«مجسمه‌ی مومی»


صبح که بیدار شد، هنوز خوابش نبرده بود. گونه‌اش را با لب‌های داغش بوسید و دوید سمت دست‌شویی. تاپ‌تاپ صدای پایش را می‌شنید و صدای آب. سکوت. تکان نخورد. از دیشب تکان نخورده بود. تمام شب یک گوشه‌ی بالشت توی خودش جمع شده بود و نگاهش می‌کرد. چشم‌هایش بسته بود. پلک‌هایش نمی‌جنبید. درد داشت. می‌لرزید. شب می‌لرزید و حالا آرام شده بود. برگشت. دست کشید روی پشتش. حالت تهوع داشت. ولی لبخند زد. چیزی گفت. دوتایی خندیدند. باید بلند می‌شد. تکان نخورد و بلند شد. تکان نخورد و صبحانه را آماده کرد. تکان نخورد و منتظر مهمان‌های پاتختی ماند. تکان نخورد و شب از پنجره به بیرون نگاه کرد. خسته بود. داشت می‌لرزید اما تکان نخورد. دسته گل عروسی‌اش، هفده تا غنچه‌ی رز سفید بود که در نواری صورتی و پهن،‌ دسته شده بودند. کیک عروسی‌شان سه طبقه بود و یک ته مزه‌ی ترش داشت. شام عروسی را خودش انتخاب کرده بود،‌ بختیاری،‌ بدون هیچ چیزی اضافه.

فصل اول از یک رمان: «خانه‌ی تعطیلات» نوشته‌ی کلایو بارکر


زمانی معروف‌ترین نویسنده‌ی ژانر وحشت گفته بود، «من آینده‌ای ادبیات این ژانر را در دستان استیفن کینگ می‌بینم»، چندین سال بعد، کینگ در اوج شهرت خودش گفت: «من آینده‌ای ادبیات این ژانر را در دستان کلایو بارکر می‌بینم.» بارکر نویسنده‌ای شناخته شده است با کتاب‌هایی در تیراژهایی میلیونی که به کامیک استریپ و فیلم و موارد دیگر تبدیل می‌شوند. «دزد همیشه» تنها رمان نوجوانان اوست که به‌لطف ارشاد دیگران نامش تبدیل به «خانه‌ی تعطیلات» شده است. این رمان را کتابسرای تندیس برای دریافت مجوز ارائه داده است و کتاب بدون تغییر در متن، تنها با حذف یک تصویر، مجوز خود را دریافت کرده است. کتاب احتمالاً تا نمایشگاه کتاب تهران در سال آینده، بسته به وضعیت کاغذ و موارد دیگر، منتشر خواهد شد. فصل اول این رمان را در وب‌سایت مرور ببینید.

«زندگی شهری»


کوه‌ها چکه می‌کردند. خیابان‌ها توی هم پیچ می‌خوردند. حوصله‌ش سر رفته بود. چند بار باید توی این تابلوها که هی نام‌شان عوض می‌شد، گم می‌شد، تا به در خانه برسد؟ خانه‌ها سرشان گیج می‌رفت. پنجره‌ها خمیازه داشتند. هی گم می‌شد. دوباره گم می‌شد. کوه‌ها چکه می‌کردند. تمام لباس‌هایش خیس بودند. موهایش به هم چسبیده بودند. هوا چسبناک بود. یک جوری طعم گس از توی سوراخ‌های بینی‌‌اش نفس‌‌اش را منگ می‌کرد. حوصله نداشت. سردرد داشت. باید می‌رفت. باید می‌رفت تا به خانه برسد. به خانه برسد تا شب بگذرد. تا شب صبح شود. صبح در خیابان گم می‌شد. خیلی ساده گم می‌شد.

«تخم خروس»


قرآن می‌خواندند،

پرنده‌ها داشتند کوچ می‌کردند،

یک لیوان آب خنک خورد،

با یک عالمه قرص،

اذان می‌گفتند،

خوابید،

نماز خواندند،

فقط یک نفر داشت گریه می‌کرد.

هفدهمین شعر از فرناندو پسوآ


XXXIII

 

بیچاره گل‌هایِ باغ‌هایی آراسته.

صورت‌‌شان طوری درهم است

که انگار از حضور پلیس ترسیده باشند...

اما آن‌قدر واقعی هستند تا مثل بقیه شکوفا بشوند

و همان رنگ‌های باستانی را داشته باشند که

در حالت وحشی‌شان داشتند، وقتی اولین انسان به

آن‌ها خیره ماند،

انسان از شکلِ گل‌ها از جا پرید و آرام

لمس‌شان کرد

تا آن‌ها را با انگشت‌هایش هم ببیند.

«سگ‌دونی»

یک کاغذ سفید تمیز گذاشت جلویش و فکر کرد قبل از خودکشی باید چه کارهایی انجام بدهد. اول نوشت که مرغ عشق‌هایش را بدهد به پیرزن همسایه. بعد فکر کرد که هر چه گوشت توی یخچال دارد را بگذارد بیرون،‌ گربه‌ها بخورند. بعد فکر کرد،‌ کتابخانه‌اش را ببرد برای دوستی که یک سال بود ندیده بودش. بعد با خودش گفت، کار دیگری ندارد. دفتر تلفن‌اش را نگاه کرد. به کی زنگ بزند؟‌ فکر کرد یک سر برود سر قبر مامان بابا. فکر کرد یک سفر برود شمال. فکر کرد مقداری پول توی حساب‌‌اش مانده بود. برود سفر؟ قبل از خودکشی از بهترین چایی‌‌اش دم کرد. دو تا فنجان پر خورد. فکر کرد برود چندتایی بیسکویت بخرد. یک کاست شوپن گذاشت. گفت برای شام بیفتک درست کند با پوره‌ی سیب‌زمینی. فکر کرد زنگ بزند به دوستی که یک سال است ندیده. گفت: برود کتابفروشی چندتایی کتاب بخرد. فنجان را دوباره پر از چایی کرد. فکر کرد یک کم موز بخرد. قبل از خودکشی باید یک کم موز می‌خورد.

«بهداشت روان»


ساعتش تیک‌تاک نداشت، خوب نگاه کرد، عقربه می‌چرخید، ولی صدا نداشت. ساعت را محکم‌تر چسباند به گوشش. صدا نداشت. رفت جلوی ساعت دیواری و دقیق نگاه کرد. عقربه حرکت می‌کرد. گوش کرد. صدا نداشت. رفت پنجره را باز کرد. خیابان صدا داشت. آکواریوم ما‌هی صدا داشت. ریختن چایی از درون فلاکس به فنجان چینی صدا داشت. هواپیمایی که از آسمان می‌گذشت صدا داشت. نفس کشیدنش صدا داشت. تلفن که زنگ می‌زد صدا داشت. نگران شد. پیشانی‌اش چین افتاد. فکر کرد کارهایش عقب مانده. فکر کرد چند تا قرار ملاقت برای امروز دارد. برنامه‌هایش را روی موبایل چک کرد. بعد دوباره ساعتش را چک کرد. بعد خوب گوش کرد. صدا نداشت. فکر کرد توی خانه هم ساعت بی‌صدا شده بود. فکر کرد اتاق‌های خالی هم صدا نداشتند. دیوارها فقط سرد بودند. فکر کرد فقط مایکرویواش صدا داشت، وقتی غذای آماده را گرم می‌کرد و تلویزیون که گوش نمی‌کرد داشت چی می‌گفت و گربه‌ای که شب‌ها هی از جلوی پنجره‌ی اتاق خوابش رد می‌شد. شب‌ها برای خواب قرص می‌خورد، با یک لیوان پر شیر سرد.

«جنین»

قرار بود بزرگ که شد یک متخصص معروف بشود که لنگه نداشته باشد. قرار بود بزرگ که شد یک مهندس فوق‌العاده باشد و یک شرکت بزرگ را اداره کند. قرار بود بزرگ که شد،‌ یک پدر مهربان باشد که یک خانواده‌ی خوشبخت دارد. قرار بود بزرگ که شد،‌ قد بلند باشد، با موهای مشکی،‌ ابروهای پررنگ و چشم‌هایی گیرا. قرار بود حرف‌هایی بزند که آدم‌ها را به تحسین وادارد. قرار بود راه که می‌رود، همه توی خیابان برگردند نگاه‌ش کنند. قرار بود بزرگ که شد یک عالمه کارهای گنده‌ی حیرت‌آور مبهوت‌کننده را تنهایی انجام بدهد. قرار بود یک عالمه اتفاق بیفتد، می‌دانید، یک عالمه اتفاق.

شانزدهمین شعر، فرناندو پسوآ


XXXI

 

اگر بعضی‌وقت‌ها می‌گویم گل‌ها لبخند می‌زنند

و اگر می‌گویم رودخانه می‌خواند،

مساله این نیست فکر کنم لبخندی در گل‌ها هست یا

آوازی در جریان رودخانه‌ها...

این جوری مردمان را گمراه می‌کنم تا

احساسِ واقعی حیاتِ گل‌ها و رودخانه‌ها را لمس کنند.

 

چون می‌نویسم تا مردمان بخوانند، بعضی‌وقت‌ها به

حماقت احساس‌های آن‌ها محدود می‌شوم...

کار درستی نیست اما توجیه من همین است،

چون فقط نقش نفرت‌انگیز گزارشگرِ طبیعت را قبول کردم

چون مردمانی هستند که زبان آن را درک نمی‌کنند،

هرچند که در اصل، هیچ زبانی برای طبیعت وجود ندارد.

«فلسفه در قرن بیست و یک»

حسنی حالا جمعه‌ها می‌رفت صبح‌ها کلاس شنا، بعدازظهر هم کامپیوتر و عصر هم زبان. شش روز در هفته،‌ از شنبه تا پنج‌شنبه را تا ساعت دو توی مدرسه بود. ناهار سرد را توی مایکرویو گرم می‌کرد و تنها روی میز می‌خورد. مامان حدود یک ناهار می‌خورد و بابا جمعه‌ها ناهار خانه بود که با ساعت تمام شدن استخر او یکی می‌شد. بعدازظهر باید راه می‌افتاد که به کلاس عصر برسد: کلاس‌های فوق‌برنامه برای کنکور، کلاس‌های زبان، هر روز. و بعضی‌وقت‌ها کلاس کامپیوتر. حسنی حالا صبح‌ها یک بار دوش می‌گرفت و شب یک بار. موهایش را هر دو هفته مرتب می‌کرد. صبح‌ها ژل خیس می‌زد بعد حمام و عصرها بعد از حمام، به موهایش روغن می‌زد و می‌رفت به کلاس‌هایش برسد. حسنی حالا خیلی سرش شلوغ بود و البته، عاشق دلستر خنک بود، با بیسکویت‌های ترد شور.