نمونهی متن: «چنین است» نوشتهی لوئیجی پیراندلو با ترجمهی بهمن فرزانه
برگزیده نمایشنامهها-2: چنین است، اگر چنین بهنظرتان میرسد. نوشته لوئیجی پیراندلو. ترجمهی بهمن فرزانه. ویراستهی ایرج کریمی. تهران: کتاب پنجره. چاپ اول: 1390. 1100 نسخه. 124 صفحه. 3800 تومان.
امسال چند کتاب بهمن فرزانه برای اولین بار توسط نشر «پنجره» منتشر شد و چند کتاب هم تجدید چاپ شد. همینطور خبر رسید که بالاخره حصرِ سه دههای «صد سال تنهایی» هم به پایان رسیده و انتشارات «امیرکبیر» این کتاب را تجدید چاپ خواهد کرد. کتابهای منتشر شدهی فرزانه عبارتند از: سه جلد منتخب داستانهای لوئیجی پیراندلو با نامهای «سفر»، «یک عالم با شما حرف دارم...»، «بادبزن کاغذی»، تجدید چاپ نمایشنامهی «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» و چاپ اول«چنین است»، هر دو نوشتهی پیراندلو. چاپ نخست رمان «طوطی» نوشتهی سوزانا تامارو و نوبت دوم انتشارِ رمان «توسریخور» نوشتهی گابریله دانونزیو. مترجم باسابقهي کشورمان که مقیم کشور ایتالیاست، هفت کتاب مختلف از ادبیات این سرزمین به دست ما رسانده و سه جلدِ دیگر از منتخب داستانهای پیراندلو مراحل فنی و اداری انتشار خود را طی میکنند و جلدهای دیگری از نمایشنامههای این برندهی ایتالیایی جایزهی نوبل، در دست ترجمه هستند. امیدوارم آقای فرزانه در کارشان پایدار بمانند. «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده»، یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است و «چنین است»، با عنوان فرعی «اگر چنین بهنظرتان میرسد»، نمایشنامهایست در سه پرده و هر پرده در چندین صحنه، که اثری کلاسیک در ژانر هزل است و در جامعهای را نشان میدهد که در آن همه دیوانه هستند: یا خودشان را به جنون زدهاند یا جنون را قبول دارند یا ادای سلامتی در میآورند. در این کتاب، خودتان را در خانه احساس خواهید کرد. به جای هیچ بحث و حرفی، فقط «صحنه سوم» از «پرده دوم» نمایشنامه را در وبلاگم منتشر میکنم. امیدوارم بپسندید و برای خواندن بقیهی نمایش، سراغ یکی از کتابفروشیهای معتبر بروید. متن انتخابی من، صفحات 66 تا 68 کتاب است:
صحنه سوم
لائودیزی به تنهائی روی صحنه است. بعد هم پیشخدمت وارد میشود.
لائودیزی: (مدتی در اتاق دفتر قدم میزند و لبخند تمسخرآمیزی بر روی لب دارد و سر خود را هم گاهبهگاه تکان میدهد. بعد در مقابل آینه بزرگ میایستد. تصویر خود را تماشا کرده و با آن تصویر حرف میزند) خوب، این تصویر تو میباشد. (با دو انگشت به خود سلام میدهد و چشمکی هم زیرکانه به خود میزند و همانطور لبخند تمسخرآمیزی را روی لب دارد) خوب، عزیز من، کدامیک از ما دو نفر دیوانه است؟ (یک دست خود را پیش برده و با انگشت اشاره به تصویر خود دست میزند که تصویر نیز طبعاً انگشت اشاره خود را به سمت او پیش میبرد) آه، من میدانم. من میگویم: «تو» و تو با انگشت خودت به من اشاره میکنی. اینطوری دوبهدو تنها با هم. همدیگر را خیلی خوب میشناسیم! بدبختی در این است که آنطور که من تو را میبینم، بقیه نمیبینند. آن وقت دوست عزیز تو تبدیل به چه میشوی؟ این را به خاطر خودم میگویم که اینجا در مقابل تو خودم را میبینم و به خود دست میزنم. ولی تو، آنطور که سایرین تو را میبینند تبدیل به چه میشوی؟ یک شبح، آره عزیز من، یک شبح. با اینحال این دیوانگان را میبینی؟ بدون توجه به شبحی که همراه خود دارند، در وجود خودشان نهفته است، دارند دیوانهوار اینطرف و آنطرف میدوند و با کنجکاوی هر چه تمامتر در جستجوی «شبح» دیگری هستند. و خیال میکنند که آن شبح چیز متفاوتی است.
پیشخدمت: (وارد میشود از شنیدن آخرین کلمات لائودیزی در مقابل آینه، سخت حیرت میکند و بعد او را صدا میکندJ آقای لامبرتو
لائودیزی: چه خبر شده؟
پیشخدمت: دو تا خانم تشریف آوردهاند، خانم چینی و یک خانم دیگر.
لائودیزی: با من کاری داشتند؟
پیشخدمت: میخواستند خانم را ببینند و من به آنها گفتم که به دیدن خانم فرولا در همسایگی رفتهان دو آن وقت...
لائودیزی: آن وقت؟
پیشخدمت: نگاهی به هم انداخته و بعد دستان با دستکش خود را به هم زدند (آه، آره البته) و از من سوال کردند که آیا هیچکس در خانه نیست؟
لائودیزی: تو هم امیدوارم گفته باشی که نخیر، هیچکس در خانه نیست.
پیشخدمت: جواب دادم که شما در خانه هستید.
لائودیزی: من؟ شاید آن کسی در خانه است که آنها به عنوان «من» او را میشناسند.
پیشخدمت: (حیرتزده) چه فرمودید؟
لائودیزی: خیلی عذر میخواهم ولی آیا من، واقعاً «من» هستم؟
پیشخدمت: (سعی دارد با دهان باز از حیرت، لبخندی بزند): ولله من از حرفهای سرکار چیزی سرم نمیشود. نمیفهمم.
لائودیزی: تو داری با چه کسی حرف میزنی؟
پیشخدمت: (گوئی دارد بیهوش شده و نقش زمین میشود) یعنی چه با چه کسی دارم حرف میزنم؟ با شما دارم حرف میزنم.
لائودیزی: و تو مطمئن هستی که من همان کسی هستم که این خانمها میخواهند ببینند؟
پیشخدمت: والله چه عرض کنم. گفتند: «برادر خانم».
لائودیزی: آه، دوست گرامی، پس دراینصورت خود من هستم، بله، من هستم. آنها را داخل کن.
پیشخدمت همانطور که دارد خارج میشود چند بار روی برمیگرداند تا او را نگاه کند. انگار آنچه را که دیده و شنیده بود باورش نمیشد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.