نمونه‌ی متن: رمان «اتاق» برنده‌ی جایزه‌ی اورنج در سال 2011 میلادی


توضیح: هفته‌ی گذشته دو نشر «آموت» و «افراز» دو نسخه‌ی متفاوت از رمان «اتاق» را منتشر کردند. آموت نام نویسنده را نوشته اِما دُون‌اِهو و افراز گذاشته اِما داناهیو. کتاب‌ها را به‌ترتیب علی قانع و محمد جوادی ترجمه کرده‌اند ولی یک تفاوت عمده در آثار است: نسخه‌ی نشر افراز در 416 صفحه با فونت ریز (بی‌لوتوس 12.5) منتشر شده ولی نسخه‌ی نشر آموت در 360 صفحه با فونتی درشت‌تر (فکر می‌کنم فونت 13) کار شده است. تفاوت قیمت هم در هر دو اثر مشهود است: نسخه‌ی آموت 7500 تومان و نسخه‌ی افراز 9800 تومان. کتاب جوایز متعددی را برده: «اورنج»، نامزد نهایی «بوکر»، «رمان سال ایرلند» و «برنده جایزه ادبیات معاصر کشورهای مشترک‌المنافع». نویسنده ایرلندی است و رمان فضای تلخی دارد: مادری جوان و پسر پنج ساله‌اش در اتاقی کوچک حبس هستند. داستان واقعی است و اشاره به جنایتکار اتریشی، جوزف فریتزل، دارد که همسر و بچه‌شان را در اتاقی 11.5 متری به مدت هفت سال حبس کرده بود. من روی این دو کتاب بحث دارم، هم مقاله رویشان می‌نویسم و هم با هر دو مترجم مصاحبه خواهم داشت اما در ابتدا بیایید نمونه‌ای از متن ترجمه‌ی رمان را ببینید. من چند خط آغازین رمان را از هر دو ترجمه در وبلاگم منتشر می‌کنم. پیشاپیش هم می‌گویم که هنوز رمان را نخوانده‌ام.

 

اتاق. اِما دُون‌اِهو. ترجمه‌ی علی قانع. تهران: نشر آموت. چاپ اول: پاییز 1390. 360 صفحه. 1650 نسخه. 7500 تومان.

 

کودک من

چنین مصائبی دارم،

و تو خوابیده‌ای و قلبت به‌آرامی می‌تپد.

تو در میان جنگلی بدون شادی، رویا می‌بینی

در میان شبی، میخکوب شده در مفرغ

در میان آبیِ لاجورد، آرام آرامیده‌ای و می‌درخشی.

 

سایمونیدز 486 556 (قبل از میلاد مسیح)

 

فصل اول: هدایا

 

امروز پنج ساله شدم. دیشب وقتی برای خوابیدن به جارختی رفتم چهار ساله بودم، اما وقتی در تاریکی توی تختوابم بیدار شدم به پنج سال تغییر کردم، طلسم و جادو. قبلش سه ساله بودم، قبلش دو، قبلش یک، و قبل‌تر صفر. «کمتر از اینم هست؟» مامان بدنش را کش می‌دهد و می‌پرسد:

-        هوم؟

-        بالا، توی بهشت، منهای یک سال بودم، منهای دو، منهای سه؟

-        نه، قبل از پایین اومدنت، شماره‌ها به حساب نمی‌یان.

-        از توی آسمونا، تا وقتی من توی شکمت بودم، همش ناراحت بودی

مامان از تخت پایین می‌آید و کلید چراغ را می‌زند. وووش... همه جا روشن می‌شود. درجا چشمهام را مي‌بندم، اول یکی را آرام باز می‌کنم. بعد هر دو تا را.

می‌گوید: «اونقدر گریه کردم تا دیگه اشکی واسم نموند، فقط نشسته بودم و ثانیه‌ها رو می‌شمردم.»

پرسیدم: «چند ثانیه طول کشید؟»

-        میلیون‌ها و میلیون‌ها و...

-        نه...، ولی دقیقاً چقدر؟

مامان می‌گوید: «حسابش از دستم در رفت.»

-        بعدش آرزو کردی و آرزو کردی و روی تختم نشستی تا اینکه چاق شدی.

نیشخند می‌زند که: «می‌تونستم صدای لگد زدنت رو حس کنم.»

-        کجا رو لگد می‌زدم؟

-        خب، البته که من رو.

همیشه اینجاش که می‌رسد می‌خندم.

...

 

اتاق. اِما داناهیو. مترجم: محمد جوادی. ویراستار: کیان اعظم افراز. تهران: نشر افراز. چاپ اول: پاییز 1390. 1100 نسخه. 416 صفحه. 9800 تومان.

 

کودک من

 

چه گرفتار شده‌ام.

به خواب که می‌روی، دلت آرام می‌گیرد؛

در جنگلی بی‌شادی رویا می‌بینی؛

در شب چارمیخ بر مفرغ،

در تاریکی نیلگون، بی‌جنبشی خفته‌ای و می‌درخشی.

 

سایمانیدیس (478 556 قبل از میلاد مسیح)

«دانایی» (مترجم: ریچموند لَتیمور)

 

هدیه‌ها

 

امروز پنج سالم شد. دیشب وقتی رفتم تو کمد خوابیدم، چهار سالم بود، ولی وقتی تو تاریکیِ صبح زود، توی رختخواب پا شدم، پنج سالم شد. اجی‌مجی‌لاترجی. قبلش، سه‌ساله، دوساله، یک‌ساله و صفرساله بودم. «زیر صفر هم بودم؟»

مامانی کش‌وقوسی به خودش می‌ده و می‌گه: «هوم؟»

«اون بالا تو بهشت رو می‌گم. سنم منفی یک، منفی دو، منفی سه و... بوده؟»

«نه، سن تو وقتی شروع شد که رو زمین اومدی.»

«از پنجره‌ی سقف اومدم. همه‌تون ناراحت بودید تا این‌که اومدم توی شکمت.»

مامانی خم می‌شه تا آباژور رو روشن کنه. «درست می‌گی.» آقای آباژور با صدای ویژ همه‌جا رو روشن می‌کنه.

چشم‌هام رو سریع می‌بندم، بعد یکی از اون‌ها را نیمه‌باز می‌کنم و بعدش هر دوتاش رو.

ادامه می‌ده: «اون‌قدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود. این‌جا دراز کشیده بودم و ثانیه‌ها رو می‌شمردم.»

می‌پرسم: «چند تا ثانیه شمردی؟»

«میلیون‌ها و میلیون‌ها.»

«نه. دقیقاً چند تا ثانیه شد؟»

مامانی می‌گه: «تعدادشون رو فراموش کردم.»

«بعدش برای اونی‌که توی شکمت بود اون‌قدر آرزو و دعا کردی که شکمت بزرگ شد.»

مامانی می‌خنده: «می‌تونستم لگدزدنت رو احساس کنم.»

«به چی لگد می‌زدم؟»

«خُب به من دیگه.»

همیشه به این قسمت از حرفش می‌خندم.

...

نمونه‌ی متن: «چنین است» نوشته‌ی لوئیجی پیراندلو با ترجمه‌ی بهمن فرزانه


برگزیده نمایشنامه‌ها-2: چنین است، اگر چنین به‌نظرتان میرسد. نوشته لوئیجی پیراندلو. ترجمه‌ی بهمن فرزانه. ویراسته‌ی ایرج کریمی. تهران: کتاب پنجره. چاپ اول: 1390. 1100 نسخه. 124 صفحه. 3800 تومان.

 

امسال چند کتاب بهمن فرزانه برای اولین بار توسط نشر «پنجره»‌ منتشر شد و چند کتاب هم تجدید چاپ شد. همین‌طور خبر رسید که بالاخره حصرِ سه دهه‌ای «صد سال تنهایی» هم به پایان رسیده و انتشارات «امیرکبیر» این کتاب را تجدید چاپ خواهد کرد. کتاب‌های منتشر شده‌ی فرزانه عبارتند از: سه جلد منتخب داستان‌های لوئیجی پیراندلو با نام‌های «سفر»، «یک عالم با شما حرف دارم...»، «بادبزن کاغذی»، تجدید چاپ نمایشنامه‌ی «شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده» و چاپ اول‌«چنین است»، هر دو نوشته‌ی پیراندلو. چاپ نخست رمان «طوطی» نوشته‌ی سوزانا تامارو و نوبت دوم انتشارِ رمان «توسری‌خور» نوشته‌ی گابریله دانونزیو. مترجم باسابقه‌ي کشورمان که مقیم کشور ایتالیاست، هفت کتاب مختلف از ادبیات این سرزمین به دست ما رسانده و سه جلدِ دیگر از منتخب داستان‌های پیراندلو مراحل فنی و اداری انتشار خود را طی می‌کنند و جلدهای دیگری از نمایشنامه‌های این برنده‌ی ایتالیایی جایزه‌ی نوبل، در دست ترجمه هستند. امیدوارم آقای فرزانه در کارشان پایدار بمانند. «شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده»، یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است و «چنین است»، با عنوان فرعی «اگر چنین به‌نظرتان میرسد»، نمایشنامه‌ای‌ست در سه پرده و هر پرده در چندین صحنه، که اثری کلاسیک در ژانر هزل است و در جامعه‌ای را نشان می‌دهد که در آن همه دیوانه هستند: یا خودشان را به جنون زده‌اند یا جنون را قبول دارند یا ادای سلامتی در می‌آورند. در این کتاب، خودتان را در خانه احساس خواهید کرد. به جای هیچ بحث و حرفی، فقط «صحنه‌ سوم» از «پرده‌ دوم» نمایشنامه را در وبلاگم منتشر می‌کنم. امیدوارم بپسندید و برای خواندن بقیه‌ی نمایش، سراغ یکی از کتاب‌فروشی‌های معتبر بروید. متن انتخابی من، صفحات 66 تا 68 کتاب است:

 

صحنه سوم

 

لائودیزی به تنهائی روی صحنه است. بعد هم پیشخدمت وارد می‌شود.

لائودیزی: (مدتی در اتاق دفتر قدم می‌زند و لبخند تمسخرآمیزی بر روی لب دارد و سر خود را هم گاه‌به‌گاه تکان می‌دهد. بعد در مقابل آینه بزرگ می‌ایستد. تصویر خود را تماشا کرده و با آن تصویر حرف می‌زند) خوب، این تصویر تو می‌باشد. (با دو انگشت به خود سلام می‌دهد و چشمکی هم زیرکانه به خود می‌زند و همان‌طور لبخند تمسخرآمیزی را روی لب دارد) خوب، عزیز من، کدامیک از ما دو نفر دیوانه است؟ (یک دست خود را پیش برده و با انگشت اشاره به تصویر خود دست می‌زند که تصویر نیز طبعاً انگشت اشاره خود را به سمت او پیش می‌برد) آه، من می‌دانم. من می‌گویم: «تو» و تو با انگشت خودت به من اشاره می‌کنی. این‌طوری دوبه‌دو تنها با هم. همدیگر را خیلی خوب می‌شناسیم! بدبختی در این است که آن‌طور که من تو را می‌بینم، بقیه نمی‌بینند. آن وقت دوست عزیز تو تبدیل به چه می‌شوی؟ این را به خاطر خودم می‌گویم که اینجا در مقابل تو خودم را می‌بینم و به خود دست می‌زنم. ولی تو، آن‌طور که سایرین تو را می‌بینند تبدیل به چه می‌شوی؟ یک شبح، آره عزیز من، یک شبح. با اینحال این دیوانگان را می‌بینی؟ بدون توجه به شبحی که همراه خود دارند، در وجود خودشان نهفته است، دارند دیوانه‌وار این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند و با کنجکاوی هر چه تمام‌تر در جستجوی «شبح» دیگری هستند. و خیال می‌کنند که آن شبح چیز متفاوتی است.

پیشخدمت: (وارد می‌شود از شنیدن آخرین کلمات لائودیزی در مقابل آینه، سخت حیرت می‌کند و بعد او را صدا می‌کندJ آقای لامبرتو

لائودیزی: چه خبر شده؟

پیشخدمت: دو تا خانم تشریف آورده‌اند، خانم چینی و یک خانم دیگر.

لائودیزی: با من کاری داشتند؟

پیشخدمت: می‌خواستند خانم را ببینند و من به آنها گفتم که به دیدن خانم فرولا در همسایگی رفته‌ان دو آن‌ وقت...

لائودیزی: آن وقت؟

پیشخدمت: نگاهی به هم انداخته و بعد دستان با دستکش خود را به هم زدند (آه، آره البته) و از من سوال کردند که آیا هیچکس در خانه نیست؟

لائودیزی: تو هم امیدوارم گفته باشی که نخیر، هیچکس در خانه نیست.

پیشخدمت: جواب دادم که شما در خانه هستید.

لائودیزی: من؟ شاید آن کسی در خانه است که آنها به عنوان «من» او را می‌شناسند.

پیشخدمت: (حیرت‌زده) چه فرمودید؟

لائودیزی: خیلی عذر می‌خواهم ولی آیا من، واقعاً «من» هستم؟

پیشخدمت: (سعی دارد با دهان باز از حیرت، لبخندی بزند): ولله من از حرف‌های سرکار چیزی سرم نمی‌شود. نمی‌فهمم.

لائودیزی: تو داری با چه کسی حرف می‌زنی؟

پیشخدمت: (گوئی دارد بیهوش شده و نقش زمین می‌شود) یعنی چه با چه کسی دارم حرف می‌زنم؟ با شما دارم حرف می‌زنم.

لائودیزی: و تو مطمئن هستی که من همان کسی هستم که این خانم‌ها می‌خواهند ببینند؟

پیشخدمت: والله چه عرض کنم. گفتند: «برادر خانم».

لائودیزی: آه، دوست گرامی، پس دراین‌صورت خود من هستم، بله، من هستم. آنها را داخل کن.

پیشخدمت همان‌طور که دارد خارج می‌شود چند بار روی برمی‌گرداند تا او را نگاه کند. انگار آنچه را که دیده و شنیده بود باورش نمی‌شد.

نمونه‌ی متن: زائر افسون‌ شده

 

زائر افسون شده. نوشته‌ی نیکالای لسکوف. ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب. تهران: نشر ماهی. چاپ اول: تابستان 1384. 1500 نسخه. 264 صفحه. 3000 تومان.

 

توضیح: از خواندن «زائر افسون شده» لذتی وافر بردم، لذتی که مدت‌ها در بین کتاب‌های ترجمه‌ی فارسی ندیده بودم. یک داستان پیکارسک روسی اصیل، لبریز از زندگی و تصویر، با ترجمه‌یی دل‌چسب و پر از پانوشت‌های راهنما، که خواننده را به دل یک ماجراجویی واقعی می‌برد. هویت مذهبی و ملی روس دارد، و چشم‌گیر زیبا است، زیبا است! و چقدر دلم گرفته که این کتاب از اولین نوبت چاپ‌اش، هیچ‌وقت دوباره تجدید چاپ نشده، هرچند هنوز هم توی بیشتر کتاب‌فروشی‌ها موجود است! در حالی که ترجمه، جزو معدود کارهایی کلاسیک متأخر روسی است که مستقیم از زبان روسی به فارسی برگردانده شده است. همه غر می‌زنند که کتاب چقدر گران شده، خوب واقعا هم گران شده، در این هیچ بحثی نیست، اما توی قفسه‌های کتاب، نمونه‌هایی از آثاری زنده سال‌هاست که منتظر هستند تا به دست من و شما برسند. آثاری که الان قیمت‌شان خیلی مناسب است. تجربه‌شان بکنید. چند پاراگراف فصل اول کتاب را به عنوان «نمونه‌ي متن» در وب‌لاگم قرار می‌دهم، تا وسوسه بشوید!

 

بر پهنه‌ی دریاچه‌ی لاداگا با کشتی کوچکی از جزیره‌ی کانیوِتس راهی والاآم بودیم. برای تهیه‌ی ملزومات کشتی در کوریلا پهلو گرفتیم. بسیاری از ما محض کنجکاوی به ساحل رفتیم، سوار بر اسب‌های رام و کوتاه‌قد محلی شدیم و سری به آن شهرک خلوت زدیم. پس از پایان بارگیری، کشتی دوباره از ساحل دور شد.

صحبت ما پس از بازدید از کوریلا طبعا متوجه آن شهرک شد. اگر چه ساکنان کوریلا از قدیم روس بودند، با این حال شهرک به حدی فقیر می‌نمود که به‌راستی تصور جایی غمناک‌تر از آن دشوار بود. همه‌ي مسافرین همین عقیده را داشتند و یکی از آقایان که ظاهرا اهل تعمیم فلسفی و طنز سیاسی بود، اظهار داشت که از نظر شخص ایشان اصلا قابل توجیه نیست که مقامات پتربورگ افراد ناراضی پایتخت را به روال معمول روانه‌ی نقاط کم و بیش دورافتاده‌ی کشور کنند و هزینه‌ی سنگین انتقال‌شان به خزانه‌ی کشور ضرر برساند؛ حال آن‌که در همین جوار پایتخت و کناره‌ی دریاچه‌ی لاداگا محلی به خوبی کوریلا هست که هیچ عقیده‌ی جسورانه و آزادی‌خواهانه‌ای قادر نیست در برابر رخوت ساکنان و طبیعت ِ‌ به‌شدت ملال‌انگیز آن دوام آورد.

این آقا گفت: «اطمینان دارم که در این‌جا ایراد به خصوص و حتما مربوط به کندذهنی بوروکراتیک است، مگر این‌که مآالا بی‌اطلاعی مقامات نیز موثر بوده باشد.»

یکی از مسافران که غالبا در این نواحی رفت‌وآمد می‌کرد، در جواب گفت که گویا در این‌جا هم گاه و بی‌گاه تبعیدی‌هایی به سر می‌برده‌اند، اما هیچ‌یک مدت زیادی دوام نیاورده است. او اضافه کرد: «جوان رشیدی که طلبه‌ی کلیسا بود، به جرم رفتار تند به این‌جا فرستاده شده بود تا وظایف دستیار کشیش را انجام دهد (البته این‌گونه تبعیدها برای من اصلا قابل درک نیست.) وقتی او به این‌جا آمد، مدت نسبتا مدیدی دل و جرات نشان می‌داد و امیدوار بود که در دفاع از خود اقامه‌ی دعوا کند،‌ اما بعد چنان خود را غرق مشروب کرد که عقلش را پاک از دست داد و عریضه‌ای نوشت که بهتر است هرچه زودتر دستور تیربارانش صادر شود، یا او را به سربازی ببرند و چنان‌چه واجد شرایط نباشد، دارش بزنند.»

«خوب! در پاسخ این درخواست چه حکمی صادر کردند؟»

«هوم... م... راستش نمی‌دانم، ولی به هر حال او منتظر صدور حکم نشد و خودسرانه خود را حلق‌آویز کرد.»

همسفر فیلسوف‌مآب ما گفت: «کار بسیار درستی هم کرد!»

راوی ماجرا که تاجری متین و متدین به‌نظر می‌رسید، گفت: «کار درستی کرد؟»

«پس چی؟ دست‌کم مُرد و خلاص شد.»

«کجا خلاص شد؟ می‌دانی در آن دنیا چه به سرش خواهد آمد؟ کسی که خودکشی کند باید در آن دنیا یک عمر عذاب بکشد. حتا هیچ‌کس نمی‌تواند برایش دعا کند.»

آقای فیلسوف‌مآب نیشخندی تحویل داد و چیزی نگفت، اما حریف تازه‌ای در برابر آن دو-تاجر و فیلسوف-وارد صحنه شد و به گونه‌یی غیرمنتظره به جانبداری از آن دستیار کشیش پرداخت که بدون اجازه‌ی مقامات، مجازات اعدام را درباره‌ی خود اجرا کرده بود.

او مسافر جدیدی بود که بدون جلب توجه در کانیوتس سوار کشتی شده بود و تا آن لحظه خاموش و دور از انظار مانده بود.

....

 

تابلو: نماد ِ‌گمشده

 

نماد گمشده. متن کامل با پانوشت‌های تشریحی مترجم و چهار پیوست پایانی. دن براون. حسین شهرابی. ویراستارها: گیتا گرکانی و مژگان کلهر. تهران: نشر افق. چاپ اول: بهار 1389. 2000 نسخه. 928 صفحه. 12500 تومان.

 

توضیح: «شیاطین و فرشتگان»‌ و «رمز داوینچی» را خوانده‌اید؟ خوب، آن‌ها را کنار بگذارید و بشتابید به خواندن «نماد گمشده». خیره‌کننده است! صفحات را رسما می‌بلعیدم! چون مهمان داشتم و دوست نداشت همه‌اش کله‌ام توی این کتاب باشد، توی یک روز و نیم 350 صفحه را خواندم و بعد با چند روز فاصله، توی یک نصفه روز دیگر 750 صفحه‌ی بعدی را بلعیدم، تا حدی که از چشم‌هایم مثل آب سماور اشک فرو می‌ریخت! می‌گویند ده ترجمه‌ی مختلف از این کتاب به بازار ما رسیده است. من صبر کردم تا نسخه‌ی حسین شهرابی بیاید و بخوانم. شما هر ترجمه‌یی دوست دارید و می‌پسندید را بخوانید. ولی بخوانید. ببینید چگونه نویسنده روی کتاب‌اش کار کرده، چگونه حس تعلیق را خلق می‌کند، نثرش چقدر روان است،‌ دیالوگ‌ها و تصویرسازی‌ها به اندازه و کافی است. ببینید همه چیز سر جای خودش قرار گرفته. حتا کار به جایی می‌رسد که نویسنده سوتی می‌دهد و شما می‌فهمید و به دل‌تان می‌چسبد! «نماد گمشده» را فقط بخوانید و لذت ببرید. متن انتخابی من برای این هفته‌ی «تابلو: نمونه‌ی متن» وبلاگ‌ام، صفحات ِ 405 و 406 کتاب،‌ بخش آغازین فصل 55 رمان است:

 

وارن بلامی مضطربانه دکمه‌های موبایلش را فشار داد و بار دیگر سعی کرد با کسی تماس بگیرد که ممکن بود کمک‌شان کند؛ حالا هر کسی که بود.

لنگدان، بلامی را تماشا کرد، اما ذهنش پیش پیتر بود و سعی می‌کرد بفهمد چه‌طور می‌تواند پیدایش کند. اسیرکننده‌ی پیتر دستور داده بود نوشته‌ها را رمزگشایی کن تا محل اختفای بزرگ‌ترین گنجینه‌ی بشر را به تو بگوید... همراه با هم به محل اختفا می‌رویم و معامله‌مان را نهایی می‌کنیم.

بلامی بااخم حرفش را قطع کرد. باز هم جوابی در کار نبود.

لنگدان گفت: «یک نکته‌ای را نمی‌فهمم. حتی اگر یک‌طوری بپذیرم که این حکمت نهایی وجود دارد... و این‌که این هرم به نحوی به محل اختفایش اشاره می‌کند... من باید دنبال چه بگردم؟ سردابه؟ زاغه؟»

بلامی مدتی طولانی خاموش ماند. بعد آهی از سر اعتراض کشید و محتاطانه صحبت کرد: «رابرت، آن طور که من سال‌ها قبل شنیده‌ام،‌ هرم به ورودی یک پلکان مارپیچ منتهی می‌شود.»

- پلکان؟

- دقیقا. پلکانی که داخل زمین می‌شود... چند صد متر.

لنگدان چیزهایی را که می‌شنید باور نمی‌کرد. پیش‌تر خم شد.

- شنیده‌ام که می‌گویند حکمت باستانی در زیرزمین دفن شده.

رابرت لنگدان ایستاد و شروع به قدم‌زدن کرد. یک پلکان مارپیچ که صدها متر زیر زمین می‌رود... در واشنگتن دی‌سی. «و هیچ‌کسی تا به حال این پله‌ها را ندیده؟»

- ظاهرا ورودی‌اش را با سنگ بزرگی‌ پوشانده‌اند.

لنگدان آه کشید. فکر ِ مقبره‌ای که با سنگ بزرگی پوشیده شده درست از دل گزارش‌های کتاب مقدسی از مقبره‌ي عیسی درآمده بود. این قصه‌ی کهن‌الگویی ِ دورگه،‌ نیای مشترک همه‌شان بود. «وارن، تو خودت باور می‌کنی که این پلکان مخفی و مرموز به دل زمین وجود داشته باشد؟»

- خودم شخصا آن را ندیده‌ام، اما چند تایی از ماسون‌های پیر قسم می‌خورند که وجود دارد. الان داشتم سعی می‌کردم با یکی از آن‌ها تماس بگیرم.

لنگدان به قدم‌زدنش ادامه داد و مطمئن نبود بعد از آن چه بگوید.

«رابرت، وظیفه‌ی دشواری در مورد این هرم روی دوشم گذاشتی.» نگاه وارن بلامی زیر نور نرم ِ چراغ مطالعه سخت‌تر شد: «برای این‌که کسی را مجبور کنم چیزی را باور کند که دلش نمی‌خواهد باور کند هیچ راهی بلد نیستم. اما باز هم امیدوارم دِینِ خودت را به پیتر سولومون درک کنی.»

لنگدان پیش خودش گفت بله، من دِینی دارم و وظیفه‌ام است که کمکش کنم.

«نمی‌خواهم قدرتی را که این هرم می‌تواند به آدم بدهد باور کنی. و البته هم نمی‌خواهم آن پلکان را باور کنی. اما می‌خواهم باور داشته باشی که اخلاقا موظفی این راز را حفظ کنی... حالا هر چه هست.» بلامی به بسته‌ی مکعبی کوچک اشاره کرد. «پیتر به این دلیل راس‌الزاویه را به تو امانت داد که ایمان داشت تو خواسته‌هایش را اجابت می‌کنی و آن را مخفی نگه می‌داری. و حالا هم باید دقیقا همین کار را انجام بدهی. حتی اگر لازم باشد جان پیتر را فدا کنی.»

لنگدان لحظه‌ای ایستاد و درجا چرخید: «چی؟!»

 

تابلو: هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود

 

هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود. احمدرضا احمدی. تهران: نشر چشمه. چاپ اول: بهار 1389. 1500 نسخه. 204 صفحه. 4500 تومان.

 

توضیح: احمدرضا احمدی را دوست دارم، به همین شکلی که هست و با تمام ایرادها و نقدهایی که به کارش می‌گیرند. فقط کارهایش را دوست دارم. کتاب جدیدی از او ببینم، می‌خرم و می‌خوانم. دیشب دیدم دفتر شعر جدیدش به بازار مشهد رسیده، یک نسخه گرفتم و الان در میانه‌ی خوانش آن هستم. اعتراضی ندارم و آرام جلو می‌روم و کتاب خوب است. فقط می‌خواستم خبر نشر این کتاب را بدهم، و همین‌طور یکی از شعرهایش را بازچاپ کنم، به نیت این‌که نظرتان جلب بشود و شاید سراغ این اثر بروید. شعر «در انتهای دریا»‌، صفحه‌های 61 تا 63 کتاب را پوشش می‌دهد، که در بخش «تابلو: نمونه‌ی متن» این هفته‌ي وب‌لاگ‌ام منتشر می‌شود:

 

در انتهای دریا

بودم

تاریخش را نمی‌دانم

سخت بود

آفتاب داغ ساحل را

به انتهای دریا بازگردانم

فرق خشکی و دریا را

در بیداری

نمی‌دانستم

زندگی در آب

بدون شنیدن آواز

سهل‌انگاری بود

من باید

روز را به انتهای دریا

ببرم

شیشه‌های دریا را بشکنم

اگر از من می‌پرسیدند

سن تو چیست؟

باید

سا‌حل‌نشینان را

به عمق دریا دعوت می‌کردم

تا سن من را بگویند

طفلکی ریحان

از صدای گلوله، خمپاره، بمب

می‌ترسید

من دچار ریحان بودم

با ریحان

با لباس خدمتکاران

به انتهای دریا رفته بودیم

غروب‌ها

از پله‌های آب

به پایین می‌رفتم

در سالونی

در انتهای دریا

با ریحان می‌نشستم

دستور چای می‌دادیم.

پیشخدمت‌ها

به ما نمی‌گفتند

که در ساحل غوغا است

مرا به چراغ‌های ساحل

نیازی نبود

در غروب‌ها

رئوف و مهربان

تخته‌های سنگ‌های

سیاه ساحل را

به انتهای دریا می‌بردم

ریحان می‌گفت:

امشب ما را شام نیست

در این شب بی‌مهتاب

خدا ما را یاری کند

که بتوانیم

کفش‌ها را کنار ساحل

از پای درآوریم

به دریا برویم

در انتهای دریا

دو صندلی در باغ

برای ما خالی است.

 

 

تابلو: همشهری داستان

 

خردنامه همشهری: داستان. شماره‌ی هشتم. تیر ماه 1389. 196 صفحه. 1000 تومان. قطع جیبی. تمام رنگی.

 

توضیح: «همشهری داستان» پوست انداخته است. هیئت تحریریه عوض کرده‌اند و مجله حالا به سردبیری نفیسه مرشدزاده، دبیران تحریریه‌ی مینا فرشیدنیک و احسان لطفی، مشاوران تحریریه‌ی مرجان فولادوند و علی به‌پژوه و امورداخلی حامد هادیان کار می‌شود. طرح جلد این شماره، اثری از پیمان هوشمندزاده در کادری سفید است. کادر مجله را باز کرده‌اند و فونت ریزتر ولی جذاب‌تر شده، در عین حال روی تصویرسازی‌های درونی مجله کلی کار شده است. حجم قابل‌توجه‌یی از مجله فقط داستان است، نمونه‌یی از فیلم‌نامه‌ی «هیچ» و همین‌طور «روایت‌های مستند» و «درباره‌ی داستان»‌ هم مستقیم به مساله‌ی «داستان» مربوط می‌شوند. در کلیت مجله خاص‌خوان‌تر، جذاب‌تر و حرفه‌یی‌تر شده است. می‌توانید مجله را ورق بزنید و حسابی کیف کنید! در این شماره‌ی مجله نوشته‌هایی از دوریس لسینگ، استفن کینگ، محمدرضا بایرامی، یاسر مالی، ری‌ بردبری، ریچارد فورد، ملودی جانسون هلو، مصطفی مستور، داوود غفارزادگان،‌ مرجان فولادوند، فیروزه گلسرخی، نیما دهقانی، مصطفی یزدانی، نسیم صباغیان، حسین مهکام، گروس عبدالملکیان، زویا طاوویسیان، حامد هادیان، آلیس مونرو، احمد کسایی‌پور و اسکات مک‌کلود عرضه شده‌اند. «سقف ِ بالای سرت را نگه‌دار» مجله را شروع می‌کند، بخشی از فصل اول جلد دوم زندگی‌نوشت ِ دوریس لسینگ است با ترجمه‌ی مینا فرشیدنیک، بخش کوچکی از خطوط آغازین این مطلب را از صفحه‌ی 15 مجله برای «نمونه‌ی متن» این هفته‌ی وب‌لاگ‌ام انتخاب کرده‌ام:

 

روی عرشه‌ کشتی، پسر کوچکم را روی دست بلند کرده بودم: «ببین، اینجا لندنه».

روبه‌رو تصویر بارانداز بود، کانال‌ها و آبراه‌های گل‌آلود، دیوارها و تیرک‌های چوبی پوسیده،‌ جرثقیل‌ها، کشتی‌های یدک‌کش و قایق‌های بزرگ و کوچک. پسرم لابد داشت پیش‌ خودش فکر می‌کرد این کشتی‌ها و یدک‌کش‌ها و آب‌ها که تا به حال «کیپ‌تاون» بودند، چطور حالا «لندن» شده‌اند؟

لندن شروع تازه‌ای در زندگی‌ام بود. سرشار از اعتماد به‌نفس و خوش‌بینی بودم. پولی که همراه داشتم، حداقل ممکن بود؛ انتشارات ژوهانسبورگ اولین کتاب داستانم به اسم «علف‌ها آواز می‌خوانند» را 150 پوند ازم خریده بود. بهم یادآوری کرده بودند به خاطر فضای اعتراض‌آمیز اثر، چاپ آن ممکن است مدت‌ها طول بکشد.

چند چمدان کتاب همراهم بود که نمی‌توانستم از خودم جداشان کنم،‌ چند تایی لباس و چندتکه جواهر کم‌ارزش. پول ناچیزی را که مادرم بهم تعارف کرده بود، رد کرده بودم. چون خودش هم ندار بود. جوهره و دلیل اصلی این سفر، دوری از او بود. دوری از او، دوری از خانواده و دوری از رودزیای جنوبی با آن فضای وحشتناک تبعیض نژادی‌اش.

دیگر آزاد بود، می‌توانستم خودم باشم، می‌خواستم روی پای خودم بایستم و زندگی‌ام را خودم اداره کنم. ابتدای جوانی‌ام را توصیف می‌کنم؟ نه، نزدیک 30 سالم بود و دو ازدواج را پشت سر گذاشته بودم.

...

 

تابلو: اَبر صورتی

 

اَبر صورتی. مجموعه داستان. علیرضا محمودی ‌ایرانمهر. تهران: نشر چشمه. چاپ اول: پاییز 1388. تیراژ 1750 نسخه. 107 صفحه. 2300 تومان.

 

 توضیح: «اَبر صورتی» یکی از آن کتاب‌هایی‌ست که من بهش می‌گویم «مجموعه داستان کوتاه»، یعنی داستان‌هایی که با هم متفاوت می‌شوند، هم از نظر محتوا و هم از نظر فرم و هم از نظر ریشه‌ها و جایگاه‌ها و غیره. و کتابی‌ست که بعضی از داستان‌هایش برایت معمولی است، بعضی شاهکار و چند تایی را حتا نمی‌توانی بخوانی. می‌شود به اثر فکر کرد، از آن لذت برد و حتا متنفرش بود و همه هم در یک زمان برایت اتفاق می‌افتند. کتاب را دوست دارم، و می‌خواهم به این دوست داشتن حرمت بگذارم، بشود یک مساله‌ی شخصی برای خودم. برای همین فقط بخشی از کتاب را در وب‌لاگ می‌آورم، و قصد ندارم بر روی اثر مرور یا نقد یا پست وب‌لاگی بنویسم، هرچند رسما دعوت می‌کنم این اثر را تجربه کنید. بخشی از داستان «ادیسه»، از صفحات 28 و 29 کتاب را برای بخش «تابلو: نمونه‌ی متن» وب‌لاگ‌ام انتخاب کرده‌ام:

 

زندگی سفری است از چاه توالت تا بلندای المپ که در آن هیچ حقیقتی چنان که می‌پنداشتی ثابت و یگانه باقی نمی‌ماند. برادر و خواهرانم در مسیر ناپیدایی که از بوی مادرمان در لای درز میان کتابخانه و دیوار برجای مانده بود، راه افتادند. بوی نمناک کاغذ کهنه و مغز فندقی کپک‌زده مرا از دنبال کردن آن‌ها بازداشت. دهانم از بزاق خیس شده بود. آواره‌هام را درون توده‌ی نرم فندق فرو بردم. طعمی ترش و جادویی داشت. صدای خش‌خش پاهای پرزدار خواهر و برادرانم که از پشت کتابخانه پایین می‌رفتند، کم‌کم دور می‌شد و من فکر می‌کردم مزه‌ی کاغذهای تیره و روشن چه فرقی با هم دارند. آیا ما سرنوشت خویش را در اختیار خود داریم، یا همه‌ی شادی و غم‌هایی که در زندگی پیش روی‌مان قرار می‌گیرد، جایی دیگر رقم می‌خورد؟ من می‌توانستم همراه آن‌ها درون چاه آشپزخانه بروم، جایی که مادرمان از آن آمده بود، اما کنار توده‌ی عظیم و خوشمزه‌ی فندق ماندم و با سرنوشتی روبه‌رو شدم که دیگر هرگز، تا آخرین روز زندگی، شانس زیادی برای دگرگون کردن آن نداشتم. هر چند چنان‌که بعدها فهمیدم، هیچ‌یک از خواهر و برادرانم مثل میلیون‌ها موجود بداقبال دیگر بیش از چند روز فرصت زندگی نیافتند و در ورطه‌های گوناگون جان باختند.

تا زمانی که نور تند و آزاردهنده‌ی روز از میان شیار کتاب‌ها به دیوار گچی تابید، من حیرت‌زده مشغول مکاشفه و مزه‌مزه کردن طعم فندق و کاغذهایی بودم که هر یک رنگ و طعمی دیگرگون داشتند. خوش‌طعم‌ترین‌شان کتابی با کاغذهای چروکیده بود که بعدها دریافتم رمانی نوشته‌ی ایوان گنچاروف است. آگاهی غریزی به من هشدار می‌داد، نور دشمنی بزرگ است. مثل همان کیفیت غریزی عجیبی که در شاخک‌هام وجود داشت و اجازه می‌داد ساعت‌ها پیش از شروع توفان، آمدن آن را احساس کنم؛ توانی که بعدها البته گسترش باورناپذیری یافت. من از شکاف میان دو کتاب بالا رفتم، به سوی شیرازه‌ی آن پیش رفتم و در آن ارتفاع هولناک، تابش دردناک آفتاب را در چشم‌ها و پاهای کرک‌دارم تاب آوردم. رودررویم چشم‌اندازی وسیع و دوردستی گسترده بود. در آن سوی دره‌ای عمیق، کتابخانه‌ی بزرگ قرار داشت که سرتاسر دیوار آن طرف اتاق را می‌پوشاند. در آن‌جا بود که برای نخستین‌بار خدایگان را دیدم. موجوداتی عظیم که فقط دو پا داشتند و بعدها خصوصیات عجیب دیگرشان را کشف کردم. خدایگان شاخک ندارند و با اصواتی که از دهان‌شان بیرون می‌آید حرف می‌زنند. نخستین رب‌النوعی که در زندگی دیدم، موهای بلند و پوستی زرین به رنگ کاغذهای نازک و براق تاریخ یونان داشت. یقه‌ی لباس سرخ از قوی شانه‌اش پایین لغزیده بود و روی بازوش، خالی کوچک به رنگ فندق داشت. به اتاق آمد و از طبقه‌ی زیر من کتابی برداشت و به هال برگشت. در آن زمان اگر کسی می‌توانست از آینده خبر دهد و بگوید من روزی عاشق او خواهم شد و خوابش را خواهم دید، آن را باورناپذیرتر از سوسک شدن گراگوار زامزا می‌پنداشتم.

 

تابلو: اسلحه، میکروب و فولاد

 

اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی. جِرِد دایموند. برنده‌ی جایزه‌ی پولتیزر برای تاریخ. ترجمه‌ی حسن مرتضوی. تهران: نشر بازتاب‌نگار. چاپ اول: اسفند 1387. 2200 نسخه. 544 صفحه. مصور. 11700 تومان.

 

توضیح: در آخرین روزهای فروردین 1388، دفتر آقای بردایی مدیر نشر بازتاب‌نگار بودم. کتاب‌های جدیدشان را برای معرفی هدیه دادند، از جمله «اسلحه، میکروب و فولاد». کتاب آن‌قدر جذاب بود که همان‌جا به شوخی گفتم نخوانده در موردش می‌نویسم. ولی کتاب طلسم شد. چند روز مانده به انتخابات کتاب را تمام کردم. و تمام این یک سال و خورده‌یی، درست کنار کیبوردم منتظر بود تا من در موردش بنویسم. اثر درخشان آقای دایموند، استاد برجسته‌ی انسان‌شناسی، به تاریخ سیزده هزار ساله‌ی انسان‌ها می‌پردازد، و بحث می‌کند چگونه با سه اصل اسلحه، میکروب و فولاد، جوامع انسانی مهاجرت کردند و بر هم فائق شدند. کتاب تکان‌دهنده دل‌چسب است. اکیدا خواندن آن را توصیه می‌کنم. هرچند با توجه به فاصله‌یی که از تاریخ چاپ آن گذشته، و مشکلاتی که بر نشر بازتاب‌نگار پیش آمده، نمی‌دانم امکان این هست که کتاب را در جایی بحث کرد، یا نه. من از «پیش‌درآمد» دکتر دایموند بر کتاب، با عنوان «پرسش ِ یالی»، صفحات 20 تا 22 کتاب را انتخاب کرده‌ام که در بخش «نمونه‌ی متن» وب‌لاگم بخوانید:

 

همه‌ی ما می‌دانیم که تاریخ برای مردم مناطق مختلف جهان به‌نحومتفاوتی آغاز شده است. طی 13 هزار سال پس از پایان واپسین عصر یخ‌بندان، در بخش‌هایی از جهان جوامع‌ِ صنعتی ِ باسواد و برخوردار از ابزارهای فلزی به وجود آمدند، در بخش‌های دیگر تنها جوامع ِ کشاورزی ِ بی‌سواد رشد کردند و در بخش‌هایی نیز جوامعی از شکارچی-گردآورنده‌ها با ابزارهای سنگی باقی ماندند. این نابرابری‌های ِ تاریخی به‌شدت جهان جدید را تحت‌تاثیر قرار داده است، زیرا جوامع ِ باسواد ِ برخوردار از ابزارهای فلزی جوامع دیگر را تسخیر یا نابود کرده‌اند. با این‌که این تفاوت‌ها بنیادی‌ترین واقعیت ِ تاریخ جهان را تشکیل می‌دهند، علت‌های آن‌ها هم‌چنان غیرقطعی یا مناقشه‌برانگیز مانده است. این پرسش معمابرانگیز درباره‌ی خاستگاه تفاوت‌های یاد شده، 25 سال پیش در شکلی ساده و شخصی برای من مطرح شد.

در ژوئیه‌ی 1972 کنار ساحلی در جزیره‌ی استوایی گینه‌ی نو قدم می‌زدم. زیست‌شناس بودم و در آن‌جا تکامل ِ پرندگان را مطالعه می‌کردم. پیش‌تر چیزهایی درباره‌ی یک سیاستمدار محلی ِ معروف آن‌جا به نام یالی شنیده بودم. او نیز در آن زمان در منطقه گردش می‌کرد. برحسب تصادف، یالی و من در آن روز در یک مسیر قدم می‌زدیم و دیدار او شگفت‌زده‌ام کرد. ساعتی با هم قدم زدیم و گفت‌وگو کردیم.

بالی سرشار از جذبه و انرژی بود. چشمانش به طرز مسحورکننده‌یی برق می‌زد. با اعتماد‌به‌نفس درباره‌ی خود سخن می‌گفت اما پرسش‌های معنادار فراوانی را نیز مطرح می‌کرد و با اشتیاق گوش می‌سپرد. گفت‌وگوی ما با موضوعی شروع شد که در آن زمان ذهن تمامی مردم گینه‌ی نو را اشغال کرده بود – سرعت ِ پرشتاب ِ تحولات ِ سیاسی. پاپوا گینه‌ی نو، یعنی سرزمین یالی که اکنون چنین نامیده می‌شود، در آن زمان هنوز به عنوان سرزمین تحت قیومیت ِ سازمان ملل، تحت نظارت استرالیا قرار داشت، اما موضوع استقلال مسئله‌ی روز بود. یالی نقش خویش را در آماده کردن مردمش برای خودمختاری توضیح می‌داد.

پس از مدتی یالی موضوع گفت‌وگو را تغییر داد و سوال‌پیچم کرد. او هرگز از گینه‌ی نو خارج نشده بود و تحصیلاتش در حد دبیرستان بود اما کنج‌کاوی‌اش سیری‌ناپذیر بود. اول از همه می‌خواست از کارم در مورد پرنده‌های گینه‌ی نو سر در بیاورد (از جمله این که بابت آن چه‌قدر پول گرفته‌ام.) به او توضیح دادم که چه‌گونه گروه‌های متفاوت پرندگان در طول میلیون‌ها سال گینه‌ی نو را به محل زندگی خود تبدیل کرده‌اند. سپس پرسید که اجداد مردم وی چه‌گونه طی ده‌ها هزار سال ِ گذشته به گینه‌ی نو رسید‌ه‌اند و چه‌گونه اروپایی‌های سفیدپوست طی 200 سال ِ گذشته گینه‌ی نو را مستعمره‌ی خود کرده‌اند.

گفت‌وگو دوستانه باقی ماند، اگرچه تنش بین دو جامعه‌یی که یالی و من نماینده‌ی آن بودیم برای هر دوی ما آشنا بود. دو سده پیش، تمام مردم گینه‌ی نو هنوز در «عصر سنگی زندگی می‌کردند.» به بیان دیگر، هنوز از ابزارهای سنگی مشابه با وسائلی استفاده می‌کردند که هزاران سال پیش در اروپا ابزارهای فلزی جایگزین آن‌ها شده بود. آنان در دهکده‌هایی زندگی می‌کردند که تحت هیچ قدرت سیاسی متمرکزی سازمان نیافته بود. سفیدها وارد شدند. حکومت مرکزی را تحمیل کردند و اجناسی را آوردند که هر یک از اهالی گینه‌ی نو بی‌درنگ ارزش آن‌ها را تشخیص می‌داد. گستره‌ی این اجناس از تبرهای فولادی، کبریت و دارو تا لباس و نوشیدنی‌های غیرالکی و چتر بود. در گینه‌ی نو تمامی آن اجناس را مجموعا «محموله» می‌نامیدند.

بسیاری از مستعمره‌نشینان سفید آشکارا مردم گینه‌ی نو را به عنوان «بدوی» تحقیر می‌کردند. حتا ناماهرترین «ارباب» سفیدپوست گینه‌ی نو – آن‌گونه که هنوز در سال 1972 نامیده می‌شدند – سطح زندگی بسیار بالاتری از اهالی گینه‌ی نو، حتا بالاتر از سیاست‌مدار پُر جذبه‌یی مانند یالی، داشت. بااین‌همه یالی بسیاری از سفید‌پوست‌ها را همانند من سوال‌پیچ کرده بود و من هم بسیاری از مردم گینه‌ی نو را سوال‌پیچ کرده بودم. من و او هر دو کاملا می‌دانستیم که اهالی گینه‌ی نو دست ِ کم به طور میانگین به اندازه‌ی اروپایی‌ها باهوش‌اند. باید تمامی این چیزها در ذهن یالی تاب خورده باشد که با آن نگاه نافذ ِ چشمان ِ براقش از من پرسید: «چرا شما سفید‌پوست‌ها این همه محموله تولید کردید و به گینه‌ی نو آوردید، ولی خود ما سیاه‌پوست‌ها محموله‌ی کمی داشتیم؟»

این پرسش ساده‌یی بود که همان‌طور که خود یالی تجربه کرده بود، به قلب زندگی می‌زد. بله، هنوز تفاوت عظیمی میان شیوه‌ی زندگی یک گینه‌ی نویی متوسط با یک اروپایی یا آمریکایی متوسط وجود دارد. تفاوت‌های قابل‌مقایسه شیوه‌های زندگی سایر مردم جهان را نیز از هم جدا می‌کند. این اختلاف‌های عظیم باید دلایل قدرتمندی داشته باشند که شاید بدیهی می‌دانیم.

اما پرسش به‌ظاهر ساده‌ی یالی پرسش دشواری است. آن موقع پاسخی نداشتم. تاریخ‌نگاران حرفه‌یی هنوز درباره‌ی راه‌حل توافق ندارند؛ بسیاری حتا این پرسش را دیگر نمی‌پرسند. در سال‌های پس از آن گفت‌وگو با یالی، من درباره‌ی جنبه‌های دیگر تکامل انسان، تاریخ و زبان مطالعه کردم و نوشتم. در این کتاب، که بیست و پنج سال بعد نوشته شد، می‌کوشم به پرسش یالی پاسخ دهم.

 

نمونه‌ی متن: سرزمین گوجه‌های سبز

 

سرزمین گوجه‌های سبز. هرتا مولر. ترجمه‌ی غلامحسین میرزاصالح. تهران: نشر مازیار. چاپ پنجم: 1389. 3300 نسخه. 256 صفحه. 4000 تومان.

 

توضیح: تنها رمان تاکنون منتشر شده‌ی هرتا مولر، برنده‌ی نوبل ادبیات 2009 میلادی به زبان فارسی، با طرح جلد بد و حروف‌چینی خشن‌اش، ماه‌هاست توی قفسه‌های کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور عرضه می‌شود و هر دو سه ماهی یک بار، تجدید چاپ جدیدی از آن منتشر می‌شود. رمان یک شعر بلند است، در ستایش زندگی، توصیف فقر در بُعدهای مادی و بُعدهای جسمانی و عقلانی و جامعه‌یی و البته، در وصف دیکتاتوری. جملات کتاب را می‌بلعم، که مثل توفانی در روحم رد می‌شوند و ردی از آرامش و ترس بر جای می‌گذراند: ترکیب‌هایی ناهماهنگ از زندگی، از دیدگاه نویسنده‌یی که طرز تفکر و درک‌اش از زندگی حیرت‌انگیز است. بخش انتخابی من از رمان برای «نمونه‌ی متن» وب‌لاگم، از آخرین خط صفحه‌ی 146 شروع شده و در پایان صفحه‌ی 149 کتاب تمام می‌شود:

 

برای ترزا معنی بازجویی را شرح دادم. دلیل خاصی در کار نبود؛ انگار که دارم با خودم حرف می‌زنم، شروع به صحبت کردم. ترزا زنجیر طلایش را با دو انگشت گرفته بود و جُنب نمی‌خورد تا مبادا حواسش پرت شود.

گفتم سراپا لُختم کردند:

یک عدد کت، یک عدد بلوز، یک عدد شلوار، یک جفت جوراب نایلون، یک عدد شورت، یک جفت کفش، یک جفت گوشواره، یک عدد ساعت، یک جلد دفتر آدرس، یک گل ِ زیزفون ِ خشک شده، یک گل ِ شبدر چهاربرگ خشک شده، یک عدد خودکار، یک عدد شانه، چهار عدد کلید، دو عدد تمبر، پنج عدد بلیط تراموا، و یک عدد کیف ِ دستی.

هر شیئی زیر ِ عناوین ِ مختلف ِ سرصفحه یک کاغذ نوشته می‌شد. همه چیز نوشته شد، بجز نام خودم که سروان پجله آن را ننوشت. به خودم گفتم: «او مرا به بند خواهد کشید و فهرستی وجود نخواهد داشت که نشان بدهد وقتی وارد آنجا شدم، چه چیزی در تملک ِ شخصی خودم بوده است: یک جفت چشم، یک جفت گوش، یک دماغ، یک گردن.» از ادگار، کورت، و گئورگ شنیده بودم که سلول‌های زندان، در زیرزمین آن ساختمان است. دوست داشتم برای رقابت با لیست سروان پجله، فهرستی ذهنی از اعضای بدنم تهیه کنم. من فقط تا گردنم را ثبت کرده بودم. سروان پجله خواهد فهمید که تعدادی از موهایم گم شده است. او از من خواهد پرسید که موهای گم شده در کجاست.

خودم را سرزنش کردم، چون ترزا ناگزیر بود که بپرسد منظورم از موها چیست. اما نمی‌توانستم چیزی را ناگفته بگذارم. چون هر کسی که مدتی طولانی ساکت بماند و حرفی نزند، یعنی همان کاری که من با ترزا کردم، دیگر چیزی برای افشاگری نخواهد داشت. ترزا درباره‌ موها سوال نکرد.

من گفتم: «لخت و عور در گوشه‌ای ایستاده بودم. اجبارا می‌بایست آواز بخوانم. مثل آب ِ روان آواز خواندم. چیزی ناراحتم نمی‌کرد، ولی یک دفعه پوستم یک اینچ کلفت شد.»

ترزا پرسید: «چه آوازی؟» من درباره کتاب‌های کلبه و ادگار، کورت و گئورگ، برایش حرف زدم و این‌که چگونه بعد از مرگ لولا با هم آشنا شدیم و این‌که چرا ما مجبور شدیم به سروان پجله بگوییم که آن شعر یک آواز عامیانه است.

سروان پجله گفت: «لباست را بپوش.»

ظاهرا داشتم طبق آنچه که در فهرست نوشته شده بود لباس به تن می‌کردم؛ بنابراین وقتی لباس‌هایم را پوشیدم، فهرست لخت شد. ساعت و گوشواره‌هایم را از روی میز برداشتم. بند ساعت را راحت بستم، اما در آویزان کردن گوشواره‌ها بدون آینه، احتیاط به خرج دادم. سروان پجله جلوی پنجره پس و پیش می‌رفت، دوست داشتم مدت بیشتری لخت می‌ماندم؛ فکر نمی‌کنم به من نگاه می‌کرد. او از پنجره به خیابان زیر پایش می‌نگریست. آسمان ِ میان ِ درختان، تجسم ِ اندام ِ مرده مرا، برایش آسان‌تر می‌ساخت.

وقتی داشتم لباس می‌پوشیدم، سروان پجله دفتر آدرس مرا در کشوی میزش گذاشت. به ترزا گفتم: «حالا او آدرس تو را هم در اختیار دارد.»

هنگامی که دولا شده بودم تا بند کفشم را ببندم، سروان پجله گفتک «پاکیزگی و پارسایی به هم وابسته‌اند. از یک چیز مطمئن باش؛ تو هیچ‌گاه به بهشت نمی‌روی، کثافت.»

سروان پجله، شبدر چهاربرگ را از روی میز برداشت و بااحتیاط به من داد و گفت: «حالا باور می‌کنی شناس آوردی که گیر من افتادی؟»

من گفتم: «خیلی خوش‌شانس هستم و همین حالم را بهم می‌زند.» او گفت: «بله، حالت را بهم می‌زند، ولی ربطی به خوش‌شانس بودنت ندارد.»

من درباره پجله سگ، چیزی به ترزا نگفتم و ملاحظه پدرش را کردم. این را هم نگفتم که وقتی پس از بازجویی از آنجا بیرون آمدم، روز همچنان خوش بود؛ و این‌که نمی‌فهمیدم چگونه مردم می‌توانند عیش کنند و بادی به غبغب بیندازند، در حالی که در یک چشم برهم زدن ممکن است به دنیای دیگری احضار شوند؛ و این‌که درختان سایه خود را بر روی خانه‌ها پهن کرده بودند؛ و این‌که مردم از سر تساهل، این موقع از روز را اویل شب می‌خوانند؛ و این‌که مادربزرگ آواز خوانم در سرم می‌خواند:

ابرها

چند تا؟

می‌دونی؟

آنک که باد، چهارسویه می‌وزد

بادبان درکش!

قادر متعال همه را می‌شمارد

آنگاه که کارش تمام شود

کسی از قلم نمی‌افتد.

و نگفتم که ابرها بر فراز شهر،‌ همانند لباس‌های تابستانی شفاف هستند؛ این‌که چرخ‌های تراموا خاک می‌پاشیدند و اتوبوس‌های برقی در همان مسیر من به جلو می‌خزیدند.

ترزا زنجیر طلایی‌اش را ول کرد و گفت: «او از جان شماها چی می‌خواهد؟»

گفتم: «ترس.»

 

تابلو: پاراگراف‌هایی از «علف‌ها می‌خوانند» با ترجمه‌ی سودارو

 

توضیح: رسم است برای برنده‌ی نوبل ادبیات مراسم‌ها و یادبودهای مختلفی برگزار بکنند. یکی از برنامه‌ها،‌ که چند سالی‌ست مُد شده، این را از نویسنده می‌خواهد که بخشی از نوشته‌هایش را برای حاضرین بخواند. البته صدا و تصویر این خوانش بعدها در وب‌سایت نوبل منتشر می‌شود. خانوم دوریس لسینگ بخش‌هایی از «علف‌ها می‌خوانند» را انتخاب کردند و خواندند. این کتاب به فارسی ترجمه شده است. همین متن را به انگلیسی در وب‌سایت نوبل بخوانید.

 

با ویرایش مخصوص

دیروز صبح ماری ترنر، همسر کشاورزی در نگه‌سی به نام ریچارد ترنر، جنازه‌ی به قتل رسیده‌ی شوهرش را جلوی ایوان زمین کشاورزی‌شان یافت. پادوی خانه که بازداشت شده، به جنایت خودش اعتراف کرده است. انگیزه‌یی پیدا نشده،‌ اما گفته می‌شود او به دنبال دزدیدن چیزهای قیمتی داخل خانه بوده است.

روزنامه چیز زیادی نمی‌گفت. آدم‌های کل کشور احتمالا نگاهی به این پاراگراف با تیتر مهیج‌اش می‌انداختند و کمی خشم همراه با حس کاملی از رضایت درون‌شان موج می‌گرفت، که مثلا نوعی اعتقاد تایید شده، انگار فقط همان چیزی اتفاق افتاده که آن‌ها می‌توانستند انتظارش را داشته باشند. وقتی بومی‌ها دزدی، قتل یا تجاوزی انجام می‌دادند، این حس توی آدم‌های سفید بود.

بعد صفحه‌ی روزنامه را ورق می‌زدند تا چیز دیگری بخوانند.

اما آدم‌های این «منطقه» ترنر را می‌شناختند، حالا یا او را از نزدیک دیده بودند یا از وراجی‌های همه‌ی سالیان گذشته از او شنیده بودند، آن‌ها به این سرعت روزنامه را ورق نزدند، بریده‌ی خبر را قاطی نامه‌های قدیمی یا بین صفحه‌های کتابی گذاشتند، به عنوان یک شگون یا هشدار نگه‌اش داشتند و با صورت‌هایی گنگ و مرموز به قطعه کاغذ زرد خیره می‌شدند. آن‌ها درباره‌ی قتل بحثی ندشتند، چون موردی غیرعادی در این واقعه وجود داشت. انگار چیزی در حس ششم همه چیز لازم را به آن‌ها توضیح می‌داد، در حالی که سه نفری که می‌توانستند حقایق را بازگو کنند، هیچ چیزی را توضیح نمی‌دادند. جنایت خیلی ساده بحث نشد. کسی فقط اشاره‌یی داشت، «تجارت بد» و صورت‌های آدم‌های اطراف‌اش نگاهی ساکت و محتاط به او انداخت. کسی جوابی داد، «آره، یک تجارت واقعا بد،» - و این پایان گفت‌و‌گو بود. به‌نظر توافقی تلویجی وجود داشت تا بر پرونده‌ی ترنر هیاهویی بی‌جای شایعات را نباید داد. حال هنوز منطقه‌یی کشاورزنشین بود، جایی که خانواده‌ی سفید دور از هم، به‌ندرت هم را می‌دیدند، تشنه‌ی دیدار با مثل خودشان بودند تا حرف بزنند و بحث کنند و قطعه‌های پازل رویدادها را کنار هم بچینند، تا بتوانند یک ساعت و خورده‌یی همراهی با هم را پر کنند، قبل از آن‌که به مزرعه‌های‌شان برگردند، جایی که فقط صورت‌های خودشان و صورت‌های خدمتکارهای سیا‌ه‌شان را برای هفته‌هایی بی‌پایان می‌دیدند. به صورت عادی، قتل برای ماه‌ها بحث می‌شد؛ آدم‌ها واقعا ممنون موضوعی می‌شدند که بتوان درباره‌اش سخن گفت.

برای آدمی از بیرون احتمالا این جوری به‌نظر می‌رسید که چارلی اسلاتر، مزرعه به مزرعه توی منطقه رفته و از مردم خواسته ساکت باشند؛ اما این کاری‌ست که او هیچ‌وقت انجام‌اش نمی‌داد، قدم‌هایی که بر می‌داشت (و اشتباه هم نمی‌کرد) ظاهرا همه غریزی و بدون طرحی آگاهانه بودند. جذاب‌ترین موضوع درباره‌ی کل مساله سکوت بود، توافقی که نااگاهانه جمعی شده بود. همه مثل دسته‌یی پرنده رفتار می‌کردند که – آن‌طور که دیده می‌شد – با نوعی تله‌پاتی به هم مرتبط بودند.

مدتی دراز قبل از این‌که قتل آن‌ها از بقیه جدا شده بودند، مردمان درباره‌ی ترنرها به لحنی سنگین و محتاط سخن می‌گفتند که شایسته‌ی آدم‌های ناجور، یاقی‌ها و خودتبعیدی‌ها بود، ترنرها محبوب نبودند، اگرچه خیلی کم همسایه‌ها با آن‌ها دیداری داشته بودند، یا حتا آن‌ها را از دور دیده بودند. اما آخر چه چیزی در آن‌ها دوست نداشتنی بود؟ آن‌ها خیلی ساده «به کار خودشان مشغول بودند،» همه‌اش همین. هیچ‌وقت توی جشن‌ها یا رقص‌ها یا مسابقه‌های محلی دیده نمی‌شدند. چیزی بود که ترنرها ازش شرم داشتند؛ همه این جوری حس می‌کردند. حق این را نداشتند که خودشان را این شکلی منزوی کنند؛ این یک سیلی به صورت همه بود؛ برای چی باید این‌قدر فیس و افاده داشته باشند؟ چی، واقعا چی بود! که کسی بخواهد مثل آن‌ها زندگی کند! توی جعبه‌ی خانه‌یی کوچک – چرا؟ بعضی بومی‌ها (البته خدا را شکر، خیلی کم از آن‌ها) خانه‌هایی به همین خوبی داشتند؛ و با دیدن سفیدهایی که این شکلی زندگی می‌کردند، تصویر خوبی از سفیدها نمی‌فهمیدند.

و بعد بود که کسی گفت «سفیدهای بدبخت،» این باعث نگرانی شد. توی آن روزها شکاف طبقاتی چندانی نبود (این قبل از زمانه‌ی سلطان‌های تنباکو بود،) اما واقعا تقسیم نژادی وجود داشت. جامعه‌ی کوچک هلندی‌تبارها زندگی خودشان را داشتند و انگلیسی‌تبارها نادیده‌شان می‌گرفتند. «سفیدهای بدبخت» همیشه هلندی‌تبارها بودند، نه انگلیسی‌تبارها. اما کسی که گفت ترنرها سفیدهای بدبختی هستند، موضوع را جسورانه اعلام کرده بود. مگر تفاوت‌شان در چی بود؟ مگر سفید بدبخت کی بود؟ این روش زندگی فرد، سوالی بر استانداردهای زندگی بود. کل چیزی که ترنرها کم داشتند، یک گله بچه بود تا به آن‌ها شکل واقعی سفیدهای بدبخت را بدهد.

گرچه بحث‌ها پاسخ نادادنی بودند، مردم هنوز به آن‌ها در شکل سفیدهای بدبخت فکر نمی‌کردند. انجام این کار آغاز سقوط بود. بعد از همه‌ی این‌ها، ترنرها انگلیسی‌تبار بودند.

برای همین منطقه ترنرها را تحمل می‌کرد، با آن‌ها برابر قانون روح مردگان برخورد می‌شد که اولین قانون در جامعه‌ی آفریقای جنوبی بود، چیزی که خود ترنرها نادیده می‌گرفتند. آن‌ها نیاز به روح مردگان بودن را نمی‌فهمیدند، که واقعا، دلیل تنفر از آن‌ها بود.

هرچه آدم بیشتر بهش فکر می‌کرد، پرونده غیرعادی‌تر می‌شد. مساله خود قتل نبود، بل‌که حس مردم نسبت به آن بود، طوری که آن‌ها برای دیک ترنر تاسف می‌خوردند، با غضبی آتشین اما با ظاهری ملایم به مری می‌نگریستند، انگار او چیزی نامطبوع و کثیف بود و او بود که باید کشته می‌شد. اما آن‌ها این مساله‌ها را بر زبان نمی‌آوردند.

مثلا، آن‌ها باید دنبال این می‌رفتند که چرا روزنامه متن را با «ویرایش مخصوص» منتشر کرده بود. کسی در منطقه خبر را فرستاده بود،‌ چون پاراگراف به زبان روزنامه نبود. اما کی این کار را کرده بود؟