بدون خودم چه کار بکنم

در این اتاق با دیوارهای قطور

و سقفی که دانه دانه‌ی بادها را

به پوچی پوست‌هایم راه می‌دهد؟

 

با انگشت‌هایم چه کار کنم؟

و با دو پلک آویخته بالای لبانم؟

 

خودم را به بالشت روی تخت بدوزم؟

با ماهی‌های آکواریم شنا کنم؟

کابوسی برای سایه‌ها باشم؟

 

پرده‌ها ترکم می‌کنند

و انگشترهای گذشته

تیله‌های آشفته‌یی روی فرش

باقی می‌مانند.

 

ساکن

پوک

 

صدای پیانوی همسایه که می‌آید

آواز شاعری مرده می‌شود

جایی در خیابان‌های آن

بیرون

 

خودم رهایم کرده

و این حقیقت

مثل سادگی شبنم

صورتم را خیس می‌کند

 

می‌لرزم

می‌لرزم

و تمام نمی‌شوم.




پیوست: این هفتصدمین پست نسخه‌ی بلاگ‌فای سودارو است. همچنین این تقریباً دو هزار و سیصدمین یادداشتی است از سال 2004 تاکنون در اینترنت منتشر کرده‌ام.