توضیح: هفته‌ی گذشته دو نشر «آموت» و «افراز» دو نسخه‌ی متفاوت از رمان «اتاق» را منتشر کردند. آموت نام نویسنده را نوشته اِما دُون‌اِهو و افراز گذاشته اِما داناهیو. کتاب‌ها را به‌ترتیب علی قانع و محمد جوادی ترجمه کرده‌اند ولی یک تفاوت عمده در آثار است: نسخه‌ی نشر افراز در 416 صفحه با فونت ریز (بی‌لوتوس 12.5) منتشر شده ولی نسخه‌ی نشر آموت در 360 صفحه با فونتی درشت‌تر (فکر می‌کنم فونت 13) کار شده است. تفاوت قیمت هم در هر دو اثر مشهود است: نسخه‌ی آموت 7500 تومان و نسخه‌ی افراز 9800 تومان. کتاب جوایز متعددی را برده: «اورنج»، نامزد نهایی «بوکر»، «رمان سال ایرلند» و «برنده جایزه ادبیات معاصر کشورهای مشترک‌المنافع». نویسنده ایرلندی است و رمان فضای تلخی دارد: مادری جوان و پسر پنج ساله‌اش در اتاقی کوچک حبس هستند. داستان واقعی است و اشاره به جنایتکار اتریشی، جوزف فریتزل، دارد که همسر و بچه‌شان را در اتاقی 11.5 متری به مدت هفت سال حبس کرده بود. من روی این دو کتاب بحث دارم، هم مقاله رویشان می‌نویسم و هم با هر دو مترجم مصاحبه خواهم داشت اما در ابتدا بیایید نمونه‌ای از متن ترجمه‌ی رمان را ببینید. من چند خط آغازین رمان را از هر دو ترجمه در وبلاگم منتشر می‌کنم. پیشاپیش هم می‌گویم که هنوز رمان را نخوانده‌ام.

 

اتاق. اِما دُون‌اِهو. ترجمه‌ی علی قانع. تهران: نشر آموت. چاپ اول: پاییز 1390. 360 صفحه. 1650 نسخه. 7500 تومان.

 

کودک من

چنین مصائبی دارم،

و تو خوابیده‌ای و قلبت به‌آرامی می‌تپد.

تو در میان جنگلی بدون شادی، رویا می‌بینی

در میان شبی، میخکوب شده در مفرغ

در میان آبیِ لاجورد، آرام آرامیده‌ای و می‌درخشی.

 

سایمونیدز 486 556 (قبل از میلاد مسیح)

 

فصل اول: هدایا

 

امروز پنج ساله شدم. دیشب وقتی برای خوابیدن به جارختی رفتم چهار ساله بودم، اما وقتی در تاریکی توی تختوابم بیدار شدم به پنج سال تغییر کردم، طلسم و جادو. قبلش سه ساله بودم، قبلش دو، قبلش یک، و قبل‌تر صفر. «کمتر از اینم هست؟» مامان بدنش را کش می‌دهد و می‌پرسد:

-        هوم؟

-        بالا، توی بهشت، منهای یک سال بودم، منهای دو، منهای سه؟

-        نه، قبل از پایین اومدنت، شماره‌ها به حساب نمی‌یان.

-        از توی آسمونا، تا وقتی من توی شکمت بودم، همش ناراحت بودی

مامان از تخت پایین می‌آید و کلید چراغ را می‌زند. وووش... همه جا روشن می‌شود. درجا چشمهام را مي‌بندم، اول یکی را آرام باز می‌کنم. بعد هر دو تا را.

می‌گوید: «اونقدر گریه کردم تا دیگه اشکی واسم نموند، فقط نشسته بودم و ثانیه‌ها رو می‌شمردم.»

پرسیدم: «چند ثانیه طول کشید؟»

-        میلیون‌ها و میلیون‌ها و...

-        نه...، ولی دقیقاً چقدر؟

مامان می‌گوید: «حسابش از دستم در رفت.»

-        بعدش آرزو کردی و آرزو کردی و روی تختم نشستی تا اینکه چاق شدی.

نیشخند می‌زند که: «می‌تونستم صدای لگد زدنت رو حس کنم.»

-        کجا رو لگد می‌زدم؟

-        خب، البته که من رو.

همیشه اینجاش که می‌رسد می‌خندم.

...

 

اتاق. اِما داناهیو. مترجم: محمد جوادی. ویراستار: کیان اعظم افراز. تهران: نشر افراز. چاپ اول: پاییز 1390. 1100 نسخه. 416 صفحه. 9800 تومان.

 

کودک من

 

چه گرفتار شده‌ام.

به خواب که می‌روی، دلت آرام می‌گیرد؛

در جنگلی بی‌شادی رویا می‌بینی؛

در شب چارمیخ بر مفرغ،

در تاریکی نیلگون، بی‌جنبشی خفته‌ای و می‌درخشی.

 

سایمانیدیس (478 556 قبل از میلاد مسیح)

«دانایی» (مترجم: ریچموند لَتیمور)

 

هدیه‌ها

 

امروز پنج سالم شد. دیشب وقتی رفتم تو کمد خوابیدم، چهار سالم بود، ولی وقتی تو تاریکیِ صبح زود، توی رختخواب پا شدم، پنج سالم شد. اجی‌مجی‌لاترجی. قبلش، سه‌ساله، دوساله، یک‌ساله و صفرساله بودم. «زیر صفر هم بودم؟»

مامانی کش‌وقوسی به خودش می‌ده و می‌گه: «هوم؟»

«اون بالا تو بهشت رو می‌گم. سنم منفی یک، منفی دو، منفی سه و... بوده؟»

«نه، سن تو وقتی شروع شد که رو زمین اومدی.»

«از پنجره‌ی سقف اومدم. همه‌تون ناراحت بودید تا این‌که اومدم توی شکمت.»

مامانی خم می‌شه تا آباژور رو روشن کنه. «درست می‌گی.» آقای آباژور با صدای ویژ همه‌جا رو روشن می‌کنه.

چشم‌هام رو سریع می‌بندم، بعد یکی از اون‌ها را نیمه‌باز می‌کنم و بعدش هر دوتاش رو.

ادامه می‌ده: «اون‌قدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود. این‌جا دراز کشیده بودم و ثانیه‌ها رو می‌شمردم.»

می‌پرسم: «چند تا ثانیه شمردی؟»

«میلیون‌ها و میلیون‌ها.»

«نه. دقیقاً چند تا ثانیه شد؟»

مامانی می‌گه: «تعدادشون رو فراموش کردم.»

«بعدش برای اونی‌که توی شکمت بود اون‌قدر آرزو و دعا کردی که شکمت بزرگ شد.»

مامانی می‌خنده: «می‌تونستم لگدزدنت رو احساس کنم.»

«به چی لگد می‌زدم؟»

«خُب به من دیگه.»

همیشه به این قسمت از حرفش می‌خندم.

...