چهار شعر از چارلز بوکافسکی


همین ترجمه‌ها را در ویژه‌نامه شب یلدای وب‌سایت «مرور» بخوانید


چارلز بوکافسکی، از مشهورترین نویسنده‌ها و شاعرهای معاصر آمریکا است و بسیاری معتقدند که او از بانفوذترین و خودمانی‌ترین شاعران و نویسندگان قرن هم بوده. او در سال 1920 از پدری آمریکایی و سرباز و مادری آلمانی در آندرناخِ آلمان متولد شد. سه ساله بود که به لس‌ آنجلس آمریکا آورده شد و پنجاه سال در همین شهر زندگی کرد. بیست‌وچهار ساله بود که اولین داستان کوتاه‌اش را منتشر کرد و در سی‌وپنج سالگی نوشتن شعر را شروع کرد. او در سن هفتاد و سه سالگی و در 9 مارچ 1994 بر اثر سرطان خون در سان پِدروِ کالیفرنیا درگذشت، درست زمانی کوتاه بعد از آن‌که نوشتن آخرین رمان‌اش را تمام کرده بود.

 

چارلز بوکافسکی در طول سال‌های عمرش چهل‌وپنج کتاب منتشر ساخت: شامل هفت رمان، ده مجموعه داستان کوتاه و بقیه دفترهای شعر. بعد از مرگ او، هم‌چنان کتاب‌هایی از نوشته‌های تاکنون منتشر نشده‌ی او به بازار آمده و باز هم خواهند آمد، شامل شعرها، داستان‌ها و نامه‌هایی که تاکنون دیده نشده بودند. نوشته‌های او به ده‌ها زبان ترجمه شده و محبوبیتی فراگیر در کل جهان دارند.

 

 

 

1

 

پرنده‌ی مقلد

 

 

 

پرنده‌ی مقلد دنبال گربه افتاده بود

 

توی تمام تابستان

 

تقلیدش می‌کرد تقلیدش می‌کرد تقلیدش می‌کرد

 

مسخره می‌کرد و عشوه می‌کرد؛

 

گربه زیر صندلی‌های ایوان می‌خزید

 

دمش سیخ مانده بود

 

و حرف‌هایی خیلی عصبانی به پرنده‌ی مقلد می‌زد

 

که من کلاً نمی‌فهمیدم.

 

 

 

دیروز گربه آرام در خیابان گام برمی‌داشت

 

پرنده‌ی مقلد زنده بین دندان‌هایش بود؛

 

بال‌هایش خمیده بود، بال‌های زیبایش خمیده بود و می‌لرزید.

 

پرهایش مثل پاهای زن از هم جدا افتاده بودند،

 

و پرنده دیگر نمی‌توانست تقلیدش کند،

 

التماس می‌کرد، خواهش می‌کرد

 

اما گربه

 

در میان قرن‌ها در سکوت گام برمی‌داشت

 

به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کرد.

 

 

 

دیدم گربه‌ی زرد زیر ماشینی خزید

 

پرنده بر دهانش بود

 

التماس می‌کرد به مکانی دیگر رها شود.

 

 

 

تابستان تمام شده بود.

 

 

 

2

 

در پیاده‌رو و زیرِ آفتاب

 

 

 

اخیراً پیرمردی را در شهر می‌دیدم

 

یک کوله‌پشتی گنده حمل می‌کرد،

 

عصا به‌دست می‌گرفت

 

و بالا و پایین خیابان‌ها را طی می‌کرد

 

و پشت‌اش زیر بارِ کوله خم شده بود.

 

 

 

مرتب او را می‌دیدم.

 

 

 

فکر می‌کردم، اگر فقط این کوله‌اش را رها می‌کرد،

 

یک شانسی داشت، شانس خیلی گنده‌ای نبود

 

اما بالاخره یک شانسی داشت.

 

 

 

و تو یک بخش خشن شهر هم بود – تو هالیوودِ شرقی.

 

تویِ هالیوودِ شرقی یک تکه استخوان خشک را هم

 

مفت و الکی دست کسی نمی‌دهند.

 

 

 

گم شده بود. با اون کوله‌پشتی‌اش.

 

توی پیاده‌رو و زیرِ آفتاب.

 

 

 

فکر کردم پیرمرد محضِ رضایِ خدای بزرگ،

 

این کوله‌پشتی‌ات را ول‌اش کن.

 

 

 

بعد به رانندگی‌ام ادامه می‌دادم،

 

به مشکلاتِ خودم فکر می‌کردم.

 

 

 

آخرین مرتبه که او را دیدم دیگر راه نمی‌رفت.

 

ده و نیم صبح بود در بِرانسونِ شمالی بود و

 

خیلی گرم بود، وحشتناک گرم بود و خمیده

 

بر لبه‌ی پیاده‌رو نشسته بود،

 

و کوله‌پشتی را هنوز بر پشت‌اش داشت.

 

 

 

سرعت کم کردم تا صورتش را ببینم.

 

یکی دو تا مرد را توی زندگی‌ام دیده بود

 

با همین نگاه توی صورت‌هایشان.

 

 

 

سرعتم را زیاد کردم و رادیو را روشن گذاشتم.

 

 

 

این نگاه را می‌شناختم.

 

 

 

می‌دانستم هیچ‌وقت دوباره او را نخواهم دید.

 

 

 

3

 

فیل‌هایِ ویتنام

 

 

 

بهم می‌گفت اول با بمب و تفنگ

 

سراغِ فیل‌ها رفته بودند،

 

می‌توانستی نعره‌هایشان را ورای تمام صداهای دیگر بشنوی؛

 

اما خُب تو اوج می‌گرفتی تا از آسمان مردم را بمباران کنی،

 

هیچ‌وقت هم درست چیزی نمی‌دیدی،

 

فقط از بالا می‌دیدی نوری به پایین می‌رود

 

اما وقتی سراغِ فیل‌ها می‌رفتی

 

می‌توانستی درست تماشا کنی چی می‌شود

 

و نعرهایشان را هم خوب می‌شنیدی؛

 

به رفیق‌هایم می‌گفتم هی گوش کنید

 

این کارتان را تمام کنید دیگر؛

 

اما فقط بهم می‌خندیدند

 

و فیل‌ها هم تکه‌پاره می‌شدند

 

خرطوم‌هایشان کنده می‌شدند (البته اگر همان اول خرطوم‌ها ریزریز نشده بودند)

 

دهانشان را باز می‌کردند

 

خیلی از هم باز می‌کردند

 

و پاهای کلفت خنگ‌شان رو به هوا جفتک می‌پراند،

 

همین‌طور که خون از حفره‌های گنده بدن‌شان بیرون می‌زد.

 

 

 

بعد ما پروازکنان دور می‌شدیم،

 

ماموریت‌مان تمام شده بود.

 

همه کارهایمان را کرده بودیم:

 

کاروان‌ها، انبارها، پل‌ها، مردم، فیلم‌ها و

 

بقیه‌ی چیزهایی که اونجا بود.

 

 

 

بعدها بهم می‌گفت من

 

احساس خیلی بدی

 

نسبت به فیل‌ها داشتم.

 

 

 

4

 

شعرِ شبی تاریک

 

 

 

می‌گفتند بهم که

 

هیچ‌چیزی هرز نمی‌رود:

 

یا همین بود

 

یا

 

همه‌چیز داشت فقط هرز می‌رفت.

بازی‌گوشی ابرهایت، دفتر شعر در وب‌سایت مرور



بازی‌گوشی ابرهایت

سید مصطفی رضیئی

طرح جلد مهدی کیائی‌فر

دفتر شعر

وب‌سایت مرور

لینک دانلود در سایت مرور

لینک دانلود طرح جلد

لینک کتاب در بالاترین

معرفی کتاب در وبلاگ سمیه نوروزی

سه شعر از دفتر «کلاغ» سروده‌ی تد هیوز

از دفتر «کلاغ»

شعرهایی از تِد هیوز

ترجمه‌ی سیدمصطفی رضیئی

توضیح: این شعرها برای شماره‌ی نوروز 1392 «تجربه» ترجمه شدند و دو شعر در این مجله منتشر شد.


تِد هیوز را در ایران بیشتر ورای نام سیلوا پلات همسر وی می‌شناسند اما از زمان انتشار اولین اثر خویش «شاهین در باران» (1957) تا زمان مرگ خویش در سال 1998، او حضوری موثر و گیرا در چشم‌انداز ادبیات انگلستان داشت. پنج دهه کتاب‌های شعر، داستان‌ها و شعرهای کودک، یادداشت‌ها و نامه‌هایش در این کشور منتشر شدند و خوانندگانی در سرتاسر جهان یافتند. او در سال 1930 در شهری کوچک در منطقه‌ی یورکشایر انگلستان منتشر شد. او از سال 1984 «ملک‌الشعرای» انگلستان بود و در سال 1998 درخشان‌ترین نشان بریتانیا، «نشان مِریت» را دریافت کرد. او چندین دفتر شعر کوتاه با عنوان «کلاغ» (چهار شعرِ‌ کلاغ، چند کلاغ، کلاغ: از زندگی و نغمه‌های کلاغ) را در سال 1970 میلادی سرود. این شعرها در میان دیگر دفترهای شعر و آثار پیش‌تر منتشر نشده‌ی وی، در مجموعه‌ی کامل اشعار وی در سال 2003 در 1300 صفحه در قطع وزیری با ویرایش پائول کیگان توسط انتشارات فیبر اند فیبر منتشر شده‌اند.

 

یک فاجعه

 

خبرهایی از یک کلمه رسیده بود.

کلاغ می‌دید کلمه، مردمان را می‌کشد. او شکمی سیر خورد.

می‌دید کلمه، مثل بولدزر می‌درد

تمامی شهرها ویرانه می‌شوند. دوباره، او شکمی سیر خورد.

کلاغ می‌دید زباله‌ها دریاها را مسموم می‌سازند.

محتاط شد.

می‌دید نفس‌ کلمه، سرتاسر زمین‌ها را می‌سوزاند

تا زغالی غبار گرفته بشوند.

کلاغ به پرواز درمی‌آمد و آشکارا تماشا می‌کرد.

 

کلمه آهسته راه باز می‌کرد، به تمام دهان‌ها راه می‌یافت،

دهان‌هایی بدون گوش، بدون چشم.

کلاغ می‌دید کلمه شهرها را می‌مکد

انگار بر پستان گاوی شلخته و چاق آویخته باشد

تمامی مردمان را می‌نوشد

تا جاییکه دیگر هیچ باقی نمانده باشد،

تمامی‌شان درون کلمه، هضم شده باشند.

 

قحطی‌زده، کلمه لبان گنده‌ی خویش را بر

شکم متورم زمین نهاد، مانند یک مارماهی غول‌پیکر شده بود

بعد از همانجا مکیدن را شروع کرد.

 

هرچند تلاش‌هایش بی‌نتیجه ماند.

او هیچ به‌جز مردمان را نمی‌توانست هضم کند.

پس چروکیده شد، ضعیف‌تر کوچک‌تر شد،

مانند یک قارچ از هم پاشید،

سیاه می‌شد.

عاقبت، دریاچه‌ای شور و مرده بود.

زمانه‌اش گذشته بود.

تنها صحرایی تلخ باقی مانده بود.

جابه‌جایش استخوان‌های مردمان زمین بر آن

می‌درخشید.

 

بر همینجا کلاغ گام برمی‌داشت و عمیقاً به فکر فرو می‌رفت.

 

سقوطِ کلاغ

 

کلاغ هنوز سفید که بود به این نتیجه رسید که خورشید بیش از اندازه سفید است.

به این نتیجه رسید خورشید بیش از اندازه سفیدگونه می‌درخشد.

به این نتیجه رسید به خورشید حمله کند و خورشید را شکست بدهد.

 

کلاغ گذاشت قدرت‌اش به اوج برسد و درخشندگی‌اش به نهایت برسد.

بال زد و خشمگین به بالا اوج گرفت.

منقارش را مستقیم به قلبِ خورشید هدف گرفته بود.

 

از عمق وجودش به قاه‌قاه خندید و

حمله برد.

 

از نعره‌ی جنگ کلاغ، درخت‌ها ناگهان کهنسال‌تر شدند،

سایه‌ها ترک برداشتند.

 

اما خورشید درخشنده ماند

درخشنده‌تر ماند و کلاغ سیاهِ ذغالی به زمین بازگشت.

 

کلاغ دهان گشود اما هیچ به جز خاکسترِ تیره از دهانش بیرون نریخت.

 

عاقبت توانست بگوید: «در آن بالا،

جایی که سفیدی سیاه است و سیاهی سفید، من پیروز شدم!»

 

کلاغ و دریا

 

کلاغ سعی کرد به دریا توجه نکند

اما دریا از مرگ گسترده‌تر بود، همانطور که مرگ از زندگی گنده‌تر است.

 

کلاغ سعی کرد با دریا صحبت کند

اما مغزش منگ شد و چشم‌هایش به نوسان افتاد انگار

روبه‌روی شعله‌های آتشی باز قرار گرفته باشند.

 

سعی کرد همدرد دریا باشد

اما دریا او را پس زد آن‌طور که سوگوار مرده‌ای شانه‌هایت را پس بزند.

 

سعی کرد از دریا متنفر بشود

اما درلحظه احساس کرد مانند خرگوشی خشک و دریده

از صخره‌ای باد گرفته پایین می‌افتد.

 

سعی کرد دنیایی همانند دریا باشد

اما شش‌هایش آن‌قدر عمیق نبودند

 

و خون ارغوانی‌اش خاموش خشک می‌شد

مانند قطره‌های آب بر اجاقی داغ

 

عاقبت

 

پشت کرد و از دریا گام‌زنان دور شد

مانند انسانی به صلیب کشیده نمی‌توانست حرکت کند.

 در تاریکی ساکن، شعری از سودارو


از مرگ

تصویری ساده‌تر هم هست

که روی شانه‌ها پخش شود

با لبخندی بر صورت؟

 

صورت تو از من

دور شد

با صدایی غمگین

می‌گفت

نمی‌بخشد.

 

با دست‌هایی آویخته

سعی کردم

خرده‌های شب را

از روی زمین جمع کنم

بگویم ببین

که هنوز...

تو نبودی

تو صورتی بودی

نمی‌خواست بداند

تو اشک‌هایی بودی

ممتد بر صورت

نمی‌خواستی ببینی

و خرده‌های شب را

در جیب‌هایم ریختم

جیب‌هایم پر شد

کوله‌پشتیم پر شد

پیراهنم پر شد

دست‌هایم را پر کردم

و خرده‌های شب

از نفس‌هایم

روی زمین می‌ریخت.

 

از مرگ

ساده‌تر هم

مگر تصویری

هست؟

تراژدی برگ‌ها، شعری از چارلز بوکوفسکی


به خشکی بیدار شدم و سرخس‌ها مرده‌اند،

گلدان‌ها به زردی دانه‌های ذرت شده‌اند؛

زن هم رفته

و بطری‌های خالی مثل جنازه‌هایی خونین

با پوچی‌شان من را محاصره کرده‌اند؛

ولی خورشید هنوز هم خوب می‌تابد،

و صاحب‌خانه جریمه‌ی دیر پرداخت اجاره‌هایم را هوار می‌زند و

زردی بی‌نیاز احاطه‌مان ساخته؛ می‌دانی، الان یک

کمدین خوب لازم دارم، از آن قدیمی‌ها، یک دلقک

با شوخی‌هایی از دردِ پوک، دردِ پوک که

واقعی است، و هیچ‌چیز دیگری هم وجود ندارد؛

محتاط با تیغ قدیمی اصلاح کردم

مردی که زمانی جوان بوده و

می‌گفتند نبوغ دارد؛ اما اینکه

تراژدی برگ‌ها است،

و سرخس‌های مرده، و گلدان‌های مرده باقی مانده‌اند

و من به راه‌روی تاریک قدم می‌گذارم

جایی که صاحب‌خانه ایستاده

متنفر و قاطع

می‌خواهد من را به قعر جهنم حواله کند

و بازوهای چاق و خیس عرق او توی هوا چرخ می‌خورند

و جیغ می‌کشد

سر اجاره‌ جیغ می‌کشد

چون دنیا به هر دوی ماها

پشت

کرده.

مصاحبه‌ها، شعری از چارلز بوکوفسکی


مردهای جوان از روزنامه‌های

زیرزمینی و مجله‌های گاه‌شماره‌ای

حالا بیشتر و بیشتر می‌آیند

تا با من مصاحبه کنند... 

موهایشان بلند است

لاغرمردنی هستند

ضبط‌صوت دارند و

با کلی آب‌جو

وارد می‌شوند.

بیشتر

آن‌ها

چند ساعتی تحمل می‌کنند و

مست می‌شوند.

 

اگر یکی از دوست دخترهایم آن اطراف باشد

حرف زدن را به او واگذار

می‌کنم.

می‌گویم بیا، بیا و همه‌ی حقیقت‌ها

درباره‌ی من را به این‌ها بگو.

 

بعد آن‌ها چیزی که به نظرشان حقیقت است را

بهم می‌گویند.

 

آن‌ها من را ابله

نقش می‌زنند

که البته حقیقت هم دارد.

 

بعد از من می‌پرسند:

 

چرا ده سال است چیزی

ننوشتی؟

 

نمی‌دانم.

 

چرا وارد ارتش

نشدی؟

 

خل‌وضع بودم.

 

آلمانی صحبت می‌کنی؟

 

نه.

 

نویسنده‌های مدرن مورد علاقه‌تان

چه کسانی هستند؟

 

نمی‌دانم.

 

خیلی کم مصاحبه‌ها را بعد از

چاپ می‌بینم. اگرچه یک بار یکی از

مردهای جوان نوشته بود که

دوست دختر من

وقتی به دست‌شویی رفته بودم

به او بوس داده.

 

برایش نوشتم، راحت گذاشتی و رفتی

و به هر حال

آن اراجیفی که من درباره‌ی

دو پَسو[1] بهت گفته بودم را

فراموش کردی، یا حرف‌هایم درباره‌ی

میلر[2] را؟ امشب هوا گرم است

و نصف محله مست

هستند. نصف دیگر

مرده‌اند.

اگر دنبال توصیه‌ای درباره‌ی نوشتن

شعر هستی، من یکی دارم...

ننویس. می‌خواهم چندتایی

جوجه سخاری دیگر

بیرون بفرستم:

                  خم شو.



[1] Dos Passos جان رودریگو دو پسو، متولد 1896 و متوفی به سال 1970، از مهم‌ترین رمان‌نویس‌ها و هنرمندان قرن بیستم در آمریکا بود، او را بیشتر به خاطر سه‌گانه‌ی «USA» می‌شناسند.

[2] Mailer نورمن کینگسلی میلر، متولد 1923 و متوفی به سال 2007، نویسنده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایش‌نامه و فیلم‌نامه‌نویس مشهور آمریکایی و از دوستان چارلز بوکوفسکی بود.

نوشتن، شعری از چارلز بوکوفسکی


اغلب تنها چیزی

است

بین تو و

غیرممکن‌ها.

نه نوشیدن،

نه عشق زنانه،

نه ثروت

با آن

برابر نیست.

 

هیچ چیزی به جز

نوشتن

تو را حفظ

نمی‌کند.

 

دیوارها را از فرو ریختن

نجات

می‌دهد.

درها را از

بسته شدن باز می‌دارد.

 

تاریکی را

درهم می‌کوبد.

 

نوشتن

روان‌کاو

نهایی

است،

 

مهربان‌ترین ایزد ِ

ایزدها.

 

نوشتن مرگ را

پس می‌زند.

هیچ عذری را

نمی‌شناسد.

 

و نوشتن

قهقهه می‌زند

بر خویش،

قهقهه می‌زند

بر درد.

 

آخرین

آرزوست،

آخرین

توضیح.

 

نوشتن

همین‌ها

است.

 

چهارمین شعر، چوپانِ گوسفندها، فرناندو پسوآ


VII

 

از دهکده‌ام همان‌قدری از هستی را می‌بینم که از زمین

می‌توانی تماشا کنی،

پس دهکده‌ام به گستردگی هر شهری است،

چون من به اندازه‌ی آنچه هستم می‌بینم و

نه به اندازه‌ی ارتفاعِ بدنم...

 

زندگی شهری کوچک‌تر از زندگی در اینجا است در

خانه‌ام بالای همین تپه.

ساختمان‌های گنده‌ی شهر تصویرها را می‌پوشانند،

افق را محو می‌سازنند، خیرگی نگاه‌مان را از آسمان

پس می‌زنند.

شهرها ما را کوچک‌ می‌کنند، چون گستردگی دیدهایمان را

همراه خود می‌برند

و ما را فقیرتر می‌سازند، چون تنها ثروت حقیقی در تماشا است.

پسر ِ توی خانه شعری از سودارو


بدون خودم چه کار بکنم

در این اتاق با دیوارهای قطور

و سقفی که دانه دانه‌ی بادها را

به پوچی پوست‌هایم راه می‌دهد؟

 

با انگشت‌هایم چه کار کنم؟

و با دو پلک آویخته بالای لبانم؟

 

خودم را به بالشت روی تخت بدوزم؟

با ماهی‌های آکواریم شنا کنم؟

کابوسی برای سایه‌ها باشم؟

 

پرده‌ها ترکم می‌کنند

و انگشترهای گذشته

تیله‌های آشفته‌یی روی فرش

باقی می‌مانند.

 

ساکن

پوک

 

صدای پیانوی همسایه که می‌آید

آواز شاعری مرده می‌شود

جایی در خیابان‌های آن

بیرون

 

خودم رهایم کرده

و این حقیقت

مثل سادگی شبنم

صورتم را خیس می‌کند

 

می‌لرزم

می‌لرزم

و تمام نمی‌شوم.




پیوست: این هفتصدمین پست نسخه‌ی بلاگ‌فای سودارو است. همچنین این تقریباً دو هزار و سیصدمین یادداشتی است از سال 2004 تاکنون در اینترنت منتشر کرده‌ام.

دومین شعر، از دفتر چوپانِ گوسفندها سروده‌ی فرناندو پسوآ


IV

 

امروز بعدازظهر بود توفانی از آذرخش

مثل یک صخره‌ی گنده

از گوشه‌های آسمان به پایین غلتید...

 

مثل وقتی کسی از بالای پنجره‌ای بلند

رومیزی را می‌تکاند،

و خرده‌های غذا همراه همدیگر فرو می‌پاشند،

و صدای سقوط‌شان را بر زمین می‌شنوی،

حالا باران از آسمان به پایین می‌تازید

و جاده‌ها را تیره می‌ساخت...

 

زبانه‌های صاعقه‌ در تاریکی به همدیگر تنه می‌زدند و

آسمان می‌لرزید

مثل کله‌اي گنده‌ نه می‌گفت و

نمی‌فهمیدم که چرا (و وحشتی هم برای این نداشتم،)

اما به دامان سنت باربارا دعا می‌خواندم،

انگار شبیه به عمه‌ی پیر کسی شده باشم...

 

آه، بعد دعا بر سنت باربارا

حتی احساسی ساده‌تر از قبل داشتم

از آنچه فکرش را کرده بودم...

احساسی عام و اهلی داشتم

انگار تمامی زندگی‌ام در صلح و

آرامش گذشته باشد، مثل دیوار باغ،

ایده‌ها و احساس‌هایی داشتم شبیه

گلی که بو و رنگ دارد...

مثل کسی شده بودم به سنت باربارا باور دارد...

آه، فکر کن بتوانی به سنت باربارا باور داشته باشی!

 

(آیا آن‌هایی که به سنت باربارا باور دارند

او را شبیه به خودمان و مشهود می‌بینند؟

یا هنگام تفکر به او، وی چنین شکلی پیدا می‌کند؟)

 

(چه توهم‌هایی! آیا گل‌ها،

درخت‌ها و چوپان واقعاً از

سنت باربارا چه می‌دانند...؟ شاخه‌یی از یک درخت،

اگر توانایی تفکر را داشت، هیچ‌گاه

شهیدها و فرشته‌ها را جعل نمی‌کرد...

لابد به خورشید فکر می‌کرد

گرما‌بخش و بعد به صاعقه فکر می‌کرد

به این صدای ناگهانی

که با نور آغاز می‌شود...

آه، چگونه حتی ساده‌ترینِ مردمان

بیمار و سردرگم و احمق شده‌اند

ایستاده در کنار صرف سادگی و

حیاتِ سالمِ

بوته‌ها و درخت‌ها!)

 

و با تفکر به همه‌ی این‌ها

کمتر از پیش خوشحال باقی مانده‌ام...

عبوس می‌شوم و گرفته و ترش‌رو

درست شبیه وقتی که کل روز صاعقه‌ها در آسمان تهدید بکنند و

تا شب هنوز صاعقه‌ای بر آسمان نکوفته باشد.