«ناهار مرغ داریم با سیبزمینی سرخکرده» داستانی از سودارو
صبح، همه که رفتند، نگاهش خیره مانده بود به میز صبحانه. شلوغ و درهمبرهم، و صدای رادیو، که گوش نمیکرد داشت چی میگفت. اول میوهها را داخل ظرف چید. بعد شیرینیها را دیس کرد. شکلاتها را در یک کاسهی بلورین ریخت. بعد جلوی آینه نشست. نگاهش خیره ماند به جعبهی جواهراتش. بعد جواهراتش را روی میز چید. عطرهایش را روی جاتختی چید. لباسهای رسمی را روی تخت چید. عروسکهایش را روی زمین چید. نگاهش به کتابها افتاد. کتابها را توی هال دور تا دور خودش چید. بعد نشست و دانهدانه کالانهای تلویزیون را عوض کرد و دقیق به هر کدامشان خیره شد، بعد زد کالان بعدی. بعد سیدیهای موسیقیاش را نگاه کرد. بعد دیویدیهای فیلمهایش را نگاه کرد. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ... تمام صبح داشت دنبال خودش میگشت. توی آینه هم نبود. از پنجره هم پایین نیفتاده بود. بین کابینتها هم گیر نکرده بود. حتی در را باز کرد، نه پشت در بود، نه توی راهپله. گم شده بود. واقعا گم شده بود.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.