روزهای آخر تهران
توضیح: این یادداشتها، ابتدا و بتدریج در صفحهی من در فیسبوک منتشر شده بودند، حالا تمامی آنها در وبلاگم در دسترس مخاطبان قرار میگیرند. این هفتهها که در استانبول باشم، روند انتشار مطالبم برعکس گذشته خواهد بود، ابتدا در پروفایلم و بعد در وبلاگ، و هرچند بتدریج مدل انتشار مطالب هم متفاوت خواهد شد. توضیحاش بماند برای بعد
هفت: خیابانها پلیس بود، آمبولانس و بنزهای شیشه مشکی با شمارههای سیاسی اما ما به تماشای اتوبان رفتیم وقتی پارک آب و آتش فقط خانوادههای سرگردان بود. برفراز بخشی از تهران ایستاده بودیم، فکر میکردم به آرزوهایی که فراموش شده بودند. تو دوربین به دست عکس میگرفتی سعی داشتی لحظهای ثبت بشود من سعی داشتم ثبتها فراری بشوند. از صف مردم گذشتیم و یک میز پیدا کردیم و کوبیده و برنج سنتی ایرانی خوردیم با فلفلی که چقدر خوب تند بود. به من گفتی میفهمی این هفته چقدر برایت مهم است. گفتی سعی کن لذت ببری که بعداً افسوساش را میخوری و من سه هفته بود فقط لذت میبردم از تهران و انسانهای ایران. در کافه لنزهایت را امتحان کردی و حرف زدیم و عکسها، نقاشیهای کافه چقدر بد بود و فضایش چقدر خلوت، چقدر آرامشبخش. ساعت دوازده شب، عابرهای پیاده فقط پلیسها بودند. از آخرین گشت رد شدیم و ماشین را فقط یک مرتبه گشته بودند. البته، دوستم واقعیت را میگفت، اینها فقط به خیابان آمدهاند تا هیولاهای داخل ماشینها ما را گاز نگیرند. ما را ندرند. شب خانه سکوت بود ولی تنهایی نبود، حتی وقتی به جز من، هیچکس نمانده بود. لپتاپ را روشن کردم و یک فیلم تماشا کردم دربارهی تنهایی
شش. سراسیمگی. توجه به بندها، بارها، مسوولیتهایی که بر دوش خودت تکلیف کردهای. نگاهی به فایلهای روی لپتاپ و هارد اسکترنال و رها شدن از بندهایی احمقانه. نگاهی به اطراف خانه. دومین وانتِ بارها که رفت. یک ماشین دیگر هم باید برود و بعد آخرین وسایل برده خواهند شد و میتوانی کولهپشتیات را برداری. تماسها. حضور پیشبینی نشدهی دوست و لبخندها. تماس اینترنتی و برای دومین بار قول گرفتن از تو، و میگویی قول میدهم توی این هفته دیوانه نشوم. چرا؟ همهاش بهخاطر استرسها، تلاشها، تقلاها و خواستههایی بیهوده. هفتهی دیگر همهچیز را به باد سپردهای. همهچیز را همراه با تهران دفن کردهای و مسیری متفاوت شروع شده است. خانه باز هم خلوتتر شده است. صدا در خانه میپیچد. امروز باید کیسههای یازده تا چهارده را سرِ کوچه بگذاری. دیروز نشسته بودی آرزوهای بزرگ زندگیات را دور میریختی: پروژههایی که هیچوقت وقتشان را نمیتوانستی پیدا بکنی. سوأل بزرگ: این چهار کتاب را هم میتوانم همراهم بردارم؟ دستهی کاغذهایی که باید همراهت برداری اینقدر بلند شده که وحشت کردهای. نمیتوانی کار بکنی. نمیتوانی فکر بکنی. باید از دست این بندها هم رها شد، مثل تمام بندهایی که پیش از این دور ریخته بودی.
پنج: با کاغذهایم کلنجار میروم. یک کپه شده. برگهایی که باید همراهم بردارم. باور نمیکردم اینهمه بشود، ولی شد. آدم فکرش را نمیکند، ولی وقتی از فاصلهای نزدیکتر نگاه میکنی، تقریباً از همهچیزِ زندگی خیلی داری. مثلاً دوست، آشنا. چند روز پیش میگفتم به دوستم که نمیدانم چی شده، چرا توی این سه هفتهی آخر اینقدر آدمهای جالب به زندگیام اضافه میشود. گفتم یک سال بیشتر است که زندگی یکنواخت پیش میرفت در تهران، چرا همین چند روز آخر هیجانهایش را نشان میدهد؟ دیشب دوباره آب و آتش نشسته بودم. دوستم آمد. سهشنبه پرواز دارد. تا نزدیک به نیمهشب نشسته بودیم و صحبت میکردیم در خیابانهای اطراف ونک. بیشتر از ترس میگفتیم، از ترس تغییر، ترس زندگی در یک شکل جدید. دوستم سهشنبه میرود و حداقل هفت ماه ایران نیست. ونک از همدیگر جدا شدیم و توی راه برگشت فکر میکردم چرا ما اینقدر این شهر و این زندگی و این سرزمین را دوست داریم ولی تمامی اینها ما را اینقدر دوست ندارند؟ بعضیچیزها را هیچوقت درست و حسابی نمیشود فهمید، یا شاید میدانی، ولی اصلاً نمیخواهی به روی خودت بیاوری. درهرصورت مهم نیست، درهرصورت این دوست من میرود و دوستهای من رفتهاند و زندگیها بالاخره فاصله میگیرند، خیلی بیشتر از چیزیکه فکرش را میکنی فاصله میگیرند و درهرصورت زندگی میگذرد، همانطور که دلش میخواهد نه دقیقاً آن طوری که خواسته باشی. دیشب هوا خوب بود هرچند بوی دود بود و نفسم باز هم تنگ میشد
صبح من: هشت صفحه از کتاب را با متن اصلی برابر کردم و بیاندازه تصحیح وارد متنی کردم که هفت سال پیش ترجمه شده است. همزمان یخچال را گذاشتم یخهایش باز بشود، همزمان فیسبوک و جیمیلام باز بود. همزمان کمدهای فلزی را از هم باز کردم - هنوز یکیشان مانده - همزمان داشتم چت میکردم، همزمان داشتم وسایلم را تفکیک میکردم، همزمان ته ذهنم داشتم برنامههایم را میریختم، همزمان داشتم یک نفر را پیدا میکردم قرار کاری بگذارم، همزمان نگاهم به ساعت بود تا برای کامیون هماهنگ کنم، همزمان... همزمان بغض هم داشتم وقتی دانه، دانهی وسایل برایم یکی از خاطرههای این پانزده ماه بود در این خانه گذشته بودند و فکر میکردم چقدر دلم برای تو تنگ شده است. فکر میکردم به این سه روز لعنتی که بگذرند. دلم برایت تنگ شده و تو اینقدر سرت شلوغ است که نمیتوانی جواب تلفن بدهی و نمیدانی زندگی در سکوت چقدر اندوهبار است. باید بروم چمدان بخرم. باید... و باید... و باید...
چهار: زمان پرواز میکند و این وسط فقط سعی میکنم بپرم و به چیزهای کوچکی چنگ بزنم که زندگی را میتوانند تغییر بدهند. یعنی سعی میکنم با دوستان قدیمی و جدید وقت بگذارنم. تاخیر، ظاهراً بخشی از زندگی تهران شده است. تمام قرارهای این هفتهام یا با تاخیر انجام میگیرند یا کنسل میشوند. تهرانیها خوشحالاند در کل. خجستهاند. دیشب دوست آمد با شام و لپتاپ جدید. حرف بازار بود، چقدر مسخره شده است. میگفت جنس توی بازار بهزحمت پیدا میشود ولی همین را هم نمیفروشند چون میدانند گرانتر خواهد شد و گرانتر. تعریف میکردم از منوچهری و جریان چمدان که آخرسر نخریدم. مغازهها یک قمیتی روی هوا میگویند و وقتی میبینند میخواهی بروی، تا 50 درصد از قیمتشان کم میکنند. چمدان نخریدم چون تلفنی دوست دیگری گفت چمدان میدهد برای سفر. شام خوردیم و فکر میکردیم این مملکت خوشحال میخواهد چی بشود و بعد دوست عکس گرفت و عکس گرفت و عکس گرفت و سعی میکرد به منِ واقعی برسد. حواسم نبود، یک موقعی دیدم یک ساعتونیم است عکس میگرفتیم. شب دیر خوابیدم، صبح زود بلند شدم. امروز همشهری آگهیام را منتشر کرده، ساعت هشت و چهار دقیقه است و منتظر اولین تلفن هستم. هرچند بهقول خانم مترجم، نشد هم به درک، نشد
سه. آگهی همشهری کمکی نکرد. فقط چهار بنگاه تماس گرفت و سه مشتری. حتی یک نفر برای بازدید خانه نیامد. صاحبخانه تعجب کرده بود. من فقط نگاه میکردم. خسته. دیگر برایم مهم نبود. تا عصر که قرار شد درهرصورت حساب خانه با من تصفیه بشود و بتوانم نفس راحتی بکشم، یک روز سردرگم گذشت. یک روز سخت. از تلفن که اذیت کرد و اسبابکشیام را یک روز به عقب انداخت، از بستهبندی وسایل که راحت نیست وقتی یک نفر در خانه تنها باشی. از هزار و یک موضوع کوچک و بزرگ دیگر. از... عصر قلبم تیر میکشید، سرگیجه داشتم و گوشم درست نمیشنید. حالتهای حملههای عصبیام. آخرین بار پاییز 90 بود. میدانستم اگر اجازه بدهم حمله ادامه پیدا کند، میافتم. جلوی همهچیز را گرفتم. فقط موسیقی گوش کردم. شروع دو فیلم را دیدم و خندیدم. رفتم بیرون شام خوردم. تلفن زدم. گفتم یکی از دوستهایم آمد که مراقبم باشد و... امروز فقط کارهای کوچک اداری است و فردا روز سنگین اسبابکشی و پسفردا... پس فردا فقط میخواهم به آخرین دیدارهای تهران بروم. جمعه صبح پرواز دارم، اگر مشکلی پیش نیاید. واقعاً اگر مشکل دیگری پیش نیاید
دو - این روزها شاهد خودم در چشم آدمهای دیگر هستم و واقعاً تعجب کردهام از تمام چیزهایی که انتظارش را نداشتم. مهمانیها، هدیهها، تلفنها، ایمیلها و مهمتر از همه، غمگین شدنها. من، یا درحقیقت روند کاری من، برای آدمهایی تبدیل به یک سنگر شده بود که کسی از آن عقب نمینشست و حالا که من عقب کشیدهام، آدمها بهم ریختهاند. نه، من عقب نکشیدهام. در ظاهر اوضاع عوض میشود اما در واقع، همهچیز مثل قبل است. حالا گیریم به فارسی خیلی کمتر از قبل بخوانم یا به فارسی کمتر از قبل صحبت بکنم. مسألهی واقعی این است که انتظار خاصی ندارم حتی تصمیم مشخصی نگرفتهام. این سفر، برایم فقط یک سفر است که بهلطفاش از تهران دل میکنم اما بقیهی چیزها... از پدرم تا نزدیکترین دوستان و فامیل هیچکسی باور نمیکند من سفری کوتاه شروع کرده باشم. چرا ما همیشه انتظار داریم تصمیم گرفته بشود و چرا انتظار داریم این تصمیمها مهم باشند؟ شهرها مثل زندگی هستند، آخرسر تمام میشوند و هیچچیزی واقعاً خیلی مهم نیست. مهمترین دستآوردهای بشر چند هزار ساله هستند که تقریباً در مقابل فسیل یک بشر چند صد هزار ساله، هیچی نیست. ما خودمان فکر میکنیم این چیزها خیلی مهم هستند، ولی تقریباً نه، اهمیتی ندارند. حتی اینکه چقدر کمبود خواب دارم، اینکه مجبور شدم از خیر یکسوم کتابها و کاغذهایم بگذرم و اینکه امروز، چه روز سختی است ولی تمامشان میگذرند و بعد همهچیز فراموش شده است، هم من، هم خوانندهی این متن. فقط باید زماناش بهاندازهی کافی گذاشته باشد
یک - بعضی روزها دراز میشوند. از بیستوچهار ساعت رد میشوند. به چند روز میرسند. سه روز در یک روز گذشت، پر از جابهجایی و حرکت و حالا نفسهای عمیق میکشم. با تهران خداحافظی کردم. تهران تا امتداد بزرگراههایش در غبار فرو رفته بود. بدرود. بدرود تهران
صفر - سلام استانبول. سلام اینترنت بدون فی-لترینگ. سلام بر آسمان بدون دود. سلام بر مردمی که عصبی نیستند. سلام بر یک شهر جدید
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.