قرارداد کتاب نویسنده‌ها و مترجم‌ها نیازمند به یک صنف حامی

همین یادداشت را در وب‌سایت دوشنبه بخوانید

 

وقتی قرارداد کتاب تاثیری ندارد

اولین قراردادم را با انتشارات کاروان امضا کردم. قراردادهای کاروان یک جزوه کوچک بود، پنج صفحه با انواع بندها و تبصره‌هایی که تقریبا همه‌چیز را پیش‌بینی کرده بودند – البته به نفع ناشر. این انتقاد پدرم بود وقتی متن قرارداد را دید: او گفت هیچ حقی برای توِ مترجم در این میانه باقی نمانده است.

حالا، تقریبا ده سال بعد از امضای اولین قرارداد، نامه‌های لغو قراردادهای چهار کتابم با انتشارات کوله‌پشتی را این هفته دریافت کردم. قراردادهایی که با دقت نوشته شده بودند و در کنار نفع ناشر، شرایط من مترجم هم در آنها لحاظ شده بودند.

هرچند بعد از بیشتر از دو سال وعده انتشار یک مجموعه داستان کوتاه ترجمه و به وقت پاسخ‌گویی از ناشر خواستم تا قراردادم را لغو کند، با این سوال روبه‌رو شدم که مگر ما قرارداد برای کتاب‌تان امضا کرده بودیم که حالا لغو شود؟ در کمال شگفتی ناشر، آنها قراردادی مکتوب امضا کرده بودند.

در دو سال گذشته دو نماینده این ناشر به من گفته بودند مجوز کتابم دریافت شده و به زودی کتاب منتشر می‌شود. به بهانه همین مجوز کتاب، من یک سه‌گانه نمایشی هم به انتشارات کوله‌پشتی داده بودم.

ولی بعد از آنکه درخواست کردم تا مجوز کتاب را برایم اسکن بگیرند و با ایمیل ارسال کنند، با این جواب روبه‌رو شدم که مجوزی وجود ندارد، چون بعد از آنکه جواب‌های من به درخواست‌های ارشاد را دریافت کرده‌اند، ناشر پیگیری نکرده‌ و الان هم نمی‌دانند کتاب مجوز انتشار را دارد یا که ندارد.

یعنی به زبان ساده: چه فرقی می‌کند در متن قرارداد یک کتاب چه کلماتی نوشته شده باشند، وقتی ناشر مسوولیت‌پذیری ندارد؟

یا طرح مشکل در قالب این سوال: چه کار باید کرد تا ناشر بداند که حرف‌های شفاهی و کتبی آنها، تعهدی در قبال دریافت یک کتاب از مترجم و نویسنده است و آنها باید به تعهد خودشان عمل کنند، همان‌گونه که مترجم و نویسنده به تعهد خودش عمل می‌کند و کتاب را برای انتشار آماده می‌کند و به دست آنان می‌سپارد.

 

موضوع تخصص در انتشار کتاب

دفترهای نشر تهران اغلب از نویسنده و مترجم می‌خواهند بندی را قبول کنند که از طرف اتحادیه ناشران و کتابفروشان پیشنهاد شده است: اینکه اگر زمانی دولت خواست از کتاب مالیات بگیرد، این مالیات از حق‌تالیف نویسنده و مترجم کم بشود. به وقت اعتراض مترجم و نویسنده هم می‌گویند چنین مالیاتی وجود ندارد و این فقط یک بند «نمایشی» است. هرچند اگر این بند نمایشی بخواهد اجرا بشود، نویسند و مترجم برای آماده سازی متن کتاب، چیزی هم به ناشر بدهکار خواهند شد.

این صحبت‌ها، همراه با تجربه شخصی‌ام از انتشار ۱۴ کتاب در تهران و انتظار انتشار برای حدود ۱۰ کتاب دیگر، نشان دهنده این است که اصل اول انتشار کتاب در ایران رعایت نمی‌شود.

اصل اول انتشار کتاب در تخصصی بودن این کار است. وقتی یک مترجم یا نویسنده سراغ یک ناشر می‌رود، یعنی دو طرف متخصص امر کتاب روبه‌روی همدیگر نشسته‌اند تا در یک موضوع تخصصی توافق کنند.

نویسنده یا مترجم، متخصص آماده‌سازی متن هستند و ناشر، متخصص آماده‌سازی کتاب، طی روندهای اداری، انتشار، پخش و تبلیغ کتاب است. هر دو طرف تخصص خودشان را در فضای یک بازار حرفه‌ای انتشار کتاب در اختیار همدیگر می‌گذارند تا با ترکیب این تخصص‌ها، به یک اثر موفق برسند.

حداقل برای یک طرف ماجرا، یعنی من مترجم، این اصل تخصص جایگاه مشخص خودش را دارد، ولی برای طرف دوم ماجرا چطور؟ با احترام برای اقلیت ناشرهایی که انتشار کتاب را به شکل تخصصی انجام می‌دهند، در بیشتر مواقع، طرف دوم در موضوع تخصص خودش در انتشار کتاب دروغ می‌گوید.

حرفه‌ای بودن موضوع انتشار کتاب به معنای صحبت از یک بازار انتشار و عرضه کتاب است. ناشر بایستی برای حضور در این بازار دارای اول از همه دارای سرمایه‌کافی باشد و دوم اینکه به اصول کار در بازار آشنا باشد و بتواند برابر این اصول آثار خودش را عرضه کند.

بسیاری از ناشرها چنین شرایطی را ندارند، آنها در مورد سرمایه‌ موجودشان و در مورد توانایی‌های تخصصی‌شان در زمینه عرضه و انتشار کتاب دروغ می‌گویند.

خیلی ساده تا چه زمانی باید یک مترجم یا نویسنده کتاب برای انتشار اثری قرارداد ببندد،‌ ولی ناشر مسوول زمان‌بندی انتشار کتاب نباشد، فقط چون سرمایه کافی برای انتشار اثر را ندارد و یا نمی‌داند تا چطور این اثر را در بازار کتاب همیشه در حال تغییر ایران بفروشد.

سوال در اینجا برای دو طرف میز مذاکره بسته شدن یک قرارداد مطرح است: چه کار باید کرد تا اصول حرفه‌ای کار در یک بازار حرفه‌ای هم برای ناشر و عرضه کننده کتاب و هم برای مترجم و نویسنده وجود داشته باشد؟ چطور می‌توان هر دو طرف را واداشت تا مسوول تعهدهای کتبی و شفاهی خود در موضوع انتشار یک کتاب باشند؟

 

قرارداد یعنی نیازمندی به وکیل

دوستان همکار از این می‌گویند که نشرها در تیراژ کتاب دروغ می‌گویند و بیشتر از آنچه در کتاب قید می‌شود، نسخه‌های کتاب چاپ و عرضه می‌کنند تا به مترجم و نویسنده کتاب، حق تالیف کمتری پرداخت کنند. آنها می‌گویند چطور وقتی یک کتاب پرفروش یک نشر، در حالتی که به ناشر برای همیشه در ازای دریافت یک رقم مشخص فروخته شده باشد، با تیراژهای ۲۵۰۰ تایی به چاپ دهم و بالاتر می‌رسد، ولی وقتی همین ناشر بایستی برای انتشار هر نوبت چاپ رقمی بین ۸ تا ۱۴ درصد به مترجم پرداخت کند، تیراژها ۱۱۰۰ تایی می‌شوند و نوبت چاپ به زحمت به چهارم و پنجم می‌رسد.

تجربه شخصی‌ام این است که ناشرها بیشتر از همه در مورد زمان بندی انجام کار دروغ می‌گویند: می‌گویند کتاب برای دریافت فیپا ارسال شده است،‌ ولی تا ماه‌ها وبسایت فیپا را نگاه می‌کنی و خبری نیست. می‌گویند کتاب به ارشاد رفته است، ولی بعد یک یا دو سال می‌فهمی چنین اتفاقی نیافتاده است.

یا برعکس این، می‌گویند کتاب هنوز به ارشاد نرفته است یا در دریافت مجوز دچار مشکل شده، ولی بعد می‌فهمی کتاب مجوز دریافت کرده، ولی ناشر علاقه‌ای ندارد تا الان کتاب را منتشر کند. نمی‌خواهد هم تو را وادار به لغو قرارداد کند، نمی‌خواهد هم در این میانه مسوولیتی را قبول کند. برای همین ارشاد را بهانه می‌کند.

قانون تعریف‌های مشخصی برای کلاهبرداری دارد، این شامل بر انتشار کتاب هم می‌شود. امضای یک قرارداد مکتوب برای دو طرف این حق را ایجاد می‌کند تا بتوانند با کمک وکیل سراغ قاضی بروند و در زمینه حق و حقوق خودشان، از دادگاه کمک بگیرند.

تاکنون روال بر این بوده که نویسنده، مترجم یا ناشر، اگر در قبال انتشار یک کتاب دچار مشکلی می‌شدند، یا سراغ چند نام برجسته زمینه انتشار کتاب می‌روند تا پادرمیانی کنند، یا سراغ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌روند تا در این زمینه بررسی‌های لازم را انجام بدهد.

هرچند قرارداد کتاب، یک تعهد مکتوب در یک بازار حرفه‌ای عرضه و تقاضا است. اگر دو طرف، مخصوصا ناشر در زمینه انجام تعهدهای خود کار لازم را انجام ندهد، حق طرف دیگر است تا با کمک وکیل، درخواست کمک از یک قاضی بگیرد.

 

اتحادیه صنفی که بتواند پشت سر کتاب بیاستد

قرار است نویسنده و مولف، یا ناشر، متخصص انجام کار تخصصی خودشان باشند، ولی دلیل ندارد متخصص همه‌چیز باشند. مثل متخصص در یافتن وکیل یا دارای سرمایه کافی برای شکایت از طریق دادگاه، یا هر قوانین و مقررات را بشناسند تا مدافع حق و حقوق خودشان باشند، چه قبل، چه در زمان و چه بعد از امضای قرارداد یک کتاب.

ناشرها و کتابفروش‌ها اتحادیه خودشان را دارند، اتحادیه‌ای که از جمع افراد قدیمی حاضر در این حرفه حاصل شده است. نویسنده‌ها و مترجم‌ها چنین اتحادیه‌ای را ندارند. نسخه‌ای از یک صنف مترجم‌ها وجود دارد که از مترجم‌های کتاب شکل نگرفته و آگاهی نسبت به مشکلات بازار کتاب ندارد – به جایش موضوع‌های ترجمه حرفه‌ای مدارک و سندها را دنبال می‌کند.

اتحادیه صنفی می‌تواند جوابگوی مشکلات موجود باشد: می‌تواند متن‌های استاندارد قرارداد کتاب با کمک وکیل رسمی دادگستری و با سنجش نیازمندی‌های دو طرف قرارداد آماده کند و حق و حقوق ناشر را در کنار حق و حقوق مترجم و نویسنده قرار بدهد. می‌تواند جلوی ناآگاهی‌ها در زمان امضای قرارداد را بگیرد، از آن طرف، به یک طرف قرارداد اجازه ندهد تا خیلی ساده با سود بردن از شرایط طرف مقابل، سر او را کلاه بگذارد.

این اتحادیه می‌تواند وکیل در اختیار افراد قرار بدهد تا از ناشری که مسوولیت‌پذیر نیست، شکایت کنند: شکایتی که نه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بلکه در دادگاه یک قاضی صورت بگیرد. موضوع آن هم رفع و رجوع اختلاف‌ها نباشد، بلکه مساله کلاهبرداری توسط یک طرف یک قرارداد مکتوب را به دادخواهی بگذارد.

هرچند فارغ از کمک‌های حقوقی در زمینه مساله قرارداد کتاب، اتحادیه صنفی می‌تواند دیگر مشکلات موجود بازار کتاب را هم هدف قرار بدهد: ناشرها را وادار کند در قراردادها مساله کپی‌رایت را قرار بدهند و به شکلی منسجم، کپی‌رایت آثار ترجمه دریافت شود.

همچنین این اتحادیه می‌تواند واسطه‌ای از طرف نویسنده و مترجم با قانونگذاران کشور باشد تا قوانین موجود، از جمله قانونی کپی‌رایت را تصحیح کنند. در کنار آن، این اتحادیه می‌تواند واسطه بازار کتاب ایران با کارگزارهای نشرهای اصلی دنیا باشد تا بتوان با توجه به شرایط عرضه و تقاضای ایران، شرایطی منصفانه و مورد تایید طرفین ایجاد کرد تا کپی‌رایت کتاب‌های غیر فارسی دریافت شوند، ولی در مقابل آثار فارسی هم برای ترجمه و انتشار به زبان‌های دیگر در اختیار این کارگزارها قرار بگیرند.

درنهایت تا وقتی اصل اول کار در بازار کتاب ایران مورد قبول همه واقع نشود، گام اول برداشته نشده: انتشار کتاب، یک کار تخصصی است و در یک بازار حرفه‌ای صورت می‌گیرد. باید نگاهی حرفه‌ای به کار آماده‌سازی، عرضه و انتشار کتاب را در تمامی سطوح انجام کار مدِ نظر قرارداد.

شکل‌گیری یک اتحادیه صنفی گام دوم است برای نویسنده و مترجم ایرانی، همچنین برای دیگر افراد متخصص آماده‌سازی و پخش کتاب: ویراستارها و نمونه‌خوان‌ها، گرافیست‌ها و طرح‌جلدسازها، چاپخانه‌ها و پخشی‌های کتاب، وب‌سایت‌ها و مغازه‌های کتابفروشی، روزنامه‌نگار و منتقدها و...

قبل از شکل‌گیری اتحادیه، البته باید چهره‌های نام‌آشنای انتشار و عرضه کتاب دور هم جمع بشوند و در مورد شرایط شکل‌گیری این اتحادیه صحبت کنند و فرآیندی مشخص شود تا با پرهیز از بازی‌های سیاسی، بتوان نگاهی حرفه‌ای را به چنین اتحادیه‌ای حاکم کرد.

صحبت‌هایی شروع شده است، باید با جدیت آنها را دنبال کرد تا دیگر نه حقی از من مترجم ضایع بشود، نه از نویسنده غیر ایرانی کتاب و نه از دیگر افراد حاضر در فرآینده آماده‌سازی و انتشار کتاب، بتوان کتابی را حرفه‌ای آماده کرد، منتشر کرد و فروخت. 

سه سال جادویی: ترجمه و انتشار «جاناتان استرنج و آقای نورِل»

 

همین یادداشت را در وب‌سایت مرور بخوانید

 

سیدمصطفی رضیئی، شاعر، وبلاگ‌نویس، روزنامه‌نگار و مترجم ایرانی مقیم مترو ونکوور در ساحل غربی کانادا است. جدیدترین ترجمه‌اش، «جاناتان استرنج و آقای نورِل» نوشته‌ی سوزانا کلارک را کتابسرای تندیس در 1280 صفحه به بهای 70 هزار تومان منتشر کرده است.

«خرد جمعی» نوشته‌ی جیمز سوروویکی، «بچه برفی» نوشته‌ی آیوین آیوی، «خدا حفظ‌تان کند دکتر که‌وارکیان» نوشته کورت ونه‌گات جونیور، چهار جلد از مجموعه‌ی «خیابان هراس» نوشته‌ی آر. ال. استاین، از دیگر ترجمه‌های منتشر شده‌ی او در تهران هستند. او چهار دفتر از چارلز بوکاوسکی را به شکل اینترنتی منتشر کرده است و مجموعه‌ی نمایشنامه‌های کوتاه او را هم وب‌سایت مرور بتدریج منتشر می‌کند.

رضیئی این یادداشت را اختصاصی برای وب‌سایت مرور نوشته است و در آن از تجربه ترجمه و انتشار «جاناتان استرنج و آقای نورِل» می‌گوید. این کتاب در بازه‌ی زمانی سه ساله در ایران، ترکیه و کانادا ترجمه شده است.

 

او بندرت حرفی از جادو می‌زد، و وقتی هم سخنی می‌گفت، بیشتر شبیه درس‌های تاریخی بود و هیچ‌کسی حوصله‌ شنیدنش را پیدا نمی‌کرد.

اولین خط «جاناتان استرنج و آقای نورِل»

 

لحظه‌های ترجمه

گیتا گرکانی یک روز بهم گفت ترجمه مثل کلیه برای روح آدمی است، انسان را از درون تصفیه می‌کند. حرفش برای یک نفر مثل من حقیقت محض است، ده سال پیش یک روز شعری از ادگار الن پو به دست گرفتم و با آن زبان نپخته، شروع به ترجمه‌اش کردم. حالا، اینجا نشسته‌ام، در ساحل غربی کانادا و به عکس‌ها خیره‌ام: به تصویر ترجمه‌ی تازه‌ام در کتابفروشی کتابسرای تندیس در تهران. چهاردهمین ترجمه‌ام که به شکل چاپی در تهران عرضه می‌شود و البته، اولین کتابم که جلد گالینگور دارد.

حجمش البته نفس‌گیر شده است، از دو نفری که در تهران کتاب را دیده‌اند، شنیدم که می‌گفتند به دست گرفتن کتاب کار راحتی نیست. حق هم دارند، 1280 صفحه است و اثر سنگین‌وزنی هم شده، هرچند طرح جلدش، دوست‌داشتنی‌ترین طرح جلدی است که تاکنون بر کتاب‌هایم نقش بسته‌اند.

هیچ‌کدام از کتاب‌هایم، این تعداد جایزه را برنده و نامزد نشده بودند: کتاب سال تایم، پیپل، واشنگتن پست، کریستین ساینس مانیتور، سان فرانسیسکو کرانیکل، شیکاگو تریبیون، سیاتل تایمز، کتاب برگزیده بوک سنس، نیویورک تایمز، سالن.کام، ویلیج ویس، آتلانتا جورنال، برنده جایزه ادبی هوگو، برنده جایزه جهان فانتزی، برنده رمان اول جایزه لوکاس، برنده کتاب نخست نویسنده در جایزه کتاب بریتانیا، برنده جایزه میتوپوئیک و...

حالا نسخه‌ی تلویزیونی‌اش را هم بی‌بی‌سی امریکا عرضه کرده است و البته،‌ نسخه فارسی‌اش، این بچه‌ی نازنینم، این 333 هزار کلمه‌ای که به جانم بسته بودند، همه بدون یک کلمه تغییر و ممیزی در تهران منتشر شده‌اند.

داستان این ترجمه، داستان گذشته‌های نه چندان دور است. داستان یک روز بعدازظهری که همراه شیوا مقانلو به دفتر کتابسرای تندیس رفته بودم و برای اولین بار برادران میرباقری را دیدم، حرف ترجمه شد و گفتند یک کتاب محشر دارند و برایش دنبال مترجم هستند، البته کار ساده‌ای نیست، گفتند چند مترجم گفته‌اند کتاب عالی است، ولی وقت ترجمه‌اش را پیدا نمی‌کنند.

گفتم کتاب را ببینم، همراه علی آقای میرباقری رفتیم به کتابفروشی و آنجا علی آقا یک پاکت حجیم از عقب مغازه آورد و روی یک میز جلویم گذاشت: کمی بیشتر از یک هزار صفحه، کپی از نسخه‌ی اصلی کتاب بود، فونت را بزرگ‌تر کرده بودند تا راحت خوانده شود.

ذهنم چرخ می‌خورد، زمان کمی به جلوتر می‌رود، استانبول جلوی گیت هواپیمایی لوفتانزا ایستاده‌ام و متصدی مجدد تاکید می‌کند پنج کیلو اضافه بار دارم و فکر می‌کنم به اینکه چرا ترازویی که چمدان را با آن وزن کرده‌ام،‌ این‌قدر نتیجه‌ی پرتی بهم داده است.

چمدان را باز می‌کنم و در سراسیمگی فرودگاه، دسته‌ای کاغذ به متصدی می‌دهم و می‌گویم این‌ها را دور بریزید. کاغذهای بخش اول و دوم جاناتان استرنج جزو همین کاغذها بودند. دو بخش تمام شده بود و بخش سوم را نگه داشته بودم تا در کانادا کار را به نتیجه برسانم.

یادم می‌آید آن روز که آخرین کلمه‌ها را نوشتم: «و در تاریکی ناپدید شد.» چشم‌هایم را بستم، دگمه ذخیره فایل ورد را زدم و نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. به بیرون اتاق خیره شدم،‌ به هوای نیمه ابری و به آسمان رنگارنگ و یک نفس عمیق کشیدم. یک نفس خیلی عمیق کشیدم و سه سال لحظه‌های ترجمه «جاناتان استرنج و آقای نورِل» نوشته‌ی سوزانا کلارک تمام شده بود.

333 هزار کلمه چند لحظه‌ی زندگی است؟ نمی‌دانم، سه سال کار کتاب طول کشیده و تمام لحظه‌های کار بر کتاب را مانند عشقی عزیز، لذت بردم.

 

یک کلاسیک مدرن

مجله تایمز در اولین ماه‌های سال 2011 میلادی، فهرستی از ده رمان برجسته‌ی اولین ده سال هزاره‌ی جدید را منتشر کرد، چهارمین عنوان این مجموعه را هم به «جاناتان استرنج و آقای نورِل» داد. این رمان البته کار ساده‌خوانی نیست. یک منتقد ادبی زمانی در موردش نوشته بود: «شاید خواندن نصف این رمان،‌ سه ماه وقت‌تان را بگیرد، اما نیمه‌ی دوم آن را سه روزه خواهید خواند.»

رمان به سبک چارلز دیکنز نوشته شده است، همراه اثر، نقاشی‌هایی سیاه و سفید نقش بسته‌اند و البته، تمامی آنها ضمیمه نسخه‌ی فارسی شده‌اند. کتاب بیشتر از یکصد پانوشت ضمیمه‌ی خودش دارد، تمامی آنها بخشی از رمان هستند. برخی از آنها به قامت یک داستان کوتاه – با حجمی بیش از 3 هزار کلمه – هستند و برخی دیگر اشاره به کتاب‌ها و نوشته‌هایی می‌کنند که خود یا بخشی از این رمان هستند، یا بخشی از رمانی که سوزانا کلارک در دنباله‌ی این رمان، به نگارشش مشغول است.

ضمیمه‌ی این رمان، یک کتاب داستان کوتاه هم منتشر شده است، 9 داستان کوتاه در مجموعه‌ی «بانوان گریس آدیو و چند داستان دیگر» که به زودی ترجمه‌اش را به دست می‌گیرم و امیدوارم تا پایان امسال، این کار هم آماده شده باشد. این داستان‌ها بر اساس شخصیت‌ها، زیرنویس‌ها و چهره‌های رمان «جاناتان...» نوشته شده‌اند.

این رمان را بی‌اندازه تحسین کرده‌اند و هیچ‌کسی برتر از نیل گیمن در مورد آن نگفته است: «مهم‌ترین رمان فانتزی که در هفتاد سال گذشته منتشر شده است.» اشاره‌اش البته به هفتاد سال قبل از انتشار «جاناتان...»، به انتشار «ارباب حلقه‌ها» نوشته‌ی جی. آر. آر. تالکین است.

 

تاریخی نو از گذشته

رمان را خلاصه چنین تعریف می‌کنند: تاریخ احیای جادوی انگلیسی توسط جاناتان استرنج و گیلبرت نورِل در زمان جنگ‌های بین بریتانیا و امپراتور ناپلئون بناپارت. هرچند کتاب فراتر از این یک خط است: لبریز از شگفتی و جادو است، لبریز از سرزندگی و اسرار است.

رمان از سوال‌هایی پر شده که شاید هرگز به پاسخی برایشان نرسید، مگر اینکه خواننده‌ای خیال‌باف باشید و بتوانید نکته‌های نویسنده را راحت درک کنید و تکه‌های داستان‌ را از گوشه و کنار رمان درآورید و کنار هم بچینید و از خوانش خودتان، لذت وافری هم ببرید.

حالا که کتاب تمام شده و منتشر شده، این سؤال اساسی روبه‌رویم است: از نتیجه‌ی کار راضی‌ام؟ البته که راضی‌ام! ولی آیا خواننده‌ام هم کتاب را راحت درک می‌کند؟ امیدوارم این چنین باشد. لحظه‌ی انتشار اثر و اولین هفته‌ی بعد از آن، وحشتناک‌ترین روزهای زندگی یک مترجم مثل من است. همیشه از خودت می‌پرسی، آیا کار را درست انجام داده‌ام؟ آیا همه‌چیز، همان‌طوری است که می‌خواستم؟ آیا همه‌چیز درست و مرتب است؟

امیدوارم همین‌طوری باشد. هرچند حرفم، همان حرفی است که در آخرین مصاحبه‌ام در آخرین روزهای اقامتم در تهران گفتم: «دنبال خلق شاهکار نمی‌روم.» دنبال خلق شاهکار هم نرفته‌ام ولی کارهایم را درست انجام داده‌ام. حالا باید منتظر بمانم تا «جاناتان...» هم راه خودش را پی بگیرد و پیش برود و روزگار خوب و خوش خودش را داشته باشد. امیدوارم برای خواننده‌ی ایرانی، اثری جذاب باشد و جایگاه واقعی خودش را پیدا کند.

 

 

چالش‌های ترجمه در پاکدست نوگام

 

صحبت‌هایم با پاکدست نوگام در موضوع چالش‌های ترجمه. یکی از بهترین مصاحبه‌هایم، البته به شکل فایل صوتی موجود است و نسخه‌ی مکتوب ندارد.

 

به دوازدهمین پادکست نوبانگ گوش کنید:
ترجمه‌های پرغلط و پاسخ مترجمان، آخرین درسگفتار احمد پوری درباره مترجمان شعر در ایران، درگذشت رضا دانشور، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی، گفتگو با سیدمصطفی رضیئی درباره چالش‌های ترجمه در نشر ایران و داستان‌خوانی از کتاب صوتی «سایه‌های چوبی» نوشته‌ی لیلا معظمی.

سوال این هفته‌ی ما:  به نظر شما کدوم پادکست ما بهترین بوده؟

کافیه جواب‌، پیشنهاد، انتقاد و هر نظری که دارید رو با موبایل یا رکوردر برامون ضبط کنید و بفرستید. اگر هم خواستید برامون همین‌جا بنویسید یا با عنوان «پادکست نوبانگ» ایمیل بزنید. یادتون باشه که حتی می‌تونین طرح یا موضوع یه پادکست بهمون پیشنهاد بدین و در تولیدش هم کمک کنید:
contact@nogaam.com

 

 

ساده مثل زندگی: بوکاوسکی، شعرهایش و ترجمه‌هایش

 

گفت‌وگوی سپیده جدیری و من در موضوع ترجمه‌هایم از چارلز بوکاوسکی در مجله‌ی «شهروند بی‌سی» در مترو ونکوور در غرب کانادا منتشر شد. نسخه‌ی آنلاین مصاحبه را وب‌سایت شهرگان منتشر کرده است.

 

چهار دفتر شعر چارلز بوکاوسکی در بهار امسال توسط وب‌سایت «شهرگان»، متعلق به هفته‌نامه «شهروند بی‌ سی» با ترجمه سیدمصطفی رضیئی به شکل الکترونیکی و رایگان منتشر شدند. «مست پیانو بنواز مثل یک ساز ضربی تا وقتی که از نوک‌ انگشت‌هایت خون بچکد»، «دعای خیر پرنده مقلد»، «سوختن در آب، غرق شدن در شعله» و «شعرهای عاشقانه اتاق‌های اجاره‌ای»، در مجموع کمی بیشتر از ۷۵۰ صفحه شعر ترجمه هستند.

رضیئی پیش از این «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» از بوکاوسکی را توسط وب‌سایت گردون و به لطف عباس معروفی به شکل الکترونیکی منتشر کرده بود. هرچند او فقط مترجم شعر نیست، «قدرت کابالا» نوشته یهودا برگ در نشر آرست (اچ‌اند‌اس مدیا)، «خرد جمعی» نوشته جیمز سورویکی در نشر کتابسرای تندیس، «بچه‌برفی» نوشته آیووین آیوی در نشر مروارید، چهار جلد از خیابان هراس نوشته آر. ال. استاین در نشر ویدا، «خدا حفظ‌تان کند دکتر که‌وارکیان» نوشته کورت ونه‌گات و «پدر و مادرها هم آدم‌اند و چند نمایشنامه‌ی مدرن دیگر» در نشر افراز از ترجمه‌های تاکنون منتشر شده‌ او هستند.

شما به عنوان مترجم آثار بوکاوسکی، این‌ سخنِ تعدادی از شاعران و چهره‌های آکادمیکِ آمریکا را که می‌گویند شعر بوکاوسکی عامه‌پسند است و آن را به نسبتِ آثار همتایان‌اش در نسلِ بیت، به خصوص گینزبرگ، دارای کیفیتِ به مراتب پایین‌تری می‌دانند می‌پذیرید؟

البته که نه. هرچند قبول هم ندارم بوکاوسکی را بخشی از نسل بیت حساب بکنیم. نسل بیت دوستی‌ها، رفت‌وآمدها، جلسه‌ها و برنامه‌های مشترکی داشته‌اند که بوکاوسکی در حاشیه تمامی آنها قرار می‌گیرد. او برای همتایان ادبی خودش، یک غول خیابانی عجیب‌وغریب است که مست می‌کند، فحش می‌دهد، از هر چیزی صحبت می‌کند و در کمال تعجب، نوشته‌هایش را چون کاغذ زر می‌برند. خواننده‌هایش در سرتاسر دنیا کتاب‌هایش را به زبان‌های گوناگون می‌خوانند و او را چون خدایی ستایش می‌کنند. هرگز هم سرچشمه‌ی قلم‌اش خشک نمی‌شود، دیوانه‌وار می‌نویسد و دیوانه‌وار هم خوانده می‌شود.

بوکاوسکی درنهایت، شبیه به چهره‌های مرسوم ادبیات امریکایی نیست. از بخش فقیرتر جامعه آمده است، تحصیلاتی ندارد، در محفل‌های ادبی نبوده است، آنچه دوست داشته خوانده است، موسیقی‌ای که دوست داشته گوش کرده است و آن‌طور که خواسته، نوشته است. ترومن کاپوتی در مورد بوکاوسکی گفته بود، «فقط تایپ می‌کند». بوکاوسکی هم در جواب‌اش به عشق‌اش به ماشین تحریرش، به نوشتن و به پیاده کردن کلمات بر روی کاغذ می‌گوید.

در زمینه کیفیت هم قبول نمی‌کنم. بوکاوسکی ساده می‌نویسد، خیلی زودتر از بیشتر همتایان ادبی خودش فهمیده بود باید ساده نوشت تا خواننده قبول‌ات کند. سادگی‌اش از مدل سادگی مثلاً ارنست همینگوی هم متمایز است. همینگوی ساده می‌نویسد ولی بین خطوط‌اش، انبوهی سختی در درک معنا نهفته است. بوکاوسکی ساده می‌نویسد و ساده هم می‌شود او را فهمید. او خواننده‌اش را هم بین طبقه ممتاز، تحصیل‌کرده و روشنفکر جامعه نمی‌جوید. او آدم‌های فقیر، زجر دیده، انسان‌های خسته عصر مدرن را خطاب حرف‌هایش قرار می‌دهد. به قول مشهور هم آنچه از دل برآید بر دل نشیند. از عمق وجود خودش صحبت می‌کند، چیزی را هم غربال نمی‌کند، حرف‌اش هم به دل خواننده‌اش می‌نشنید.

یک تفاوت عمده هم با گینزبرگ دارد، گینزبرگ یک خودنمایی دارد که بوکاوسکی فاقد آن است. بوکاوسکی دل‌اش می‌خواهد آبجو و شراب‌اش را بنوشد، شعر و داستان‌اش را بنویسد و سرش به کار خودش مشغول باشد. برخلاف آن گینزبرگ شاگرد دور خودش جمع می‌کند، مدرسه درست می‌کند، محفل‌های ادبی شکل می‌دهد، هم خودش، هم آدم‌های اطراف‌اش و هم به‌نوعی کلیت جامعه امریکا را تغییر می‌دهد. بوکاوسکی علاقه‌ای به این چیزها ندارد. هرکدام راه متفاوتی می‌روند و هرکدام به شکلی برجسته هستند و ماندگار.

در مجموع، چقدر مفهوم شعر عامه‌پسند در آمریکا و شعر عامه‌پسند در ایران را مشابه یا متفاوت از هم می‌دانید؟ حتی اگر نگوییم عامه‌پسند، به نظر شما آنچه در ایران به عنوان جریان ساده‌نویسی در شعر مطرح می‌شود چقدر با شعر شاعرِ پُر خواننده‌ای مثل بوکاوسکی قابل قیاس است؟

ما یک تفاوت عمده با هم داریم: سانسور و خودسانسوری. نویسنده ایرانی هنوز یاد نگرفته است چطور با لایه‌های مختلف سانسور کنار بیاید. سانسوری که حکومت، جامعه، خانواده، مذهب، فرهنگ، سنت، مدرسه و دوست و رفیق و آشنا به او تحمیل می‌کنند. ما مرتب سعی در پنهان‌کاری داریم. بوکاوسکی چنین تلاشی نمی‌کند. او می‌نشیند و به ساده‌ترین شکل ممکن – هرچند نه همیشه، چون بعضی شعرهایش بی‌اندازه پیچیده می‌شوند – به بیان تصویرهای شعری‌اش مشغول می‌شود.

یک مثال ساده‌اش، ما چقدر می‌توانیم ساده از شکست‌های ممتد زندگی‌مان حرف بزنیم؟ چطور می‌توانیم ناامیدی‌مان از خودمان را شرح بدهیم؟ چطور می‌توانیم بدبختی و بیچارگی جسمی و روحی خودمان و پدرمان و مادرمان و دوست‌مان و هم‌خوابه‌مان را بنویسیم؟ بوکاوسکی این کار را می‌کند. سایه‌ای بر چیزی نمی‌کشد، هیچ‌چیزی را محو و پنهان نگه نمی‌دارد. حرف می‌زند و آنچه می‌خواهد، بر زبان می‌آورد. برایش هم مهم نیست بقیه – حالا همسر و دوست و رفیق و ناشر و منتقد و سیاست‌مدار و هر کسی که هستند – درباره‌ نوشته‌اش چه می‌گویند.

حالا اگر یک نویسنده ایرانی بخواهد همین‌طور بنویسد، اگر بتواند خودسانسوری نهفته ناآگاهانه درونی‌اش را کنار بزند، با خانواده و دوست و رفیق‌اش چه می‌خواهد بکند که توی سر چنین نوشته‌ای خواهند زد؟ با جامعه و ناشر و سانسور حکومتی چه می‌خواهد بکند؟ شرایط نویسنده ایرانی با شرایط بوکاوسکی در زمینه نوشتن ابداً برابر نیست. نتیجه‌شان هم یکی نمی‌شوند.

برای شما که ترجمه‌های زیادی از سبک‌های متفاوتِ ادبی را در کارنامه دارید، دشواری‌های ترجمه‌ی اشعار بوکاوسکی کدام بود؟ ترجمه‌ی اشعار او چالش‌برانگیزتر بود یا ترجمه‌‌هایی که از اشعار دیگران داشتید؟

هر اثری سختی‌های خودش را دارد. بوکاوسکی نزدیک به هشت سال طول کشید از ترجمه اولین شعرش تا انتشار الکترونیکی این چهار جلد. در این هشت سال هم من یکی مرتب تغییر کردم. اول شاید وقتی چند شعرش در مورد سکس را ترجمه کرده بودم، جرات نداشتم آنها را نشان کسی بدهم. طول کشید و به خودم زمان دادم تا با انتشار کامل شعرها کنار بیایم. یعنی بزرگ‌ترین مشکلم در ترجمه بوکاوسکی، کنار آمدن با خودسانسوری درونی‌ام است.

بعد از آن، انتخاب لحن بود. چطور بنویسم تا سادگی جمله‌ها باقی بماند، ولی شعر باشند، ولی برابر متن شعر انگلیسی‌اش باشند. چطور جمله‌ها را بشکنم تا برابر سبک نوشتاری بوکاوسکی باشد. از شکسته‌نویسی پرهیز کردم، چون بوکاوسکی شکسته نمی‌نویسد – به جز چند مورد معدود که در ترجمه‌ها هم زبان برابر متن انگلیسی، شکسته است. جلسه‌های شعرخوانی‌اش را در یوتیوب نگاه کنید، انگار روزنامه می‌خواند؛ ولی همراه با طعنه‌ای سنگین می‌خواند. نیشخندی بر لب‌اش دارد و ورای سادگی‌اش، حرف‌ها می‌زند.

درنهایت هم حواسم بود که اول از همه، این شعرها را برای خودم ترجمه می‌کنم. اگر خودم راضی باشم، خواننده‌ام هم راضی خواهد بود. هرچند ترجمه برایم سختی نیست، به قول دوستم، ترجمه مثل دستگاه دیالیز برای روح مترجم است، تصفیه‌ات می‌کند و سختی‌های زندگی‌ات را می‌گیرد. بوکاوسکی هم در این میان در تصفیه وجودم عالی عمل کرد.

 علت این‌که این چهار کتاب را از بین کتاب‌های پُر شمارِ بوکاوسکی برای ترجمه انتخاب کردید چه بود؟

ترجمه‌ها با یک برنامه مشخص و ویژه انجام نشدند. من سرباز بودم و هر چی دستم می‌رسید می‌خواندم. در بوشهر با آن غروب‌های طولانی،‌ نزدیک ساحل در نیروی دریایی خدمت می‌کردم. کارم هم در کتابخانه بود. کتابدار بودم. می‌رفتم آنجا و باید پشت میز می‌نشستم و کسی هم نمی‌دید چه می‌کنم و می‌شد یک دل سیر کتاب خواند. از اینترنت از طریق بنیاد شعر امریکا، به خواندن شعرهای مختلف شاعرهای امریکایی نشستم. بوکاوسکی را آنجا یافتم. بعد هم گشتم و بیشتر و بیشتر شعر از او یافتم. بعد هم چند کتاب از او دستم رسید. من هم هرچه دوست داشتم، برای دل خودم ترجمه می‌کردم. فکر خاصی هم ورایشان نبود.

یک موقعی دیدم اندازه یک کتاب ترجمه دستم دارم. همان روز – دقیقاً همان روز – روزنامه کارگزاران نوشت که نمی‌دانم هفت، یا هشت مترجم نشسته‌اند به ترجمه بوکاوسکی. گفتم به سلامتی. اکثر کتاب‌هایشان هم منتشر شد. بعد برای یک دوست نشستم به ترجمه چند جلد دیگر بوکاوسکی. که خودش بخواند و لذت ببرد. بعد هم به سرم زد کتاب‌ها را منتشر کنم. نشرهای مختلفی کتاب‌ها را رد کردند. آخرسر افراز در پنج دفتر آنها را فرستاد به ارشاد و آنجا هم خب چهار جلد توقیف شد، یک جلد مجوز گرفت. بعد روزنامه کیهان علیه این ترجمه‌ها نوشت. پس آن جلدی که مجوز داشت هم منتشر نشد. قراردادها را توانستم لغو کنم. بعد هم که دو جلد از کتاب‌ها رفتند به وب‌سایت دوشنبه، آنجا هم سایت فیلتر شد و کلی مشکل درست شد برای مدیر سایت. بعد هم آمد اینجا در ونکوور منتشر شد به لطف هادی ابراهیمی. به شکلی که دوست‌داشتنی هم هستند: هم نسخه پی‌دی‌اف هست هم نسخه‌ی آنلاین که مثل کتاب می‌شود ورق بزنی و بخوانی.

از میان شعرهای هر یک از این کتاب‌ها، گزینشی برای ترجمه داشتید یا کل اشعار هر کتاب را ترجمه کردید؟

از چهار جلدی که منتشر شده‌اند، به جز «شعرهای عاشقانه اتاق‌های اجاره‌ای»، مابقی برابر نسخه انگلیسی هستند. حتی فونت و صفحه‌بندی اولیه را هم سعی کردم شبیه به نسخه انگلیسی انجام بدهم. ولی در کتاب‌هایی که به ارشاد رفته بودند، شعرهایی نبودند، ولی در نسخه‌های الکترونیکی هستند. سانسور هم ماجرا است، من اندازه ترجمه چهار جلد دیگر بوکاوسکی وقت گذاشتم شعرها را بخوانم و حذف کنم قبل از رفتن به ارشاد، بعد هم قبل از انتشارشان، دوباره وقت گذاشتم چک کنم و کلمه‌ها را برابر آن چیزی بکنم که در متن انگلیسی آمده است و هرچه حذف شده برگردانم، بعضی شعرها را هم آن سال‌ها نتوانسته بودم ترجمه کنم، حالا ترجمه کردم. مخصوصاً که به لطف اینترنت می‌شود از کلمه‌های عجیب و غریب، رمزگشایی کرد.

تا کنون تعدادی از کتاب‌های ترجمه‌تان در ایران منتشر شده‌ است؛ از جمله دو کتابی که اخیرا به نمایشگاه کتاب تهران رسید: «داستان‌های وحشت، جلد یک» با ویراستاری آر. ال. استاین و «فرهنگ لغات عشق» نوشته دیوید لویتان. به نظر شما علت این‌که امیدی به انتشار ترجمه‌هایتان از بوکاوسکی در ایران وجود ندارد، چیست؟ و چطور ترجمه‌های دیگران از اشعار او مجوز انتشار گرفته است؟ آیا این مترجمان در ترجمه دست به خودسانسوری زده‌اند؟

البته، بوکاوسکی یا سانسور می‌شود یا خودسانسوری. هرچند ارشاد بحث نظر فردی کسی است که کتاب را می‌خواند و ممکن است شانس بیاوری و ممیزی گیر اثر بیافتد و سخت‌گیر نباشد. بعضی‌وقت‌ها هم رشوه می‌دهند برای مجوز کتاب یا در شهرستان مجوز می‌گیرند یا از رابطه استفاده می‌کنند. مسائلی که باب هستند در بازار کتاب امروز ایران.

اینکه چرا به من مجوز ندادند؟ خب، چون آن زمان هم سخت‌گیری بود بر بوکاوسکی و هم سخت‌گیری بود بر نشر افراز. بعد هم خودم بی‌خیال شدم بروند نشری دیگر. مثلاً می‌شود منتخبی از این ترجمه‌ها را در یکی یا دو جلد فرستاد به ارشاد و مجوز گرفت. ولی نخواستم. به‌نظرم هرچه هستند، بایستی به همین شکل‌شان منتشر می‌شدند و شدند. آسمان هم به زمین نیامد.

کتاب‌هایم هم بعضاً راحت مجوز می‌گیرند و هم بعضاً سخت. همین «داستان‌های وحشت»، سیزده داستان بود شد دوازده تا. تبلیغی هم برویش نشد. ولی در یک ماه دو نوبت چاپ شد و پرفروش‌ترین کتاب نشر ویدا در نمایشگاه کتاب تهران شد که برای خودم هم خیلی عجیب بود.

«فرهنگ لغات عشق» را گفته‌اند چاپ شده، ولی مطمئن نیستم به نمایشگاه رسیده باشد. از ایران دورم و امکان پیگیری خیلی راحت نیست. ولی این دو کتاب، هرکدام نزدیک به یک سال منتظر ماندند تا مجوزشان آمد. کتاب در دست بررسی هم کم ندارم. مثل سه‌گانه‌ی «پلیس جدید» نوشته کیت تامپسون که سه جلد است، جلد سوم را مجوز داده‌اند، جلد یک و دو می‌رود و می‌آید. الان دو سالی می‌شود در رفت و آمد هستند. جلد یک را نشر چکه با ترجمه‌ دیگری منتشر کرده. مال مرا هنوز مجوز نمی‌دهند. می‌گویم، در ارشاد صرف بحث سلیقه فردی است تا نظم سازمانی باشد. این وسط بعضی‌وقت‌ها خوش‌شانس هستی و بعضی‌وقت‌ها بدشانس.

به عنوان مترجمی که چهار دفتر از اشعار بوکاوسکی را ترجمه کرده‌اید، چقدر روحیات‌تان را به او در شعرهایش نزدیک می‌دانید؟ اصلا بگذارید این‌طور سؤالم را مطرح کنم: علت این‌ همه توجه شما به بوکاوسکی چه بوده که باعث شده چهار کتاب او را ترجمه کنید؟

بوکاوسکی را ترجمه کردم، چون به دلم نشسته بود. از غمگینی زندگی‌ام کم می‌کرد و می‌گذاشت راحت‌تر نفس بکشم. علت‌اش فقط همین بود. کمتر شاعری با آدم چنین می‌کند. والت ویتمن با من همین کار را کرده بود ولی من هنوز جرات ندارم سراغ نسخه کامل «برگ‌های علف» بروم. شاید سال‌ها بعد از این بتوانم. الن گینزبرگ، فرناندو پسوآ، تد هیوز، این‌ها هم در بعضی شعرهایشان آدم را تکان می‌دهند، ولی خب، در کلیت اشعارشان، شعرهایی دارند که برای من نیستند. بوکاوسکی بیشتر از هر شاعری برای من بود و من هم او را به فارسی منتقل کردم و امیدوارم حالا برای خواننده فارسی هم راهگشا باشد، از غمگینی زندگی‌ها کم کند و بگذارد راحت‌تر نفس بکشیم.

با توجه به این‌که یکی از پُر کارترین مترجمان نسل امروز به شمار می‌آیید، دوست دارم بدانم باید انتظار کدام کتا‌ب‌ها را در آینده‌ی نزدیک از مصطفی رضیئی داشته باشم؟ اشعار خودتان؟ و اگر ترجمه، ترجمه از کدام شاعران و نویسندگان؟

کارهای ترجمه. یک رمان محشر کار کردم، «جاناتان استرنج و آقای نورِل». فانتزی سیاه است. 1200 صفحه ناقابل شده است و تازه به ارشاد رفته است. از آر. ال. استاین تا پایان سال کتاب‌های تازه‌ای خواهم داشت. بیشتر کارهای نوجوان امسال ازم منتشر خواهد شد. همچنین نمایشنامه که به شکل اینترنتی در مجموعه «نمایشنامه‌های کوتاه» در وب‌سایت مرور منتشر می‌شوند و سه جلد آن تاکنون منتشر شده.

الان هم در کانادا مساله وقت مطرح است، دو ماه گذشته و دو ماه آینده، وقت ترجمه دارم. بعدش را واقعاً نمی‌دانم. فعلاً از همین زمان محدود استفاده می‌کنم تا بعد چه شود. واقعاً هم دلم می‌خواهد سه‌گانه «پلیس جدید» مجوز بگیرد. رمانی برای نوجوانان است نوشته کیت تامپسون. یک گونی هم جایزه برده. سه جلدش 1200 صفحه هستند و سوژه کتاب، تغییرات آب‌وهوایی است و اینکه چطور انسان دارد زمین را نابود می‌کند، ولی رمان گره خورده در اساطیر ایرلندی و موسیقی فولکوریک ایرلندی است. امیدوارم بگذارند منتشر بشود و امیدوارم کتاب دیده هم بشود. همیشه به آینده امیدوارم، مثل الان و مثل گذشته و مثل آینده.

نمایشنامه‌های کوتاه: تنها محافظان اسرار غمگین باقی می‌مانند

 

 

نمایشنامه‌های کوتاه

جلد چهارم

 

تنها محافظان اسرار غمگین باقی می‌مانند

نوشته‌ی تونی کوشنر

 

منتشر شده در وب‌سایت مرور

تابستان 1394

 

لینک پی‌دی‌اف کتاب

 

صفحه‌ی کتاب در وب‌سایت مرور

 

مصاحبه‌ام با روزنامه‌ی آرمان امروز: ادبیات معاصر ایران در جهان شناخته نمی‌شود

 

توضیح: متن منتشر شده‌ی مصاحبه را در نسخه‌ی 4 مرداد 1394 روزنامه‌ی آرمان امروز در این لینک می‌توانید ببینید. هرچند مصاحبه از طریق ایمیل و به شکل مکتوب انجام شده بود، دوستان در روزنامه بخشی از جواب‌هایم را تغییر دادند و البته، چیزی هم در این مورد به من نگفتند تا وقتی مصاحبه را در وب‌سایت روزنامه خواندم. هرچند با وجود این تغییرها، ممنون روزنامه و دوستان همکار آنجا هستم که نزدیک به چهار سال بعد از رفتنم از ایران، مصاحبه‌ای از من را منتشر کردند. آخرین مصاحبه‌ام در ایران هم چند روز قبل از خروجم، توسط همین روزنامه منتشر شده بود. نسخه‌ای از جواب‌ها که به روزنامه ایمیل کرده بودم، قبل از تغییرهای روزنامه، به این شرح است:

 

به اعتقاد شما چرا ادبیات معاصر ایران- برخلاف ادبیات کلاسیک فارسی- در فضای فرهنگ و اجتماع غربی معرفی نشده است؟

ما همیشه فکر می‌کنیم کتاب خوب، راه خودش را باز می‌کند. ولی در واقعیت، چنین نیست. کتاب خوب، در شرایطی که راه باشد، راه خودش را باز می‌کند و پیش می‌رود. ما در ایران،‌ چنین راهی را نداریم. این یعنی چی؟ یعنی ما در ایران، بازار حرفه‌ای کتاب نداریم که در آن کتاب فارسی بتواند طبق قواعد درست و مرسوم بازار، به موفقیت دست یابد و بعد از موفقیت در بازار داخلی، به بازار خارجی هم صادر بشود. تا وقتی بازار کتاب ما سنتی باشد، ما همچنان با کتاب‌هایی روبه‌رو هستیم که نه در ایران دیده می‌شوند، نه در خارج از ایران، چون خیلی ساده وقت و زمان آن بازار سنتی تمام شده است و این بازار دیگر کارکردی ندارد.

در اینجا شرایط بازار یعنی چست؟ پاسخ‌اش قرارداد درست و حرفه‌ای و مبتنی بر یک قانون به روز است، در کنار چاپ و طراحی حرفه‌ای است، در کنار آن نقد و مرور حرفه‌ای است، در کنارش پخش درست است، در کنارش تیراژ خوب است، در کنارش نگاه موافق خواننده است، بعد از تمامی این‌ها، کتاب می‌تواند راهش را در خارج از ایران هم ادامه بدهد.

نمی‌شود ما تمام شرایط حقیقی انتشار کتاب را نداشته باشیم و انتظار داشته باشیم کتاب‌مان در بازار کتاب خارج از ایران، در رقابت با کتاب‌هایی که تمام این‌ها را دارند، به موفقیت هم دست پیدا کند. یک مثال ساده، موراکامی در خارج از ژاپن موفق است، چون در داخل ژاپن هم موفق است، پس به هرکجا هم برود موفق است، مثل ایران که موراکامی هم خوب دیده می‌شود و هم خوب فروخته می‌شود. هر وقت ما به شرایطی رسیدیم که بتوانیم کتاب‌هایمان را به بازار کتاب خارج از ایران صادر کنیم، آن ‌وقت به موفقیت در بازار کتاب خارج از ایران هم دست پیدا می‌کنیم.

 

نپویستن ایران به کنوانسیون جهانی برن یا همان کپی رایت  چقدر در مهجور ماندن ایران موثر است؟

به‌جای «مهجور» بهتر است بگوییم در «محو» ماندن ایران چقدر موثر است. چون وقتی ما در قانون جهانی کپی رایت نباشیم، یعنی وجود خارجی نداریم. در بازار امروز دنیا، شرایط کار مشخص است. یک قانون بین‌المللی هم بر آن حاکم است. ما این قانون را قبول نکردیم، پس خیلی ساده شرایط کار در این بازار را قبول نکردیم. یعنی بخشی از این بازار نیستیم، پس نمی‌توانیم دیده شویم و کار بشویم. نمی‌شود هم ما ساز خودمان را بزنیم و بگوییم بقیه هم به ساز ما خوشحال و خجسته باشند. کتاب، درست است که کار فرهنگی است، اما در کنار آن، یک اثر بازاری است و بازار حساب و کتاب دارد. ما باید این حساب و کتاب و همچنین این شرایط کار را قبول کنیم و بعد وارد بازار بشویم و بگوییم سلام، حال شما چطور است؟ بعد تازه می‌شود برای داشتن بخشی از این بازار جهانی کتاب بجنگیم.

 

برخی معتقدند کیفییت پایین آثار ادبیات فارسی اعم از شعر و رمان  سبب بی‌اعتنایی ناظران و مخاطب‌های غربی به ادبیات معاصر ایران است، نظر شما چیست؟

قبول ندارم. ادبیات ایران، هم آثار ضعیف دارد و هم آثار قوی. ولی مشکل‌اش این است که بازار درست ندارد. شما در ترکیه‌اش یا کانادایش یا هر کشور دنیا که بازار کتاب دارد، وارد یک کتاب‌فروشی بشوید، از یک کتاب یک نسخه نگذاشته‌اند آنجا، ده نسخه حداقل گذاشته‌اند،‌ مگر کتاب خیلی قدیمی شده باشد که تک نسخه‌اش مانده باشد یا کتاب‌فروشی کوچکی باشد. در یک کتاب‌فروشی معمولی زنجیره‌ای، یک کتاب تازه و خوب از یک نویسنده نام‌آشنا، می‌بینید یک ویترین کامل را پوشانده است و بعضاً مثلاً 1 هزار نسخه‌اش آنجا در یک کتاب‌فروشی چیده شده است و این تیراژ فروخته می‌شود.

در ایران 80 میلیونی ما، یک کتاب خوب بایستی معادل 1 درصد جمعیت مردم تیراژ داشته باشد، یعنی خیلی ساده 800 هزار نسخه‌اش چاپ بشود و فروخته شود و دیده بشود. اگر تیراژ کتاب رمان و شعر و داستان خوب ما هنوز زیر 25 هزار نسخه است، در بیشتر مواقع حتی زیر 1 هزار نسخه است، یعنی مشکلات خیلی پایه‌ای داریم. رک و راست‌اش، باید با مشکلات بازار کتاب‌مان طرف بشویم، آنها را برطرف کنیم و به موفقیت برسیم. مگر نه این بازار همین شرایط امروزش را دارد: مرتب کوچک‌تر می‌شود و در این فرآیند کوچک‌تر شدن، آثار ادبی خوب‌اش هم محوتر می‌شوند.

 

آیا اگر نویسندگان ایرانی به فرنگ رفته به زبان نامادری داستان و شعر خلق می‌ردند، در معرفی ادبیات ایران به جهانیان موثر می‌افتد؟

شاید آره، شاید هم نه. چون در نهایت امر، این زبان نیست که اثر را متمایز می‌کند. بحث حرفی است که زده می‌شود. شما حرف برای گفتن داشته باشید،‌ درست هم آن را بیان کنید، در شرایط درست بازار هم کتاب‌تان منتشر بشود، دیده می‌شوید و فروخته می‌شوید و صادر هم می‌شوید. هرچند من شخصاً دلم می‌خواهد نویسنده‌های ایران جسورتر باشند، از چهارچوب خودشان خارج بشوند و با حرارت بیشتری بنویسند. این معنایش انقلابی بودن نیست، معنایش حرفه‌ای بودن است. در کنار زبان و حرف خوب، نوشتن نظم سنگینی هم می‌خواهد. نویسنده‌ای موفق است که منظم کار کند. در هشت سال گذشته، من میانگین سالی 200 روز کار ترجمه ادبی کردم. یعنی سالی 800 ساعت کار ترجمه حرفه‌ای کردم. 15 عنوان کتاب چاپ ایران هم دارم و بیشتر از این هم فرآیندهای انتشارشان را طی می‌کنند. همین اتفاق برای نوشتن هم باید باشد: اگر شما نویسنده حرفه‌ای هستید، مثل اداره رفتن، نظم می‌خواهید. اگر نظم داشته باشید و روزی یک صفحه هم متن قابل انتشار بنویسید، آخر سال 365 صفحه متن خوب دست‌تان است. 30 سال کار کنید، نزدیک به 11 هزار صفحه نوشته‌اید. 11 هزار صفحه چند کتاب خوب می‌شود؟ مگر آدم بیشتر از این، می‌خواهد چه انتظاری از خودش داشته باشد؟

 

مناسبات تولید و عرضه‌ی کتاب در غرب مبتنی بر تبلیغی موثر است، به اعتقاد شما عدم تبلیغ خوب ادبیات ایران برای ناشران غربی در عدم ترجمه و نشر این دست آثار فارسی تا چه حدی موثر است؟

سال گذشته، در دومین روز فروش کتاب جدید نائومی کلاین در امریکای شمالی، یک نسخه‌ گالینگو کتاب دست من بود. پشت جلد کتاب و داخل کتاب، لبریز نقل‌قول‌هایی از چهره‌هایی نام‌آشنا بود. این نقل‌قول‌ها در دومین روز انتشار کتاب از کجا می‌آیند؟ خب، من در دومین روز فروش کتاب در بازار کتاب، آن را داشتم. ولی درحقیقت کتاب زودتر از این منتشر شده بود، مثل تقریباً تمام دیگر کتاب‌ها در امریکای شمالی و چند صد نسخه، شاید چند هزار نسخه‌اش برای مرورگر، منتقد، روزنامه‌نگار، نویسنده، استاد دانشگاه، فعال اجتماعی و غیره پست شده بود. آنها کتاب را خوانده بودند،‌ به ناشر نظر داده‌اند. شاید نظر بر اساس نظر جمعی آنها، ناشر از نویسنده خواسته باشد کتاب را تغییراتی هم بدهد،‌ تا به بازار بهتر مزه بدهد. کتاب در دومین روز فروش‌اش، در اصلی‌ترین کتاب‌فروشی داون‌تاون ونکوور، با 40 درصد تخفیف فروخته می‌شد. همان روز، کتاب در آمازون با همین تخفیف در دسترس بود. از هفته قبل از آن، رسانه‌های تصویری و صوتی کانادایی، در مورد کتاب صحبت می‌کردند. کتاب در رسانه‌های اجتماعی هم بود. در حدود یک ماه، هر وقت وارد یک کتاب‌فروشی می‌شدم، اولین کتابی که می‌دیدم، جدیدترین کتاب کلاین، درست روبه‌روی درب ورودی کتاب‌فروشی بود. کتاب تا چند هفته جزو 5 اثر برتر فروش آمازون و چند آمار فروش دیگر امریکای شمالی بود. هنوز هم همچنان به فروش خوب خودش ادامه می‌دهد، ترجمه‌هایش هم بتدریج منتشر می‌شوند، در فارسی هم امیدوارم مانند دیگر کتاب‌هایش، ترجمه‌های اثر به‌زودی برسند.

در بازار کتاب ایران، برعکس این درست است. کتاب‌هایمان را تا قبل از رسیدن به کتاب‌فروشی، تا می‌شود قایم نگهداری می‌کنیم، مبادا چشم چپ بهشان بیافتد. اگر بلا به دور کسی نقد و مروری بر اثر بنویسید، بیشتر به کوشش نویسنده است تا ناشر. نویسنده هم مراقب است کتاب‌هایش را دوست‌ها و رفقا بخوانند تا نقد و مرور منفی منتشر نشود. تلویزیون و رادیو هم به شکل خیلی محدودی در دست‌رس صاحب اثر است. شاید کتاب، در رسانه‌های اجتماعی دیده شود. بیشتر از هر چیزی هم امیدواریم در نقل‌های دهان به گوش خوانندگان، کتاب‌مان به شهرت برسد. دل‌مان هم خوش است که کتاب شاید به نوبت چاپ دوم و سوم، یا دهم برسد و از تیراژ چند صد تایی، به فروش چند هزار تایی برسد. اگر یک کتاب هم بالای 10 هزار فروخت، نویسنده‌اش لابد نابغه است. تمام این‌ها مناسبات بد بازار است،‌ رک و راست،‌ همه‌شان هم باید و باید از پایه عوض شوند و اصلاح بشوند و کارآمد باشند. کار یک نفر یا یک سازمان یا یک وزارتخانه هم نیست، کار همه ما است. هر وقت هم انجام شد، به نقطه صدور کتاب‌هایمان می‌رسیم،‌ تا آن موقع می‌شود امیدوار باشیم معجزه‌ای رخ بدهد و کتاب‌هایمان ترجمه شوند و دیده هم بشوند. فقط باید یادمان باشد در این فاصله تا می‌شود اسپند دود کنیم کسی چشم‌مان نزند.

 

 

کتاب برای همه، کتاب در دسترس همه


بازنشر شده از سایت کتابلاگ متعلق به حسین جاوید:


بالاخره، بعد از ماه‌ها کار و تلاش و رای‌زنی، کتاب‌فروشی اینترنتی «کتاب همه» (به آدرس http://www.KetabeHame.com) فعالیت‌اش را آغاز کرد. هدف از تاسیس این کتاب‌فروشی فراهم کردن امکان خرید ارزان و آسان کتاب‌های نو و دست دوم برای انبوه کتاب‌خوان‌هاست.

 این روزها قیمت پشت جلد کتاب‌ها بالا رفته و کتاب از سبد خرید خیلی‌ها حذف شده است. ترافیک تهران هم دردسر دیگری‌ست که کتاب‌خوان‌ها با آن مواجه‌اند و گاه برای خرید یک کتاب مجبورند چند ساعت وقت‌شان را هدر بدهند. «کتاب همه» قصد دارد گامی هرچند کوچک در مسیر کمک به اشاعه‌ی فرهنگ مطالعه و کتاب‌خوانی بردارد. این کتاب‌فروشی همه‌ی کتاب‌های نو و جدید بازار کتاب ایران را با ۱۵ تا ۲۵٪ تخفیف و با ارسال رایگان در تهران (برای سفار‌ش‌های بالای ۴۰۰۰۰ هزار تومان) به دست شما می‌رساند!

بهترین کتاب‌های معتبرترین ناشران ایران را می‌توانید از «کتاب همه» تهیه کنید. صدها کتاب دست دوم هم در این سایت عرضه می‌شود که می‌توانید آن‌ها را با قیمت‌های باورنکردنی بخرید.

برای اولین بار در ایران است که امکان خرید کتاب با تخفیف ۱۵ تا ۲۵٪ و دریافت رایگان آن برای کتاب‌خوان‌ها فراهم می‌شود.     

لطفاً «کتاب همه» را به دوستان‌تان و دیگران معرفی کنید.

نگاهی به «روزِ انگشت» سروده مجتبا پورمحسن


همین مرور را در ویژه‌نامه‌ی شب یلدای وب‌سایت «مرور» بخوانید


...

یعنی نه این‌که بی‌هدف بزنی بیرون و خبر نداشته باشی

          که تنهایی‌های زیادی بی‌هدف زده‌اند بیرون

 

مشکل همین است

تنهایم

و نمی‌فهمم چه‌طور آدم تنها می‌شود

ص 22

 

جهانِ شعر

 

از سال 1379 که اولین دفتر شعر  مجتبی  پور محسن «من می‌خواهم خودم را تصادف کنم، خانم پرستار» منتشر شد تا به امروز، زمان زیادی گذشته است اما نشانه‌هایی ثابت بر شعرهای پورمحسن باقی مانده‌اند. او جزو شاعرهایی است که قائل به حضور راوی در شعر است. در بیشتر مواقع حتی می‌توان این راوی را خود او دانست.

او همچنین قائل به حضور مکانی مشخص بر شعرهایش است، اغلب هم رشت. شهری که در آن به‌دنیا آمده و زندگی خود را در آن می‌گذراند. شعرهایش هم بیشتر آپارتمان‌نشینی است و با زندگی امروز شهری، ارتباط مستقیم دارد. سوژه غالب بر شعرهایش هم تلاش است بر درک زندگی، درک تنهایی و دست و پنجه نرم کردن با موضوع مرگ. همچنین او با عشق همیشه درگیر می‌شود، عشقی که موضوع آن غیبت محبوب است.

 

نترس

نه گربه عطسه‌ زده

نه شاه علیه مصدق کودتا کرده

اتفاق بزرگ‌تری افتاده

برگرد و نگاه کن

پنج سال است که

برف رد پای کفش‌های تو را

در کنار رد پای کفش‌های من

پر کرده است

و این خودش کم اتفاقی نیست

ص 16

 

روزِ انگشت

کتاب کوتاه است، زبان ساده‌ای دارد و در یک نشست می‌شود آن را خواند اما این چیزی از ویژگی‌های کتاب کم نمی‌کند. به‌نسبت کارهای قبلی پورمحسن، این کتاب ارتباط بیشتری با خواننده‌اش برقرار می‌کند چون از پیچیدگی‌های زبانی‌اش کاسته شده است. در اینجا شاعر بیشتر از آنکه بخواهد توانایی‌های قلم خود را نشان بدهد، سراغ سوژه‌هایش رفته و تلاش کرده آن‌ها را با بیانی شیواتر عرضه کند.

پختگی زبانی شعرها، در کنار این موضوع اهمیت پیدا می‌کند که چقدر انتشار کتاب شعر در ایران کار سختی است. از یک سو، وزارت فرهنگ و ارشاد بیشترین سخت‌گیری‌ها را بر شعر امروز ایران اِعمال می‌کند. از سویی دیگر نشرها همیشه نگران بازگشت سرمایه خود هستند و به جز چند نشر اصلی تهران، بقیه خود سرمایه‌گذاری نمی‌کنند برای انتشار کتاب.

پورمحسن در بیش از یک دهه قدم به قدم به‌سختی تلاش کرده تا کتاب‌هایش چاپ بشود. بعد از «من...»، در 1383 «آدم در دم مرد: هوا خراب است» را منتشر کرد. 1385، «هفت‌ها: مجوعه شعر» و 1388 «تانگو تک‌نفره» مجموعه شعر». ناشر همگی هم هزاره سوم اندیشه بود.

در ابتدا پورمحسن دوست‌دار محتوایی غریب در فضای زبانی ناشناخته بود. سعی می‌کرد متفاوت باشد و این را در عنوان اولین کتاب‌هایش هم می‌توان دید. بعدها ساده‌تر شد، بیشتر به‌سطح فکری خواننده‌هایش نزدیک شد. این موضوع هم در عنوان کتاب‌های بعدی‌اش مشهود است. حالا به ترکیبی از هر دو رسیده است: ساده است اما پیچیده است، همین ترکیب ختم به عنوان کتاب جدید می‌شود: روزِ انگشت. کتابی که ساده است اما نباید فریبِ سادگی‌اش را خورد.

حالا در این دفتر با مجموعه‌ای از سوژه‌های محبوب پورمحسن در شعر روبه‌رو می‌شویم: مرگ، موضوعی است که شاعر حضورش را همیشه احساس می‌کند و در موردش کنجکاو است، می‌خواهد آن را بشناسد. همان‌طور که تلاش برای درک تنهایی هم بخشی پایه‌ای از کتاب را شکل می‌دهد. این‌ در کنار همدیگر، سوژه دیگر محبوب او، ترس را پیش می‌کشند. ترس همراه خود نگرانی را می‌آورد.

تمامی این احساس‌های درونی شاعر، در کنار وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه ظاهر می‌شوند و لوکیشنی برای خود دارند. از مترو گرفته – مخصوصاً ایستگاهی به‌ نام دولت‌آباد – و شهر که در اینجا بیشتر رشت است. سیاست هم از کیهان حضور دارد تا مصدق. کلمه‌هایی ساده که هر کدام معنایی پیچیده را پیش می‌کشند.

همچنین در تمامی این سوژه‌ها، راوی حاضر است، خواه شاعر باشد یا بدل‌های فکری او. راوی حاضر است و سوال می‌پرسد و پاسخ می‌دهد و تصویرها را نشان خواننده‌اش می‌دهد. انگار شاعر نشسته باشد و تماشا می‌کند زمان می‌گذرد، نگاه می‌کند به مردم، به زندگی و بی‌اهمیتی و پوچی تمامی چیزها.

شاعر در عین حال، علاقه به گذشته هم دارد. این را می‌توان در لحن خطابه‌وار برخی شعرها متوجه شد. انگار پورمحسن بر سکوی خطابه بالا رفته باشد و حالا مهم نیست ایران باشد یا روم باستان. البته شاعر بودن او همیشه زیر نگاه سخت‌گیر وزارت ارشاد است ولی اهمیتی ندارد. شاعر شعر خودش را می‌گوید و در بیشتر مواقع موفق به انتشار آن نیز می‌شود.

درنهایت تمامی کتاب به موضوع عشق ختم می‌شود و حضور و غیبت محبوب. در بعضی‌جاها محبوب حاضر است و همراه خود خوشخبتی و آرامش می‌آورد. دیگر جاها غایب است و غیبت او راوی را وادار به حرکت می‌کند تا از سکوت و تنهایی بگریزد و بگردد دنبال آرامش و خوشبختی گم گشته. تمام این‌ها به زمان شاعری می‌رسند، به شعری که «روز انگشت» را شکل می‌دهد برای خواننده‌ای که حالا با زبانی پخته، ساده و دل‌نشین روبه‌رو است برای تماشای زندگی.

 

چمدانم را می‌بندم

از کتابخانه‌ای که دست تو روی عطف کتاب‌هایش جا

                                                          مانده

چند کتابی را که می‌توانم با خودم ببرم برمی‌دارم

فندکی را که هدیه تولدم بود، جا می‌گذارم

برای آخرین بار به گلدان گل مصنوعی آب می‌دهم

بطری آب را که رد ماتیک هنوز رویش مانده، سر

                                                    می‌کشم

نه، حواسم هست

قرص‌هایم را هم گذاشته‌ام توی زیپ چمدان

از خانه می‌زنم ییرون

می‌روم که ترکت کرده باشم

...

ص 64 کتاب

یادی از عباس نعلبندیان؛ بازچاپ همه آثار نمایشنامه‌نویس ایرانی در لندن


همین یادداشت را در این لینک هم می‌توانید بخوانید


به عباس نعلبندیان می‌گفتند "پسرک روزنامه‌فروش". او در ۱۳۲۶ در تهران‌زاده شد و از ۱۸ سالگی می‌نوشت، هرچند بیشتر او را در خیابان فردوسی جنوبی در دکه پدرش به‌خاطر می‌آورند که کتاب می‌خواند و کار می‌کرد.

نعلبندیان با نمایشنامه‌ "پژوهشی ژرف و سترگ در سنگواره‌های قرن بیست و پنجم زمین‌شناسی یا چهاردهم، بیستم فرقی نمی‌کند" جایزه اول مسابقه نمایشنامه‌نویسی نسل جوان در جشن هنر شیراز از آن خود کرد و کمی بعد به اداره نمایش در تلویزیون رفت. نمایشنامه‌هایش تا انقلاب بهمن ۵۷ منتشر می‌شدند و در کارگاه نمایش روی صحنه می‌رفتند.

بعد از انقلاب ۱۳۵۷ حدود ۴۰ روز در زندان بود، بعد به انزوا روی آورد و در ۴۲ سالگی خودکشی کرد. هنوز هم مشخص نیست او را به چه اتهامی بازداشت کردند و چرا بعد از بازگشت از زندان به سکوت روی آورد.

"دیگرانِ عباس نعلبندیان" مجموعه‌ای است از ۴۴ مقاله به قلمِ چهره‌های نام‌آشنای معاصر فرهنگ که پیرامون زندگی، آثار عباس نعلبندیان و بازخوردهای آن در زمان انتشارش و بعد از درگذشت او تا به امروز نوشته شده و به کوشش جواد عاطفه و عاطفه پاکبازنیا منتشر شده است.

این کتاب را انتشارات اچ‌اند‌اس مدیا در لندن در ۴۴۵ صفحه منتشر کرده، جلد دوم مجموعه آثار، نمایش‌نامه‌ "ناگهان، هذا حبیب الله مات فی حب الله هذا قتیل الله مات بسیف الله" را نیز مانند تمامی ۱۴ جلد بعدی، همین ناشر منتشر خواهد کرد.

هر ۴۵ روز یک جلد از این مجموعه منتشر خواهد شد تا بعد از گذشت یک سال و نیم، زندگی و آثار نعلبندیان در دانشگاه سواز لندن در نشستی چند روزه بررسی شود و این پروژه به سرانجام خود برسد.

جواد عاطفه می‌گوید: "زمانی می‌شود از قدرت فرهنگی مردم یک سرزمین صحبت کرد که اجازه دهیم نسل‌های بعدی بزرگان فرهنگ و هنر و اندیشه‌اش را بشناسد و آن ‌را درک کند. البته اعتراف می‌کنم که این کار ما تنها یک اغاز است که باید توسط دیگران ادامه پیدا کند تا تاثیرش ذاتی و در عمق ذهن و روح مردمان نهادینه شود."

پس از بیش از سه دهه، اکنون نام عباس نعلبندیان، نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویس فقید ایرانی از انزوا بیرون آمده است. حالا کسی مانند عاطفه پاک‌بازنیا فکر می‌کند: "بله، قطعاً نمایش در این خاک، آغازی هم دارد. اما این آغاز به کجا رسیده بود؟ پرسشی دیگر! هر چه بیشتر این کتاب را می‌خواندم، بیشتر می‌فهمیدم که چقدر تاریخمان را فراموش کرده‌ایم و چه پُرطمطراق به امروزی می‌بالیم که‌‌ همان گذشته‌ از یاد رفته‌مان است. چطور باید این گذشته را مرور کرد؟"

تئاترِ پیشگام

کنکاش‌های معدودی در تاریخ تئا‌تر ایران صورت گرفته است. بهرام بیضایی با "نمایش در ایران" راه را باز کرد و در چند سال گذشته، برخی ناشران در تهران چند کتاب در تاریخ تئا‌تر ایران به بازار فرستاده‌اند. هرچند کتاب‌های منتشر شده در تهران، در بند سانسور اسیر مانده‌اند و نعلبندیان جزو چهره‌هایی است که اجازه انتشار آثارش، یا بررسی آثارش را در این بند‌ها پیدا نخواهند کرد. او را به عنوان پیشگام تئا‌تر آبسورد در ایران می‌شناسند. صحبت از این می‌شود که او با نوشته‌هایش توانسته است تصویری مدرن و بدیع عرضه کند. او را با ساموئل بکت مقایسه می‌کنند و با هارولد پینتر.

عاطفه و پاک‌بازنیا نام ویراستار بر خود نگذاشته‌اند، هرچند آنان کار خود را محدود به این ساخته‌اند تا مقالات را جمع‌آوری کنند و کنار همدیگر بچینند، اصلاح کنند و در اختیار خواننده قرار بدهند. مقالات در کتاب فاقد بخش‌بندی هستند، خلاصه‌ای از آن‌ها در ابتدای مقاله یا در انتهای کتاب موجود نیست. پس خواننده می‌بایست از ابتدا تا انتها، کتاب را بخواند، یا اینکه بر اساس نام نویسنده‌ها تصمیم بگیرد کدام بخش کتاب برایش مفید‌تر خواهد بود. نبود نمایه نیز کار خوانندگان را در مراجعه دوباره به این کتاب سخت می‌‌کند.

عاطفه در این مورد می‌گوید: "ویراستاری کتاب روند خاصی نداشته و همان رویه‌ سنتی ویرایش بر آن اعمال شده. نشر ایرانی خارج از کشور هم که به دلیل شرایط بد مالی و محدودیت‌های نیروی متخصص امکان حرکت‌های بطنی و ریشه‌ای را ندارد. ناشر، کتاب را آماده از ما تحویل گرفت و همان را هم منتشر کرد. آرزوی قلبی من و همسرم این است که شرایطی فراهم شود تا این مجموعه به شکل مناسب خودش، در ایران منتشر شود."

در مسیرِ حرکت

"دیگران عباس نعلبندیان" با معرفی نعلبندیان شروع می‌شود. مقدمه‌ دوم کتاب، شرحی است بر چرایی کار. بعد مقالات به‌دنبال هم می‌آیند. در هر مقاله، زاویه‌ بحث در اختیار نویسنده است هرچند تلاش شده مقالات بر اساس انتشار آثار نعلبندیان جلو برود و به‌تدریج، از اولین حضور رسمی او در تئا‌تر به زمان مرگ او و بعد از مرگ او برسیم.

مقالات را به دو دسته کلی می‌توان تقسیم کرد. نخست، مقالاتی است آمیخته به خاطرات از نام‌هایی که آشنایی نزدیک با نعلبندیان داشته‌اند. مفصل‌تر از همه "سریر سلطنت نیستی" از محمود استاد محمود. مقاله‌ای مفصل که از روزهای دبیرستان نعلبندیان شروع می‌شود و از نوجوانی همراه او پیش می‌رود از دید استاد محمود که خود چهره‌ای تئاتری بود و عاطفه و پاکبازنیا، "دیگران..." را به او تقدیم کرده‌اند.

مقالاتی مانند "مقاله‌ای که باید می‌نوشتم و ننوشتم!" نوشته آیدین آغداشلو نیز در کتاب موجود است که سوگ‌نامه‌ای هستند بر گذشته و متمرکز می‌شوند بر آنچه بر سر نعلبندیان در تمام این سال‌ها گذشت. برخی هم نوشته‌ای بسیار کوتاه می‌شوند مانند "پشت سر مرده نباید حرف زد!" نوشته پرویز پورحسینی هرچند در کوتاهی خود کامل حرف‌شان را می‌زنند.

دسته دوم مقالات، تاثیر گرفته از نعلبندیان هستند. برخی مانند "نگاهی به متن "وصال در وادی هفتم"" از فتح‌الله بی‌نیاز یا "این نوشته، نویسنده را نوشته است!"

نوشته رضا براهنی، دیدگاهی کاملاً تخصصی نسبت به متن پیدا می‌کنند و برخی دیگر بر کلیت آثار او متمرکز می‌شوند مانند "توهم ابزورد نویسی در آثار نعلبندیان" نوشته مهسا دهقان‌پور. در این دسته مقالات، مباحث تخصصی نمایش یا ادبیات برای بررسی متن‌ها یا مجموعه آثار نعلبندیان استفاده می‌شوند.

مقالات کتاب همچنین در سبک نگارشی خود، بسیار متفاوت از همدیگر پیش می‌روند. برخی مانند "جاده یا رنج محتوم بشری یا..." نوشته احسان فکا تبدیل به یک اثری غریب می‌شوند که در آن مقاله در خطوطی ناخوانا تمام می‌شود. برخی نیز تبدیل به یک اثر هنری می‌شوند مانند "در سوگ عباس نعلبندیان (پترونیوس)" نوشته پرویز حضرتی که مانند متن یک نمایشنامه نوشته شده است.

"دیگران..." شروع روندی است با برنامه‌ریزی منسجم. یک سال و نیم دیگر، خواننده‌ مشتاق نعلبندیان حداقل می‌داند دسترسی به کتاب‌های او دارد، دسترسی به تصویر او در ذهن دیگران دارد و حتی نقد و کنکاشی بر آثار او موجود است. در این زمان قرار است ۱۴ جلد کتاب از نعلبندیان و برای او، منتشر شوند.

سه دهه سکوت ختم به نقشی جمعی از گذشته می‌شود، نقشی که می‌تواند راه به آینده باز کند و اجازه دهد تا تئا‌تر مستقل ایران، تئا‌تر جدا از سانسور و جدا از نقش دولت، بتواند گام‌هایی بلند‌تر و کامل‌تر به‌سمت آینده بردارد.

جواد عاطفه می‌گوید: "آن‌قدر فضای پژوهش، تحقیق و جامعه‌ تئاتری ما محدود و خرد است که با هر حرکتی فریاد وامصیبتا از هر طرف به گوش می‌رسد که فلانی فلان کار را کرد و میلیون‌ها پول را به جیب زد. این رفتار در فرهنگ ما آن‌قدر تکراری و عادی است که برخی هنرمندان صاحب‌نامی‌ هم که سال‌ها است در خارج از ایران زندگی می‌کنند، با این نگاه کار را قضاوت و با ارزیابی شتاب‌زده و شخصی قصد سنگ انداختن بر ادامه‌ راه را دارند. با کمال تاسف برای خودم و آن‌ها باید بگویم که متاسفانه من و ما نه منصرف می‌شویم و نه قصد توقف در راهی را داریم که به قیمت روزهای جوانی ما تمام شده. بهتر است شما فکری به حال خودتان کنید. ما پیش می‌رویم..."

نلسون ماندلا، کتاب و جهانی که او ساخت


منتشر شده در روز آنلاین


نلسون ماندلا از برجسته‌ترین نام‌ها در زمینه اخلاق انسانی و همچنین یکی از برجسته‌ترین رهبران سیاسی جهان امروز محسوب می‌شد و حتی پیش از درگذشت او، تبدیل به یک نام کلاسیک در زمینه فرهنگ و اخلاق و فلسفه شده بود. او قهرمانی است بین‌المللی که تمام طول عمر خود را معطوف به نبرد علیه سرکوب نژادی در افریقای جنوبی ساخته بود و این تلاش‌ها برایش سرگونی رژیم آپارتید، جایزه نوبل صلح و ریاست‌جمهوری نظام جدید کشور خود را به ارمغان آورد. او بیشتر از یک ربع قرن را در جزیره‌ روبین در نزدیکی کیپ‌تاون در زندان گذراند و در سال 1990 پیروزمندانه از زندان آزاد گشت و از آن زمان مرکز توجهات در دنیای سیاست و فرهنگ باقی ماند. او را امروز چهره‌ای مرکزی در نبرد به نفع حقوق بشر و برابری نژادی می‌بینند. از او پنج کتاب به یادگار باقی مانده است که در این متن معرفی می‌شوند.

 

1 – راه طولانی به آزادی

Long Walk to Freedom: The Autobiography of Nelson Mandela

خودنوشت او، اثری تکان‌دهنده و درعین‌حال الهام‌بخش. کتاب از لحظه انتشار توانست جای خود را در میان یکی از بهترین خودنوشت‌های چهره‌های برجسته سیاست امروز، باز کند و تبدیل به یک پرفروش در بسیاری از کشورها شد و چند ترجمه از آن نیز به زبان فارسی، آماده انتشار شد. نلسون ماندلا در این کتاب برای نخستین مرتبه، داستان زندگی شگفت‌انگیز خود را باز می‌گوید و در کنار آن، حماسه‌ای از نبردها، عقب‌نشینی‌ها و امیدهای تازه را باز می‌گوید تا به فصل پیروزی نهایی برسد.

کتاب در زندان شروع می‌شود و تا چندین ماه بعد از آزادی او در سال 1990 را دنبال می‌کند. کتاب در 1990 نوشته شده بود ولی در سال 1994 منتشر شد. این کتاب 700 صفحه‌ای، ماندلا داستان خود را از زندگی کودکی تا سال‌های زندان باز می‌گوید. نسخه سینمایی این کتاب در سال 2013 و در فاصله‌ای نزدیک به درگذشت ماندلا، اکران شد و در این فیلم ادریس اِلبا، هنرپیشه اهل افریقای جنوبی، نقش ماندلا را بازی کرده است. کتاب تا به امروز، تاثیرگذارترین کتاب ماندلا باقی مانده است، همان‌طور که خود می‌گوید: "دیگر جرات تاخیر ندارم، چون راه طولانی هنوز به پایان خود نرسیده است". او این انتظار برای به پایان رساندن راه را از طریق کتاب، به خواننده‌اش منتقل می‌سازد.

 

2 – گفت‌وگوهایی با خویشتن

Conversations with Myself

کتاب، گزیده‌ای است از آرشیو شخصی نسلون ماندلا شامل بر نامه‌هایش، یادداشت‌های روزانه‌اش، گفت‌وگوهای ضبط شده‌اش و روزنوشت‌های زندان و از طریق خوانش این کتاب می‌توان به تمامی جنبه‌های گوناگون زندگی فردی و اجتماعی ماندلا دست یافت. خوانندگان کتاب، اثر را الهام‌بخش و زندگی‌گونه یافته‌اند. همان‌طور که ماندلا خود می‌نویسد، "آگاهی به اینکه در روزگار خودتان توانسته‌اید وظیفه‌تان را به سرانجام برسانید و به تمامی انتظارات موجود از یک انسان برسید، خود بسیار ارزشمند است".

 

3 – داستان‌های فولکولیک افریقاییِ محبوبِ من

Favorite African Folktales

نلسون ماندلا در تلاش برای حمایت از فرهنگ بومی افریقا، مجموعه‌ای از 32 داستان فولکولیک را انتخاب کرده است، داستان‌هایی کهن یا نو، آن‌ها را از فرهنگ‌های مختلف قاره افریقا برگرفته است و داستان‌هایی بسیار غنی محسوب می‌شوند. ماندلا خود این کتاب را "چکیده‌ای از حیات افریقا" خوانده است. در نقشه افریقا که بنگرید، می‌بینید داستان‌ها از کشورهای مختلفی مانند موروکو، نیجریه، کنیا و سوازیلی‌لند برگرفته شده‌اند. در کنار آن‌ها حکایت‌ها و اسطوره‌های و گوناگونی در قامت داستان‌هایی برای کودکان و بزرگسالان عرضه شده‌اند. ماندلا مقدمه کتاب را نگاشته است، "آرزویم این است که صدای داستان‌گویان در افریقا هیچ‌گاه نمیرد".

 

4 – نلسون ماندلا: در کلامِ خود

Nelson Mandela: In His Own Words

مجموعه‌ای از سخنرانی‌های ماندلا که بر اساس سوژه، طبقه‌بندی شده‌اند. سوژه‌ها شامل بر "نبرد برای رسیدن به آزادی"، "کار سنگین سازش" و "ساخت ملت، مذهب، تحصیل و فرهنگ" می‌شوند (مثلاً سخنرانی با عنوان "موسیقی، رقص و شعر"). این سخنرانی‌ها لحظه‌هایی مهم و حیاتی در زندگی ماندلا و تاریخ افریقای جنوبی را شامل می‌شوند. از مهم‌ترین آن‌ها سخنان ماندلا در دفاع از خود در دادگاه ریونیا است که در آن از ماموریت خود در مورد افریقای جنوبی صحبت می‌کند و حرف از حقایق موجود و تلاش برای همبستگی می‌گوید.

 

5 – راه طولانی به آزادی (نسخه مخصوص کودکان و نوجوانان)

Long Walk to Freedom (adapted for Children)

ماندلا خود گفته است، "آموزش قدرتمندترین ابزاری است که می‌توانید از آن برای تغییر جهان سود ببرید". او درست می‌گوید – و این یک دلیل آن است که تلاش کرده بود آموزه‌هایش را از طریق داستان، با کودکان و نوجوانان نیز تقسیم کند. کریس وان ویک، این نسخه از کتاب "راه طولانی به آزادی" را بر اساس زندگی‌نوشت ماندلا برای خواندن به کودکان آماده کرده است. نوشته‌ها کوتاه همراه با نقاشی‌های رنگی از پَدی بومیا هستند و تاریخی آموزنده را همراه خود عرضه می‌کنند. این کتاب را برای کودکانی هشت ساله و با سنینی بالاتر، به فروش می‌رسانند.

 

دیگر کتاب‌ها:

در مورد ماندلا کتاب‌های گوناگونی نوشته شده است. از مشهورترین آن‌ها، "ماندلای جوان: سال‌های انقلاب" نوشته دیوید جیمز اسمیت است که در سال 2010 توسط انتشارات لیتل، براون منتشر شد. روزنامه‌نگار و نویسنده بریتانیایی، در این کتاب به سال‌های جوانی ماندلا و اوج گرفتن او در دنیای سیاست تا زمان زندانی شدن او، می‌پردازد.

همچنین با مجوز ماندلا، زندگی‌نامه او را با عنوان «ماندلا»، جان باترزبای نوشته است و انتشارات هارپر کالینز در سال 2011 کتاب را عرضه کرد. در اینجا دوست قدیمی ماندلا، سامپوسن، همراه نویسنده می‌شود تا بیشتر نگاهی به زندگی خصوصی ماندلا انداخته شد. کتاب ابتدا در 1999 منتشر شد و اخیراً نسخه‌ای تازه از آن را نویسنده به بازار فرستاد.

"ماندلا: پرتره‌ای رسمی" را مک ماهارج، مایک نیکول، احمد کاتارادا، تیم کوزینز در سال 2006 توسط انتشارات بلومزبری عرضه کرده‌اند و در اینجا 60 مصاحبه با خانواده‌ ماندلا، دوستان صمیمی او، همکاران و رفیق‌های مبارز سابق او همراه با بسیاری دیگر از چهره‌های برجسته جهان امروز عرضه شده است. مقدمه کتاب را بیل کلینتون نوشته است و مقدمه دوم را دِزموند توتو. 250 تصویر نیز ضمیمه کتاب شده است.

در سال 2000 نیز لولی کالینیکوس و دیوید کروت، کتاب "جهانی که ماندلا ساخت: دنبال کردن گنجینه" را نوشتند. این دو با نگاهی جغرافیایی، بسیاری از مکان‌ها را دنبال کرده‌اند که به زندگی ماندلا نقش داده‌اند. کتاب "یک زندانی در باغ" را انتشارات پنگوئن در سال 2005 نوشته سارا گروز منتشر ساخت. در این کتاب مستند به 27 سال زندان ماندلا در جزیره روبین پرداخته می‌شود، شامل بر تصویرهایی که پیشتر از او منتشر نشده بودند.

دیگر کتاب‌های نوشته شده با موضوع ماندلا عبارت هستند از: "زندان‌بان‌ِ نلسون ماندلا" نوشته مایکل نیکول. "نلسون ماندلا: زندگی در تصویرهای کارتنی" نوشته هری داگ‌مور، استیفن فرانسیس و ریکو دیوید فیلیپ. "راه ماندلا؛ درس‌هایی از زندگی، عشق و شجاعت" نوشته ریچارد استنگِل. "نلسون ماندلا به بیان خود" زندگی‌نامه‌ای بر اساس نقل‌قول‌هایش تهیه شده توسط بنیاد نلسون ماندلا؛ "در کلام نلسون ماندلا" نوشته جنیفر کریز-ویلیامز، "قربانی: نلسون ماندلا و بازی کشورسازی" نوشته جان کارلین، گاکویتیا کواستِکیایی: مزه‌هایی از آشپزخانه نلسون ماندلا" نوشته خولیسوا ندیایا، "در عطش آزادی: داستان غذا در زندگی نلسون ماندلا" نوشته آنا تریپیدا را می‌توان نام برد.