. به دوستم می‌گویم فقط عنوان کتاب‌ها را نگاه می‌کردم انگار خنجر توی چشم‌هایم فرو کرده بودند. نمی‌گویم ذهنم پر از خنجرهای فرو رفته شده است.

سوم امین بیرون فرهنگسرای سرو ایستاده است. حرف می‌زنیم. مطمئن نیست اما فکر می‌کند قیمت کتابم قبل از این‌که برود چاپخانه تغییر کرده بود. شانه بالا می‌اندازم. وقتی توی کار کتاب باشی، باید و باید در هر لحظه منتظر یک خبر بد دیگر باشی. می‌پرسم صحبت‌های معاون وزیر را دیده‌ای؟ گفت نه. توضیح می‌دهم، نمی‌فهمد یعنی چه. من هم نمی‌فهمم. می‌گویم انگار می‌خواهند در نمایشگاه کتاب گردن بزنند. خلاصه‌ی خبر ساده است: اگر ناشری تخلف کند، اگر کتاب ناشری جمع‌آوری شود، مخصوصاً اگر کتاب را ضددینی و ضد چند مساله‌ی دیگر تشخیص بدهند، غرفه‌ی ناشر جمع می‌شود و این نشر دیگر نمی‌تواند در نمایشگاه‌های کتاب ارشاد شرکت کند.

چهارم آقای حسن‌زاده با همه شوخی می‌کند و می‌رود. کاوه کیائیان سر تکان می‌دهد و می‌رود. فرخنده حاجی‌زاده از این‌سمت انتهای سالن به آن سمت می‌رود، لبخند می‌زند و احوال‌پرسی می‌کند با آدم‌ها، وقتی کسی حواس‌اش نیست، لب‌اش را گاز می‌گیرد، وقتی کسی حواس‌اش نیست، قیافه‌اش شبیه به کسی می‌شود که سال‌هاست یک کوه سنگ روی دوش‌اش داشته باشد و لبخند بزند.

پنجم دوستم از لندن آمده است. پنج سال است انگلستان زندگی می‌کند. هر سال به ایران می‌آید، چند مرتبه. می‌خواهد کتاب ترجمه کند. برایش ساختار ممیزی را توضیح می‌دهم. نمی‌فهمد. اولین مرتبه نیست، باید ساختار ممیزی را به دوستی توضیح بدهم و شانه‌هایم سنگین می‌شود و احساس می‌کنم واقعاً واقعاً چقدر خسته شده‌ام. آخر چه‌طوری می‌توانی به کسی توضیح بدهی کتاب‌ات دو مرتبه بررسی شده است، مجوز گرفته است و حالا توسط ناشر دو مرتبه بازخوانی می‌شود و یک «دوست» بخش‌هایی از آن را حذف می‌کند تا «بعد از چاپ جمع نشود.» چطور به دوستم بگویم گردن می‌زنند. او از کلاس‌های دانشگاه خود می‌گوید. از استادهای دانشگاه می‌گوید. از کتاب‌فروشی‌های لندن می‌گوید. سرم را به چیزی گرم می‌کنم و سعی دارم تا فکر نکنم.

ششم در مورد کتاب‌های جدیدمان صحبت می‌کنم. مهدی موسوی می‌پرسد کتاب شعرت چند قیمت خورده؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم کتاب نمایشنامه است. زیرلب می‌گویم ترجمه است. اسفند هر هفته به دوستم می‌گفتم من یک خط نوشته‌ام را دست این‌ها نمی‌دهم بررسی کنند و هفته‌ی بعد دوست تماس می‌گرفت که کتاب چاپ نمی‌کنی؟ چقدر خوب است که یک نفر همراهت است و زود از جمع دوستان می‌زنید بیرون و سوار اولین تاکسی می‌شوی. می‌توانی دربار‌ه‌ی مساله‌ی مهم‌تر شام فکر کنی.

هفتم قبل از شام کیارش می‌پرسد از کتاب‌هایم. می‌پرسد ساختار انتشار کتاب چگونه است؟ نمی‌دانم باید کتاب را کامل تحویل ارشاد بدهی برای بررسی. تعجب می‌کند. می‌گوید تو پر کاری. می‌خندم و می‌گویم شاید. می‌پرسد مجوز چی گرفته‌ای؟ می‌گویم دو تا. وسط حرف‌هایم می‌گویم پارسال شش کتابم توقیف شده است. شوکه می‌شود. می‌خندم. شب چشم‌هایم را می‌بندم و امیدوارم صبح چشم‌هایم بهتر شده باشند. فکر می‌کنم فردا...

 


صبح روز اسکار



 

صبح: از صدای تلفن از جا پریدم ولی هنوز پنج صبح بود. تلفن اشتباه بود. قبل از آن‌که گوشی را بردارم قطع شده بود. چشم‌هایم را بستم. از کابوس از خواب پریدم. دنبال ما افتاده بودند و فرار می‌کردیم. توی خواب توانستیم یک‌جای پرت از دست‌شان خلاص شویم. نمی‌دانستیم کجا هستیم. می‌خواستیم تاکسی بگیریم و برگردیم خانه... از کابوس چشم‌هایم را به صفحه‌ی موبایل باز کردم: هفت و بیست‌وهفت دقیقه‌ی صبح. تماس نگرفته بودی. دیشب گفتی که اسکار از چهار تا هفت صبح است. گفتی سه جایزه‌ی اصلی را آخرسر می‌دهند. گفتم مریل استریپ اسکار گرفت زنگ بزن بیدارم کن. گفتی مریل استریپ جایزه نمی‌گیرد چون باید روی سن بیاید و یکی از جایزه‌ها را بدهد یعنی می‌خواهند بدهند ویولا دیویس. تلفن را نگاه کردم و گفتم لابد جایزه را نداده‌اند. صبح شروع شده بود: کتری را پر از آب کردم و دکمه‌اش را زدم. لپ‌تاپ را روشن کردم. رفتم دست‌شویی. برگشتم چایی دم کردم. کانکت شدم. رفتم به آی‌اِم‌دی‌بی. اسکارهای اول را رد کردم... بهترین فیلم‌نامه‌ی اوریژینال برای «نیمه‌شب در پاریس». خوب است. دوست داشتم وودی آلن بگیرد و خوشم آمد. فیلم را ندیده‌ام. ولی این پیرمرد حق‌اش است. لبخند می‌زنم و می‌روم پایین‌تر و... آره... اسکار برای «جدایی نادر از سیمین» لبخند گشادتر می‌زنم و می‌روم پایین‌تر... هنوز سه جایزه‌ی اصلی را نداده‌اند... توی اینترنت می‌چرخم... صفحه‌ها را باز می‌کنم... وب‌سایت را بروز می‌کنم... دوباره بر می‌گردم ای‌اِم‌دی‌بی... جایزه‌ی بهترین اسکار مرد را داده‌اند... اس‌ام‌اس می‌زنم برایت... اس‌ا‌م‌اس گنگ... الان جایزه‌ی مریل استریپ را می‌دهند یا دیویس را و... چیزی نوشتم اگر جایزه را گرفت بخندی و اگر نگرفت هم لبخند بزنی. صفحه را ری‌فرش می‌زنم... مریل استریپ برده... جیغ خوشحالی می‌کشم... اسکار امشب لس‌آنجلس اسکار خوبی است... همه خوشحال شده‌ایم...

عصر: مشهد در هوای نیمه‌گرم بهاری. جلوی سینما می‌رسیم و دنبال دوست‌هایم می‌گردم. قرار ف-یس‌ب-وکی است برای تماشای «جدایی نادر از سیمین». تعطیلات نوروزی است. فکر نمی‌کنیم کسی بیاید... ولی یک سوم سالن دوست‌های دور و نزدیک هستند. سالن لبریز آدم می‌شود. با آشناها احوال‌پرسی می‌کنم. بچه‌های دانشگاه را می‌بینیم. دوستان همکار. می‌خندیم و خوش هستیم. می‌رویم توی سالن. دوستم را از دور می‌بینیم. می‌دوم سمت‌اش و همدیگر را بغل می‌کنیم و شادی می‌کنیم. بعد یادمان می‌آید سینما است خودمان را جمع می‌کنیم. توی یک ردیف نشسته‌ایم و وراجی. تبلیغ‌ها شروع می‌شود. فیلم شروع می‌شود. همان ابتدا بغض گلویم را می‌گیرد. فیلم ادامه پیدا می‌کند. دقیقه‌ی هشت فیلم، سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی تو و گریه صورتم را پر می‌کند تا... تا نیمه‌های فیلم. از نیمه‌ي فیلم تا انتها گریه نمی‌کنم. چشم‌هایم ولی خیس هستند. بیرون سینما سیگار نصفه از دست تو می‌گیرم و پک‌های عمیق می‌کشم. عکس یادگاری می‌گیریم. با دوست‌هایمان قدم می‌زنیم. می‌خندیم. بستنی می‌خوریم. توی یک رستوران شیک استیک می‌خوریم. تو استیک گوشت گوساله و من استیک بوقلمون. شب با کلی خنده برمی‌گردیم خانه.

امروز: دیدم دوستم رفته بودم. چند سال پیش. گفت نوبل ادبیات مثل این خودکار می‌ماند که می‌دهند به تو و لبخند می‌زنی و می‌گذاری روی میز. باید بنشینی کارت را بکنی. نفهمیدم چه گفته بود. امروز می‌فهمم. وقتی دیده بشوی، باید حواس‌ات به نفس کشیدن‌هایت هم باشد. چون از دور و نزدیک همه‌چیز و همه‌کس حواس‌شان هست تو چه کار می‌کنی. قطعا افتخار بزرگی است اسکار برای اصغر فرهادی یا برای سینمای ایران یا برای ما. ولی یادآوری می‌کند به من که اصغر فرهادی توی ایران فیلم‌اش را ساخت. وسط فیلم یازده روز نگذاشتند فیلمبرداری کند چون «حرف» زده بود در «جشن خانه‌ی سینما». یادم نمی‌رود «خانه‌ی سینما» را تعطیل کرده‌اند. اصغر فرهادی توی این فضا «جدایی نادر از سیمین» را ساخته است نه در یک فضای آرام و معمولی و ایده‌آل. به قول دوستم، آن روز ایده‌آل که همه‌چیز مرتب باشد و تو بنشینی سر جایت کار کنی هیچ‌وقت نمی‌رسد. امروز روز اسکار است. از صبح‌ کارهایم را می‌کنم. غذا می‌پزم. تا آخر سال چهار صد ساعت از کارهایم عقب هستم. می‌خواهم چه کار کنم؟ مهم نیست، مهم این است توی این فضا دارم کار می‌کنم. صبح چشم‌هایم را از کابوس باز می‌کنم: شاید یک کتاب دیگر من توقیف شده باشد، شاید مجله‌ای دیگر توقیف شده باشد، شاید ناشر نتواند کار جدیدم را به ارشاد بفرستد... صبح چشم‌هایم را باز می‌کنم و باید منتظر هر خبری باشم، هر خبری: اسکار خبر خوبی است ولی باید بین اهدای جوایز مقاله بنویسم. خنده‌دار است ولی همین چیزهاست که می‌گذارد نفس بکشی. همین اسکار و همین لیوان شیرقهوه کنار دست من و همین چند ساعتی که کار کرده‌ام. نفس کشیدن کار راحتی نیست، هیچ‌وقت نبوده، هیچ‌وقت نخواهد بود.

صبح: تلفن زنگ می‌زند. خبر اسکار را به خواهرم می‌دهم. سفر نوروزی‌ام ابلاغ می‌شود: آن‌ها تهران می‌آیند بعد شمال و بعد با هم می‌رویم مشهد. یعنی اولین سال نوِ من در تهران خواهد بود. برنامه‌هایمان را هماهنگ می‌کنیم. بعد مقاله می‌نویسم. بعد ترجمه می‌کنم. بخش اول مطلب‌های شماره‌ی نوروزی همشهری اقتصاد را تحویل می‌دهم. یک مطلب مانده. نسکافه پر از شیر درست می‌کنم. نفس عمیق می‌کشم. می‌نویسم: از صدای تلفن از جا پریدم...

جوجه‌های آخر پاییز



 

اول از اولین ساعت‌های صبح یک‌شنبه، وقتی شماره‌ي هفته‌نامه‌ی «آسمان» روی دکه آمد و مطلب من در مورد ترجمه‌های رمان «اتاق» منتشر شد، عکس‌العمل‌های جالبی دیده‌ام. عکس‌العمل‌های رسمی مثبت بوده است (از وب‌سایت شهر کتاب که مطلب را دوباره منتشر کرد تا تشکر مترجم نشر افراز تا چندین تماس و اس‌ام‌اس با مدیر نشر آموت) ولی عکس‌العمل‌های غیررسمی هم بوده، یعنی کامنت‌های وبلاگم. به‌نام چند چهره‌ی ادبی برای من کامنت گذاشته‌اند و چیزهایی نوشته‌اند که حسابی باعث خنده‌ام شد. البته، همه‌شان را دیلیت کردم. دوستان هر قصد و نیتی دارند، خیر باشد ولی من همان‌طور که به‌دوستی می‌گفتم، کار خودم را می‌کنم و حرف خودم را می‌زنم، حالا خوش‌تان نیامده؟ مگر قرار بوده کسی خوشش بیاید؟

دوم فکر می‌کنند من چون زیاد می‌نویسم، یعنی روی همه‌چیز می‌نویسم. توی همین هفته، کتاب‌های «داستان‌های عجیب توکیو» از نشر افراز، «چشم‌های همیشه هوشیار» از کتابسرای تندیس و «زن، غذا و دعا» از نشر آموت را کنار گذاشتم، چون حرفی برای گفتن در موردشان ندارم. من تقریباً همان‌قدر که روی کتاب‌ها می‌نویسم، کتاب هم کنار می‌گذارم و از کنارش بی‌خیال رد می‌شوم.

سوم اوایل زمستان در صفحه‌ام در فیس‌بوک نوشتم که جوجه‌هایم را آخر پاییز شمرده‌ام و درنتیجه‌اش، بتدریج از روزنامه‌نگاری خداحافظی خواهم کرد و فعالیت‌هایم را سبک می‌کنم. مساله ساده است، هر روز 24 ساعت است، نه یک دقیقه بیشتر و نه یک دقیقه کمتر. من هم نمی‌توانم بیشتر از فعالیت‌های روزانه‌ام، کار کنم و باید از یک سری برنامه‌ها بزنم. روزنامه‌ي «تهران امروز» روال خودش را تغییر داد و بلافاصله از برنامه‌هایم حذف شد. تا آخر امسال، بتدریج از وب‌سایت‌ها خارج می‌شوم و از سال دیگر،‌ اگر اینترنتی باشد، همین وب‌لاگ خواهد بود. البته گوشه‌وکنار در مجله‌ها خواهم نوشت و شاید هر از چند گاهی در روزنامه‌ها. این را می‌گویم برای دوستانی که منتظر هستند من روی کتاب‌هایشان کار کنم. رک‌وراست: فقط روی کتاب‌هایی که متوسط به بالا باشند خواهم نوشت و بقیه‌ی کتاب‌ها را کنار خواهم گذاشت و بتدریج،‌ کمتر و کمتر از همیشه درباره‌ی کتاب‌ها خواهم نوشت. مرور کتاب، از برنامه‌های روزانه‌ام محو می‌شود.

چهارم البته کسی آینده را ندیده است، آینده می‌تواند خیلی متفاوت باشد.

پنجم این متن را بیشتر برای دوستان نویسنده و ناشری نوشتم که کتاب‌هایشان دست من است یا منتظر هستند سری بزنم و کتاب بگیرم. کتاب‌های موجود را می‌خوانم و از بین‌شان انتخاب می‌کنم اما برنامه‌ی آینده‌ام متفاوت از امروز است. آینده متمرکز بر ترجمه، مطالعه به زبان انگلیسی خواهد بود و نوشتن و البته سال آینده، اگر همه‌چیز خوب پیش برود، سال خداحافظی‌های بیشتری هم خواهد بود.