XXVI

 

بعضی‌وقت‌ها، در روزهایی با روشنایی عالی و دقیق نور خورشید،

وقتی چیزها به‌اندازه‌ی ممکن واقعی شده‌اند،

به‌آرامی از خودم می‌پرسم

چرا اصلاً به خودت زحمت این را می‌دهی

تا زیبایی چیزها را نشان بدهی.

 

مگر گل واقعاً زیبایی دارد؟

مگر میوه واقعاً زیبایی دارد؟

نه: آن‌ها فقط رنگ و شکل دارند و

حیات.

زیبایی نام چیزی است که وجود ندارد

اما مساله این شده که من به چیزها بدلی می‌دهم به ازای

                                       لذتی که به من می‌بخشند.

هیچ معنایی هم ندارند.

پس چرا از چیزها حرف می‌زنم: مگر آن‌ها زیبایی‌ هستند؟

 

آری،‌ حتی من، کسی که در حاشیه‌ی زندگی، زندگی می‌کند،

حتی من هم سهواً دروغ‌های مردمان را پذیرفته‌ام،

دل‌مشغول چیزها شده‌ام،

دل‌مشغول چیزهایی‌ مانده‌ام که خیلی ساده،

فقط وجود دارند.

 

چقدر سخت است فقط خودمان باقی بمانیم و هیچی نبینیم به جز

                                                مشهودها‍!

 


11 مارچ 1914