صبح، همه که رفتند، نگاهش خیره مانده بود به میز صبحانه. شلوغ و درهم‌برهم، و صدای رادیو، که گوش نمی‌کرد داشت چی می‌گفت. اول میوه‌ها را داخل ظرف چید. بعد شیرینی‌ها را دیس کرد. شکلات‌ها را در یک کاسه‌ی بلورین ریخت. بعد جلوی آینه نشست. نگاهش خیره ماند به جعبه‌ی جواهراتش. بعد جواهراتش را روی میز چید. عطرهایش را روی جاتختی چید. لباس‌های رسمی را روی تخت چید. عروسک‌هایش را روی زمین چید. نگاهش به کتاب‌ها افتاد. کتاب‌ها را توی هال دور تا دور خودش چید. بعد نشست و دانه‌دانه کالان‌های تلویزیون را عوض کرد و دقیق به هر کدام‌شان خیره شد، بعد زد کالان بعدی. بعد سی‌دی‌های موسیقی‌اش را نگاه کرد. بعد دی‌وی‌دی‌های فیلم‌هایش را نگاه کرد. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ... تمام صبح داشت دنبال خودش می‌گشت. توی آینه هم نبود. از پنجره هم پایین نیفتاده بود. بین کابینت‌ها هم گیر نکرده بود. حتی در را باز کرد، نه پشت در بود، نه توی راه‌پله. گم شده بود. واقعا گم شده بود.