دفعه‌ی اول که همدیگر را دیدند، پسره موقع خداحافظی گفت: «فکر نکنم دیگر همدیگر را ببینیم.» دختره هم گفت: «فکر کنم.» با هم دست دادند و گفتند خداحافظ. دفعه‌ی بعدی که توی مهمانی همدیگر را دیدند، آقای دکتر پرسید: «شما می‌خواهید با هم ازدواج کنید؟» دختره‌ی گفت: «با این؟» و لب‌هایش جمع شد. بعدها وقتی نوه‌اش پرسید: «مامانی، تو چه‌جوری عاشق بابایی شدی؟» چشم‌هایش لرزید و دست کشید بین موهای بچه، فکر کرد؛ «فکر کنم، یک وقتی توی یک مهمانی بود.»