برای دانلوود نسخهي مجانی «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوانها کشتی را در اختیار گرفتهاند» بر روی این خط کلیک کنید
تا شش ماه پیش، سیستم ترجمهام به این شکل بود که یک چیزی را ترجمه بکنم، چون فقط دوستاش دارم و بعد بگذارماش روی پوشهي «کتاب» بر روی هارد کامپیوتر، یک نسخهاش را به یکی از دوستانم ایمیل بزنم [برای روز مبادا] و یک نسخهاش را هم روی از دیگر کامپیوترهای خانهی بگذارم. بعد هم میرفتم سراغ یک کار دیگر. تا همین هفتهی پیش، تنها نسخهی اینترنتی نمایشنامهی «اتاق» (اینجا و اینجا) تنها اثری بود که از من در اینترنت منتشر شده بود.
سهشنبه شب بارانی مشهد را قدمزنان و گیج به خانه برگشتم و یک مشت مسکن خوردم [وحشتناک از تماشای فیلم حمله به کوی آسیب دیده بودم] و خوابیدم. نزدیک سه صبح بیدار شدم و باران را گوش کردم و فکر کردم تا نزدیکهای پنج صبح خوابم برد. عصر قبل از آنکه بیرون بروم، کتاب بوکوفسکی را آپلود کرده بودم و منتظر بودم تا اول در «گردون ادبی» منتشر بشود.
صبح بیدار شدم و توی «گوگل ریدر» دیدم که کتاب منتشر شده است.
لینکها را از روی ایمیل «یاهو»ام درآوردم و روی وبلاگ گذاشتم. به این امید که عصر بروم و با «ایدیاسال» بتوانم روی «فیسبوک» و از طریق «جیمیل» برای کتاب تبلیغ کنم. بعدازظهر چهارشنبه اینترنت به خاطر «آپدیت» کردن دستگاههای شرکت «صبا نت» در مخابرات، بسته بود. با اینترنت تلفنی نمیتوانستم «جیمیل» یا «فیسبوک» را باز کنم. یو نود و هفت صبر ایوب میخواهد وقتی فقط سرعت 32 کیلوبیت داشته باشی. اینترنت تلفنیام فرق نکرده، اما در نه ماه گذشته، میانگین سرعتاش نصف شده است.
هنوز نتوانستم کار تبلیغی روی کتاب انجام بدهم. صرف همین وبلاگ و چند جای دیگری که نوشتهاند یا لطف کردهاند در «ریدر» عرضه کردهاند یا لینک دادهاند. ممنون از همه.
ولی احساس میکنم که درها به رویم بسته است.
البته، کتاب منتشر شده است. حوالی پنج ماه پیش، وقتی پرینتهای کتاب را دستم گرفتم تا ترجمه کنم، دچار یک دوگانگی بودم: میتوانستم متن را تلطیف کنم، کلمههایی را اینجا و آنجا عوض کنم و کتاب را از ممیزی رد کنم و توسط یکی از این نشرهای تهران به بازار بفرستم، حدود بیست درصد کتاب عوض میشد و حدود پنج درصدش حذف میشد. یا میتوانستم همین جوری روی اینترنت قرارش بدهم، به همین شکلی که هست. اتفاقی که آخرسر افتاد.
ترجمه که تمام شد، وقتی کتاب را تایپ کردم، فرستادم برای مجتبا صولتپور تا متن را بخواند و نظر بدهد. خوب، مجتبا هم با وسواس همیشگیاش نشست کتاب را ویرایش کرد و پس فرستاد. البته، خواسته بودم ویرایش کند، اما فکر نمیکردم اینقدر وقت و انرژی روی کتاب بگذارد. کتاب با دستان او یک چیز دیگری شد. مرسی مجتبا. بعد هم طرح جلد را مهدی کیائیفرد کار کرد. سه هفته پیش که مشهد همدیگر را دیدیم، خندید و گفت فهمیدی چه جوری طرح جلد را کار کردم؟ گفتم با دست کشیدی و بعد اسکن کردی. خندید و گفت با دست کشیدم و بعد با موبایل عکس گرفتم و فرستادم دستات. مهدی همین جوری است، خیلی کارش خوب است، ولی حوصلهی کارهای فنی را ندارد. خوب بیست سالاش است، چه انتظاری باید داشته باشم؟ نابغه است و همین بس است.
میخواستم کتاب را «شب یلدا» بر روی نت بگذارم. برای اینکه کتاب را آماده کنم، متن صد و چهل و خوردهیی صفحهیی آن را با عکس تزئین کردم. البته نسخهی اصلی هم عکس داشته – که توی فایل پیدیاف فقط جایشان خالی بود – اما من عکسها را خودم انتخاب کردم و جایشان را هم همینطور. فکر میکنم کتابی که منتشر کردیم، عکسهای بیشتری نسبت به نسخهی اصلی داشته باشد. از چند وبسایت و همینطور یک نسخهی دیگر از آثار بوکوفسکی برای پیدا کردن عکسها استفاده کردم. مقدمهی مترجم را نوشتم و شناختنامه و فهرست آثار را هم اضافه کردم، تا کتاب کامل باشد.
چند روز مانده به «شب یلدا»، یکی از این ایدههای عجیب و غریب به سرم زد، که بیایم با یکی از این نشرهای فارسی توی خارج از کشور صحبت کنم و به جای یک کتاب، چند کتاب کار شود و یک مجموعه کتابهای اینترنتی کار کنیم. اولین قرعهام هم به نام «عباس معروفی» بود که مهربان قبول کرد. کتاب را فرستادم و بیخیال «شب یلدا» شدم. البته بعدا دوستان اعتراض کردند که چرا سراغ «رضا قاسمی» و «نشر خاوران» نرفتهام؟ حرفشان این بود که «عباس معروفی» یک جنبهی سیاسی پیدا کرده و این برای تو خوب نیست. میتواند خطرناک باشد. ولی امیدوارم دیگر دوستان درک کنند که مسالهی این کتابها برای من ادبیات است و اینکه باید کلمات را به دنیای اینترنت کشاند. من از سیاست و هر چیزی که به این کلمه مربوط میشود، متنفرم. و مواظبم که فاصلهام را با این دنیا، تا جایی که میشود، دورتر و دورتر نگه دارم.
قبول؟
حالا اولین جلد کتابها منتشر شده است. ولی الان حتا «گوگلریدر» هم از دسترسی خارج شده. باید چک کنم که اگر اینترنت «ایدیاسال» باز شده، بروم و کارهای تبلیغی را بکنم. و ببینم چند نفر دانلوود کردهاند. هر دو سرور میشمارند و این خوب است.
جلد دوم «کتابهای اینترنتی گردون»، منتخبی از شعرها الهام ملکپور است با نام «منقار در گوشت بیمُهره»، کتاب 118 صفحه دارد، طرحجلد و صفحهآراییاش کار امیرحسن رمزگویان است و کار انتخاب شعرها هم با خود من – البته با مشورت و همراهی خود شاعر – بوده. کتاب تا قبل از نوروز منتشر خواهد شد.
به امید همهی روزهای خوبی که بیایند...
پیوست: ویرایش کتاب بوکوفسکی ماجرای دنبالهداری دارد، که در یک پست مجزا، به صورت مفصل دیگر عنوان خواهد شد.