زنان، انتظار و سوال‌های بعد از «سه‌گانه مقاومت»

 

آریل دروفمان در سه نمایشنامه کتاب «سه‌گانه مقاومت،» قتل‌های زنجیره‌ای، شکنجه و سانسور را فراتر از صرف یک رویدادشمار، تبدیل به یک بحث جهان‌شمول می‌کند

 

همین یادداشت را در شماره ششم مجله قلمرو بخوانید

ادامه نوشته

نبرد برای حفظ طبقه متوسط آمریکا: مروری بر کتاب تازه سناتور الیزابت وارن

 

همین مرور را راهک بخوانید

 

سنت سیاستمدارهای ایرانی نوشتن از رویدادهای زندگی سیاسی‌شان نیست، ولی در امریکای شمالی، چپ، راست یا میانه، سیاستمدارها از کتاب به عنوان یک ابزار برای گسترش بستر اجتماعی خودشان سود می‌برند و از آن به شکل ابزاری برای جذب مشارکت عمومی استفاده می‌کنند.

سناتور الیزابت وارن، استاد سابق دانشگاه هاروارد و متخصص موضوع ورشکستگی، یک قدم در موضوع استفاده از کتاب جلوتر می‌رود تا نوشتن ابزاری برای خلق یک کلاس در موضوع اقتصاد، سیاست و زندگی امروز، آن هم به زبانی ساده باشد.

البته پیش از آنکه وارن وارد دنیای سیاست بشود، کتاب‌هایش، آثاری تخصصی در زمینه علم اقتصاد بودند و آنها را با همراهی دیگر چهره‌های علمی نوشته بود: «همان‌طور که بدهکارهایمان را می‌بخشیم: ورشکستگی و کردیت مشتری در امریکا،» «طبقه متوسط شکننده: امریکایی‌های مقروض،» و «تله دو-درآمد: چرا والدین طبقه متوسط امریکایی ورشکسته می‌شوند.»

هرچند وارن درنهایت راهش به سیاست باز شد و حالا در قامت یک سناتور دموکرات می‌نویسد و پیش از به قدرت رسیدن برند ترامپ بر دولت فدرال امریکا، کتاب پرفروش «شانس جنگیدن» را در ۲۰۱۵ میلادی منتشر کرده بود.

در «شانس جنگیدن،» وارن زندگی‌اش را برای خواننده‌اش توضیح می‌دهد: می‌گوید چطور در خانواده‌ای متوسط متولد شد، ولی بعد از سکته قلبی پدرش، چطور وضع مالی خانواده به مخاطره افتاد.

از این می‌گوید که مادرش چطور با یک کار بر مبنای حداقل حقوق ساعتی، توانست خرج خانه را بدهد، حساب‌های وام مسکن را هم پرداخت کند و غذای کافی را بر روی میز خانواده بگذارد – امری که هم‌اکنون در امریکای شمالی و بر درآمد مبتنی بر حداقل حقوق ساعتی، غیر ممکن شده است.

سپس از این می‌گوید که چطور توانست با یک بورس به دانشگاه برود: درس بخواند و هزینه زندگی هم دریافت کند – بورس‌هایی که این روزها بر عموم جامعه، نایاب شده‌اند.

درنهایت خواننده را در این اثر راهنمای به این می‌کند که چطور معلم شد، بعد استادیار دانشگاه شد، اولین کتابش را نوشت و درنهایت توانست به هاروارد راه پیدا کند و چرا مجذوب موضوع ورشکستگی شد.

وارن را اگر در تصویرهای تلویزیونی دیده باشید، جدی و رُک است، بی‌پروا سوال می‌پرسد و درنهایت نظرش را آشکارا، کوتاه و ساده بیان می‌کند. برخی صحنه‌های سوال‌پیچ شدن چهره‌های دولت فدرال توسط سناتور وارن به بازدیدهای میلیونی در شبکه‌های اجتماعی می‌رسند.

ولی چرا وارن وارد سیاست شد؟

در «شانس جنگیدن» توضیح می‌دهد که چطور در تلاش برای بهبود جایگاه طبقه متوسط سراغ چهره‌های سیاسی رفت، ولی درنهایت خودش را به ورود به سیاست سوق دادند. اولین تلاش انتخاباتی‌اش رسیدن به جایگاه سناتوری در ایالت ماساچوست بود. رای کافی آورد و به سرعت تبدیل به یک چهره محبوب سنا در دید جوانان، لیبرال‌ها و جریان چپ امریکا شد.

تمامی این‌ها البته بعد از به قدرت رسیدن دونالد ترامپ متفاوت از گذشته شد.

وارن هم همانند دیگر چهره‌های آکادمیک حاضر در جریان‌های سیاسی امریکای شمالی، به قدرت رسیدن ترامپ را فرصتی طلایی یافت تا نظرهای خودش را به عموم جامعه عرضه کند. بدین شکل کتاب «این جنگ، جنگ ما است» متولد شد.

 

نبرد برای حفظ طبقه متوسط

امریکا و ایران در یک نکته با بقیه دنیا مشترک هستند: تلاش کهن بخش ثروتمندتر جامعه برای اینکه صاحب همه‌چیز بشوند. در مقابل،‌ تقلای طبقه متوسط برای اینکه جایگاه خودش را حفظ کند، گسترش پیدا کند و امکانات بیشتری در اختیار بخش گسترده‌تری از جامعه قرار بگیرد. یا آن‌طور که در اقتصاد می‌گویند، از فقر کاسته بشود و رفاه برای همه گسترش بیابد. موضوعی که در تئوری، راهکارهایش آماده است ولی در عمل، بن‌بست‌هایی بر مسیرش پیش‌بینی شده‌اند.

ولی چطور هم در امریکا و هم در ایران، بخش کم‌جمعیت ولی ثروتمندتر جامعه بتدریج صاحب بخش بیشتری از همه‌چیز می‌شود، در مقابل مرتب هم از تعداد افراد داخل طبقه متوسط کاسته می‌شود و درنهایت فقر گسترش پیدا می‌کند؟

وارن در کتاب تازه‌اش در تلاش است تا جواب مبتنی بر پژوهش اقتصاد و سیاست به خواننده بدهد.

او در مقدمه‌ای کوتاه، از شب شمارش آرا انتخابات اخیر دولت فدرال امریکا می‌گوید. وقتی بر اتاق‌نشیمن همراه همسرش به تماشای یک سریال تلویزیونی و دنبال کردن خبرهای انتخاباتی – البته، از طریق تلفن همراه – نشسته بودند.

کوتاه از شوک می‌گوید که بر او جاری شده و سپس سریع از این می‌گوید که چطور بر این شوک فائق گشته است. سپس مکث نمی‌کند تا خواننده را به کتاب برساند: یک سوم نخست کتاب، زندگی چند امریکایی را باز می‌گوید.

زنی سفیدپوست که تمام قواعد پیشنهاد شده به او را رعایت کرده: سخت کار کرده، پس‌انداز کرده، بیمه‌ داشته، بیمه تکمیلی داشته، به حرف مشاورهای بانکش خوب گوش کرده و حالا صاحب هیچی است.

یک مرد سیاه‌پوست که سنگین کار کرده، خانه خریده، رویای امریکای در سر پروانده و سپس امروز خانه‌اش را از دست داده، هیچی ندارد.

یک زن جوان که تحقیق کرده چطور سریع درس بخواند و بتواند به بازار کار برسد. سراغ یک دانشگاه تازه رفته، فارغ از اینکه این دانشگاه برای سود اقتصادی تلاش می‌کند و هدفش این نیست که دانشجو را بهتر و آگاه‌تر پرورش بدهد.

درنهایت هم او با ۱۰۰ هزار دلار قرض، هنوز هیچ مدرک دانشگاهی در دست ندارد. همچنان در خانه والدینش زندگی می‌کند و کارش پیشخدمتی در رستوران شده و کل درآمدمش را هم برای قسط‌های وام دانشگاهی پرداخت می‌کند.

وارن زندگی این سه را در کنار آنچه در ۲۰۰ سال اخیر در اقتصاد امریکا گذشته بررسی می‌کند. اینکه چه بود تا رکورد بزرگ اقتصادی دهه ۱۹۳۰ میلادی رخ داد. وارن از تاثیرهای این دوره رکورد بر خانواده خودش می‌گوید و درنهایت خواننده را به بخش دوم کتاب راهنمایی می‌کند.

 

کلاس درسِ سقوط طبقه متوسط

در اینجاست که کلاس‌های درسی شروع می‌شود.

سیاست امروز در اقتصاد امروز با هم گره می‌خورند تا وارن به ساده‌ترین زبان ممکن شرح بدهد که چطور انتخاب رییس‌جمهور رونالد ریگان در امریکا همه‌چیز را تغییر داد.

تغییری که سال‌هاست اثرش به ایران هم رسیده است:

همه‌چیز را خصوصی‌سازی کنید، دولت را کوچک‌تر کنید، مالیات‌ها را کاهش بدهید و بخصوص مالیات بر ثروتمندترین بخش جامعه و همچنین قدرتمندترین صاحبان صنایع را به کمترین حد ممکن برسانید، اقتصاد را آزاد کنید، مقررات دولتی را حذف کنید، توجه به محیط‌زیست را کنار بگذارید، کمک‌های دولتی به فقیرها را تا می‌شود حذف کنید، بهداشت و درمان خصوصی بشود و بیمه‌ها دولتی نباشند.

یا اینکه چطور می‌شود تمام ارکان جامعه را به اعدادی کاهش داد که هدف‌شان رسیدن به سود بیشتر برای یک اقلیت ثروتمندتر درون جامعه است.

درنهایت هم دولت محدود بشود به جمع‌آوری مالیات از مردم و خرج آن در ارتش و برقراری سیاست‌گذاری‌های داخلی و خارجی به نفع تجارت بیشتر و آزادانه‌تر آن بخش از جامعه که صاحب پول بیشتری است.

یا در مثال امریکایی‌اش، یک درصد ثروتمندتر جامعه که در دهه ۱۹۴۰ میلادی تا ۹۶ درصد درآمدش را مالیات می‌داد، حالا در دولت ترامپ قرار است تا مالیات ۳۵ درصدی‌اش به ۱۵ درصد کاهش پیدا کند.

آن هم در دنیای امروز که به گفته آکسفام، هشت فرد ثروتمندتر جهان بر روی هم صاحب همان‌قدر ثروت هستند که ۵۰ درصد کل جمیعت فقیرتر دنیا صاحب آن است. مثال‌های ایرانی و امریکایی‌اش را هم راحت می‌توان پیدا کرد. آنچه گذشت تا چنین بشود هم قابل پیگیری است، فقط چهره‌ای همانند وارن می‌خواهد تا متخصص موضوع باشد، وقت بگذارد و آنچه گذشت به زبانی ساده جلوی چشم خواننده‌اش قرار بدهد.

 

گزینه جنگیدن

حرف وارن ساده است: باید جنگید و اجازه نداد تا دولت میلیاردها و میلیونرهای ترامپ، آنچه در دست طبقه متوسط باقی مانده، از آنها بگیرند. همان‌طور که عنوان دوم کتاب هم می‌گوید: «نبرد برای حفظ طبقه متوسط امریکا.»

آنچه خواندن کتاب وارن برای خواننده فارسی‌زبان به همراه می‌آورد، جای خالی این‌گونه کتاب‌ها برای سیاستمدارهای خاورمیانه‌ای است. اینکه چهره‌های برجسته سیاست به عنوان مثال ایران هم بتوانند تحلیل‌های سیاسی خودشان را بدون لکنت زبان منتشر کنند و از طریق کتاب‌هایشان بتوانند به خواننده‌ای گسترده‌تر دست پیدا کنند و درنهایت راه را برای مشارکت اجتماعی بیشتر باز کنند.

«این جنگ، جنگ ما است،» در نسخه گالینگور به تارخی ۱۷ آپریل ۲۰۱۷ میلادی، در ۳۵۲ صفحه و به بهای ۲۸ دلار امریکا توسط انتشارات متروپولیتن، بخشی از گروه انتشاراتی کتاب‌های مک‌میلان منتشر شده است.

عنوان کتاب به زبان انگلیسی:

This Fight is Our Fight, The Battle to Save America’s Middle Class by Sent. Elizabeth Warren

 

زنان، آریل دورفمان و سه‌گانه مقاومت

 

این یادداشت را در وب‌سایت نبشت بخوانید

 

برای دریافت نسحه مجانی «سه‌گانه مقاومت» در نشر نوگام، شامل بر نمایشنامه‌های بیوه‌ها، مرگ و دوشیزه، و خواننده‌ی متن همراه با مقدمه‌ها و موخره‌های نویسنده، همچنین یادداشت دورفمان برای خواننده فارسی‌زبان، بر اینجا کلیک کنید.

 

نمی‌دانم چند مرتبه باید یک اثر را به انگلیسی و سپس به فارسی بخوانی، پیش از آنکه منتشر بشود: هشت مرتبه؟ ده مرتبه؟ دوازده مرتبه؟ نمی‌دانم. ولی هر مرتبه مشغول گامی دیگر در آماده‌سازی «سه‌گانه مقاومت» می‌شدم، این سوال برایم پیش می‌آمد که چرا زنان راویان این داستان‌ها شده‌اند و سپس به فاصله کوتاهی، ذهنم زنان خانواده و فامیل را مرور می‌کرد.

همیشه هم چهره خاله‌هایم جلوی چشمم قرار می‌گرفت. از خودم می‌پرسیدم چه شد که دو خاله‌ام سال‌های آخر عمری را تنها سپری کردند و در اندوه. تکه‌های معدودی از پازل‌های زندگی آدم‌های نزدیکم را دارم ولی تصویر کامل را ندارم.

یکی از خاله‌هایم از خشونت خانگی و خیانت‌های همسرش، پیش خانواده خودش برگشت و سال‌ها با مادربزرگم زندگی می‌کرد و سپس تنها بود تا به هنگام درگذشت‌شان. خاله دیگرم، بعد از هرچه در مهاجرت گذشته بود، دست بچه‌هایش را گرفت و به ایران برگشت. همسرش برنگشت، ولی خاله‌ام در ابتدای سال‌های بعد از انقلاب امیدوار بود همه‌چیز متفاوت خواهد شد.

زندگی آدم‌های خانواده‌ام مستقیم به سیاست گره نخورده است، ولی همیشه از رویدادهای سیاسی آسیب دیده است. همان‌طور که شخصیت‌های اصلی نمایشنامه‌های دورفمان هم سیاسی نیستند، فقط خواستند خودشان باشند، ولی جامعه با تمام قدرت آن‌ها را عقب راند.

در بیوه‌ها، زنان روستا فقط جنازه مردهایشان را می‌خواهند تا آن‌ها را طبق سنت و عرف‌شان به خاک بسپارند. مردهایی که ناپدید شده‌اند و دیگر نیستند. ولی خاطره‌هایشان در لحظه به لحظه زندگی این زنان گره خورده‌ است.

در مرگ و دوشیزه، زنی بدنبال پاسخ به این سوال است که چرا ربوده شد، چرا شکنجه شد، چرا به او تجاوز شد، چرا تمامی ثانیه‌های تمام سال‌های بعد از زندان را پنهان و در خفا و در از بقیه، در هراس و وحشت باقی ماند.

او سوال‌های بسیاری دارد که بی‌پاسخ مانده است و در این میان، نماد جامعه، همسر عزیزش، هر لحظه در تلاش است تا او را مهار کند، آرام کند و با آغوشی باز به‌سمت جامعه باز گرداند، بدون اینکه او امکان پرسیدن سوال‌هایش و رسیدن به جواب‌ها را پیدا کرده باشد.

در طول کار بر نمایشنامه‌ها و بعد از «سه‌گانه مقاومت،» مکرر به این فکر می‌کنم که چرا ما همدیگر را سرکوب می‌کنیم. سر بلند می‌کنم و آدم‌های نزدیک زندگی‌ام را نگاه می‌کنم و رفتارهای معاصرشان را می‌سنجم و فکر می‌کنم چقدر تنها مانده‌ام، چون نمی‌خواهم اجازه بدهم بقیه مهارم کنند. می‌خواهم خودم باشم و این بهایش دورتر ماندن از بقیه شده، این بهایش تنهایی بیشتر شده.

هر زمان می‌نویسم، باید نوشته‌هایم را از نگاه‌های هراسان آدم‌های نزدیک زندگی‌ام رد کنم. می‌نشینند و به من توضیح می‌دهند که چرا نباید این را بنویسی. چرا این موضوع مهم نیست. چرا بهتر است که به‌جایش سراغ این سوژه‌ها بروی و بر روی این موارد خیلی مهم‌تر کار بکنی.

ولی آخر چطور می‌شود جامعه‌ای بهتر برای خودمان و آیندگان بسازیم، بدون اینکه نگاه‌هامان را وسط ببخشیم و بتوانیم دردها را احساس کنیم و برای درمان‌شان تلاش کنیم؟

چطور بدون پرسیدن سوال‌ها، همه سوال‌ها، و تلاش برای رسیدن به پاسخ‌هایشان می‌توانیم بهتر باشیم و دنیایی آسوده‌تر کسب کنیم؟

شاید برای همین تنهایی را قبول کردم و سرسخت‌تر از همیشه شدم.

«سه‌گانه مقاومت» را از پیش یک ناشر،‌ به پیش ناشری دیگر بردم. تلاش کردم تا کتاب اجازه انتشار در ایران را پیدا کند. ولی اجازه‌اش را بهم ندادند.

حالا ولی کتاب منتشر شده‌ است – نسخه مجانی‌اش را می‌توانید از نوگام دانلود کنید. امیدوارم کتاب را بخوانید. با دیدگاه دورفمان آشنا بشوید که در موخره‌های نمایشنامه‌ها توضیح می‌دهد چقدر جنگید تا این نمایشنامه‌ها نوشته شدند.

امیدوارم وقت بگذارید و نسخه شعر «بیوه‌ها» در موخره دورفمان را هم بخوانید و هم‌درد راوی باشید، آنجا که می‌گوید خودم می‌توانم جنازه عزیزهایم را دفن کنم.

آدم‌ها باید بتوانند اجازه داشته باشند خودشان باشند، بتوانند سوال‌هایشان را بپرسند و وقتش که رسید، جنازه‌ عزیزهایشان را به سنت و عرف خودشان، به انتخاب‌های خودشان دفن کنند.

ولی در دنیایی ایده‌آل زندگی نمی‌کنیم. دلیل هم نمی‌شود برای رسیدن به دنیایی بهتر تلاش هم نکنیم.

برای همین است که امیدوارم «سه‌گانه مقاومت» توسط خواننده گسترده‌تری خوانده شود. امیدوارم کتاب را بخوانید و به دوست‌هایتان معرفی کنید و بخواهید تا نمایشنامه‌ها را بخوانند.

امیدوارم به زودی، زندگی خاله‌هایم در شکل‌های مختلف و گوناگونش در سرتاسر دنیا، چه برای مردان، چه زنان، چه هر انسان دیگری، تکرار نشود.

یا به بیانی دیگر، سیاست به کنار، بشود خودمان همدیگر را سرکوب نکنیم. خودمان اجازه بدهیم تا همدیگر، در کنار هم، نفس بکشیم.

یا همان‌طور که در پشت جلد کتاب هم نوشتم:

پیرزنی در ساحل رودخانه منتظر است؛ زنی میانسال پشت پنجره منتظر است؛ زنی جوان در بند منتظر است.

هر سه منتظر هستند تا واقعیت ترسناکی که بر زندگی‌شان گذشته، تمامی‌اش را روبه‌روی چشمان مخاطب قرار بدهند.

یکی داستانی از قتل‌های زنجیره‌ای و ناپدیدی اجباری به همراه خودش می‌آورد، دیگری صحبت از شکنجه، زندان اجباری و تاثیرهای بلندمدت آن برایتان باز می‌گوید و آخری، در جوی موهوم می‌خواهد به پسر بچه‌اش، به عزیز زندگی‌اش، توضیح بدهد که چطور آزادی بیان را ازش گرفتند، چطور او را به تیمارستان بردند، چطور آخرین نشانه‌های وجودی‌اش را از صحنه روزگار حذف کردند.

او می‌خواهد با صدایی رسا، سانسور را به پسربچه‌اش معرفی کند.

سه‌گانه مقاومت باری دیگر خیال‌پردازی‌های آریل دورفمان، نویسنده نام‌آشنای شیلیایی-آرژانتینی را به دنیایی جهان‌شمول از واقعیت متصل می‌کند تا پلی باشد بر خواننده و آنچه در زندگی تصمیم می‌گیریم و می‌تواند نابود کننده تمامی عزیزهای روزگار و زندگی‌مان باشد.

سه نمایشنامه بیوه‌ها، مرگ و دوشیزه، و خواننده متن، روایت‌هایی تیره و دلتنگ از قرن گذشته‌اند، ولی هنوز هم می‌توانند در امروز ما هم اتفاق بیافتند، اگر حواس‌مان نباشد.

این سه اثر را با ترجمه سیدمصطفی رضیئی و با اجازه رسمی نویسنده و مقدمه‌ای از او برای خواننده فارسی در این کتاب بخوانید.

 

بعد از «سه‌گانه مقاومت»

 

همین یادداشت را در وب‌سایت شهرگان بخوانید

 

برگرفته از پشت جلد «سه‌گانه مقاومت شامل بر نمایشنامه‌های بیوه‌ها، مرگ و دوشیزه، و خواننده متن همراه با مقدمه‌ها و موخره‌های نویسنده»:

پیرزنی در ساحل رودخانه منتظر است؛ زنی میانسال پشت پنجره منتظر است؛ زنی جوان در بند منتظر است.

هر سه منتظر هستند تا واقعیت ترسناکی که بر زندگی‌شان گذشته، تمامی‌اش را روبه‌روی چشمان مخاطب قرار بدهند.

برای دریافت نسخه رایگان کتاب در دو فرمت پی‌دی‌اف و ای‌پاب بر اینجا کلیک کنید

یکی داستانی از قتل‌های زنجیره‌ای و ناپدیدی اجباری به همراه خودش می‌آورد، دیگری صحبت از شکنجه، زندان اجباری و تاثیرهای بلندمدت آن برایتان باز می‌گوید و آخری، در جوی موهوم می‌خواهد به پسر بچه‌اش، به عزیز زندگی‌اش، توضیح بدهد که چطور آزادی بیان را ازش گرفتند، چطور او را به تیمارستان بردند، چطور آخرین نشانه‌های وجودی‌اش را از صحنه روزگار حذف کردند. او می‌خواهد با صدایی رسا سانسور را به پسربچه‌اش معرفی کند.

سه‌گانه مقاومت باری دیگر خیال‌پردازی‌های آریل دورفمان، نویسنده نام‌آشنای شیلیایی-آرژانتینی را به دنیایی جهان‌شمول از واقعیت متصل می‌کند تا پلی باشد بر خواننده و آنچه در زندگی تصمیم می‌گیریم و می‌تواند نابود کننده تمامی عزیزهای روزگار و زندگی‌مان باشد.

سه نمایشنامه بیوه‌ها، مرگ و دوشیزه، و خواننده متن روایت‌هایی تیره و دلتنگ از قرن گذشته‌اند، ولی هنوز هم می‌توانند در امروز ما هم اتفاق بیافتند، اگر حواس‌مان نباشد. این سه اثر را با ترجمه سیدمصطفی رضیئی و با اجازه رسمی نویسنده و مقدمه‌ای از او برای خواننده فارسی در این کتاب بخوانید.

یکم. بعد از انتشار یک کتاب دیگر، نمی‌دانی باید چه کار بکنی. به قول فرناندو پسوآ، قاعدتا باید از پنجره اتاق نگاه کنی که نوشته‌ات (در اینجا ترجمه‌ام) راه دهکده را در پیش گرفته و پیش مخاطبش می‌رود و تو هم دستی تکان می‌دهی، چشمی خیس از اشک می‌کنی و بعد برمی‌گردی پشت میز خودت تا سراغ تمام کردن کار بعدی بروی. یا به قول یکی از استادهای زندگی‌ام، کار کتاب یک اعتیاد است که درمانی هم ندارد و وقتی دچارش شدی، همین‌جوری همراهش هستی تا وقتی زندگی تمام بشود یا مغز آدم دچار زوال شده باشد.

«سه‌گانه مقاومت» هم مثل هر کتاب دیگری، سمج بود و راحت عازم راه رسیدن به مخاطبش نشد. یک بخشی از ماجرا به این برمی‌گشت که ناشرهای تهران در مورد توانایی‌هایشان حقیقت را به تو مترجم نمی‌گویند. نام یک نویسنده شناخته شده در ایران را که می‌بینند، دیگر به هیچی کاری ندارند. می‌گویند صبر بکن، اصرار می‌ورزند که قابلیت گرفتن مجوز انتشار این مجموعه را دارند. از ارتباط‌های پشت پرده‌ در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌گویند و تو صبر می‌کنی. یک موقعی هم می‌بینی سال‌ها گذشته است و تو همچنان منتظر هستی.

مجموعه را در ابتدا نشر افراز به وزارت ارشاد سپرد، ولی تنها در مورد نمایشنامه «بیوه‌ها،» حجم سنگینی از سانسور درخواست کردند که خانم افراز هرگز نشانم نداد چه خواسته‌اند. لطفی بود تا بهم نریزم. بعد هم نشر کوله‌پشتی گفت کتاب را به ارشاد می‌برند و همان‌زمان هم بود که آریل دروفمان مقدمه‌ای برای خواننده فارسی‌زبان نوشت.

البته سر کتاب دیگری هم به من گفتند کتاب را به ارشاد برده‌اند و حتی گفتند مجوز گرفته‌اند و به زودی کتاب منتشر می‌شود. وقتی فاصله افتاد و درخواست لغو قرارداد را دادم و قرار کنسل شد، خواستم نسخه‌ای از مجوز کتاب را برایم بفرستند و گفتند راستش را بخواهی پیگیری نکردیم و کتاب مجوز نگرفته است.

ناشرهای ایران به‌رغم تمام نکته‌های مثبت کارهایشان، در مورد توانایی‌هایشان به تو مترجم حرف درست را نمی‌زنند و در برخی موارد، لاف هم می‌زنند و بعد می‌فهمی در کل با یک خانه پوشالی طرف هستی و مبنا و یا پایه‌ای وجود ندارد.

دوم. نسخه رایگان «سه‌گانه مقاومت» در دسترس مخاطب ایرانی است و نسخه چاپی آن هم به فاصله کوتاهی خواهد رسید. کتاب در لندن، انگلستان منتشر شده و حمایت جمعی از جامعه بزرگ‌تر ورایش قرار داشت. چندین نفر در کنار هم جمع شدند و به انتشارات نوگام ۱ هزار پوند انگلستان کمک کردند تا امکان آماده‌سازی کتاب فراهم شد. سپس همانند دیگر آثار این انتشار، نسخه الکترونیکی مجانی عرضه شد.

ولی انتشار کتاب به زبان فارسی در خارج ایران کار ساده‌ای نیست.

از یک طرف، تو نویسنده و مترجم دیگر ایران نیستی، نمی‌دانی در بازار کتاب کشور چه خبر است. از نشرها دور افتاده‌ای، بتدریج دیگر ناشرها را نمی‌شناسی و همچنین نمی‌دانی مخاطب بدنبال چه کتاب‌هایی است.

از آن طرف، وقتی خارج از ایران هستی، صاحب‌های نشر هم با تو مثل یک غریبه رفتار می‌کنند. معطل می‌مانی تا شاید بشود تلفنی صحبت کنید. جواب ایمیل را یا نمی‌دهند و یا با فاصله طولانی جوابی می‌نویسند. واقعا نمی‌دانی کتاب‌هایت در چه مرحله‌ای هستند و بعد هم وقتی اثری منتشر شد، سختی دریافت حق ترجمه و تالیف کتاب بر خستگی پایان کار می‌افزاید.

تمامی این‌ها به این واقعیت اضافه می‌شود که بازار انتشار کتاب خارج از ایران، خیلی بهتر از گذشته شده، ولی تبدیل به یک بازار واقعی نشده است.

نمی‌دانید چند مرتبه در میانه صحبت با نزدیک‌ترین دوستانم به سکوت وادار شدم، چون نمی‌دانم چطور می‌شود راهنمایی کرد تا کتاب‌شان به زیور طبع آراسته شود – در حالی که تهران خیلی راحت می‌شد کتابی را بدست ناشر خود رساند و امکان انتشار آن را سنجید.

درست که در خارج ایران همچنان می‌توانی در یکی از نشرهای ایرانی اروپا و امریکای شمالی و دیگر کشورها، کتاب منتشر بکنی، ولی به‌سختی می‌توانی اثر را بدست فارسی‌زبان‌های اینجا و آنجای دنیا برسانی.

درست که اینترنت و آمازون و مانند آن وجود دارد، ولی هنوز خرید کتاب الکترونیکی تبدیل به یک سنت نشده است و همچنین در نسخه‌های چاپی، هزینه پست به قیمت اثر می‌چربد و خریدار را مردد انتخاب گزینه کتاب می‌کند.

ولی قطعا امکانات بیشتری به‌نسبت سال‌های گذشته موجود است، مثالش همین انتشارات نوگام که به من مترجم اجازه داد کتابم را با اجازه نویسنده، طبق یک قرارداد حرفه‌ای کار کنم. کتاب با دقت تمام با متن اصلی توسط نشر تطبیق داده شد و بعد همراه هم نشستیم و کتاب را نمونه‌خوانی کردیم.

از یک طرف نسخه رایگان در دو فرمت پی‌دی‌اف و ای‌پاب آماده شد و از آن سو، کتاب نسخه چاپی هم خواهد داشت – نمی‌دانید، این عین بهشت برای من مترجم است که می‌خواهم کتاب راحت بدست خواننده‌اش برسد.

در کنار آن، این اثر همراه انتشارات نوگام به شهرهای مختلف دنیا می‌رود و در دسترس قرار می‌گیرد. مثالش اینکه در انتهای ماه جولای، این نشر به شهر تورنتو خواهد آمد تا آثار خود را همراه با «سه‌گانه مقاوت» به فارسی‌زبانان کانادا هم معرفی کند.

شهرگان / شهروند بی‌سی هم قرار است برنامه‌ای برای معرفی کتاب در مترو ونکوور برگزار کند و زمان آن بسته به آماده‌سازی نسخه چاپی کتاب است و به‌زودی خبرش را منتشر خواهیم کرد. در این فاصله، امیدوارم از «سه‌گانه مقاومت» لذت ببرید، کتابی به تلخی روزگار ماست ولی به امیدبخشی آینده‌ای پایدارتر است.

شهرگان: سیدمصطفی رضیئی، مترجم و روزنامه‌نگار عضو هیئت تحریریه ما است. او که متولد مشهد است، در برنابی زندگی می‌کند.

از مهم‌ترین ترجمه‌های پیشین او می‌توان به چهار دفتر از چارلز بوکاوسکی در وب‌سایت ما اشاره کرد.

همچنین از «جاناتان استرنج و آقای نورل» نوشته سوزانا کلارک و «خرد جمعی: چرا اکثریت باهوش‌تر از اقلیت‌ است،» در نشر کتابسرای تندیس، «بچه‌برفی» نوشته آیووین آیوی در نشر مروارید و «خدا حفظ‌تان کند، دکتر که‌وارکیان» نوشته کورت ونه‌گات جونیور در نشر افراز نام برد.

او کتاب «قدرت کابالا، شگردی برای روح و روان» نوشته یهودا برگ همراه با مقدمه‌ای از مرحوم منصور کوشان را نیز توسط انتشارات آرست (اچ‌اند‌اس مدیا) در نروژ منتشر کرده بود که هم‌اکنون نسخه رایگان آن در دسترس مخاطب فارسی‌زبان است.

به‌زودی هم چند جلد دیگر از رمان‌های نوجوانان آر. ال. استاین در نشر ویدا با ترجمه او در تهران منتشر می‌شوند.

او در ایران ادبیات انگلیسی و در کالج لنگرا در شهر ونکوور، روزنامه‌نگاری خوانده است و این روزها دل‌مشغول آگاهی‌رسانی در موضوع تغییرات اقلیمی است.

انتشار نسخه مجانی «سه‌گانه مقاومت» نوشته آریل دورفمان

مفتخرم که به اعلام خبر انتشار نسخه الکترونیکی - مجانی و در دو فرمت پی‌دی‌اف و ای‌پاب - «سه‌گانه مقاومت» نوشته آریل دورفمان با ترجمه‌ای از من.

کتاب را انتشارات نوگام در لندن، انگلستان عرضه کرده است و نسخه چاپی آن هم به‌زودی به فروش می‌رسد.

برای دریافت کتاب بر اینجا کلیک کنید.

 

ساداکو و هزار درنای کاغذی، کیهان بچه‌ها، تن‌تن و الکساندر دوما

 

نویسنده میهمان وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» در موضوع ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان بودم و همین نوشته در همین وبلاگ و در این لینک در دسترس است

زندگی برای آدم‌ها ارمغان‌های مختلف دارد و دهه دوم و سوم زندگی‌ام به این گذشت که شاهد مرگ عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام باشم. مغزم رودرروی تمامی فشارها یک دیوار با گذشته ساخت و یک موقعی متوجه این شدم که خاطره‌ها دیگر سرجایشان نیستند. ولی هنوز هم در میان تکه پاره‌های گذشته می‌توانم چشم ببندم، یک بعدازظهر کسل‌کننده باشد و مامان فکر کند من خوابیده‌ام – چون بچه باید به اندازه کافی بخوابد – ولی من از رختخوابم آرام جدا شده باشم و با گام‌هایی مراقب به آشپزخانه بروم و در را باز کنم و به زیرزمین خانه بروم و روی فرش قدیمی جلوی دو قفسه لبریز کتاب و مجله دراز بکشم و نسخه‌های «کیهان بچه‌ها»ی چاپ زمان شاه را ورق بزنم. البته آن موقع هنوز خواندن نمی‌دانستم. می‌رفتم و مجله‌ها را ورق می‌زدم.

در میان کتاب‌های محبوب زندگی‌ام هم «سوداکو و هزار درنای کاغذی» بود. سوداکو در انفجار اتمی هیروشیما آسیب دیده بود و بر تخت بیمارستان بود و اعتقاد داشت اگر هزار درنای کاغذی داشته باشد زنده می‌ماند. برای همین از همه می‌خواست کاغذ به او بدهند تا با آنها درناهای کاغذی درست کند. ولی سوداکو به اندازه کافی کاغذ پیدا نکرد و مرد. از سرطان خون مرد و بعد از مرگش بود که برایش درنا درست کردند و به یادبودش بر اتاقش آویختند. یا این تصویری است که از کتاب در ذهنم مانده.

حالا در ساحل غربی کانادا،‌ بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم که چرا خواهرم می‌خواست من که هنوز خواندن بلد نبودم ، در مورد هیروشیما بدانم و در مورد جنگ و در مورد اینکه دنیا چه جای ترسناکی است. ولی فکر می‌کنم درست‌ترین اتفاق ممکن برایم افتاده بود.

من پیش از آنکه خواندن بلد باشم یا نوشتن، به بهترین سلاح مقاومت برای تمام سال‌های بعدی زندگی‌ام مجهز شده بودم: به کتاب، به مجله، به دنیاهای بی‌پایان خیال‌پردازی و آموزش مسلح شده بودم. تا همین امروز هم وقتی همه‌چیز بد می‌شود و همه‌چیز بهم می‌ریزد، فقط دراز می‌کشم و عینکم را می‌گذارم کنار موبایلم جایی دور از دست و یک نسخه نیویورکر ورق می‌زنم یا یک کتاب به دست می‌گیرم و فقط می‌خوانم.

البته فقط کتاب‌ هیروشیما نبود که برایم می‌خواندند، ماجراهای تن‌تن را از روی نسخه‌ انگلیسی‌اش کامل برایم خواندند. وقتی خواندن یاد گرفتم اول کتابخانه خانه به رویم باز بود تا اتاق به اتاق، بروم و هر چه کتاب است بخوانم. بعد کتابخانه‌های فامیل به رویم باز بود و می‌رفتم کپه‌ای کتاب می‌گرفتم، می‌خواندم و پس می‌دادم. بعد کتابخانه‌های دوست‌های خانوادگی بود که بروم و از نسخه‌های الکساندر دوما که از مجله‌های زمان شاه جمع شده و مجلد شده بودند، بگیرم و «سه تفنگدار» بخوانم یا چاپ اول کتاب‌های هوشنگ گلشیری را بگیرم و بخوانم یا روز تولدم که می‌شد، خانواده بهم پول بدهند که برو و هر کتابی دوست داری بخر و من همیشه کتاب‌های گرانقیمت را در کتابفروشی‌ها نشان کرده بودم که بروم و بخرم‌شان.

وقتی جوان بودم دیگر فهمیده بودم کتاب خواندن چقدر مهم است. برای همین خواهرزاده‌هایم هنوز خواندن بلد نبودند، اشتراک مجله داشتند. هم برای خودم مهم بود، هم برای خواهرم و برادرم که خواهرزاده‌هایم مرتب به کتابفروشی بروند و به انتخاب خودشان کتاب بردارند.

آخرین بار که تهران بودم قبل از رفتن از ایران و خانواده خواهرم آمدند که در تهران باشیم و بعد به شمال برویم،‌ برای هر کدام از بچه‌ها کپه‌ای کتاب انتخاب کرده بودم و برایشان کنار گذاشته بودم. برادرم از ایران که می‌رفت هم بچه‌ها را برای خرید کتاب برده بود. حالا هر کدام‌شان کتابخانه‌ خودشان را دارند. کتابخانه خانه‌شان هم هست و قبل از رفتنم، یک هفته‌ای حدودا وقت این گذاشتم تا کتابخانه‌ام را مرتب کنم. سه قفسه لبریز کتاب داشتم و اینجا و آنجای خانه هم کتاب بود. به جز کتاب‌هایی که تهران بودند. یکی یکی کتاب‌ها و آرشیو مجله‌ها را نگاه کردم که چه بماند و چه نماند. سه سال البته طول کشید تا عاقبت جعبه‌های کتاب تهران و مشهد در کنار هم در یک کتابخانه قرار بگیرند. خواهرم عکس‌هایش را فرستاد که بالاخره کتاب‌ها مرتب شده‌اند.

اینجا هم مثل سال‌های کودکی است:‌ بعضی بعدازظهرها همه‌چیز را رها می‌کنم تا با گام‌های مراقب که یک وقت کارهای مانده نفهمند، لباس می‌پوشم و به کتابخانه محله می‌روم. دو بلوک با خانه فاصله دارد. بعضی وقت‌ها می‌روم و فقط کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. ممکن است دست هم نزنم. فقط نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم من چقدر خوشبختم که یاد گرفتم کتاب بخوانم و مجله بخوانم و این بهترین دوست تمام سال‌های زندگی‌ همراهم مانده، تا به امروز، تا به فردا.

 

 ۶۵ میلیون دلار برای یک کتاب و بازاری ۸۰ میلیون نفری

 

همین یادداشت را در شماره نوروزی وب‌سایت مرور بخوانید

 

همین چند روز پیش بود که میشل و باراک اوباما، امتیاز دو کتاب تازه‌شان را به مزایده گذاشتند و درنهایت موسسه انتشاراتی پنگوئن رندم‌هاوس، ۶۵ میلیون دلار داد و امتیاز این دو اثر را صاحب شد.

بعد از آن به این فکر می‌کنم چطور دو کتابی که هنوز در حد ایده هستند و نوشته هم نشده‌اند، می‌توانند به بهایی چند ده میلیون دلاری فروخته بشوند.

برای اینکه بفهمم چرا چنین امری در امریکای شمالی ممکن است، ولی در ایران (البته اگر صحبت حمایت‌های دولتی نباشد،) مولف نمی‌تواند ایده کتابی را به مزایده بگذارد و رقمی چند ده میلیون تومانی دریافت کند، نظام نشر و عرضه کتاب دو کشور – یعنی ایران و خانه‌ام کانادا و همچنین همسایه جنوبی امریکا را – در ذهنم مقایسه کردم.

درنهایت به یک جواب ساده رسیدم: اینجا می‌شود از نوشتن پول درآورد و استثنایی خیلی هم پول درآورد، چون نویسنده و ناشر و کتابفروش، دروغ نمی‌گویند، سعی هم نمی‌کنند سر همدگیر را کلاه بگذارند.

بگذارید در این مورد توضیح بدهم و همچنین خواهش کنم که سال جاری که تمام شد، نوروزی که سر رسید، بر سر سفره سال نو، از خودمان بخواهیم دیگر بر سر کتاب و نوشتن دروغ نگوییم.

یعنی اجازه بدهیم سال تازه، با شفافیت و رو راستی شروع بشود و بدین شکل دنیای خودمان و بازار کتاب‌مان را متحول کنیم.

 

شفافیت برای همه

این هفته از کتابخانه محله نسخه‌ای از یک اثر تازه منتشر شده را خریدم. کتابی که دو جوان کار کرده‌اند، یک روزنامه‌نگار و یک عکاس به پول دولت رفته‌اند به بازدید از دره رودخانه صلح در شمال بریتیش کلمبیا. دولت استانی بر این دره دارد فراتر از ۹ میلیارد دلار خرج می‌کند تا یک سد ساخته بشود.

ملت‌های بومی هم مخالف هستند. فعال‌های محیط‌زیست هم اعتراض دارند. این دو جوان رفته‌اند تا عکس بگیرند و آدم‌ها را ببینند و با آنها صحبت کنند و نتیجه کار را در کنار تحقیقی از گذشته و امروز این منطقه، در قالب یک کتاب انتقادی منتشر کرده‌اند.

کتاب را هم که باز بکنید، بعد از اطلاعات مرسوم نویسنده و ناشر و کپی‌رایت، حک شده که شورای هنر کانادا از بودجه سالیانه ۱۵۳ میلیون دلاری‌اش، بخشی را خلق عرضه این کتاب کرده است. همچنین در کنار آن، دولت کانادا از طریق بودجه کتاب کانادا و دولت استانی هم از طریق شورای هنر بریتیش کلمبیا و امتیازهای مالیاتی مربوط به انتشار کتاب، به آماده‌سازی و عرضه این کتاب کمک مالی کرده‌اند.

کتاب را که من بخوانم، در سیستم کتابخانه شهری ثبت می‌شود که یک مرتبه آدمی این کتاب را برده. آخر سال جمع می‌بندند چند نفر این کتاب را از کتابخانه‌های دولتی برده‌اند و برابر آن یک چک به نام مولف‌های اثر صادر می‌کنند و برایشان می‌فرستند.

چند هفته پیش با یکی از نویسنده‌های تهران صحبت می‌کردم و گفتم دلم می‌گیرد وقتی به کتابخانه محلی می‌روم. دلم می‌خواهد دوباره بچه باشم و وقت داشته باشم و کنجکاو خواندن همه‌چیز باشم و مشابه این کتابخانه کنار دستم باشد تا بروم و هرچقدر می‌خواهم در آن وقت بگذارنم.

بعد در بتوانم ۲۵ قلم کتاب، سی‌دی و دی‌وی‌دی حاوی فیلم و سریال و کتاب‌های صوتی را در ببرم و بین ۷ روز تا ۲۸ روز نگهدارم و تازه در کنار آن، آدم‌های درس‌خوانده متخصص در کتابخانه باشند که جواب یک هزار سوال مختلف ذهنی‌ام را بدهند و راهنمایی‌ام کنند به خواندن کتاب‌ها بهتر و مصرف آثار فرهنگی مناسب سن و روحیه‌ام.

بعد به دوستم گفتم تمامی این‌ها می‌توانست و می‌تواند در ایران ممکن باشد، فقط باید بخواهیم. یک راه خلق چنین نظامی از عرضه محصولات فرهنگی که برای مخاطب خرجی ندارد – کتابخانه‌های عمومی از مالیات‌های مردمی بودجه می‌گیرند و اشتراکی برایشان نبایستی پرداخت بشود، فقط اگر دیرتر اثری را برگردانی یا کتاب و دیگر محصولات را خراب کنی، بایستی خسارت بپردازی – هم شفافیت مالی است.

شفافیت مالی یعنی اگر من بخواهم در کانادا کتابی کار کنم، می‌‌توانم بروم و بدانم به کدام موسسه‌های دولتی و غیر دولتی می‌توان درخواست کمک کرد و آنها اگر ایده‌ام را تصویب کنند، پول می‌دهند که بنشینم و بر اساس یک زمان مشخص، ایده‌ام را پیاده کنم و درنهایت اثر عرضه بشود.

چقدر مگر کار سختی است که نظام دولتی کمک به تهیه و عرضه آثار فرهنگی شفافیت مالی داشته باشد؟ فکر نمی‌کنم به جز یک اراده و تصمیم جمعی، مانعی برای رسیدن به این شفافیت وجود داشته باشد.

 

ناشر خصوصی، دوست آدمی باشد

راستش را بگویم، دل خوشی از ناشرهای تهران ندارم. مکرر دیده‌ام دوستان ناشر، برای رسیدن به سودهای کوچک، واقعیت‌ها را بیان نمی‌کنند. یکی از این واقعیت‌ها، تیراژ کتاب‌هاست.

در این چند سالی که ایران نیستم، خبرهای بازار کتاب را از دور پی‌می‌گیرم و وقتی مریم مفتاحی سراغ انتشار مجموعه آثار جو جو مویز رفت، برایم تازگی داشت که از پرفروش‌ترین این مجموعه، یک مرتبه ده ترجمه دیگر منتشر نشد.

نمی‌فهمیدم چه شده تا وقتی مطالب یوسف علیخانی را در زمینه انتشار قاچاقی این کتاب‌ها و عرضه‌شان در کتابفروشی‌های رسمی خواندم.

یوسف علیخانی یکی از آدم‌هایی است که برای کتاب زحمت می‌کشد. چرا بایستی آثار نشرش قاچاقی منتشر و عرضه بشوند؟‌ یا اصلا چرا باید یک کتاب پرفروش یک مرتبه ده، پانزده یا بیست مرتبه، توسط دیگر نشرها باز ترجمه بشود؟

خیلی رک، تا چه زمانی قرار است ناشر در چشم مولف، موسسه‌ای باشد که قابلیت دروغ‌گویی را دارد و نمی‌شود به او اعتماد کرد که تیراژ واقعی را می‌گوید، قیمت واقعی را بر کتاب می‌گذارد، سهم درست را به مولف پرداخت می‌کند و هزار و یک سوال دیگری که جای بحث‌ خودشان را دارند.

دولت به جای خود، ناشرها هم بایستی جدی تلاش کنند تا مولف و مترجم بتوانند دوباره به آنها اعتماد کنند و بتوانند بدون دل‌نگرانی سر میز آماده‌سازی کتاب‌های بیشتر و بهتری بنشینند.

 

وقتی از همکارت هراسی به دل راه ندهی

سال گذشته، کتاب تازه آریانا هافینگتن را دستم گرفتم و با نشری در تهران صحبت کردم تا کتاب را کار کنیم. البته گفتم قراری نمی‌بندم تا ترجمه تمام شده باشد. نشر هم از همان ابتدای امر حرفشان این بود که باید سریع ترجمه تمام بشود تا دیگر نشرها و مترجم‌ها هنوز فرصت نکرده باشند کار کنند.

این رقابتی است که در نبود کپی‌رایت و همچنین در نبود شرایط حرفه‌ای کار در ایران رخ می‌دهد. درنهایت یک سوم کتاب را ترجمه کردم، ولی ادامه ندادم. از یک سو، تلاش‌هایم برای اینکه بتوانم با کارگزار کتاب صحبت کنم و کپی‌رایت اثر را بگیرم، به هیچ نتیجه‌ای نرسید. از سویی دیگر دوستی دیگر نوشت کتاب را کار می‌کند.

وقتی در فیس‌بوک دوست همکار این خبر را دیدم، برایشان نوشتم که اگر قطعا کتاب را تمام می‌کنند، ترجمه را کنار بگذارم. درنهایت هم ترجمه را کنار گذاشتم و دیگر بهش فکر هم نکردم.

ولی این سوال همیشه وجود دارد که چرا باید وقتی ترجمه اثری را شروع می‌کنی، دل‌نگران این باشی که دیگر همکارها هم سراغش رفته باشند.

این هراس از یک سو باعث عجله در کارها می‌شود و از سویی دیگر بانی این می‌شود که تا آخرین لحظه‌های انتشار، نتوانی به شکلی حرفه‌ای اثر را تبلیغ کنی.

مدت‌هاست دیگر کتاب تازه‌ای بدستم نگرفتم و برنامه‌ای هم دیگر برای ترجمه ندارم. ولی دلم می‌خواهد که اگر در آینده‌ای نزدیک خواستم کتابی کار کنم، لازم نباشد چیزی را پنهان نگه دارم و بقیه دروغ بگویم و یا از بقیه دروغ بشنوم.

واقعا کار سختی است که آدم با همکارهایش رو راست باشد؟

 

این یادداشت درنهایت چند دغدغه ذهنی‌ام شد تا اینکه یک تحلیل آماری یا علمی در زمینه کتاب باشد. یا بهتر بگویم، چند آرزو است که ای کاش در همین نوروز و ماه‌های پس از آن عملی بشود.

تا تمامی افراد حاضر در بازار کتاب، سودهای کوتاه‌مدت را رها کنند و به سودهای بلندمدت فکر کنند.

تا به بازار کتابی برای ۸۰ میلیون نفر فکر کنیم که تیراژهای نیم میلیونی کتاب در آن امکان‌پذیر است و یک مترجم و یک مولف هم می‌تواند راحت برای یک اثر، چند ده میلیون تومانی درآمد داشته باشد.

آیا چنین بازار کتابی را می‌خواهیم؟ اگر آره، خب، برایش تلاش کنیم.

نسخه الکترونیکی قدرت کابالا رایگان شد

 

قدرت کابالا، شگردی برای روح و روان نوشته یهودا برگ یا ترجمه‌ای از من و مقدمه‌ای از مرحوم منصور کوشان که پیش‌تر توسط انتشارات آرست، یکی از نشرهای زیر مجموعه اچ‌اند‌اس مدیا در سال ۱۳۹۱ به شکل چاپی و الکترونیکی منتشر شده بود، از هفته پیش در نسخه الکترونیکی به شکل رایگان در اختیار مخاطب فارسی‌زبان قرار گرفته است.

لینک دریافت نسخه الکترونیکی مجانی کتاب در گوگل‌بوکز - امکان دریافت نسخه پی‌دی‌اف - و یا خرید نسخه چاپی کتاب از این لینک.

 

 

کپی‌رایت: حق انکار شده نویسنده و مترجم فارسی‌زبان

 

همین مقاله را در وب‌سایت دوشنبه بخوانید

 

گفتاری در باب اهمیت پیوستن به کنوانسیون جهانی کپی‌رایت و تاثیرات مثبتش بر بازار کتاب ایران

 

در چرایی حق مولف

طرح مساله: دهه‌های متمادی است که ایران در بازار جهانی کتاب حضور ندارد ولی در نقش مصرف‌کننده‌ای غیر قانونی، گرچه عضو کنوانسیون کپی‌رایت نیست، اما در حوزه نشر به ترجمه آثار ادبی و غیر ادبی ملل دیگر دست می‌زند. از زاویه‌ای حقوقی، اعضای حوزه نشر ایران دزد دریایی (pirates) هستند، چرا که بدون پرداخت حق مولف اصلی یا بعضا مترجم، آثار دیگر زبان‌ها را به فارسی می‌آورند. متقابلاَ اگر آثار نویسندگان ایرانی نیز به زبان‌های دیگر ترجمه و به نویسنده پولی پرداخت نشود، آنها حق اعتراض نخواهند داشت. راه اصلی حل این معضل، همراهی مجلس و دولت ایران است تا با الحاق زبان فارسی به کپی‌رایت جهانی، حق نادیده انگاشته شده نویسنده و مترجم فارسی‌زبان را بالاخره به آنها بازگردانند.

اگرچه سازمان بین‌المللی مشخصی (مانند سازمان ملل متحد) در حوزه تولیدات خلاق مانند کتاب وجود ندارد و نیز قانونی جهان‌شمول برای حفظ حق مالکیت مادی و معنوی یک تولید فرهنگی برای خالق اثر نداریم، اما چند پیمان جهانی وجود دارند که کشورهای پیوسته به آنها موظف‌اند تا حقوق مادی و معنوی مرتبط به عرضه و کسب درآمد از یک تولید خلاقانه را رعایت کنند: یعنی همان‌ چیزی که به کپی‌رایت یا حق انتشار معروف است.

مهم‌ترین این پیمان‌ها، پیمان بوینس آیرس، پیمان برن و تفاهم‌نامه حق مالکیت تولیدات هوشمندانه با توجه به ابعاد تجاری (یا تی‌آر‌آی‌پی‌اس) هستند. قوانین مربوطه بین‌المللی تنها برای کشوری الزامی می‌شوند که پیمان را قبول، قوانینش را تصویب و رسماَ امضاء کرده باشد. متاسفانه تولیدات زبان فارسی ایران جزء هیچ کدام از این پیمان‌ها نیستند و وضعیت مشخصی در این حوزه ندارند و پیگیری وضعیت مالی و حقوقی ترجمه کتاب‌های فارسی هم ممکن نیست. متقابلاَ می‌توان هر اثری را هم به فارسی ترجمه و عرضه کرد، بدون اینکه نیازی به پاسخگویی به مولف و ناشر خارجی وجود داشته باشد.

کشور ایران در حالی جزو هیچ کدام از این پیمان‌ها نیست که کشورهایی با قوانین سخت‌گیرانه مانند عربستان سعودی یا کشورهای فقیر آفریقایی عضو این پیمان‌ها هستند و هزینه کپی‌رایت را به تمام و کمال هم برای کتاب و آثار فرهنگی، هم برای دیگر تولیدها مانند نرم‌افزارها، پرداخت می‌کنند.

این یادداشت می‌کوشد تا در قالب پرسش و پاسخ، توضیح ‌دهد که چرا حق انکار شده مولف غیر فارسی زبان، در حقیقت حق نادیده انگاشته شده نویسنده و مترجم فارسی‌زبان و در نتیجه به ضرر بازار کتاب ایران است؛ همچنین سعی در تبیین این مساله دارد که چرا پیوستن زبان فارسی به پیمان‌های مرتبط به کپی‌رایت، در خود بازار کتاب ایران مخالفانی دارد.

(پ.ن: این یادداشت با توجه به بیشتر از دوازده سال سابقه کار و فعالیتم در بازار کتاب ایران، چه در قالب مترجم، چه به شکل همکار و مشاور دفاتر نشر داخلی و خارجی، نوشته شده است. مشخصاَ من وکیل متخصص در قوانین حقوقی بین‌الملل نیستم و صرفاَ از منظر یک متخصص کتاب نظر داده‌ام. و البته موارد ذکر شده همگی مشت نمونه خروار هستند و جای بحث بیشتر هم دارند.)

 

نفع کپی‌رایت برای ناشران داخلی چیست؟

اول به لحاظ حیثیتی، عنوان سارق ادبی از ایشان برداشته می‌شود و بازار داخلی می‌تواند به شکل تخصصی و آبرومند در بازار جهانی حاضر شود.

دوم، بُعد مالی ترجمه کتاب شکلی قانونی و روشن می‌یابد، چرا که تنها یک ناشر عرضه کننده یک کتاب خواهد بود. ناشری که براساس سابقه و اسم و رسم خودش و مترجم – مترجمانش- بتواند پیش از همه حق کتابی را بگیرد، همیشه از عرضه آن کتاب و صاحب سود احتمالیش می‌شود.

سوم، تاکید بر بُعد تخصصی کار است. در غیاب شتاب نالازم و رقابت ناصحیح برای ترجمه یک اثر، ناشر می‌تواند به دقت روی کیفیت کار متمرکز شود و اثر را با کیفیتی بالا به بازار برساند. طبیعتاَ صرف هزینه بیشتر برای آماده‌سازی کتاب، سود بالاتری نصیب نشر می‌کند.

چهارم، بحث مهم جهانی شدن بازار کتاب ایران است: هم کتاب‌های فارسی‌زبان به راحتی و سربلندی در سرتاسر جهان معرفی و فروخته می‌شوند و هم مبادله با بازار جهانی کتاب افزایش می‌یابد. بالطبع چنین شرایطی هم به سود نویسنده و هم به سود ناشر است.

 

چرا کپی‌رایت حق مسلم مترجم‌ نیز هست؟

اول از همه اینکه مترجم ایرانی باید در سود معنوی کتاب نیز سهیم باشد، سرش را در دنیا بالا بگیرد و بدون وحشت از گرفتن لقب سارق، به شغلش افتخار کند.

دوم، کپی رایت به مترجم ایرانی اعتبار حرفه‌ای داخلی می‌بخشد و آسیب‌های روانی و اضطراب کار را کم می‌کند تا بی‌عجله و فشار رقابتی و نگرانی از ترجمه‌های موازی، کاری درخور ارائه دهد.

سوم، مترجم می‌تواند کارهای مورد علاقه‌اش را ترجمه کند، بدون نگرانی از اینکه همکاران دیگر زودتر سراغ آن اثر رفته باشند.

چهارم، امکان خبررسانی و اطلاع رسانی صحصح افزایش می‌یابد. با علم به اینکه کدام ناشر و کدام مترجم سراغ کدام اثر رفته‌اند، مترجم‌های دیگر برای زمان مطالعه و انتخاب اثرشان برنامه‌ریزی منظم‌تری خواهند داشت.

پنجم، امکان سهیم شدن مترجم در سود مادی کتاب است. ترجمه در چاپ اول برای مترجم درآمدزا نیست، فقط باز پرداخت هزینه‌های اولیه پرداخته شده برای ترجمه کتاب است و درواقع چاپ‌های بعدی به او سود می‌رسانند. حق مترجم است که در قبال کار خوب، پول خوبی بگیرد؛ نه اینکه خوب کار کند و درآمدش را با مترجمان دیگر شریک شود. توجه کنیم که دنیای کتاب پر از کتاب‌های مهم و مفید است و بازار کتاب ایران هم لبریز از خوانندگان مشتاق. خلاصه، جا برای همه باز است.

ششم، احتمال تعقیب قضایی برای مترجمانی که به خارج از کشور سفر یا در دیگر کشورها زندگی می‌کنند، منتفی می‌شود.

 

چرا کپی‌رایت بخشی از مالکیت انکار شده نویسنده ایرانی است؟

اول از همه، نویسنده به عنوان صاحب مادی و معنوی تولید خلاقانه‌اش درخور احترام و حفظ تمامی حق و حریم‌هاست. تمامی عایدات این تولید نیز باید تمام و کمال در اختیار او قرار گیرد. عرضه اثر او در دیگر کشورها، چه به زبان فارسی و چه به شکل ترجمه، مشمول همین حق است که باعث حضور نویسنده ایرانی در بازار جهانی و کوتاه کردن دست سارقان خارجی از سود مالی ارائه اثر می‌شود.

به علاوه نویسنده ایرانی می‌تواند فراتر از صرف نسخه چاپی کتابش در داخل ایران، از دیگر جنبه‌های تولید خلاقانه نیز سود ببرند، مثلاَ سود حاصل از تولیدات تلویزیونی و رادیویی و نمایشی و سینمائی و اقتباس‌هایی مانند آن از روی اثر.

 

چرا بخشی از بازار کتاب ایران مخالف کپی‌رایت است؟

اول از همه این که برخی ناشران به کپی‌رایت - به جای حق معنوی و مالی خود و همکاران مترجمشان - به شکل هزینه ای بیهوده نگاه می‌کنند. اما با توجه به تمامی نکات بالا، کپی‌رایت نه تنها هزینه مضاعف و بدون بازپرداختی بر دوش بازار کتاب ایران نیست، بلکه تمهیدی برای منظم کردن آشفته‌ بازار کتاب ایران است که طبعا سودهای مالی مشخصی نیز برای ناشران حرفه‌ای دارد.

این را به راحتی می‌توان از تجربه ناشرهایی فهمید که از داخل ایران کپی‌رایت را تهیه می‌کنند یا به تجربه ناشرهای دیگر کشورها نگاه کرد که برای تیراژهایی نزدیک به تیراژ کتاب در ایران، رقم‌های ۲۰۰ و ۳۰۰ دلاری پرداخت می‌کنند تا صاحب کپی‌رایت شوند.

دوم، متاسفانه بخشی از ناشران غیرحرفه‌ای در مورد شرایط آماده‌سازی و وضعیت انتشار آثارشان اطلاعات درستی نمی‌دهند، در نتیجه نگران‌اند که در مواجهه با ناشران حرفه‌ای خارجی و ضرورت انجام گفتگوهای مستقیم و شفاف، به اصطلاح دست‌شان رو شود.

سوم، بخشی از ناشران به جای کشف افق‌های تازه، ترجیح می‌دهند به انتظار آزمون و خطای ناشران دیگر بنشینند: یعنی همین که کتابی پرفروش ‌شد، سریعاَ ترجمه‌ای دیگر از آن عرضه می‌کنند، حتی گاه با اندکی دستکاری در ترجمه اول و منتشر کردنش با نام یک مترجم واقعی یا جعلی. برخی ناشران نیز در مواجهه با آثار معروف و قطور، هر فصل کتاب را با پرداخت رقمی اندک، برای ترجمه به یک نفر می‌دهند و در نهایت کتابی که گروهی ترجمه شده به نام یک نفر – واقعی یا جعلی- منتشر می‌شود. بالطبع سود چنین کاری کاملاَ برای ناشر است.

طبیعتا ناشر حرفه‌ای نگران پاسخ‌گویی و شفاف شدن فعالیت‌هایش نیست. تاکید می‌کنم که بخش حرفه‌ای بازار کتاب ایران خواهان رسیدن به کپی‌رایت است که متقابلاَ حامی آن بخش خواهد بود و فضا را برای غیرحرفه‌ای‌ها تنگ خواهد کرد.

 

اگر عضو کپی‌رایت بشویم، با کتاب‌های منتشر شده در بازار– مخصوصاَ با ده‌ها ترجمه از یک عنوان کتاب– چه کنیم؟

ابتدا باید دید در صورت پیوستن به کپی‌رایت، قانون‌گذاران به چه توافقی در مورد کتاب‌های - تاکنون - منتشر شده در ایران خواهند داشت، هرچند احتمالا نگرانی اصلی مربوط به تجدید چاپ آثاری است که با چندین ترجمه عرضه شده‌اند. اگر تا قبل از این پیوستن، ناشری کپی‌رایت اثری را گرفته باشد، قاعدتا بقیه نشرها باید تجدید چاپ ترجمه‌های موازی را کنار بگذارند و حق انتشار کتاب در دست ناشر صاحب آن حق باقی بماند.

هرچند اگر هیچ ناشری صاحب کپی‌رایت اثر نباشد، پیشنهاد شخصی من این است که اتحادیه ناشران و کتاب‌فروشان در کنار صنف نویسنده‌ها ومترجم‌های حرفه‌ای کتاب – که امیدوارم به زودی شکل بگیرد – و با هماهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، به یک پاسخ جمعی برای این پرسش برسند که: چطور باید در آشفته بازار کنونی، مشکل تا ده‌ها ترجمه از یک اثر را حل کرد؟ این سوال سخت، یک پاسخ جمعی می‌خواهد و رسیدن به آن ساده نیست، ولی غیر ممکن هم نخواهد بود.

 

چرا کارگزار باید در بازار کتاب ایران نقش بازی کند؟

نویسنده و مترجم ایرانی، حتی ناشر ایرانی، به سود اصلی مادی و معنوی تولیدات خود چون بازار کتاب ما کارگزار ندارد. کارگزار کتاب در بازار خارج از ایران تعریف مشخص خودش را دارد، می‌شود کارگزار کتاب را برای بازار ایران با توجه به نیازهای این بازار، تعریف کرد. این تعریف پیشنهادی من است:

کارگزار فردی متخصص و حرفه‌ای است در زمینه‌های: شناسایی اثر مناسب با سلیقه و سیاست‌های ناشر؛ شناخت کلیات و جزییات قراردادها و قوانین مرتبط به تالیف و ترجمه و امضای یک قرارداد کتاب در ایران و خارج از ایران؛ او واسطه‌ای است بین یک کتاب خوب، یک ناشر حرفه‌ای و یک نویسنده / مترجم متخصص، که با توجه به تخصصش خود صاحب بخشی از سود انتشار و عرضه یک تولید خلاقانه در بازار می‌شود.

ایجاد و به رسمیت شناختن چنین شغلی می‌تواند درها را روی چاپ بهترین ترجمه‌ها باز، و دل‌نگرانی‌های نویسنده و مترجم را قبل امضای قرارداد رفع کند؛ به خصوص که مترجمان و نویسندگان ما معمولاَ اهل چانه‌زنی و به اصطلاح دلالی نیستند، پس کارگزار می‌تواند به جای آنها با ناشر طرف صحبت شود.

ناشران نیز از وجود کارگزار سود می‌برند: از یک سو اطمینان خواهند داشت که با یک کتاب خوب طرف‌اند؛ و از سویی با میزان تقریبی کار آشنا می‌شوند. حتی کارگزار میتواند واسطه ارتباط ایشان با دیگر نشرهای جهان باشند. طبیعتاَ تمام ناشران و مولفان ایرانی به سایر زبان‌ها مسلط نبوده و مهارت کافی برای ارتباطات حرفه‌ای را ندارند. البته تمام این دلایل به این معنا نیست که همه افراد حاضر در بازار کتاب باید در حضور یک کارگزار فعالیت کنند. مثلاَ در کانادا، محل زندگی من، اکثر نویسنده‌ها و مترجم‌ها ترجیح می‌دهند شخصاَ با ناشر طرف بشوند، ولی ابتدا از موسسه‌های مختلف مشاوره بگیرند.

 

چگونه می‌توان زبان فارسی را به قوانین جهانی کپی‌رایت ملحق کرد؟

مسیری طولانی اما پیمودنی. باید با اتحاد و همدلی و گفتگو، سودمندی‌های این حرکت را سنجید و نظرات مخالفین را هم شنید و بررسی کرد. تجربه نشرهایی که تاکنون کپی‌رایت آثار را به شکل حرفه‌ای – و نه صرفاَ به شکل اخلاقی و درخواست شخصی از نویسنده و ناشر خارجی – خریده اند نشان می‌دهد این کاری غیر ممکن نیست.

همچنین، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، و وزارتخانه‌های مربوطه در دولت نیز می‌توانند کمک و عامل پیگیری مهمی باشند و از طریق اهرم‌های قانونی کلانتر مساله را پیش ببرند، به خصوص اگر نشان دهیم عدم عضویت در کپی‌رایت باعث تضییع چه حقوقی از هنرمندان ایرانی شده است.

آَشکارا، درصورت چنین الحاقی، ممیزی‌های سلیقه‌ای در بررسی کتاب نیز شکلی منطقی‌تر و دقیق‌تر می‌پذیرد که عملاَ به نفع همه خواهد بود. هیچ کس نمی‌خواهد کتابش تشویش‌گر اذهان عمومی و مغایر با قوانین مملکتی قلمداد شود، ولی ممیزی سلیقه‌ای و بی ضابطه خود از عوامل اصلی ایجاد آَشفتگی است و اجرای قوانین متشکل و ثابت تنها راه بهبود است. طبیعتاَ نمی‌توان ممیزی را کنار زد، ولی نمی‌توان بدون صحبت از آن هم به کپی‌رایت رسید.

در مجموع، با الحاق جمهوری اسلامی ایران و زبان فارسی به قوانین کپی‌رایت و برداشتن موانع سر راه این الحاق، مولف و مترجم و ناشر ایرانی خواهد توانست حقوق مادی و معنوی خویش از تولید و ارائه‌ خلاقانه در یک بازار حرفه‌ای و رقابتی مبتنی بر عرضه و تقاضا را تمام و کمال صاحب شود.

درنهایت امر، بایستی به وجه اخلاقی موضوع کپی‌رایت هم توجه نشان داد. کپی‌رایت فقط یک موضوع قانونی نیست، بلکه اخلاق کاری ما نویسنده‌ها، مترجم‌ها و ناشرهای ایرانی خواستار این است تا حق افراد را ادا کنیم و با وجدانی آزاد، زندگی‌مان را دنبال کنیم. کپی‌رایت راه نهایی رسیدن به وجدانی آزاد است: بیایید به کپی‌رایت ملحق بشویم.

راه‌هایی برای تقسیم کتاب

 

همین یادداشت را در وب‌سایت مرور بخوانید

 

راه‌های گوناگونی وجود دارد تا از یک کتاب بتوان حداکثر استفاده داشت، یا به عبارتی دیگر لذت خوانش یک اثر را با دیگران تقسیم کرد، به خصوص در دنیای امروز که در آن کتاب یک کالای گرانقیمت است و حتی نگهداری آن در آپارتمان‌ها و خانه‌های کوچک امروزی، هزینه‌بر خواهد بود.

تابستان شاید بهترین زمان باشد تا بتوان فرهنگ مطالعه و استفاده از کالاهای فرهنگی را با دیگران تقسیم کرد. در دو سال گذشته که مقیم ساحل غربی کانادا هستم، از این لذت می‌برم که چقدر راحت راه‌هایی وجود دارند تا تولیدات فرهنگی را بعد استفاده شخصی‌ات در اختیار دیگران بگذاری.

این متن معرفی چند نمونه از راه‌های تقسیم تولیدات فرهنگی است که اینجا در غرب کانادا رواج دارد. قطعا بخشی از آنها در ایران هم استفاده می‌شوند و امیدوارم بیشتر از قبل مورد استفاده قرار بگیرند:

 

قفسه مهربانی

یک قفسه کوچک با سایبانی برای محافظت آن در برابر باد، باران یا برف: دری هم بر قفسه نیست یا قفلی. کسی فضای جلوی خانه‌اش را وقف کرده برای این قفسه. اینجا اگر کسی وسیله چوبی نخواهد، آن را یا در وب‌سایت‌های اینترنتی و شبکه‌های اجتماعی می‌فروشد یا مجانی عرضه می‌کند، یا به دوستان خبر می‌دهد آن را نمی‌خواهم، یا جلوی خانه می‌گذارد کسی آن را ببرد. پیدا کردن یک قفسه چوبی یا فلزی کار سختی نیست: فقط باید وقت گذاشت آن را نصب کرد. بعد آدم‌های محله و عابرها که رد می‌شوند، هر کسی کتاب، مجله، سی‌دی و دی‌وی‌دی داشته باشد و آن را دیگر نخواهد، در قفسه می‌گذارد و بقیه اگر اثری را دوست داشتند، برمی‌دارند و همراه‌شان می‌برند.

 

یکی بیاور، یکی ببر

یک راه دیگر این قفسه‌های مهربانی، در کالج‌ها و دانشگاه‌ها، دبیرستان‌ها و مراکز فرهنگی محله است: قفسه‌هایی که با این شعار ساده کار می‌کنند، یک اثر بیاور، یک اثر ببر. بعضی جاها متصدی دارد و ثبت می‌کند کتاب، مجله، سی‌دی و دی‌وی‌دی که بگذاری و ببری. برخی جاها هم فقط یک قفسه وجود دارد برای کسی که هرچه می‌خواهد بگذارد، هرچه می‌خواهد ببرد.

 

یک میز کوچک جلوی ورودی مجتمع

در مجتمعی که در آن زندگی می‌کنم، همچنین در دیگر ساختمان‌های مسکونی یک میز چوبی جلوی آسانسور و در لابی ساختمان قرار گرفته است. آنجا اگر نامه‌ای اشتباهی به خانه‌ات بیاید، نامه را آنجا می‌گذاری تا اگر مال دیگران است ببرند، مگر نه پست آن را برخواهد داشت. در کنار آن، اگر چیزی نخواهی، آنجا می‌گذاری برای بقیه: بیشتر از همه هم مجله، کتاب و مانند آن را ممکن است پیدا کنی.

 

مجانی است: ببر

آدم‌ها خانه‌تکانی که می‌کنند، اغلب چیزهایی که نمی‌خواهند، همه را رد می‌کنند برود. برخی را می‌فروشند، برخی را هم مجانی می‌گذارند تا کسی ببرد. خیلی ساده یک جعبه مقوایی می‌شود برداشت، کتاب، مجله یا هر تولید فرهنگی دیگر را در آن گذاشت، یک برچست رویش چسباند: مجانی و گذاشت جلوی در خانه. کسی بخواهد برمی‌دارد و می‌برد.

 

روزنامه و مجله‌ات را جا بگذار

سوار مترو و اتوبوس که می‌شوی، مجله یا روزنامه‌ای را می‌توانی پیدا کنی که کسی به عمد جا گذاشته است. بخشی از این تولیدات اینجا مجانی عرضی می‌شوند، بخشی هم پولی هستند. در برخی ایستگاه‌های قطار شهری، می‌توانی روزنامه‌های پولی – که اغلب بهایی بین یک تا سه دلار کانادا دارند – را ببینی مرتب در کنار سطل مخصوص بازیافت روزنامه‌ها قرار گرفته‌اند، برای کسی که آنها را بردارد و بخواند. ممکن است این تولیدات را روی صندلی اتوبوس یا قطار شهری هم پیدا کنی، منتظر هستند تا تو آنها را برداری، بخوانی و بعد برای خواننده بعدی جا بگذاری.

 

 

بازار کتاب دست دوم

کتابی را خریده‌ای، خوانده‌ای و دوستش هم داری، ولی دیگر احتیاجی به نگهداری‌اش نداری. آن را می‌توانی به بازار کتاب‌های دست دوم بسپاری. دوست داشته باشی از وب‌سایت‌هایی مثل آمازون کتاب را دوباره می‌فروشی، یا اینکه به کتاب‌فروشی‌های مخصوص این کار می‌روی، کتابت را به صاحب مغازه نشان می‌دهی و سر یک قیمت توافق می‌کنید. کتاب دست دوم را مردم راحت می‌خرند و می‌خوانند: مخصوصا که این بازار بیشتر برای کتاب‌هایی است که دیگر منتشر نمی‌شوند. خیلی وقت‌ها هم آدمی فقط می‌خواهد کمتر از نصف قیمت بهای یک کتاب تازه منتشر شده را بدهد و کسی کتاب را در اینترنت برای فروش گذاشته. چرا که نه، با چند کلیک می‌شود کتاب را خرید.

 

درنهایت، راه برای کتاب خواندن و استفاده از تولیدات فرهنگی در این سرزمین باز است: برای همین هم پیر و جوان، اگر دوست داشته باشند و انتخاب‌شان خواندن کتاب باشد، چه بخواهند هزینه کنند و اثری را بخرند، چه بخواهند و از کتابخانه‌ها استفاده کنند و چه بخواهند کتابی را از خیابان و از توی یک جعبه بردارند، راه باز گذاشته شده است تا مردم از فرهنگ سود ببرند.

شاید اگر دور و برتان را نگاه کنید، کتاب، مجله، فیلم و موسیقی وجود داشته باشد که دیگر آن را نخواهید. راه‌های ساده‌های برای تقسیم تولیدات فرهنگی وجود دارد، از آنها استفاده کنیم و به همدیگر کمک کنیم تا جامعه‌ای باسوادتر، آگاه‌تر و مهربان‌تر داشته باشیم.