اول آقای حسن‌زاده گفت تو این‌جا چی کار می‌کنی؟ سه نفر دیگر هم همین سوال را پرسیدند. سه نفر دیگر شگفت‌زده شدند که کلاً مرا در شش ماه اخیر جایی دیده‌اند. چقدر خوشحالم که اکثریت مطلق این آدم‌ها را نمی‌شناسم. حمید جانی‌پور باز هم چاق‌تر شده است. دوستم می‌گفت این هم یک مدل پیشرفت است. دوستم سال‌ها پیش از ایران رفت. ندید. هیچ‌کدام از این‌ها را ندید. علیرضا بهنام دیر رسیده است. تکیه می‌دهم به درب خروجی سالن و گوش می‌کنم به حرف‌های بهنام. به خواندن شعرهای سپیده جدیری. بهنام ابتدا می‌گوید سپیده جدیری برای تحقیق در زمینه‌ی شعر از ایران رفته است. تا دو ساعت بعد ما زیرلب هنوز می‌خندیم، برای تحیق از ایران رفته است. چشم‌هایم طول سالن را می‌گردد، یک لحظه احساس می‌کنم کسی که از جلوی من ایستاده و پشت‌اش به من است، سعید کمالی دهقان باشد. سر تکان می‌دهد که سراب از چشم‌هایم بپرد.

دوم مدیر کتاب‌فروشی تندیس می‌گوید شاید اگر این بشود... شاید اگر آن بشود... شاید اگر... از کتاب‌فروشی که بیرون می‌زنیم، زیر قطره‌های باران، فکر می‌کنم این هم از امیدوارترین دوست ما. کتاب‌فروشی ساعی مستقیم شیرجه می‌زنم طبقه‌ی بالا جلوی کتاب‌های بخش ادبیات. چه عجب، دو قفسه کتاب ادبیات به زبان انگلیسی دارند. آخرسر سه رمان نوجوان می‌خرم. قدم‌زنان می‌رویم تا به جلسه‌ی رونمایی کتاب‌های نشر نگاه برسیم. چشم‌هایم درد می‌کند. چشم‌هایم درد می‌کند. دوباره التهاب چشم‌هایم دارد روانم را بهم می‌ریزد. به دوستم می‌گویم فقط عنوان کتاب‌ها را نگاه می‌کردم انگار خنجر توی چشم‌هایم فرو کرده بودند. نمی‌گویم ذهنم پر از خنجرهای فرو رفته شده است.

سوم امین بیرون فرهنگسرای سرو ایستاده است. حرف می‌زنیم. مطمئن نیست اما فکر می‌کند قیمت کتابم قبل از این‌که برود چاپخانه تغییر کرده بود. شانه بالا می‌اندازم. وقتی توی کار کتاب باشی، باید و باید در هر لحظه منتظر یک خبر بد دیگر باشی. می‌پرسم صحبت‌های معاون وزیر را دیده‌ای؟ گفت نه. توضیح می‌دهم، نمی‌فهمد یعنی چه. من هم نمی‌فهمم. می‌گویم انگار می‌خواهند در نمایشگاه کتاب گردن بزنند. خلاصه‌ی خبر ساده است: اگر ناشری تخلف کند، اگر کتاب ناشری جمع‌آوری شود، مخصوصاً اگر کتاب را ضددینی و ضد چند مساله‌ی دیگر تشخیص بدهند، غرفه‌ی ناشر جمع می‌شود و این نشر دیگر نمی‌تواند در نمایشگاه‌های کتاب ارشاد شرکت کند.

چهارم آقای حسن‌زاده با همه شوخی می‌کند و می‌رود. کاوه کیائیان سر تکان می‌دهد و می‌رود. فرخنده حاجی‌زاده از این‌سمت انتهای سالن به آن سمت می‌رود، لبخند می‌زند و احوال‌پرسی می‌کند با آدم‌ها، وقتی کسی حواس‌اش نیست، لب‌اش را گاز می‌گیرد، وقتی کسی حواس‌اش نیست، قیافه‌اش شبیه به کسی می‌شود که سال‌هاست یک کوه سنگ روی دوش‌اش داشته باشد و لبخند بزند.

پنجم دوستم از لندن آمده است. پنج سال است انگلستان زندگی می‌کند. هر سال به ایران می‌آید، چند مرتبه. می‌خواهد کتاب ترجمه کند. برایش ساختار ممیزی را توضیح می‌دهم. نمی‌فهمد. اولین مرتبه نیست، باید ساختار ممیزی را به دوستی توضیح بدهم و شانه‌هایم سنگین می‌شود و احساس می‌کنم واقعاً واقعاً چقدر خسته شده‌ام. آخر چه‌طوری می‌توانی به کسی توضیح بدهی کتاب‌ات دو مرتبه بررسی شده است، مجوز گرفته است و حالا توسط ناشر دو مرتبه بازخوانی می‌شود و یک «دوست» بخش‌هایی از آن را حذف می‌کند تا «بعد از چاپ جمع نشود.» چطور به دوستم بگویم گردن می‌زنند. او از کلاس‌های دانشگاه خود می‌گوید. از استادهای دانشگاه می‌گوید. از کتاب‌فروشی‌های لندن می‌گوید. سرم را به چیزی گرم می‌کنم و سعی دارم تا فکر نکنم.

ششم در مورد کتاب‌های جدیدمان صحبت می‌کنم. مهدی موسوی می‌پرسد کتاب شعرت چند قیمت خورده؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم کتاب نمایشنامه است. زیرلب می‌گویم ترجمه است. اسفند هر هفته به دوستم می‌گفتم من یک خط نوشته‌ام را دست این‌ها نمی‌دهم بررسی کنند و هفته‌ی بعد دوست تماس می‌گرفت که کتاب چاپ نمی‌کنی؟ چقدر خوب است که یک نفر همراهت است و زود از جمع دوستان می‌زنید بیرون و سوار اولین تاکسی می‌شوی. می‌توانی دربار‌ه‌ی مساله‌ی مهم‌تر شام فکر کنی.

هفتم قبل از شام کیارش می‌پرسد از کتاب‌هایم. می‌پرسد ساختار انتشار کتاب چگونه است؟ نمی‌دانم باید کتاب را کامل تحویل ارشاد بدهی برای بررسی. تعجب می‌کند. می‌گوید تو پر کاری. می‌خندم و می‌گویم شاید. می‌پرسد مجوز چی گرفته‌ای؟ می‌گویم دو تا. وسط حرف‌هایم می‌گویم پارسال شش کتابم توقیف شده است. شوکه می‌شود. می‌خندم. شب چشم‌هایم را می‌بندم و امیدوارم صبح چشم‌هایم بهتر شده باشند. فکر می‌کنم فردا...