نوشتن، شعری از چارلز بوکوفسکی


اغلب تنها چیزی

است

بین تو و

غیرممکن‌ها.

نه نوشیدن،

نه عشق زنانه،

نه ثروت

با آن

برابر نیست.

 

هیچ چیزی به جز

نوشتن

تو را حفظ

نمی‌کند.

 

دیوارها را از فرو ریختن

نجات

می‌دهد.

درها را از

بسته شدن باز می‌دارد.

 

تاریکی را

درهم می‌کوبد.

 

نوشتن

روان‌کاو

نهایی

است،

 

مهربان‌ترین ایزد ِ

ایزدها.

 

نوشتن مرگ را

پس می‌زند.

هیچ عذری را

نمی‌شناسد.

 

و نوشتن

قهقهه می‌زند

بر خویش،

قهقهه می‌زند

بر درد.

 

آخرین

آرزوست،

آخرین

توضیح.

 

نوشتن

همین‌ها

است.

 

«آب‌های ساکن» داستانی از سودارو


دفعه‌ی اول که همدیگر را دیدند، پسره موقع خداحافظی گفت: «فکر نکنم دیگر همدیگر را ببینیم.» دختره هم گفت: «فکر کنم.» با هم دست دادند و گفتند خداحافظ. دفعه‌ی بعدی که توی مهمانی همدیگر را دیدند، آقای دکتر پرسید: «شما می‌خواهید با هم ازدواج کنید؟» دختره‌ی گفت: «با این؟» و لب‌هایش جمع شد. بعدها وقتی نوه‌اش پرسید: «مامانی، تو چه‌جوری عاشق بابایی شدی؟» چشم‌هایش لرزید و دست کشید بین موهای بچه، فکر کرد؛ «فکر کنم، یک وقتی توی یک مهمانی بود.»

چهاردهمین شعر، فرناندو پسوآ، عاشقانه‌های چوپان


XXVIII

 

امروز حدود دو صفحه از دفتر شعرهای

شاعری عارف را خواندم،

و آنقدر خندیدم که داشت اشکم درمی‌آمد.

 

شاعرهای عارف، فیلسوف‌های بیمار‌ند،

و فیلسوف‌ها همگی روان‌پریش هستند.

چون شاعرهای عارف می‌گویند گل‌ها احساساتی هستند

و سنگ‌ها روح دارند

و رودخانه لبریز از نشئه‌ی مهتاب می‌شوند.

 

اما اگر گل‌ها احساسی داشتند که دیگر گل نبودند

بلکه آدم می‌شدند؛

و اگر سنگ‌ها روح داشتند که موجودات زنده بودند و نه

سنگ‌ها؛

و اگر رودخانه‌ها لبریز از نشئه‌ي مهتاب بودند،

رودخانه‌ها مردمانی بیمار می‌شدند.

 

تنها کسی که نمی‌داند گل‌ها و سنگ‌ها و

رودخانه‌ها چه هستند

می‌تواند از احساس‌های آن‌ها حرف بزند.

کسانی که از روح سنگ‌ها حرف می‌زنند، از احساس گل‌ها و

رودخانه‌ها،

از خودشان حرف می‌زنند و از اشتباهِ اندیشه‌هایشان می‌گویند،

خدا را شکر که سنگ‌ها، سنگ هستند

و رودخانه‌ها هیچی نیستند به جز رودخانه،

و گل‌ها هم فقط گل باقی مانده‌اند.

 

و خود من، من جمله‌های شعرهایم‌ را می‌نویسم و

به همین هم راضی هستم،

چون می‌دانم طبیعت را از ظاهر بیرونی‌اش می‌فهمم

و بر درون‌اش درکی ندارم.

چون طبیعت که درونی ندارد.

چون اگر درونی داشت، دیگر طبیعت نبود.


«به گزاراش شبکه‌ی تلویزیونی...» داستانی از سودارو


هیچ چیزی توی سرش نبود. احساس می‌کرد هوا از منافذ پوست‌ش وارد می‌شود، از او می‌گذرد، باز از منافذ پوستش رد می‌شود، از او گذشته است. او وزن نداشت. حالا دیگر معنا هم نداشت. حالا هیچ چیزی دیگر وجود نداشت. حالا دیوارها از هم می‌پاشیدند. نور معنایی نداشت،‌ تاریکی هم. دیگر چیزی یادش نمی‌آمد. حروف از بین رفته بودند، همه چیز از بین رفته بود. پایین چاهی باز شده بود. فرو افتاد. پایین... یا بالا... یا...

دخترش از در آمد تو. نگاه‌ش کرد. گفت: «بابا باز میگرن داری؟»

و مک زد به آب‌نبات‌اش.

 

بابا سرش را برگرداند. چشم‌هایش سرخ بود.

همه چیز بوی خون می‌داد. لبخند زد. یا فکر کرد دارد لبخند می‌زند. دخترش گفت: «برات آب و مسکن می‌آرم.»

وقتی داشت می‌رفت چراغ را خاموش کرد. مامانش نبود. مامانش هیچ وقت خانه نبود. سعی کرد لبخند بزند.

«اداره»، داستانی از سودارو


صبح مامانش مامان بود که بیدارش می‌کرد، می‌بردش دستشویی، لباس تنش می‌کرد و شیشه‌ی شیر شکلات را دستش می‌داد. پیش از ظهر، مامانش، سارا جون بود توی مهد کودک. ظهر‌ها بابابزرگ مامانش بود که می‌آمد دنبالش و با هم غذا می‌خوردند. عصرها بابا مامانش می‌شد و توی بغل هم می‌خوابیدند. سرشب عمه لیلا مامان می‌شد و دو تا پسر کوچولویش می‌شدند داداش. شب‌ها مامانش مامان بود که می‌آمد، می‌بردش دستشویی، لباسش را عوض می‌کرد، شیشه‌ی شیر ساده را می‌داد دستش و می‌خواباندش.

«دیکتاتور» داستانی از سودارو

صبح‌ها پا می‌شد. عصایش را دست می‌گرفت. اصلاح می‌کرد. موهایش را با دقت شانه می‌زد. صبحانه‌اش را می‌خورد. بعد توی اتاق می‌رفت. می‌نشست روی صندلی جلوی پاتختی. خیره می‌شد به عکس خاتون. بعد گریه‌اش می‌گرفت. بعد زیرلب می‌گفت: «مرا ببخش... مرا ...»

سیزدهمین شعر، فرناندو پسوآ، عاشقانه‌های چوپان


XXVII

 

تنها طبیعت الهی است ولی او الهی نیست...

 

اگر بعضی‌وقت‌ها از او مثل یک آدم حرف می‌زنم

فقط به این خاطر است که از او صرفاً می‌توانم با استفاده از زبان انسان‌

                        سخن بگویم،

زبان انسان‌ نام‌ها را به چیزها تحمیل می‌کند

و به آن‌ها شخصیت می‌بخشد.

 

ولی چیزها نه نامی دارند و نه شخصیتی:

آن‌ها فقط هستند، و آسمان گسترده است، و زمین عریض،

و قلبِ ما به اندازه‌ي مشتی بسته بیشتر نیست...

 

موهبت بخشیده‌ام به‌خاطر تمامی چیزهایی که نمی‌دانم.

تمامی وجودم همه همین است...

از همه لذت می‌برم مانند انسانی که می‌داند خورشید موجود است.

«ناهار مرغ داریم با سیب‌زمینی سرخ‌کرده» داستانی از سودارو


صبح، همه که رفتند، نگاهش خیره مانده بود به میز صبحانه. شلوغ و درهم‌برهم، و صدای رادیو، که گوش نمی‌کرد داشت چی می‌گفت. اول میوه‌ها را داخل ظرف چید. بعد شیرینی‌ها را دیس کرد. شکلات‌ها را در یک کاسه‌ی بلورین ریخت. بعد جلوی آینه نشست. نگاهش خیره ماند به جعبه‌ی جواهراتش. بعد جواهراتش را روی میز چید. عطرهایش را روی جاتختی چید. لباس‌های رسمی را روی تخت چید. عروسک‌هایش را روی زمین چید. نگاهش به کتاب‌ها افتاد. کتاب‌ها را توی هال دور تا دور خودش چید. بعد نشست و دانه‌دانه کالان‌های تلویزیون را عوض کرد و دقیق به هر کدام‌شان خیره شد، بعد زد کالان بعدی. بعد سی‌دی‌های موسیقی‌اش را نگاه کرد. بعد دی‌وی‌دی‌های فیلم‌هایش را نگاه کرد. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ... تمام صبح داشت دنبال خودش می‌گشت. توی آینه هم نبود. از پنجره هم پایین نیفتاده بود. بین کابینت‌ها هم گیر نکرده بود. حتی در را باز کرد، نه پشت در بود، نه توی راه‌پله. گم شده بود. واقعا گم شده بود.

«نسکافه بدون شیر» داستانی از سودارو


صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد، یک تلخی توی صدایش گیر کرده بود. می‌خواست بلند شود. اما تکان نمی‌خورد. خیره می‌ماند به جسمی که کنارش داشت نفس‌های آرام می‌کشید. می‌خواست به طرف او دست دراز کند. اما می‌ترسید از خواب بپرد. فکر کرد: اگر بفهمد چی؟ بعد چشم‌هایش پر از اشک می‌شد. دوستش داشت؟‌ نفس‌های گرم، آرام و منظم او را حس می‌کرد که گردنش را قلقک می‌داد. تکان نمی‌خورد. صبر می‌کرد. باز هم صبر می‌کرد. تا او ... وقتی بیدار می‌‌شد توی چشم‌هایش لبخند می‌زد. می‌گفت دوستش دارد. می‌بوسیدش. نگاهش می‌کرد که خودش را کش و قوس می‌دهد. چیزی نمی‌گفت. اگر می‌فهمید چی؟ فکر کرد بلند شوند،‌ از خواب می‌پرد. فکر می‌کرد سرش دارد گیج می‌رود. لبخند می‌زد و باز هم می‌گفت که او هم چقدر دوستش دارد. نازش می‌کرد، آرام، آرام.

فرناندو پسوآ، دوازدهمین شعر


XXVI

 

بعضی‌وقت‌ها، در روزهایی با روشنایی عالی و دقیق نور خورشید،

وقتی چیزها به‌اندازه‌ی ممکن واقعی شده‌اند،

به‌آرامی از خودم می‌پرسم

چرا اصلاً به خودت زحمت این را می‌دهی

تا زیبایی چیزها را نشان بدهی.

 

مگر گل واقعاً زیبایی دارد؟

مگر میوه واقعاً زیبایی دارد؟

نه: آن‌ها فقط رنگ و شکل دارند و

حیات.

زیبایی نام چیزی است که وجود ندارد

اما مساله این شده که من به چیزها بدلی می‌دهم به ازای

                                       لذتی که به من می‌بخشند.

هیچ معنایی هم ندارند.

پس چرا از چیزها حرف می‌زنم: مگر آن‌ها زیبایی‌ هستند؟

 

آری،‌ حتی من، کسی که در حاشیه‌ی زندگی، زندگی می‌کند،

حتی من هم سهواً دروغ‌های مردمان را پذیرفته‌ام،

دل‌مشغول چیزها شده‌ام،

دل‌مشغول چیزهایی‌ مانده‌ام که خیلی ساده،

فقط وجود دارند.

 

چقدر سخت است فقط خودمان باقی بمانیم و هیچی نبینیم به جز

                                                مشهودها‍!

 


11 مارچ 1914