بوکوفسکی در دو فرمت دیگر

 

 

قبلا نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند، نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی را منتشر کرده بودیم، که اولین جلد از سری کتاب‌های اینترنتی گردون است، حالا می‌توانید نسخه‌ی ای‌پاب آن که مخصوص موبایل است و به لطف دوست عزیز جادی درست شده را در این آدرس  یا این آدرس و نسخه‌ی پی‌دی‌اف بدون عکس کتاب، که برای پرنت زدن مناسب است را از این آدرس یا این آدرس دانلوود کنید، ممنون.

یک نکته برای دانلوود کتاب بوکوفسکی

 

از چند جا به من خبر دادند که مشکلی در دانلوود کتاب بوکوفسکی وجود دارد، لطفا اگر موقع دانلوود برای عبور از صفحه‌ها – مثلا ورود به فیس‌بوک – از یک نرم‌افزار استفاده می‌کنید، لطف کنید و قبل از شروع دانلوود، نرم‌افزارتان را ببندید. نرم‌افزار نمی‌گذارد دانلوود انجام شود. در هر صورت،‌ اگر هنوز هم مشکل دارید، لطف کنید و به یکی از آدرس‌های زیر ایمیل بزنید:

Soodaroo@gmail.com

loveinloneliness@yahoo.com

سر فرصت کتاب را برای‌تان ایمیل خواهم زد. خانوم سپینود در مورد حجم کتاب گفته‌اند، و این‌که توی سرعت‌های پایین اینترنت‌های تلفنی مشکل وجود دارد. توی این فکر هستم که یک نسخه منتشر کنم که صرفا متن کتاب را بدون طرح جلد یا عکس‌ها داشته باشد. اگر می‌خواهید کتاب را پرینت بزنید، لطفا چند روز برای رسیدن این نسخه صبر کنید. هنوز دارم فکر می‌کنم. فعلا منتظر رسیدن خبرهایی هستم تا شاید نسخه‌ی تلفنی کتاب را هم درست کنیم و هر دو نسخه هم‌زمان منتشر شوند.

 

به امید روزهای خوبی که بیایند...

 

کتاب اینترنتی من – قسمت اول

 

برای دانلوود نسخه‌ي مجانی «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» بر روی این خط کلیک کنید

 

تا شش ماه پیش، سیستم ترجمه‌ام به این شکل بود که یک چیزی را ترجمه بکنم، چون فقط دوست‌اش دارم و بعد بگذارم‌اش روی پوشه‌ي «کتاب» بر روی هارد کامپیوتر، یک نسخه‌اش را به یکی از دوستانم ایمیل بزنم [برای روز مبادا] و یک نسخه‌اش را هم روی از دیگر کامپیوترهای خانه‌ی بگذارم. بعد هم می‌رفتم سراغ یک کار دیگر. تا همین هفته‌ی پیش، تنها نسخه‌ی اینترنتی نمایش‌نامه‌ی «اتاق» (این‌جا و این‌جا) تنها اثری بود که از من در اینترنت منتشر شده بود.

سه‌شنبه شب بارانی مشهد را قدم‌زنان و گیج به خانه برگشتم و یک مشت مسکن خوردم [وحشتناک از تماشای فیلم حمله به کوی آسیب دیده بودم] و خوابیدم. نزدیک سه صبح بیدار شدم و باران را گوش کردم و فکر کردم تا نزدیک‌های پنج صبح خوابم برد. عصر قبل از آن‌که بیرون بروم، کتاب بوکوفسکی را آپ‌لود کرده بودم و منتظر بودم تا اول در «گردون ادبی»‌ منتشر بشود.

صبح بیدار شدم و توی «گوگل ریدر» دیدم که کتاب منتشر شده است.

لینک‌ها را از روی ایمیل «یاهو»‌ام درآوردم و روی وب‌لاگ گذاشتم. به این امید که عصر بروم و با «ای‌دی‌اس‌ال» بتوانم روی «فیس‌بوک» و از طریق «جی‌میل» برای کتاب تبلیغ کنم. بعدازظهر چهارشنبه اینترنت به خاطر «آپ‌دیت‌» کردن دستگاه‌های شرکت «صبا نت» در مخابرات، بسته بود. با اینترنت تلفنی نمی‌توانستم «جی‌میل» یا «فیس‌بوک»‌ را باز کنم. یو نود و هفت صبر ایوب می‌خواهد وقتی فقط سرعت 32 کیلوبیت داشته باشی. اینترنت تلفنی‌ام فرق نکرده، اما در نه ماه گذشته،‌ میانگین سرعت‌اش نصف شده است.

هنوز نتوانستم کار تبلیغی روی کتاب انجام بدهم. صرف همین وب‌لاگ و چند جای دیگری که نوشته‌اند یا لطف کرده‌اند در «ریدر» عرضه کرده‌اند یا لینک داده‌اند. ممنون از همه.

ولی احساس می‌کنم که درها به رویم بسته است.

البته، کتاب منتشر شده است. حوالی پنج ماه پیش،‌ وقتی پرینت‌های کتاب را دستم گرفتم تا ترجمه کنم، دچار یک دوگانگی بودم:‌ می‌توانستم متن را تلطیف کنم، کلمه‌هایی را این‌جا و آن‌جا عوض کنم و کتاب را از ممیزی رد کنم و توسط یکی از این نشرهای تهران به بازار بفرستم، حدود بیست درصد کتاب عوض می‌شد و حدود پنج درصدش حذف می‌شد. یا می‌توانستم همین جوری روی اینترنت قرارش بدهم، به همین شکلی که هست. اتفاقی که آخرسر افتاد.

ترجمه که تمام شد، وقتی کتاب را تایپ کردم، فرستادم برای مجتبا صولت‌پور تا متن را بخواند و نظر بدهد. خوب، مجتبا هم با وسواس همیشگی‌اش نشست کتاب را ویرایش کرد و پس فرستاد. البته،‌ خواسته بودم ویرایش کند، اما فکر نمی‌کردم این‌قدر وقت و انرژی روی کتاب بگذارد. کتاب با دستان او یک چیز دیگری شد. مرسی مجتبا. بعد هم طرح جلد را مهدی کیائی‌فرد کار کرد. سه هفته پیش که مشهد هم‌دیگر را دیدیم، خندید و گفت فهمیدی چه جوری طرح جلد را کار کردم؟ گفتم با دست کشیدی و بعد اسکن کردی. خندید و گفت با دست کشیدم و بعد با موبایل عکس گرفتم و فرستادم دست‌ات. مهدی همین جوری است،‌ خیلی کارش خوب است، ولی حوصله‌ی کارهای فنی را ندارد. خوب بیست سال‌اش است، چه انتظاری باید داشته باشم؟ نابغه است و همین بس است.

می‌خواستم کتاب را «شب یلدا» بر روی نت بگذارم. برای این‌که کتاب را آماده کنم، متن صد و چهل و خورده‌یی صفحه‌یی آن را با عکس تزئین کردم. البته نسخه‌ی اصلی هم عکس داشته – که توی فایل پی‌دی‌اف فقط جای‌شان خالی بود – اما من عکس‌ها را خودم انتخاب کردم و جای‌شان را هم همین‌طور. فکر می‌کنم کتابی که منتشر کردیم، عکس‌های بیشتری نسبت به نسخه‌ی اصلی داشته باشد. از چند وب‌سایت و همین‌طور یک نسخه‌ی دیگر از آثار بوکوفسکی برای پیدا کردن عکس‌ها استفاده کردم. مقدمه‌ی مترجم را نوشتم و شناخت‌نامه و فهرست آثار را هم اضافه کردم،‌ تا کتاب کامل باشد.

چند روز مانده به «شب یلدا»، یکی از این ایده‌های عجیب و غریب به سرم زد، که بیایم با یکی از این نشرهای فارسی توی خارج از کشور صحبت کنم و به جای یک کتاب، چند کتاب کار شود و یک مجموعه کتاب‌های اینترنتی کار کنیم. اولین قرعه‌ام هم به نام «عباس معروفی»‌ بود که مهربان قبول کرد. کتاب را فرستادم و بی‌خیال «شب یلدا» شدم. البته بعدا دوستان اعتراض کردند که چرا سراغ «رضا قاسمی»‌ و «نشر خاوران» نرفته‌ام؟ حر‌ف‌شان این بود که «عباس معروفی»‌ یک جنبه‌ی سیاسی پیدا کرده و این برای تو خوب نیست. می‌تواند خطرناک باشد. ولی امیدوارم دیگر دوستان درک کنند که مساله‌ی این کتاب‌ها برای من ادبیات است و این‌که باید کلمات را به دنیای اینترنت کشاند. من از سیاست و هر چیزی که به این کلمه مربوط می‌شود، متنفرم. و مواظبم که فاصله‌ام را با این دنیا، تا جایی که می‌شود،‌ دورتر و دورتر نگه دارم.

قبول؟

حالا اولین جلد کتاب‌ها منتشر شده است. ولی الان حتا «گوگل‌ریدر» هم از دسترسی خارج شده. باید چک کنم که اگر اینترنت «ای‌دی‌اس‌ال»‌ باز شده، بروم و کارهای تبلیغی را بکنم. و ببینم چند نفر دانلوود کرده‌اند. هر دو سرور می‌شمارند و این خوب است.

جلد دوم «کتاب‌های اینترنتی گردون»، منتخبی از شعرها الهام ملک‌پور است با نام «منقار در گوشت بی‌مُهره»، کتاب 118 صفحه دارد، طرح‌جلد و صفحه‌آرایی‌اش کار امیرحسن رمز‌گویان است و کار انتخاب شعرها هم با خود من – البته با مشورت و همراهی خود شاعر – بوده. کتاب تا قبل از نوروز منتشر خواهد شد.

به امید همه‌ی روزهای خوبی که بیایند...

 

پیوست: ویرایش کتاب بوکوفسکی ماجرای دنباله‌داری دارد، که در یک پست مجزا، به صورت مفصل دیگر عنوان خواهد شد.

 

 

بفرمایید تو یک ای‌بوک مجانی چارلز بوکوفسکی میل کنید

 

 

 

برای دانلوود جلد اول «کتاب‌های اینترنتی گردون»، تنها کافی است روی این لینک، یا این لینک کلیک کنید، یا به صفحه‌ی این کتاب در وب‌سایت «گردون ادبی» بروید، و متن مصور 188 صفحه‌یی کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی با ترجمه‌ی سید مصطفی رضیئی – سودارو – در دستان‌تان باشد. لطف کنید در مورد این کتاب در وب‌لاگ‌ها و وب‌سایت‌های‌تان بنویسید. و لطف کنید این فایل را در سرورهای خودتان پخش کنید. به امید همه‌ی روزهای خوبی که بیایند....

بهترین خواننده و بهترین انسان

 

بخش اول کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی، با ترجمه‌ی سودارو، که به زودی نسخه‌ی کامل آن در فرمت پی‌دی‌اف در اینترنت منتشر می‌شود.

 

1

28/8/1991

11:28 شب

 

یک روز خوب توی زمین مسابقات بود، فقط اسب‌ لعنتی نزدیک‌های پیچ داشت سُر می‌خورد.

اما هنوز هم آن بیرون ملالت‌بار است، حتا وقتی داری می‌بری، مساله 30 دقیقه‌ زمان‌های انتظار بین بازی‌هاست، زندگی‌ات میان فضا چکه چکه می‌کند. آن بیرون آدم‌ها به‌نظر خاکستری می‌رسند، همین‌جوری ول می‌گردند. و من هم آن‌جا بین‌شان هستم. اما مگر کجا می‌توانم بروم؟ به یک موزه‌ي هنری؟ فکر کنید کل روز را خانه بنشینی و ادای نویسندگی در بیاوری؟ می‌توانم از آن روسری‌های کوچک سرم کنم. یادم است یک شاعر بود که عادت داشت مست بیاید. دگمه‌های پیراهن باز، شلوار چروک، موها ریخته توی چشم، بند کفش‌ها باز، اما یک روسری دراز داشت که همیشه واقعا تمیز نگه‌اش می‌داشت. این نشان می‌داد که شاعر است. نوشته‌هایش؟ خوب، فراموش کنید...

ول کنید، بیایید توی استخر شنا کنیم، بعد به آب گرم ِ جکوزی برویم. روح من در خطر است. همیشه همین‌طور بوده.

با لیندا روی کاناپه نشسته بودیم، شب تاریک خوب داشت روی زمین پخش می‌شد و بعد یکی در زد. لیندا جواب داد. «هنک، بهتر است بیایی این‌جا...»

دم در رفتم، هیچی پایم نبود، حوله‌ی بلند تنم بود. یک جوان بلوند، یک دختر جوان چاق و یک دختر معمولی.

«ما امضای‌تان را می‌خواهیم...»

بهشان گفتم، «من ملاقاتی نمی‌پذیرم.»

مرد بلوند گفت، «فقط امضای‌تان را می‌خواهیم، بعد قول می‌دهیم که هیچ‌وقت برنگردیم.»

بعد شروع به خندیدن کرد و سرش را بالا انداخت.

دخترها فقط خیره بودند.

گفتم، «اما هیچ‌کدام‌تان مداد یا کاغذ همراه‌تان ندارید.»

بچه‌ی بلوند گفت، «اوه.» تازه فهمید چی شده، «خوب ما دوباره با یک کتاب برمی‌گردیم! شاید توی یک وقت مناسب‌تر...»

حوله‌ی حمام. پاهای لخت. شاید این بچه‌ها فکر می‌کنند که من عجیب‌غریب هستم. شاید هم هستم.

بهشان گفتم، «صبح‌ها نیایید.»

نگاه‌ کردم که می‌روند و در را بستم...

حالا طبقه‌ی بالا نشسته‌ام و درباره‌ی آن‌ها می‌نویسم. باید یک کم بهشان سخت بگیریم، مگرنه به سمت‌ات هجوم می‌آورند. یک عالمه تجربه‌های مزخرف جلوی در خانه‌ام داشتم. خیلی از آن‌ها فکر می‌کنند که یک جورهایی دعوت‌شان می‌کنی تو و تمام شب را با آن‌ها می‌نوشی. ترجیح می‌دهم تنها بنوشم. یک نویسنده‌، متعهد به هیچ چیزی نیست، جز نوشته‌هایش. به خواننده‌هایش هیچ تعهدی ندارد، جز دسته‌یی کاغذ چاپ شده. و بدتر، خیلی از کسانی که درِ خانه‌ات را می‌زنند، حتا خواننده‌ات هم نیستند. فقط یک چیزی شنیده‌اند. بهترین خواننده و بهترین انسان، کسی است که مرا با غیبت‌اش تحسین می‌کند.

 

 

به خانه‌‌ی ادبیات خوش آمدید: پیش‌درآمدی برای «کتاب‌های گردون»

 

همین متن را در وب‌سایت «گردون ادبی» بخوانید.

 

دوازده سال پیش، جایی در زندگی من وجود داشت که بیشتر از هر مکانی «آرامش» را حس می‌کردم. خانه‌ی مادربزرگ مادری‌ام، با دیوارهای کاه‌گلی، حیاط بزرگ و درخت‌های بلند کاج، توت و یک درخت ِ گل‌های اقاقی و یک عالمه علف‌های هرز، یک حوض بزرگ پر از ماهی و... حالا سال‌هاست آن خانه را خراب کرده‌اند و به جایش یک «هتل-آپارتمان» گنده، سفید و خیلی زشت ساخته‌اند و دیگر حتا یک برگ علف هم توی این ساختمان نیست. ولی من هنوز هم مکان آرامش‌بخش خودم را دارم، هر وقت ناآرامی و پریشانی بند بند وجودم را پرکند، اگر بتوانم بخوابم، خودم را توی خانه‌ی مادربزرگ پیدا می‌کنم. هیچ چیزی عوض نشده، همیشه یا صبح است یا بعدازظهر، هوا نه سرد است و نه گرم، همه چیز آرام است و من چند دقیقه یا چند ساعت همان‌جا می‌مانم تا دوباره آرامش...

واقعیت این است که دور و بر من چهره‌ها غمگین، مضطرب و نگران هستند. آرامش از همه‌ی جای زندگی من و آدم‌های دور و بر من پریده و اضطرابی بی‌پایان به جای آن نشسته. به قول یک دوست، همه جا گَرد مُرده پاشیده‌اند. ولی... ولی من هنوز امیدوارم. امیدوارم به لحظه‌هایی که هست، خواهند بود، می‌آیند، چون من خودم را به سِرُم‌های کتاب وصل می‌کنم. می‌خوانم، می‌نویسم،‌ ترجمه می‌کنم و انگار دوباره توی خانه‌ی مادربزرگ‌ام باشم. دوباره آرام می‌شوم و زندگی در رگ‌هایم جاری می‌شود، زندگی در شکل کلمات.

به آقای معروفی پیشنهاد دادم که بیایند یک فضای امن درست کنند، جایی که بشود با خیال راحت کتاب‌های الکترونیک برای ایرانیان منتشر کرد، در هر جایی که باشند، هر کسی که باشند. کتاب برای همه باشد، مجانی و در دست‌رس، با چند کلیک روبه‌روی‌تان قرار بگیرد. از یک سو، قدمی برداشته شود در دنیای اینترنت، که شلوغ و آشفته و بی‌نظم و ترتیب است، یعنی بالاخره یک نشر الکترونیک داشته باشیم که یک پشتوانه‌ی علمی و عملی پشت سرش قرار گرفته است. از سویی دیگر، سرکی بکشیم به داخل پستوهای زندگی‌های‌مان و دست‌نوشته‌هایی را بیرون بکشیم که کار شده‌اند، اما امیدی به چاپ‌شان نمی‌رود. و در عین حال، فضایی امن درست بشود تا جوان‌تر بتوانند کتاب‌های خودشان را عرضه کنند.

آقای معروفی مثل همیشه مهربانی‌اش را به رُخ‌ام کشید و درجا قبول کرد. کتاب‌هایی آماده شده‌اند که به زودی یک به یک در دست‌رس خوانندگان فارسی‌ زبان قرار می‌گیرند. هویت «نشر گردون»، با همه‌ی خاطره‌هایی که «گردون ادبی» در ذهن‌ها به یاد گذاشته، و همه‌ی چهره‌های امروزی این نشر در آلمان و «خانه‌ی هدایت» در برلین، همه پشت سر این مجموعه قرار گرفته‌اند. ممنون آقای معروفی.

اولین جلد کتاب‌ها، دست‌نویس‌های خاطره‌مانند «چارلز بوکوفسکی» است که خودم ترجمه کرده‌ام: «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند». کتابی در 188 صفحه، مصور، که شامل 33 متن از بوکوفسکی، یک مقاله از او، مقدمه‌یی از من و هم‌چنین شناخت‌نامه‌ی به نسبت مفصلی از آثار و زندگی او می‌شود. دومین جلد، منتخبی است از شعرهای «الهام ملک‌پور»، با نام: «منقار در گوشت بی‌مُهره». الهام سال‌های پیش «که جامائیکا کشوری‌ست...» را برای یک نوبت در ایران چاپ کرد و بعد به کتاب اجازه‌ی انتشار مجدد ندادند. مجوزی هم به چهار کتاب بعدی او ندادند – «بستنی»، «گوشه‌بازی»، «صندلی برای نشستن»، «کتاب خور» – و حالا الهام منتخبی از چهار کتاب خود را آماده کرده است که به عنوان دومین جلد «کتاب‌های گردون» منتشر خواهد شد. جلد سوم، شعرهای سپید دوست هم‌دوره‌ی سربازی من، رامتین شهرزاد است: «قایم‌باشک ِ ابرها». دوست من قبلن هم کتاب‌های «آمریکا و چند شعر دیگر» سروده‌ی آلن گینزبرگ، «خاکسترهای آبی» سروده‌ي ژان-پل دوئا و «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید، وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوء‌استفاده‌ی جنسی هستید» را در اینترنت منتشر کرده بود. کتاب چهارم داستان‌های کوتاه «محمد حسینی مقدم» است: «وقتی خیار می‌خوری به من فکر کن». برای سه جلد دیگر هم برنامه‌هایی ریخته شده، اما فعلن حرف‌اش را نمی‌زنیم تا ببینیم چه پیش می‌آید.

قرار نیست «کتاب‌های گردون» چیزهای باشند مخصوص یک دسته شاعر، نویسنده یا مترجم خاص. درهای این مجموعه به روی همگان باز است، هر کسی که بتواند یک کتاب خوب و استاندارد ارائه بدهد، و بخواهد کتاب‌اش را مجانی برای خوانندگان فارسی زبان بر روی اینترنت منتشر کند، می‌تواند با ما تماس بگیرد و کتاب‌اش در لیست انتشار این مجموعه قرار بگیرد.

می‌خواهیم یک فضای امن، گرم و دوستانه داشته باشیم. جایی مثل خانه‌ی ادبیات. جایی برای ادبیات، دور از دغدعه‌های زندگی و سیاهی‌های ناامیدی. جایی برای آرامش، و برای نفس کشیدن.

به خانه‌ی ادبیات خوش آمده‌اید.  

به «کتاب‌های گردون» خوش آمده‌اید.

تا چند روز دیگر، منتظر اولین جلد این مجموعه باشید...

 

به امید تمام روزهای خوبی که بیایند

با احترام

سودارو

2010-01-15