صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد، یک تلخی توی صدایش گیر کرده بود. می‌خواست بلند شود. اما تکان نمی‌خورد. خیره می‌ماند به جسمی که کنارش داشت نفس‌های آرام می‌کشید. می‌خواست به طرف او دست دراز کند. اما می‌ترسید از خواب بپرد. فکر کرد: اگر بفهمد چی؟ بعد چشم‌هایش پر از اشک می‌شد. دوستش داشت؟‌ نفس‌های گرم، آرام و منظم او را حس می‌کرد که گردنش را قلقک می‌داد. تکان نمی‌خورد. صبر می‌کرد. باز هم صبر می‌کرد. تا او ... وقتی بیدار می‌‌شد توی چشم‌هایش لبخند می‌زد. می‌گفت دوستش دارد. می‌بوسیدش. نگاهش می‌کرد که خودش را کش و قوس می‌دهد. چیزی نمی‌گفت. اگر می‌فهمید چی؟ فکر کرد بلند شوند،‌ از خواب می‌پرد. فکر می‌کرد سرش دارد گیج می‌رود. لبخند می‌زد و باز هم می‌گفت که او هم چقدر دوستش دارد. نازش می‌کرد، آرام، آرام.