«دایناسورها روی زمین»
بچه را که میخواباند، میتوانست یک نفس راحت بکشد، برود یک دقیقه پشت میز بنشیند، یک لیوان چایی بخورد، البته بعد از دادن شام آن لندهور.
بچه را که میخواباند، میتوانست یک نفس راحت بکشد، برود یک دقیقه پشت میز بنشیند، یک لیوان چایی بخورد، البته بعد از دادن شام آن لندهور.
تنهایی تنها را میخواست. تنهاییهای تلخ با سیگارهای پشت سر هم نمیخواست. تنهایی داغ پر از قهوه را نمیخواست. تنهایی تپل پر از خوردن چیپس و آبجو را نمیخواست. نمیخواست توی تنهایی خاکستری پشت پنجره، مثل تابلویی بیحرکت به بیرون خیره باشد. تنهایی نوستالژیک نمیخواست که پر بود از تماشای سریالهای آبکی تلویزیون. تنهایی تنها را میخواست. یک جور تنهایی که مزه نداشته باشد، نه شور باشد نه پر از اشک، نه ترش پر از یک عالمه آرزو که توی دلات جمع بشود و حالت را بد کند. تنهایی تنها میخواست. بیرنگ. بیجسم. بیحرارت. یک جوری مثل سکوت. سکوت خالی. تنهایی تنهای تنها را میخواست، آخر دلاش خیلی بد جور گرفته بود.
یک لحظه ایستاد. یک لحظه برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. خبری نبود. همه چیز همان جور همیشگی بود. گربهش فقط همان جور که روی زمین ولو بود، سرش را بالا آورد و نگاه کرد و با نگاهش پرسید چرا مزاحم امورات عالیهاش شدهام. سر تکان داد که چیزی نیست و برگشت و چاییاش را هم زد. ایستاده بود جلوی پیشخوان آشپزخانه و فکر میکرد به... پشت سرش بود. احساساش میکرد. نگاه سنگیناش را حس میکرد و منتظر بود که همین الان بگوید: «داری تنهایی چی کار میکنی؟» یا بگوید: «راستش را بگو، داری به کی فکر میکنی؟» یا گیر بدهد: «لابد بعدش سیگار میخواهی.» و پوزخند بزند و برود. چاییاش را هم زد. باز هم چاییاش را هم زد. محکمتر چایی را هم زد. فکر کرد سایهاش کی میخواهد برود؟ میدانست برگردد، کسی پشت سرش نیست. گربه است و آپارتمان خالی. خبری نیست. چاییاش را هم زد و فکر کرد الان است چشمهایش را اشک پر شوند. فکر کرد الان است کلی خاطره جلویش رژه بروند. فکر کرد تا شب چهقدر مانده، چقدر زیاد مانده. فکر کرد چقدر از غروبها بدش میآید. باید میرفت. گربهاش را بغل میکرد. نازش میکرد و جلوی پنجره میایستاد، چشمهایش را میبست و یک جور موسیقی ملایم گوش میکرد. بعد یک لیوان دیگر چایی میخورد، با سه تا حبه قند، بدون اینکه کسی متلکی بارش کند: «داری چاق میشوی ها!»
از مرگ
تصویری سادهتر هم هست
که روی شانهها پخش شود
با لبخندی بر صورت؟
صورت تو از من
دور شد
با صدایی غمگین
میگفت
نمیبخشد.
با دستهایی آویخته
سعی کردم
خردههای شب را
از روی زمین جمع کنم
بگویم ببین
که هنوز...
تو نبودی
تو صورتی بودی
نمیخواست بداند
تو اشکهایی بودی
ممتد بر صورت
نمیخواستی ببینی
و خردههای شب را
در جیبهایم ریختم
جیبهایم پر شد
کولهپشتیم پر شد
پیراهنم پر شد
دستهایم را پر کردم
و خردههای شب
از نفسهایم
روی زمین میریخت.
از مرگ
سادهتر هم
مگر تصویری
هست؟
تا قبل از اینکه بچه دار شوند، با کارهای خانه بازی میکرد. ظرف شستن یک جور شوخی ملالتبار تکراری بود. آشپزی را دوست داشت. آرامش میکرد. گردگیری را پیشازظهر انجام میداد، با یک موسیقی آرام که توی ضبط میگذاشت. هیچوقت هیچی را جدی نمیگرفت. هیچی مهم نبود. همیشه غذاهایش یک جور طعم جدید داشت. همهچیزی که دستش میآمد را با هم مخلوط میکرد و یک طعم جدید میساخت. درست کردن چیزهای جدید را دوست دشت. بچهدار که شد، خندید، چشمهایش از درد پر از اشک بود و خندید، یک شوخی جدید درست کرده بود. وقتی که فردای تولد بچه، همسرش ول کرد و سرکار رفت، یک دفعه دید که همهچیز خیلی هم جدی است. تنها بود و یک بچه توی بغلش بود. بعدها یاد گرفت که خودش و بچه را پشتِ همهچیز مخفی کند. ظرف شستن شد یک دیوار. آشپزی دیواری بلندتر. گردگیری یک دیوار قطور. جای امن پس دیوارهای خانه بود. با بچهای که مال خودش بود، فقط مال خودش بود. کمتر حرف میزد و با بقیه خیلی کمتر حرف میزد. فقط لبخند میزد، همیشه لبخندهای جدی میزد و چیزی را هم بروز نمیداد.
سیگار لازم نداشت اما یکی دیگر روشن کرد. دلاش چایی نمیخواست اما کتری را روشن کرد. برای شام دلاش، مرغ سرخ کرده میخواست اما یک بسته ماهی از توی فریزر درآورد. کاغذهایش همینجوری روی میز ولو بودند. چایی نصفه روی اُپن ماند. سیگار را روشن روی یک بشقاب گذاشت روی کابینت و رفت از پنجره بیرون را نگاه کند. شب بو میداد، بوی دود. هر وقت دیر میآمد خانه، هی بهم میریخت. نمیتوانست روی چیزی تمرکز داشته باشد. وقتهایی که زود میآمد، اعصاباش خرد میشد، از بس همه چیز را بهم میریخت و بیخودی جابهجا میکرد و چقدر از شرکت حرف میزد. صبحها که میرفت و شرش کم میشد، اول میرفت کاغذهایش را روی میز پهن میکرد، بعد یک سیگار را الکی روشن میکرد و به لیوان پر چاییاش خیره میماند. بعد نگاه میکرد به کمد چوبی طلایی کوچک و سه جایزه که به خاطر کتابهای داستانیاش برده بود. باید یک سیگار دیگر روشن میکرد.
گلدانهایش را چیده بود چهار طرف هال. هر طرف دو تا. روی تراس هم گلدان داشت. توی راهپله. جلوی در آپارتماناش هم یک گلدان گذاشته بود. گلدان توی راهپله، یک گل گندهی خوابآلو داشت که از تاریکی خوشاش میآمد و پسر بچهی همسایه، وقتهایی که مامان بابایش دعوا میکردند، میآمد کنارش چمباتمه میزد. اول کلی گریه میکرد، بعد با گلدان کلی حرف داشت بزند، بعد مینشستند با هم بازی میکردند. هر چی هم میگفت، توی خانهشان نمیآمد. بعضی وقتها برایش بستنی میبرد. یا آبمیوه یا میوه. همیشه نصفاش را میداد گلدان بخورد. عصرها همیشه وقتی آقای همسر بر میگشت خانه موسیقی گوش میکردند. گلدانهای جلوی ضبط، عاشق رپ بودند با آن همه دست و پاهای درازشان. یک گلدان بود با برگهای پهن که پاپ ملایم بریتانیایی را با آرامش و حوصله گوش میکرد و باز هم گوش میکرد. گلدانهای آن طرف اتاق، برگهای سنگین و درشت داشتند و کلاً حوصلهی هیچی نداشتند به جز شوپن یا موتسارت. یک گلدان کوچک هم بود که برگهای ریز و شاخههای نحیف داشت. مذهبی بود. توی اتاق، روی میز آرایش بود. کلاً در اتاق را میبست و دعا میخواند. بعضیوقتها برایش یک آهنگ غمگین پخش میکردند، دوست داشت. آقای همسر برایش موسیقی فرق نمیکرد، بیشتر از همه چیز برایش طعم چایی مهم بود، لبخندهای من و روزنامههای عصر.
پیش از ظهر که میشد، سعی میکرد خودش را بکشد. همیشه یک جوری خشکاش میزد، یادش میآمد که هنوز زنده است. به ساعتاش نگاه میکرد. یک جوری غریب بود. با خودش گفت، هیچ چیزی نمانده که معنایی داشته باشد. بعد به انواع روشهایی فکر میکرد که میشد خودت را بکشی. دار. برق. سم. چاقو. بعد لم میداد روی صندلیاش و فکر میکرد. بعد یک سیگار روشن میکرد. بعد خودش را میکشت. بلند میشد. میایستاد. فردا، پیش از ظهر، دوباره یادش میآمد که هنوز زنده است. همه چیز یک جوری بو میداد. همه چیز یک جوری غریب میشد یا غریب. یک سیگار روشن میکرد. از خودش میپرسید، امروز چند شنبه بود؟
نمایشنامهی «هفت بچهی یهودی، نمایشنامهای برای غزه» عکسالعمل نویسنده به فجایعی است که در ژانویهی سال 2009 میلادی در یورش رژیم صهیونیستی به منطقهي غزه در فلسطین اشغالی رخ داد. این نمایشنامه را میتوان در هر کجای جهان خواند یا اجرا کرد و محدودیتی از نظر حقوق کپیرایت در بین نیست. هرکسی که میخواهد نمایشنامه را بر روی صحنه اجرا کند، میبایست با کارگزار نویسنده در تماس باشد و اجازهی رسمی و مجانی اجرا در دریافت کند. اجراها در مجموعهای به نام این نمایشنامه ثبت خواهند شد. برای تماس با کارگزار نویسنده به آدرس: agents@casarotto.co.uk ایمیل بزنید یا به شمارهی تماس +44 (0) 20 7287 9128 فکس ارسال کنید. متن کامل نمایشنامه را در این لینک در وبسایت مرور بخوانید