در حبسِ خویشتن

 

همین یادداشت را در وب‌سایت مرور بخوانید

 

 

ایاز مُرد و تو را ندید. مهدی ابراهیم‌پور. مجموعه داستان کوتاه. تهران: نشر افراز. چاپ اول: 1389. 1100 نسخه. 96 صفحه. 2500 تومان.

 

... باید پدر را تکان می‌دادم ولی دستم توانش را نداشت. نمی‌توانستم. انگار بخواهم همه‌ي سنگینی دنیا را تکان بدهم. پدر آرام دراز کشیده بود توی آن گودال تنگ و من باید تکانش می‌دادم. ولی نمی‌توانستم. آخوند از خواندن ایستاده بود و من نشسته بودم توی قبر و گریه می‌کردم. دو نفر بازوانم را چسبیدند و بیرونم آوردند. از پشت لایه‌ی زلالِ آبی که جلو چشمانم را گرفته بود، احمد و پدرش را دیدم. من را همان‌جا کنار قبر گذاشتند. عمو از کنارم گذشت و آرام داخل قبر شد. خم شد روی پدر و آخوند لبانش را تر کرد و دوباره با لحنی سوزناک خواند...

 

پشت جلد کتاب

 

تعداد محدودی از نشرهای ما به انتشار منظم داستان‌های کوتاه مشغول هستند و همین نشرهای محدود مجموعه‌یی متنوع برای خوانش به خواننده هدیه می‌دهند. مجموعه‌یی که جدیدا آن‌قدر عرض و طول گرفته، که دفترهای خوبی در میان عنوان‌های دیگر گم می‌شوند. «ایاز مُرد و تو را ندید» بی‌شک یکی از خواندنی‌ترین دفترهای داستان کوتاه است که در طول یک سال گذشته به بازار کتاب ما راه یافته است و با این حال، آن‌چنان که شایسته و بایسته‌اش بوده، دیده نشده و به دست خواننده‌ی خود نرسیده است.

داستان‌های مهدی ابراهیم‌پور، در اولین نگاه هویت بومی دارند. نویسنده از درون جامعه و خانواده‌هایی می‌نویسد که در شمال غربی ایران زندگی می‌کنند. زبان و بافت فرهنگی ترک‌، کتاب را با خود زنده کرده است. خواننده می‌تواند در فضای پر از نور، آرام و لبریز از زندگی شخصیت‌های کتاب، به غم‌ها و اندوه‌ها،‌ ناآرامی‌ها و خواسته‌های درونی و دل‌مشغولی‌های ذهنی‌شان راه بیابد.

در دومین نگاه، ابراهیم‌پور خواننده را به همراه خود – حداقل در نیمی از داستان‌ها – به مفهوم معین و مشخص یک سوال می‌کِشاند. سوالی که از درون ذهن یک راوی جوان‌تر نسبت به یکی از شخصیت‌های اصلی خانواده بیان می‌شود: که این شخصیت کیست و این‌که چرا این‌چنین خاص و دور از بقیه زندگی می‌کند؟ در اولین داستان کتاب، «عمویی که زود تمام شد»، راوی نوجوان با عموی عجیب و ساکت خود دست و پنجه نرم می‌کند، که حاضر نیست در هیچ کدام از ارتباط‌هایی حضور بهم برساند، که کوچک‌ترین ارتباطی به مفهوم جمعی خانواده داشته باشند.

همین مفهوم در چند داستان اصلی دیگر کتاب دنبال می‌شوند. در داستان «ایاز مُرد و تو را ندید» که نویسنده اوج قلم‌فرسایی خود را در تدوین صحنه‌ها، استفاده متناسب از دیالوگ و نقش زدن صحنه‌ها استفاده می‌کند، راوی سردرگم مرگ پدر، به رابطه‌ی پدر و عموی سیاسی-شاعر خود می‌پردازد، که حالا برای مراسم تدفین پدر حاضر شده و همه نگران هستند مبادا در صحنه‌ی دفن بازداشت بشود.

کتاب هویت ترک را به سوال‌های فردی راوی‌ها نزدیک می‌کند. از تصویرسازی استفاده می‌کند تا ناآرامی‌ها و دل‌خواسته‌های شخصیت‌ها را بیان بکند. و سرانجام، با استفاده از تکنیک‌های مدرن داستان‌نویسی، نقشی ماندگار از خود به یادگار می‌گذارد. مهدی ابراهیم‌پور نامی است که منتظر انتشار دیگر داستان‌ها (یا رمان‌هایش) باقی خواهم ماند.

 

شروع داستان «پدر»، صفحه‌ی 83 کتاب:

 

پدر با خبر سقوط «ایرباس» آمد. آخرهای جنگ بود، دوازدهم تیر شصت‌وهفت. مجری داشت غمگین و گرفته از «خلیج‌فارس» می‌گفت و ناو آمریکایی «وینسنس». با ساک و کوله‌ای سنگین، سنگین‌تر از همه‌ی مرخصی‌هایی که می‌آمد. کوله و ساک را زمین گذاشت. دستی سر من و ملیحه کشید. نگاهی به آشپزخانه انداخت. رفت نشست روی تشکی که مامان پهن کرد و تکیه داد به پشتی مخمل جهاز او. از آن به بعد، فقط همان‌جا می‌نشست و می‌خوابید، درست روبه‌روی تلویزیون.

بیست سال می‌گذارد. بیست سال است که این تصویر جلو چشمانم ایستاده است و کنار نمی‌رود. تکان نمی‌خورد. عوض نمی‌شود و نمی‌گذرد، مثل همه‌ی خاطرات دیگر. همان‌طور ساکن و ساکت، مثل آن روزهای پدر، می‌پایدم.

رباب می‌گوید: «تو هنوز بزرگ نشده‌ای.»

و من فکر می‌کنم، مگر می‌شود نگاه کرد به پدری که هر روز نفس‌هایش سنگین‌تر می‌شود و خس‌خس سینه‌اش بیش‌تر و جثه‌اش نحیف‌تر و کوچک‌تر، و باز هم بزرگ شد. زمان برعکس می‌گذرد برایت. ماه‌ها از آخرش شروع و به اولش ختم می‌شود و روزهای اول هفته جمعه می‌شود و آخرش شنبه.

رباب همراه با صدای «فرهاد» می‌خواند: «شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی / وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی».

...

 

از کتابی نامتعارف لذت بردن: یا یک وسترن گوتیگ

 

 

هیولای هاوکلاین: یک وسترن گوتیک. ریچارد براتیگان. مترجم: سارا خلیلی جهرمی. تهران: نشر افراز. چاپ اول: 1389. 192 صفحه. 1100 نسخه. 4800 تومان.

 

... دوشیزه‌های هاوکلاین همراه گریر و کامرون نشستند پشت میز و شروع کردند به گفتن حکایت هیولای هاوکلاین.

دوشیزه هاوکلاین گفت «این خانه را پدرمان ساخت.»

دوشیزه هاوکلاین دیگر گفت «او یک دانشمند بود که در هاروارد درس می‌داد.»

کامرون گفت «هاروارد چیست؟»

دوشیزه هاوکلاین گفت «یک دانشکده‌ی مشهور در شرق.»

کامرون گفت «بله. آنجا بودیم. هاوایی بوده‌ایم.»

گریر گفت «آنجا که شرق نیست.»

کامرون گفت «مگر چینی‌ها اهل چین نیستند که در شرق است؟»

گریر گفت «این مثل آن نیست. سنت‌لوییس و شیکاگو شرق است. جاهایی مثل این‌ها.»

کامرون گفت «منظورت آن یکی شرق است.»

گریر گفت «بله. آن یکی شرق.»

دوشیزه هاوکلاین سعی کرد به بحث اصلی برگردد که مربوط می‌شد به هیولایی که در غارهای یخی زیر خانه‌ی آن‌ها زندگی می‌کرد، «هیولا...»

 

پشت جلد کتاب

 

یک – ریچارد براتیگان خوش‌بخت است، یعنی حداقل در بازار کتاب ما خوش‌بخت است. دانه به دانه‌ی نوشته‌های او به فارسی ترجمه شده و می‌شوند. حالا می‌خواهد کتاب مهم باشد یا نباشد. جدیدترین ترجمه از او، «هیولای هاوکلاین: یک وسترن گوتیک» کتابی‌ست که با کمی تردید به دست گرفتم. یعنی باز هم یکی از آن نوشته‌های براتیگانی که به در و دیوار می‌زند و لذت می‌بری، آن‌طور که از «در قند هندوانه» قند توی دل‌ت آب شده یا از «صید قزل‌آلا در آمریکا» مبهوت مانده‌یی یا منتخب اشعارش تو را به اوج رسانده و یا از آن دست کتاب‌های دیگر اوست... کتاب‌هایی که خسته‌ات می‌کردند، یعنی آخر هر چیزی که نوشته را باید خواند؟ یعنی فقط چون براتیگان نوشته باید آن را خواند؟ و کیفیت ترجمه... کتاب را می‌خوانم و می‌خوانم و زمین نمی‌گذارم تا تمام بشود. دوباره هیجان‌زده می‌شوم. خواننده‌ی ریچارد براتیگان هنوز هم خوش‌بخت باقی می‌ماند.

دوم – فکر می‌کنم به ریچارد براتیگان با آن موی بلند و سیبیل ضخیم که کوله انداخته روی شانه و از این سو به آن سوی آمریکا قدم می‌گذارد. فکر می‌کنم به تصویرهایی که دیده، از زندگی در نیمه‌ی دوم قرن بیستم. و سرانجام، لحظه‌یی که آرامش را در شلیک به جمجمه‌ی خودش یافته. چرا؟ نبوغ از سرتاپای این آدم می‌بارد، چرا باید نبوغ‌ش را در مرگ هم به کار می‌برد؟ این را نمی‌فهمم. نبوغ‌ش را ولی هنوز در کلمات می‌بینم. وقتی می‌شود در جزایر «هاوایی» وسترن نوشت و در غرب آمریکا «گوتیک» کار کرد. وقتی حتا توصیف خانه‌ی هاوکلاین‌ها هم جذاب است: خانه‌یی در میانه‌ی روزی داغ در تابستان. ولی یخ بسته. با علف‌هایی زرد که دورتادور خانه را پر کرده‌اند. و ختم می‌شوند به برف. برفی که در میانه‌ی خود زیباترین زن‌های دنیا را نگه داشته: دوشیزه هاوکلاین و دوشیزه هاوکلاین. نبوغ در کلمات نفس می‌کشد. کلمات به روح من می‌رسند. کلمات لبخند روی صورت‌م می‌شوند. هم‌چنان می‌خوانم و لذت می‌برم. با تمام وجود لبخند می‌زنم.

سوم – این «نسل بیت» یک چیزی است به معنای واقعی کلمه خل‌وچل. آن‌قدر خل‌وچل که به براتیگان اجازه می‌دهد با خیالی راحت وسترن و گوتیگ را در شکلی فانتزی بنویسد و آن‌هم در زمانه‌یی نزدیک به مدرن و در شکلی جذاب. براتیگان در «هیولای هاوکلاین» یک مسیر داستانی انتخاب می‌کند. دو شخصیت که در هاوایی وسترن می‌سازند توسط دختری سرخ‌پوست (بچه جادو) برای کشتن کسی (که از او نام نمی‌برد) استخدام می‌شوند. به ازای نفری پنج هزار دلار. اما آن‌ها آدم‌کش‌های معمولی نیستند. یکی از آن‌ها هوشی غریب دارد و تحصیل‌کرده‌ی بهترین کالج و دانشگاه موجود در آمریکاست. دیگری جذاب به زندگی می‌نگرد. همه‌چیز متحول می‌شود. کتاب به راحتی در واقعیت‌ها مانور می‌دهد تا هر چیزی را تغییر بدهد. نمی‌دانم چرا این کتاب را فیلم نساخته‌اند. یا شاید ساخته‌اند... یا شاید خواهند ساخت... چیز جذابی می‌شود.

چهارم – براتیگان مثل بقیه‌ی رمان‌هایش، با فصل‌هایی خیلی کوتاه می‌نویسد. به این شکل، به‌راحتی می‌تواند تصویر عوض بکند، حرف بزند و با خواننده شوخی داشته باشد، اما مسیر خطی روایت را هم گم نکرده باشد. می‌تواند وقت خودش را به تصویرسازی بگذراند و در عین حال دیالوگ‌ها را سر جای خودشان به خواننده تحویل بدهد. می‌تواند سرخوشانه بنویسند و نگران هیچی نباشد. براتیگان را دوست دارم، در نوشتن مرز نمی‌شناسد، همان‌طور که برای سفر هم مرزی نمی‌شناسد. او درحقیقت نمی‌نویسد، کلمه‌ها چون بارانی بهاری از وجودش پایین می‌بارند، جایی به میانه‌ی کاغذ. جایی که خواننده از تنفس آن‌ها لذت ببرد.

پنجم – کتاب چاپ 1389 است، اما تازه اعلام‌وصول شده و پخش‌اش از همین هفته در کتاب‌فروشی‌های تهران و کشور شروع شده است. «هیولای هاوکلاین: یک وسترن گوتیک» ارزش تجربه دارد. تجربه‌یی برای صرف لذتی ادبی.

چرخش ِ واژگانی

 

همین یادداشت را در وب‌سایت هزار کتاب ببینید

 

 

یک دقیقه‌ی عصر. فرهاد کریمی. دفتر شعر. مشهد: نشر بوتیمار. چاپ اول: 1389. 1000 نسخه. 56 صفحه. 1500 تومان.

 

...

بلند می‌شوی می‌روم

             و بعد

                 بعد چی؟

 

و بعد...

می‌ایستم در راهروهای اینجا چقدر تاریک است

من ترس‌ام را می‌ترسم

...

 

صفحه‌ی 31 کتاب

 

«دست ِ خالی» دفتر شعری بود که فرهاد کریمی در سال 1383 منتشر ساخت، و حالا بعد از وقفه‌یی شش ساله دفتر «یک دقیقه‌ی عصر» را منتشر ساخته تا بدنبال آن شش کتاب آماده‌ی دیگرش را هم به بازار بفرستد، دو دفتر شعر، دو مجموعه داستان ِ کوتاه، دو مجموعه‌ي نقد و یک مجموعه‌ی روایتی، بتدریج از او منتشر خواهند شد و می‌توانید خبرهای مربوط به کتاب‌ها را در وب‌لاگ شاعر بخوانید.

«سلام

حالم از حال رفته. دیشب حوالی ساعت 10 خودم را به کوچه‌ها خواستم داد بزنم

زیر گریه از دست تو.

گفتند: از این کوچه‌ها رفته‌ای و دیگر بر نمی‌گردی.

راستش فکر نمی‌کردم کار به اینجاها بِکشد، چاره‌ای نیست من هم می‌روم و

دیگر بر نمی‌گردم تو هم برنگرد.»

(پشت جلد کتاب.)

کریمی در چهارچوب‌های مرسوم شعر عصیان‌گر امروز قدم بر می‌دارد: از مدرنیسم ِ شهری خسته است، چهارچوب‌های زندگی او را به تنگنا کشانده، دنبال تغییر می‌گردد، چهارچوب‌های گذشته را قبول نمی‌کند، هویت می‌خواهد ولی چیزی دست‌اش را نمی‌گیرد، و می‌خواهد عمیقا پست‌مدرن باشد. دفتر شعرهای سپید او به این شکل پر می‌گردند از شعرهایی که دنبال واقعیت می‌گردند، اما به جای واقعیت، به چرخش کلمات مشغول هستند: بازی با روایت، با کلام، با تصویر، با خلق، تا از طریق آن، گنگی، گیجی و ناآرامی زندگی امروز به تصویر کشیده بشود.

شروع شعر «کنسرت چشم‌های تو»:

حدس می‌زنم به تو

که شبیه خیلی‌های من شده‌ای

با سیگاری که در بوم کشیده بودی

و رنگ موهایت     چند تا سیاه دارد سفید

پشت سطرهای چشمانت نشسته کسی

             دکلمه می‌کند یا آواز؟ بزن ساز

...

(صفحه‌ی 42 کتاب.)

شعر سپید امروز ما، تحت‌تاثیر هنرهای دیگر ایران و جهان است، از موسیقی و تئاتر گرفته، تا سینما و مُد لباس و غیره. شعر فرهاد کریمی هم عقب نمانده است: ترکیبی است در هم گره خورده از زندگی، ایران و جهان. روای‌های معینی نداریم، می‌توانند خود شاعر باشند یا هر کس ِ دیگری، می‌توانند هیچ کس ِ خاصی هم نباشند. داستان معینی هم نداریم، کلمه داریم و تصویر و صدا و گره‌هایی که توی جمله‌ها می‌خورد. «یک دقیقه‌ی عصر» یکی از دفترهای شعر ِ معاصر است که می‌توانید از اول تا آخر آن را بخوانید، و البته اگر شعر معاصر را دوست داشته باشید، از آن لذت هم ببرید.

شروع شعر «لحظه‌های ِ خوابی آشفته»:

یک دو سه چار

از پنجمی که بالا می‌روم

همه چیز شکل خوابی آشفته می‌دهد

    خواب خاکستری بامداد

         در اعصاب من و شاید ِ‌تو

 

در جملاتی کنار هم

 

گفتی:

    همین جاست

(صفحه‌ی 29 کتاب.)

 

داستانِ امروز ایران، در مصاحبه با «یوسف انصاری»

 

همین مصاحبه را در وب‌سایت نشر افراز بخوانید

نشر «افراز» با انتشار نزدیک به چهارصد عنوان کتاب، در زمینه‌های گوناگون كه بيش از يك‌صد عنوان از‌ آن در حوزه‌ي داستان ايران است و به‌اين‌شكل جای پای خود را در میان کتاب‌خوان‌های ایرانی باز کرده است و حالا فرصت این را دارد تا مجموعه‌ای جدی از ادبیات پیش‌روی ایران را تحت عنوان کلی «داستان امروز ایران» منتشر بکند. پیش از این نشر افراز در حوزه‌ی داستان ایرانی کتاب‌های موفقی چون «می‌خواهم یک نامه‌ی کوتاه بنویسم» (نامزد نهایی شهید غنی‌پور)، «مفید آقا» (رمان اول جایزه‌ی ادبی اصفهان 1387)، «ترجیح‌بندی برای شاعران جوان» (برنده‌ی جایزه‌ی تکنیکی‌ترین رمان سال 1387)، «صورتک‌های تسلیم» (نامزد نهایی جلال‌آل‌احمد و کتاب سال و واو)، «مرگ همین گوشه‌کنارهاست» (برنده‌ی جایزه‌ی گام اول 1388)، «مهمانی با کلاغ‌ها» (تقدیر شده‌ی جایزه‌ی شهید غنی‌پور 1389)‌ را منتشر کرده بود و از سال 1389 با مجموعه‌ی «داستان امروز ایران» مسیر جدیدی را در دنیای ادبیات داستانی ایران دنبال می‌کند. دبیر این مجموعه «یوسف انصاری»، نویسنده و منتقد معاصر است. با ایشان در مورد مجموعه گفت‌وگو کردم.


رضیئی: نشر «افراز» تاکنون ده‌ها عنوان رمان و مجموعه داستان ایرانی منتشر کرده است. «داستان امروز ایران» می‌خواهد چه مسیر تازه‌یی را در میان کتاب‌های منتشر شده در نشر باز بکند؟ هدف چیست؟

انصاری: اولین اتفاقی که با حضور این بخش در انتشارات افراز افتاده، تغییر سیاست نشر در قبال انتشار داستان ایرانی است. یعنی نشر افراز در شروع انتشار داستان ایرانی، دست به ریسک زد و آثار زیادی را در این حوزه به بازار کتاب فرستاد، که گاه کتاب‌ها از اقبال خوبی برخوردار شدند و گاه برعکس، که برای شروع کارنامه‌ی خوبی بود. ولی امروز دیگر نشر افراز یک نشر شناخته شده در حوزه داستان ایرانی است.
اولن حجم انتشار آثار را کمی پایین‌تر آورده‌ایم تا حجم زیاد باعث نشود که خطای زیادی داشته باشیم. دومن امروز اولین و آخرین ملاک ما برای انتشار یک اثر کیفیت آن است. برای مثال سال گذشته نزدیک به چهارصد عنوان کتاب دست ما رسید که ما از بین همه‌ی این کتاب‌ها فقط توانستیم چهل کتاب را که به معیارهای داستان امروز ایران نزدیک بود برای انتشار قبول کنیم و بقیه کتاب‌ها را به نویسندگان‌شان بازگرداندیم. این چهارصد عنوان کتاب توسط سه نفر که یکی از این سه نفر هم خودم هستم خوانده شده و انتخاب شده‌اند.
مشخصه‌ی دیگر این بخش یونیفورمی است که مخصوص «داستان امروز ایران» طراحی شده. در کل چه از نظر کیفیت چاپ و چه از نظر کیفیت اثر «داستان امروز ایران» حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت. هدف هم این است که کتابی که در این بخش منتشر می‌شود حتم مخاطب‌ خودش را راضی کند و خودش بتواند از خودش دفاع کند و اگر ما بتوانیم در هر سال چند عنوان کتاب چاپ کنیم که حتا از استانداردهای ما هم فراتر باشند - که حتم این اتفاق به زودی خواهد افتاد - به هدف خود رسیده‌ایم.

رضیئی: شما به عنوان دبیر این مجموعه، چه چهارچوبی را برای انتخاب داستان‌ها و رمان‌ها در پیش گرفته‌اید؟ تاکنون چند مجموعه برای بررسی به دست شما رسیده و چند مجموعه یا رمان تایید شده‌اند؟

انصاری: در سوال قبلی تا حدودی جواب این سوال را دادم. چهارچوب ما برای انتخاب یک اثر تنها کیفیت اثر است نه نام نویسنده یا سفارش کسی. اتفاقی که در این چند سال در حوزه داستان ایرانی افتاده از نظر کمیت شگفت‌انگیز است. نشرهایی هم که داستان‌ایرانی منتشر می‌کنند در این فضا به مشکل برخورد می‌کنند.
خب یک نشر در کارنامه یک سال خود نمی‌تواند از چهارصد عنوان کتاب مثلن صد عنوان را برای چاپ انتخاب کند. پس سعی می‌کند از بین کتاب‌ها بهترین‌ها را انتخاب کند. این هم طبیعی است که آن تعداد نویسنده که کتاب‌هایشان تایید نشده ناراحت شوند. ولی یک مسئله را می‌توانم با اطمینان بگویم، آن هم این‌که اگر دویست عنوان کتاب خوب هم به یک نشر برسد ناشر حتم کتاب خوب را برای انتشار قبول خواهد کرد. چون کتابی که از کیفیت خوبی برخوردار است مخاطب خودش را دارد.

رضیئی: ما در اولین گام این مجموعه، شاهد انتشار چند عنوان کتاب در نمایشگاه کتاب امسال خواهیم بود. چه کتاب‌هایی مجوز گرفته و منتشر خواهند شد؟

انصاری: امسال در نمایشگاه کتاب، دوازده عنوان کتاب چاپ اول و چاپ دوم را در این بخش با یونیفورم جدید رونمایی خواهیم کرد. از کتاب‌های چاپ اول می‌توان رمان «قارا چوبان» نوشته‌ی «مرتضا کربلایی‌لو» – مجموعه‌داستان «آوات توی قاب» نوشته‌ی «نعیمه کرداوغلی‌آذر» - رمان «عقرب‌ها را زنده بگیر» نوشته‌ی «قباد آذرآیین» - رمان «مهبوط» نوشته‌ی «مرتضی فخری» - رمان «مرگ بی‌توبه بی‌وصیت» نوشته‌ی «فریدون حیدری ملک میان» - رمان «نو عروسم زیر درخت سرو» نوشته‌ی «میترا بیات» و مجموعه‌داستان «امروز شنبه» از خودم را نام برد.
چند کتاب چاپ دوم هم داریم که به ترتیب مجموعه‌داستان «شیفت شب» نوشته‌ی «غلامرضا معصومی» - «می‌خواهم یک نامه‌ی کوتاه بنویسم» نوشته‌ی «شهریار عباسی»  - «تغییر مسیر باد قدغن است» نوشته‌ی «احمد درخشان» - «مهمانی با کلاغ‌ها» نوشته‌ی «زهرا پورقربان» از جمله این کتاب‌ها هستند. 

رضیئی: و قرار است مجموعه تا کجا پیش برود؟ الان چند عنوان کتاب از این مجموعه در ارشاد منتظر دریافت مجوز مانده‌اند؟

انصاری: نمی‌شود گفت تا کجا مگر این‌که بگوییم تا جایی که کسی هنوز میل به نوشتن داستان داشته باشد که امیدوارم این میل هر روز بیشتر شود. ما بیش از هفتاد عنوان کتاب از این مجموعه داریم که منتظر دریافت مجوز هستند.

 

بهار برایم کاموا بیاور

 

یادداشت من در وب سایت هزار کتاب ببینید

جنون

 

کالیگولا. رابرت گریوز. نیر علائی. تندیس‌های جیبی جلد چهارم. تهران: کتابسرای تندیس. چاپ اول: زمستان 1389. 1500 نسخه. 70 صفحه. 1500 تومان.

 

رابرت گریوز (1895 تا 1985) نویسنده، شاعر، مترج و اسطوره‌شناس به نام انگلیسی است. در طول عمر خود نزدیک به 140 اثر ادبی به جای گذاشته است. پدر رابرت گریوز خود نویسنده‌ای ایرلندی بود و در نویسنده شدن پسرش نقش به سزایی ایفا کرد. گریوز را بیشتر به رمان‌های تاریخی‌اش می‌شناسند. «من، کلودئوس» نام معروف‌ترین رمان این نویسنده پر کار انگلیسی است. او در اسطوره‌شناسی یکی از سرآمدترین نویسندگان عصر خود است.

 

پشت جلد کتاب

 

گزیده‌یی از رمان «من، کلودئوس»، به کتاب «کالیگولا» شکل می‌دهد. بریده‌یی ویرایش مجدد گشته توسط انتشارات «پنگوئن» که در سری هفتاد جلدی این نشر، به افتخار هفتاد سال کار این نشر معروف انگلیسی‌زبان منتشر شد و بخشی از آن توسط «کتابسرای تندیس» به فارسی ترجمه شده و اولین سری شش جلدی آن در بهمن ماه و سری دوم شش تایی در اسفند ماه منتشر شد.

«کالیگولا» روایتی کوتاه، دل‌نشین و گیرا از جنونِ قدرت است. جنونی که در دستان امپراتوری خودکامه در روم باستان افتاده و امپراتور را در آخرین ماه‌های زندگانی‌ش نشان می‌دهد. راوی کتاب «کلودئوس» است، عموی امپراتور و تنها فامیل خونی او که از دست‌ش زنده باقی ماند و سپس امپراتور بعدی روم باستان گشت. کتاب کوچک است و کم‌برگ. اما در همین کلام محدود خود، می‌تواند خواننده را به عمق دسیسه‌بازی‌های بزرگان روم، ذهنیات کلودئوس و دردناکی جنون کالیگولا آشنا بکند. کسی که اسب خود را سناتور کرد و می‌خواست او را کنسول امپراتوری هم بکند،‌ که پیش از موفقیت کشته شد.

شروع کتاب جذاب است، لحظه‌یی است که کلودئوس را به قصر خواسته‌اند و در آن‌جا امپراتورِ تازه از بیماری بلند گشته، جنون خود را به اوج رسانده و خود را برادر ژوپیتر و از خدایان المپ می‌خواند. کلودئوس در لحظه به خاک می‌افتد تا جان خود را هنوز هم زنده نگه بدارد، در حالی که به جنون امپراتور آشنا است و در قلب خویش به جمهوری سلطنتی اعتقادی راسخ دارد. کتاب ادامه می‌یابد تا گام به گام نشان بدهد چگونه امپراتور خودکامه، مردم سرزمین‌ش را به بدبختی کشاند، چگونه ثروت روم را نابود خیال‌بافی‌هایش کرد و سرانجام این‌که چگونه مرد و زن از دست او آرام نداشتند.

در اولین جلدهای «تندیس‌های جیبی»، «کالیگولا» با جلد سیاه و طرحی خونین از کله‌ی امپراتور روم، و ترجمه‌یی ملایم از نیر علائی، یکی از جذاب‌ترین کتاب‌هایی را ارائه داده که در طول یک ماه گذشته خوانده‌ام. خوانشی بر سیاهی گذشتگان، در روزهایی که دیکتاتورها یکی پس از دیگری به لبخند مردمان‌شان سر تسلیم فرو می‌آورند و خاموش و لال، صحنه‌ی سیاست را مبهوت ترک می‌کنند. گذشته به امروز نزدیک است.

 

معجون زمان

 

یادداشت من بر کتاب ماموریت و دو نمایش نامه ی دیگر را در وب سایت هزار کتاب ببینید

 

 

در گذرِ سالیان


گفت و گوی من با مژده دقیقی را در وبسایت هزار کتاب ببینید

به زبان ِ امروز در گفت‌وگو با س. محمود حسینی‌زاد

 

همین گفت‌وگو را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

محمود حسینی‌زاد را با نام‌های گوناگونی می‌توان شناخت: نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، مترجم، نقاش، منتقد و استاد دانشگاه. ایشان اولین کتاب‌های خود را در دهه‌ی پنجاه منتشر ساخت: دو نمایش‌نامه به عنوان‌های «نهاده سر غریبانه به دیوار»‌ و «تگرگ آمد امسال بر سان مرگ»، و ترجمه‌هایی از ژان ژنه، ماکسیم گورگی، آرتور میلر و برتولت برشت. سپس سکوتی چند ساله بر نام حسینی‌زاد حاکم شد تا در دهه‌ی هشتاد شمسی، با مجموعه داستان «سیاهی چسبناک شب» و ترجمه‌هایی از هارتموت لانگه، یودیت هرمان، اینگو شولتسه، یولیا فرانک، زیبلیه برگ، فردریش دورنمات، اووه تیم، پتر اشتام و غیره به بازار کتاب ایران بازگردد. به بهانه‌ي تجدید چاپ «حمایت از هیچ» نوشته‌ی هارتموت لانگه و کتاب‌های در دست انتشار آقای حسینی‌زاد، با ایشان گفت‌وگو کردم.

رضیئی: محمود حسینی‌زاد نویسنده کجا است؟ بعد از مجموعه داستان «سیاهی چسبناک شب» شما چند کتاب دیگر نوشته‌اید، کار انتشار داستان‌ها و رمان‌تان به کجا کشیده است؟

حسینی‌زاد: دو تا مجموعه‌ی داستان‌ و یک رمان. یکی از مجموعه داستان‌ها و آن رمان، سه – چهار سالی است که در ارشاد سرگردان هستند! یکی از مجموعه داستان‌ها با نام ِ «این برف کی آمده...» مجوز گرفته و توسط نشر چشمه منتشر می‌شود. امیدوارم.

رضیئی: در دنیای کتاب‌های شما، سکوتی تقریبا بیست ساله حاکم می‌شود. از وقتی که سه نمایش‌نامه از برشت را توسط انتشارات خوارزمی منتشر ساختید و بعد تقریبا هیچ خبری نیست تا اوایل دهه‌ی هشتاد. در این فاصله چه رخ داد؟

حسینی‌زاد: بعد از برشت البته یکی – دو تا کار هم بود. «ارکستر زنان آشویتس» آرتور میلر و «قاضی و جلادش» دورنمات. یکی خب کارهای شخصی بود. دوم به نظرم آماده نبودن فضای کتاب‌خوانی در ایران برای کارهای جدید آلمانی زبان. همه دنبال توماس مان و کافکا و برشت و گراس و بول بودند که خب در حوزه‌ی علایق من نبودند، و راستش کار سفارشی اصلا دوست ندارم. از طرفی کارهای خودم کمتر شد و بعد هم فضا آماده‌تر. خب شروع کردم.

رضیئی: در مقابل جریانی که به صورت جدی و حرفه‌یی ادبیات کلاسیک آلمانی‌ زبان را منتشر می‌سازد، شما تقریبا تمام توان خویش را به ادبیات مدرن و روز ِ آلمان اختصاص داده‌اید. چه شد که مجذوب مدرن‌ها شدید؟

حسینی‌زاد: شاید یک دلیلش عکس العمل به این کم اطلاعی جامعه کتاب‌خوان و ناشر به ادبیات آلمان بود. همان طور که گفتم جز آن 4 یا 5 تا نام بزرگ، هیچ‌کس هیچی نمی‌دانست. حتی نویسنده‌های خیلی خیلی خوب قرن بیست را. دلیل دیگرش هم این که ادبیات جدید هم از نظر زبان و هم موضوع خیلی به خودم نزدیک‌تر است. فکر می‌کردم موفق می‌شود در ایران و البته بالنسبه هم شد.

رضیئی: «حمایت از هیچ» و «گذران روز» اولین کتاب‌های مدرن شما از ادبیات روز آلمان بودند. دومی تقریبا خوب دیده شد، و اولی تقریبا از دیدها محو مانده بود، تا الان که نشر قطره تجدید چاپ آن را منتشر ساخته است. در حالی که «حمایت از هیچ» یکی از برجسته‌ترین کتاب‌های حتا خود شما به شمار می‌رود. نظر شخصی شما در مورد این ماجرا چیست؟ تقصیر ناشر بود؟ یا بازار در آن موقع آمادگی پذیرش این مدل‌ کتاب‌ها را نداشت؟

حسینی‌زاد: درست می‌گویید. سه تا نوول کتاب ِ «حمایت از هیچ» واقعا خواندنی است. داستان‌هایی از یک نویسنده‌ی بزرگ، اما گوشه‌گیر آلمانی که حتی خود آلمانی‌ها هم زیاد او زا نمی‌شناسند. دلیلش به نظرم یکی همان ناشناخته بودن ادبیات جدید آلمان بود، یکی هم ناشر که خب کتاب‌های خاصی را تبلیغ بیشتری می‌کرد. تبلیغی که برای پائولو کئیلو می‌شد، بقیه را تحت‌الشاع قرار می‌داد. حالا امیدوارم این کتاب حق‌اش را بگیرد!

رضیئی: تقریبا بیشتر کتاب‌های شما کپی‌رایت دارند و هم‌چنین شما ارتباطی مستقیم با تعدادی از نویسنده‌های ترجمه‌هایش خویش برقرار کرده‌اید. از منافع این کارها برای ما بگویید؟

حسینی‌زاد: این که من با بعضی از نویسنده ها ارتباط شخصی دارم، البته فقط کمک می کند که مثلا نویسنده با ناشرش صحبت کند، در راحت‌تر شدن روند گرفتن کپی رایت اثر. کار اصلی را ناشر می‌کند. یعنی «افق». به هر حال هم نوعی احترام است به نویسنده و ناشر اصلی، و هم اعتباری است برای ناشر. مثلا نمایشگاه فرانکفورت در مورد همین رعایت نکردن و نشده کپی رایت در ایران، واقعا حساسیت نشان می‌دهد. نشر «افق» از این نظر خیلی خوب است.

رضیئی: در بین چهره‌هایی که شما به ایرانیان معرفی کرده‌اید، «یودیت هرمان» جایگاهی ویژه دارد. شما اخیرا برای ترجمه‌تان از این نویسنده، جایزه‌ی «روزی روزگاری» را هم برده‌اید. چگونه با این نویسنده آشنا شدید؟ و چرا از بین نویسنده‌های نو-گرای دیگر آلمان، دست روی نوشته‌های این خانوم گذاشتید؟

حسینی‌زاد: کتاب اول یودیت هرمان «خانه تابستانی، بعدا» خیلی سر و صدا کرد در آلمان. خواندن همان داستان اول این مجموعه کافی بود که بدان خودش است!! بعد هم کتاب دوم آمد و بعد سومی که همین «آلیس» است. با خودش هم با مکاتبه و ملاقات در برلین آشنا شدم. چرا؟ قرابت خیلی خیلی زیادی که بین نوشته‌های خودم و او می‌بینم. قهرمان داستان‌ها، فضاها و کلا هم موضوع‌های خاکی-بشری. نه از آن ایده‌ال‌ها که خب خاص قرن نوزده بود!

 

رضیئی: شما در تئاتر هم فعال هستید. لطفا از کتاب جدیدتان در نشر نیلا و نمایش‌نامه‌های دیگری بگویید که در دست انتشار دارید.

حسینی‌زاد: سه تا نمایشنامه هست از سه نویسنده معاصر. «ویروس» از اوستر مایر، «بازگشت به خانه» از کروزینگر، و «فقط یک تکه نان» از فاسبیندر. نمایش‌نامه‌های آلمانی‌زبان، که خب در ایران خیلی ناشناس هستند. جز همان 2 -3 نام بزرگ. حالا قصد دارم با کمک نشر نیلا چند تا از نمایش‌نامه‌نویس‌های روز آلمان را ترجمه کنم. تاتر جدید آلمان خیلی خاص است که خب نیاز به گفتگوهای دیگر دارد. به دو فستیوال تاتر دعوت شده بودم، و از آن‌جا خیلی انگیزه گرفتم.

رضیئی: و منتظر انتشار چه کار تازه‌یی از محمود حسینی‌زاد باشیم؟

حسینی‌زاد: یکی همان «این برف کی آمده» که مجموعه داستان‌های خودم است، و نشر چشمه می‌آورد به بازار. یکی «آسمانی خیس»، که مجموعه‌ی داستان 5 نویسنده خوب المانی‌زبان است و نشر «افق» دارد آماده‌اش می‌کند. بعد هم همین نمایش‌نامه‌ها. داستان‌های دیگر و رمان خودم هم که امیدوارم  به جایی برسد. کارهایی هم دارم می‌نویسم یا ترجمه می‌کنم که باشد برای بعد!

رضیئی: ممنون که وقت‌تان را به وب‌سایت «هزار کتاب» دادید.

 

امنیت در همه چیز، اما صرفا با یک نام، نوشته‌ي هِرتا مولر

 

توضیح: سالِ گذشته مقاله‌ی «نوشتن در تاریکی» نوشته‌ی دیوید گراس‌مَن را در اولین روزِ سال، در وب‌لاگم منتشر کردم. می‌خواهم یک سنت باشد، که روزِ اول هر سال، مقاله‌یی ترجمه منتشر بکنم، که با کلیتِ آن‌چه در طولِ سالی که گذشته دیده‌ام، همراه باشد. امسال مقاله‌یی از خانوم هِرتا مولر، برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل را انتخاب کرده‌ام. لطفا این مقاله را کامل بخوانید. این متن اولین بار در 23 جولای سال 2009 در Die Zeit آلمان منتشر شده است. همین مقاله را به زبان انگلیسی، یا به زبان آلمانی بخوانید.

 

 

بیست سال بعد از اعدام ِ سوسِکو، دیکتاتور کشور رومانی، سازمان سری امنیتی او هم‌چنان سرپاست. هِرتا مولر، نویسنده‌ی رومانیایی-آلمانی، برای اولین بار تجربه‌های موجود خویش، از وحشت سازمان‌های امنیتی را بیان می‌کند.

 

برای من هر مرتبه سفر به رومانی، همانند سفری به زمانه‌ی دیگر است، که در آن هیچ وقت نمی‌فهمم کدام واقعه‌ی زندگی‌ام تصادفی، و کدام برنامه‌ریزی شده است. برای همین، در هر کدام از بیانیه‌های عمومی که منتشر ساخته‌ام، خواستار دسترسی به فایل‌های سری شده‌ام، که در مورد من موجود هستند، و به بهانه‌های گوناگون، همیشه خواسته‌ام را رد کرده‌اند. در عوض، هر بار نشانه‌هایی هست که دوباره، اگر بشود هنوز هم چنین چیزهایی را گفت، من را هنوز تحت نظر نگه داشته‌اند.

بهار امسال دوباره به دیدار بُخارست رفتم، از طرف NEC (کالج نوین اروپایی) دعوت شده بودم. در اولین روز سفرم در لابی هتل، با یک روزنامه‌نگار و عکاس‌اش نشسته بودیم، که فرد امنیتی تنومندی، به جست‌وجوی اجازه‌نامه آمد، و سعی کرد دوربین را از دوستان عکاس بگیرید. نعره می‌زد: «از آدم‌های داخل این ساختمان نباید عکس بگیرید!» عصر روز دوم سفر، برنامه شام با دوستی را ریختم، تلفنی هماهنگ کردیم و ساعت شش به هتل آمد تا با هم بیرون برویم. وقتی وارد خیابانی شد که هتل درون‌اش قرار داشت، متوجه مردی در تعقیب خویش شد. وقتی از مسوول پیشخوان هتل خواست تا من را بخواهند، او گفته بود که اول می‌بایست فرم ملاقات‌کنندگان را پر بکند. این مسئله دوست من را ترسانده بود، چون چنین چیزی حتا در حکومت سوسِکو هم سابقه نداشت.

من و دوستم قدم‌زنان به رستوران رفتیم. بارها و بارها پیشنهاد کرد که از این سو به آن سوی خیابان برویم. این مساله فکرم را مشغول خود نکرد، تا وقتی که روز بعد دوستم به آندری پلوسه، مدیر NEC، درباره‌ی فرم ملاقات‌کنندگان و مردی گفته بود که سر راه هتل دنبال‌اش کرده بود، و این‌که آن مرد بعدا ما دو تن را تا رستوران تعقیب کرده بود. آندری پلوسه پریشان شده و منشی‌اش را فرستاده بود، تا تمام اتاق‌های موسسه را در هتل لغو بکند. مدیر هتل به دروغ گفته بود که این اولین روز کاری مسئول گیشه بوده، و او دچار اشتباه شده است. اما منشی می‌دانست که آن خانم، سال‌ها و سال‌هاست که در همین شغل فعالیت می‌کند. مدیر در جواب گفته بود که «ارباب»، یعنی صاحب هتل، مأمور سابق امنیتی بوده، که متاسفانه، روش‌هایش را عوض نکرده. بعد مدیر لبخند زده و گفته، البته که NEC می‌تواند همه‌ی برنامه‌هایش را لغو کند، اما در هتل‌های دیگر هم همین روال با همین استاندارد است. تنها فرق‌اش این می‌شود که شما متوجه نخواهید شد.

از هتل بیرون آمدم. بعد هم اصلا متوجه‌ی کسی در تعقیب خودم نشدم. خواه سیستم امنیتی را کنار گذاشته بودند، یا خیلی حرفه‌ای کار می‌کردند، یعنی من نفهمیدم.

برای دانستن این‌که نیاز به یک مراقب در ساعت شش دارند، تلفن من می‌بایست شنود می‌شد. پلیس مخفی سوسِکو، سازمان امنیت، هنوز منحل نشده است، بلکه تنها نام‌اش عوض شده به: SRI (سازمان امنیت رومانی). و به گفته‌ی آمار خودشان، 40 درصد کارکنان خویش را از سازمان امنیت گرفته‌اند. درصد واقعی احتمالا بیش از این است. و 60 درصد باقی‌مانده بازنشست شده، و با حقوق بازنشستگی، سه برابر دیگر کارمندان هر جای دیگری، زندگی می‌کنند؛ یا تبدیل به معماران جدید اقتصاد بازار شده‌اند. به‌ جز شغل‌های موجود در واحدهای دیپلماتیک، یک جاسوس سابق در رومانی امروز می‌تواند به هر مقامی برسد.

 

دسترسی به فایل‌ها، به روش رومانی

 

روشنفکرهای رومانی، با بازگشایی فایل‌های مخفی ِ سازمان، علاقه‌یی به مطالعه‌ی آن‌ها نشان نداده‌اند، همان‌طورکه علاقه‌یی به اتفاق‌های سردرگم مرتبط به زندگی‌های اطراف‌شان نشان نمی‌دادند، یا به نظم نوین ایجاد شده توسط مقامات اصلی حزب، یا به جایگاه افسرهای سازمان‌های مخفی توجه نشان نمی‌دادند. اگر همانند من، به صورت علنی در طول سالیان گذشته، خواستار مطالعه‌ی فایل‌های‌تان شده بودید، الان حتی به دوستان‌تان هم شک می‌بردید. این دلیل دیگری می‌شد که چرا برای سال‌ها، فایل‌های سازمان امنیت در دستان شورای ملی برای مطالعه‌ی بایگانی امنیتی قرار نگرفته بودند؛ (شورایی که با بازی زبانی CNSAS خوانده می‌شد،) این شورا در سال 1999 از روی بی‌میلی، و به تحریک اروپای متحد شکل گرفت، اما اعضای آن متعلق به سازمان قدیمی-تازه‌ امنیتی رومانی بودند.

آن‌ها دسترسی به همه‌ی فایل‌‌ها را کنترل می‌کردند. CNSAS باید درخواست‌هایش را برای آن‌ها می‌فرستاد، بعضی وقت‌ها آن‌ها اجازه می‌داند، اما بیشتر درخواست‌ها رد می‌شدند، حتی به خاطر این دلیل: فایل مورد درخواست هنوز فعال است. من در سال 2004 در بُخارست بودم، تا بر درخواستم برای دسترسی به فایل‌های خودم تأکید کنم. در ورودی CNSAS مبهوت چهره‌ی سه زن جوان ماندم، با لباس‌های کوتاه و کروات‌های پهن و جوراب‌های نئون براق، انگار وارد یک مرکز جسمانی شده باشم. و بین زن‌ها سربازی ایستاده بود، مسلسل بر شانه آویخته، انگار در پادگانی نظامی ‌باشد. ادعا می‌شد که رئیس CNSAS در مرکز نیست، هرچند با من قرار ملاقات داشت.

در بهار امسال گروهی از محقق‌ها اتفاقی به فایل نویسنده‌های رومانی- آلمانیِ «آکشیش گروپ بانات» رسیدند. سازمان امنیت برای هر اقلیت بخش ویژه‌یی داشت. برای آلمانی‌ها، این بخش «ناسیونالیست‌ها و فاشیست‌های آلمانی» نامیده می‌شد، بخش اطریشی‌ها را «طرفداران اطریشی» می‌خواندند، بخش یهودی‌ها نام «ناسیونالیست‌های یهودی» را داشت. تنها نویسنده‌های رومانی افتخار قرار گرفتن تحت نظارت بخش فرهنگ و هنر را داشتند.

ناگهان من هم فایل‌ام را پیدا کردم، فایلی تحت نام کریستینا. سه جلد، 914 صفحه. ادعا می‌شد که فایل در 8 مارچ 1983 شروع شده است - هرچند اسنادی از سال‌های قبل را هم در خود داشت. دلیل شروع به فعالیت برای شکل‌گیری این فایل: «تحریف حق به جانب واقعیت‌های کشور، مخصوصا در فضای روستایی» ِ کتاب من «نادیرز». تحلیل‌های مخفی جاسوس‌ها این مسأله را ثابت می‌کرد. و همین‌طور تعلق من به «حلقه‌ی شاعران آلمانی زبان»، که «به خاطر آثار متخاصم خود مشهور هستند».

فایل در دست من، سرهم‌بندی ناشیانه‌ی SRI، برای خوش‌خدمتی به سازمان امنیت بود. آن‌ها ده سال کامل وقت داشتند تا روی فایل «کار» کنند. نمی‌توانستی این سرهم‌بندی را کتاب بخوانی، فایل را خیلی ساده خالی از همه‌ی محتوایش کرده بودند.

سه سال کار من در کارخانه‌ی تِه‌نومه‌تال، جایی که مترجم بودم، گم شده بود. من دفترچه‌های کاربردی ماشین‌هایی را ترجمه می‌کردم که از آلمان غربی، اطریش و سوییس وارد می‌شدند. دو سال اول، با چهار کتاب‌دار در دفتری می‌نشستیم. آن‌ها بر روی ثبت درآمد کارگرها کار می‌کردند، من دیکشنری‌های کلفت‌ام را ورق می‌زدم. من کوچک‌ترین چیزی درباره‌ی پیستون‌های هیدرولیک یا غیر-هیدرولیک، اهرم‌ها و سنجش گرما نمی‌دانستم. وقتی دیکشنری سه، چهار یا هفت معنای مختلف ارائه می‌داد، به سالن کارخانه می‌رفتم و از خود کارگرها می‌پرسیدم. آن‌ها معادل صحیح رومانیایی عبارت را به من می‌گفتند، بدون این‌که هیچی آلمانی بدانند: آن‌ها فقط ماشین‌های‌شان را می‌شناختند. در سال سوم، «تشریفات اداری» به تصویب رسید. مدیر کارخانه من را برای با دو مترجم تازه استخدام شده فرستاد، یکی از فرانسه و دیگری از انگلیسی ترجمه می‌کرد. یکی‌شان همسر استاد دانشگاه بود، و حتا در روزهای دانشجویی من به عنوان خبرچین سازمان امنیت شناخته می‌شد. دومی‌شان دختر خوانده‌ی دومین ارشد اصل دفتر سازمان امنیت در شهر ما بود. فقط این دو کلید قفسه‌های فایل را داشتند. وقتی متخصص‌های خارجی به کارخانه می‌آمدند، من باید از دفتر بیرون می‌رفتم. ظاهرا بعدا قرار شد که دو آزمون استخدامی با افسر پلیس مخفی سِتانا بگذرانم، که برای کار در دفتر مفید شناخته شوم. بعد از آن‌که برای بار دوم خواسته‌شان را رد کردم، خداحافظی او این‌گونه بود: «متأسف خواهی شد، تو را توی رودخانه غرق می‌کنیم».

یک روز صبح برای کار رفتم، دکشنری‌هایم روی کف راهروی بیرون دفتر قرار داشت. به جای من یک مهندس نشسته بود، و من دیگر اجازه‌ی ورود به آن دفتر را نداشتم. نمی‌توانستم هم به خانه بروم، هر لحظه می‌توانستند من را به خاطر نبودنم سر کار، اخراج کنند. حالا من میز نداشتم، صندلی نداشتم. برای دو روز، با روحیه‌یی عالی، برای هشت ساعت با دیکشنری‌هایم روی کف سیمانی پله‌هایی نشستم، که طبقه اول و هم‌کف را به هم وصل می‌کرد. سعی می‌کردم ترجمه کنم، تا کسی نگوید که کار نمی‌کنم. کارمندان اداری در سکوت از کنارم می‌گذشتند. دوستم جِنی، یک مهندس، می‌دانست چه درون من می‌گذرد. هر روز سر راه خانه، جزئیات همه‌چیز را برایش توضیح می‌دادم. او زمان استراحت و ناهار می‌آمد و روی پله‌ها در کنارم می‌نشست. با هم ناهار می‌خوردیم، مثل قدیم‌ترها توی دفتر من. بلندگوی حیاط همیشه آوازهای کارگری پخش می‌کرد، درباره‌ی شادی‌های مردمان. جنی با من غذا می‌خورد و برایم می‌گریست. من گریه نمی‌کردم. باید قوی می‌بودم.

روز سوم یک گوشه از میز جنی را گرفتم. یک طرف میزش را برای من خالی کرد. روز چهارم هم همان‌جا بودم. دفتر بزرگی بود. صبح پنجم بیرون در اتاق منتظرم بود. جینی گفت: «دیگر نمی‌توانم بگذارم به اتاقم بیایی. فقط فکر کن، هم‌کارهایم می‌گویند که تو جاسوسی.» پرسیدم: «آخه چه جوری می‌شود؟» جواب داد: «می‌دانی که کجا زندگی می‌کنیم.» دیکشنری‌هایم را برداشتم و دوباره روی پله‌ها نشستم. این بار من هم گریستم. وقتی به سالن کارخانه رفتم تا دنبال معنای واژه‌ای بگردم، کارگرها پشت سرم سوت و داد می‌زدند: «خبرچین!» عنوانی اهریمنی بود. یک عالمه جاسوس در دفترها و توی سالن کارخانه بود. آن‌ها طبق دستورالعمل‌ها رفتار می‌کردند. آن‌ها از بالا دستور داشتند تا به من حمله کنند. معنای این تهمت این بود که مجبور به استعفا بشوم. در آغاز این زمانه‌ی متلاطم، پدرم مُرد. دیگر کنترلی بر اوضاع نداشتم، باید به خودم ثابت می‌کردم که توی این دنیا وجود دارم، و شروع به نوشتن داستان خودم کردم- این‌ها چهارچوب داستان‌های کوتاه «نادیرز» را شکل دادند.

این حقیقت که حالا من را به عنوان جاسوس می‌شناختند، چون قبول نکرده بودم که جاسوس باشم، وحشتناک‌تر از تلاش در استخدام من در سازمان امنیت و تهدید به مرگ بود. دقیقا همان‌هایی که به من تهمت می‌زدند، که در دفاع‌شان، جاسوسی را قبول نکرده بودم. جنی و چندتایی از هم‌کارها، متوجه بازی‌یی بودند که سر من در می‌آمد. اما آن‌هایی که کمتر من را می‌شناختند، متوجه نمی‌شدند. چه جوری می‌خواهم به آن‌ها توضیح بدهم، که چی شده؟ چه جوری خلافِ اتهام‌ها را ثابت کنم؟ کاملا غیر ممکن بود، خود سازمان امنیت این مسأله را به خوبی می‌دانست، و دقیقا به همین خاطر همین کار را با من کرده بودند. خود آن‌ها هم دقیقا می‌دانستند که چنین برچسب‌هایی، می‌تواند خیلی مهلک‌تر از تهدید من باشد. شما حتا به تهدیدهای مرگ عادت می‌کنید. این‌ها واقعیت و بخشی از زندگی ما بودند. شما می‌توانید وحشت را به اعماق روح خود بفرستید. اما تهمت، موجودیت شما را می‌دزدند. وحشت احاطه‌ات می‌کند.

چقدر این وضعیت طول کشید، یادم نمانده، برای من پایانی تند بود. احتمالا چند هفته طول کشید. آخر سر کنار کشیدم.

در فایل‌های من، کل این دوره با فقط دو کلمه عنوان شده بود، یادداشتی دست‌نویس در حاشیه‌ی تشریفات مراقبت این را نوشته بود. برای جاسوس شدن خودم سال‌ها بعد در خانه، به تلاش‌هایی در کارخانه اشاره کرده بودم. در حاشیه کاغذ، ستوان بادورارینو نوشته بود: «درست است.»

بعد نوبت بازجویی‌ها رسید. سرزنش‌ها: چرا دنبال کار نمی‌گردم، که دارم از فاحشگی روزگار می‌گذرانم، که داخل معاملات بازار سیاه شدم، که شده‌ام یک «عامل انگلی». اسم‌هایی را می‌گفتند که هیچ‌وقت در زندگی‌ام نشنیده‌ بودم. و اتهام جاسوسی برای BND (سازمان اطلاعات آلمان غربی)، چون با مسوول کتاب‌خانه‌ی مؤسسه‌ی گوته و مترجمی در سفارت‌خانه‌ی آلمان، دوست بودم. ساعت‌ها و ساعت‌ها موضوع‌های داستانی بررسی شدند. اما فقط همین نبود. آن‌ها حکم لازم نداشتند، خیلی ساده من را از توی خیابان می‌بردند.

می‌خواستم به سلمانی بروم، یک‌دفعه خودم را دیدم که با یک پلیس از در فلزی باریک رد شده و وارد زیرزمین یک ساختمان مسکونی شدم. آدم‌هایی با لباس‌های ساده پشت میز نشسته بودند. مرد استخوانی کوچک اندامی، رئیس‌شان بود. او کارت ملی‌ام را خواست و بعد گفت: «خوب، توی هرزه، دوباره هم را دیدیم.» هیچ‌وقت در گذشته او را ندیده بودم. او گفت که من در ازای جوراب‌شلواری و لوازم آرایش، با هشت دانشجوی عرب در‌آمیخته‌ام. من حتا یک دانه دانشجوی عرب هم نمی‌شناختم. وقتی این را به او گفتم، جواب داد: «اگر می‌خواهی بیست تا عرب هم به عنوان شاهد می‌آوریم. خودت می‌بینی، یک دادگاه عالی می‌شود.» کارت ملی‌ام را برمی‌داشت و روی زمین می‌انداخت، باید خم می‌شدم و کارتم را برمی‌داشتم. سی یا چهل بار این کار را کرد؛ وقتی آرام خم می‌شدم، به پشتم می‌کوفت. و از پشت درِ قرار گرفته‌ی پشت میز، صدای جیغ‌های زنی را می‌شنیدم. شکنجه یا ت‌ج‌اوز، امیدوار بودم که فقط صدای ضبط شده باشد. بعد مجبورم کردند تا  هشت تا تخم‌مرغ خیلی آب‌پز شده را با پیاز سبز و نمک بخورم. مجبور شدم تا همه‌اش را قورت بدهم. بعد مرد استخوانی در آهنی را باز کرد، کارت ملی‌ام را بیرون پرت کرد و با اردنگی بیرون‌ام انداخت. با صورت روی علف‌های کنار چند بوته افتادم. بدون بلند کردن سرم بالا آوردم. بدون هیچ عجله‌ای کارت ملی‌ام را برداشتم و به سمت خانه رفتم. این‌که توی خیابان بلندت کنند، هولناک‌تر از احضار شدن بود. هیچ کس نمی‌فهمید که کجا هستی. محو می‌شدی، هیچ‌وقت دوباره دیده نمی‌شدی، یا اگر قبلا تهدید شده بودی، جنازه‌ی غرق شده‌ات را از رودخانه بیرون می‌آورند. حکم می‌دادند که خودکشی کردی.

 

توی فایل‌هایم هیچ حرفی از بازجویی‌ها، از احضارها نیست، هیچ حرفی نیست که از توی خیابان بلندم کرده‌اند.

 

در مدخل 30 نوامبر سال 1986 فایل‌های من نوشته شده: «گزارش هر سفر کریستینا به بخارست یا دیگر مکان‌های کشور، می‌بایست در اصرع وقت به هیئت مدیره‌ی I/A (امنیت داخلی) و III/A (ضد جاسوسی) اطلاع داده شود»، طوری که «کنترل کامل بر او ممکن شود.» به عبارتی دیگر، من نمی‌توانستم به هیچ جای کشور سفر کنم، مگر این‌که دنبال می‌شدم، «تا سنجش‌های کنترلی لازم بر روابط کریستینا با دیپلمات‌ها و شهروندان آلمان غربی مهیا شود.»

سیستم تعقیب بر پایه‌ی اهداف متفاوت دنبال می‌شد. بعضی وقت‌ها متوجه‌اش نمی‌شدی، بعضی وقت‌ها آشکارا بود، بعضی وقت‌ها خشن و بی‌پروا می‌شد. وقتی روت بوخ، ناشر آلمان غربی، می‌خواست «نادیرز» را منتشر بکند، ویراستار نشر و من، قرار ملاقاتی در پیانا براسوف در کوهستان کارپاتیان گذاشتیم، تا جلوی جلب توجه به دیدارمان را بگیریم. به شکل مشتاقان ورزش‌های زمستانی و جداگانه به آن سفر کردیم. شوهرم ریچارد واگنر با دست‌نویس کتاب به بخارست رفته بود. من می‌بایست با قطار شبانه‌ی روز بعد به دنبال‌اش می‌رفتم، البته بدون دست‌نویس. دو مرد در ایستگاه قطار جلوی‌ام را گرفتند، می‌خواستند من را با خودشان ببرند. گفتم: «به‌دنبال‌تان نمی‌آیم، مگر قرار جلب داشته باشید.» آن‌ها بلیط و کارت ملی‌ام را گرفتند و قبل از محو شدن‌شان گفتند که تا قبل از برگشتن‌شان نباید از آن‌جا تکان بخورم. اما قطار وارد ایستگاه شد و آن‌ها برنگشته بودند. من به سکو رفتم. ما در عصر صرفه‌جویی‌های جدی در مصرف برق بودیم، در انتهای سکو واگن‌های تخت‌دار در میان تاریکی قرار داشتند. فقط کمی قبل از حرکت، اجازه‌ی سوار شدن به قطار را می‌داند، درهای قطار هنوز قفل بودند. آن دو مرد هم آن‌جا بودند، پایین و بالای سکو قدم می‌زدند، سه بار به من تنه زده و روی زمین انداختنم. گیج و کثیف خودم را بلند کردم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. و جمعیت منتظر طوری نگاه می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. وقتی آخر سر درهای واگن‌های تخت‌دار باز شد، در میان صف راه خود را باز کردم. دو مرد هم سوار شدند. به کوپه‌ی خودم رفتم، کمی از لباس‌هایم را درآوردم، پیژامه پوشیدم، که اگر من را بیرون کشیدند، منگ به نظر برسم. همین که قطار راه افتاد، به دست‌شویی رفتم و نامه‌ی عفو بین‌الملل را پشت سینک قایم کردم. دو مرد در راهرو ایستاده بودند، داشتند با مسئول واگن حرف می‌زدند. من تخت پایینی را در کوپه‌ام داشتم. فکر کردم، احتمالا چون از آن‌جا راحت‌تر دزدیده می‌شدم. وقتی مأمور به کوپه‌ام آمد، بلیط و کارت ملی‌ام را به من داد. پرسیدم، این‌هارا از کجا آورده و آن دو مرد از کجا آمده‌اند. پرسید: «کدام دوتا مرد؟ یک عالمه مرد این‌جاست.»

آن شب اصلا نخوابیدم، فکر کردم که چقدر احمقانه سوار قطار شده‌ام، می‌توانند هر وقت شب من را به میان زمین‌های برفی پرت کنند. وقتی سحر شد، اضطرابم کم شده بود. فکر کردم، می‌توانستند از تاریکی برای یک خودکشی صحنه‌پردازی شده استفاده کنند. قبل از آن‌که اولین مسافران بیدار شوند، به دست‌شویی رفته و نامه‌‌ام را برداشتم. بعد لباس پوشیدم، لبه‌ی تخت نشستم و منتظر ماندم تا قطار وارد بخارست شد. طوری از قطار خارج شدم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. توی فایل من هم کلمه‌ای در مورد این حادثه نبود.

 

تعقیب‌های من عواقبی هم برای دیگران داشت. اولین بار وقتی پلیس متوجه‌ی دوستی شده بود که او داشت در مؤسسه‌ی گوته «نادیرز» را می‌خواند. جزئیات ظاهری او ثبت شد، فایلی به نام او باز شد. و از آن موقع تحت نظر باقی ماند. این اطلاعات از فایل او آمده بود، هیچ اشاره‌ای به آن در فایل من نبود.

وقتی خانه نبودیم، پلیس مخفی به میل خودش می‌آمد و می‌رفت. اغلب نشانه‌هایی باقی می‌گذاشتند؛ ته‌های سیگار، عکس‌هایی که از روی دیوار برداشته و روی تخت رها می‌شدند، صندلی‌های جابه‌جا شده. مرموزترین این نوع حوادث هفته‌ها طول کشید. پوست روباهی روی زمین بود، اول دم، بعد پنجه، و آخر سر کله‌اش را بریده، و بعد شکم‌اش را جر داده بودند. اول متوجه‌ی شکاف‌ها شده بودیم. دم را اولین بار موقع تمیز کردن اتاق دیدم. هنوز فکر می‌کردم که تصادفی است. چند هفته بعد بود، که پنجه‌ی عقبی روباه بریده شده، و من هم پوستم مورمور می‌شد. تا وقتی که کله‌ی روباه را کندند، همیشه اولین کاری که در بازگشت به خانه‌ام انجام می‌دادم، بررسی پوست روباه بود. هرچیزی می‌توانست اتفاق بیافتد. آپارتمان ما دیگر جایی خصوصی نبود. موقع صرف هر نوبت غذا، فکر می‌کردی شاید داری مسموم می‌شوی. هیچ کلمه‌ای در مورد این وحشت‌های روان‌گونه درون فایل من نبود.

در تابستان 1986 نویسنده‌یی با نام آنا جونز به تیمیسوئارا آمد. در نامه‌ای- که ضمیمه‌ی فایل من شده بود- در 4 نوامبر 1985 به جامعه‌ی نویسندگان رومانی، او و چند نویسنده‌ی دیگر در اعتراض به این واقعیت نوشته بودند که به من اجازه‌ی سفر به نمایش‌گاه کتاب، در روز کلیسای آنجلیکایی و دیدار با ناشرهایم داده نمی‌شد. دیدار ما به صورت کامل در فایل من آمده، و همین‌طور متن «فکسی» در 18 آگوست 1986 به مأمورین مرزی، که دستور می‌دهد تا بار او را «کاملا» در هنگام خروج از رومانی بگردند و یافته‌هایشان را گزارش کنند. در عوض، از دیدار روزنامه‌نگاری از دی‌زیت آلمان، رولف میکائیلیس، خبری نیست. بعد از انتشار «نادیرز»، او برای مصاحبه با من تماس گرفت. با تلگرام زمان ورودش را اعلام کرد و امیدوار بود من را در خانه‌ام بیابد. اما پلیس مخفی جلوی رسیدن تلگرام را گرفت، من و همسرم، ریچارد واگنر، بی‌خبر از همه‌جا، برای دیدار والدین ریچارد به دهکده رفته بودیم. روزنامه‌نگار، دو روز به عبث زنگ خانه‌مان را زده بود. در روز دوم، سه مرد در اتاقک کوچک زباله‌ها انتظار او را می‌کشیدند، و بی‌شرمانه او را کتک زدند. زانوی هر دو پایش شکست. ما طبقه‌ی پنجم زندگی می‌کردیم، و به خاطر کمبود برق، آسانسور کار نمی‌کرد. میکائیلیس مجبور شده بود تا در ظلمات چهار دست و پا در پله‌ها بخزد، و وارد خیابان بشود. تلگرام میکائیلیس در فایل من نیست، هر چند مجموعه‌ای از نامه‌های توقیف شده از غرب [برای من] هست. به گفته‌ی فایل من، او هیچ وقت با من دیدار نداشته. هم‌چنین جاهای خالی نشان می‌دهند که پلیس مخفی رد پای اعمال افسرهای خود را پاک کرده، که هیچ‌کس مسوول نتایج کارهای ثبت شده بر روی این فایل نباشد - آن‌ها ترتیبی داده‌اند که سازمان امنیت بعد از سوسِکو، هیولایی مطلق و دور از دست باقی بماند.

فقط به همین شکل می‌توانم توضیح بدهم، که چرا هیچ اشاره‌ای در فایل من به حادثه‌ی باورنکردنی دیگری نیست: آن زمان تازه در برلین زندگی می‌کردم، که به اداره‌ی فدرال برای حفاظت از قانون اساسی فراخوانده شدم. به من تصویر مردی از رومانی نشان دادند که نمی‌شناختم، او را در کونیگس وینتر به عنوان مأمور سازمان امنیت بازداشت کرده بودند. نام و آدرس من در دفترچه‌ی یادداشت او بود. مأمور، مضنون به سفر به آلمان، به منظور انجام چند فقره قتل بود.

رولف میکائیلیس می‌خواست از ما حفاظت کند، و درباره‌ی حمله به خودش تا وقتی ننوشت که ما از رومانی خارج شده بودیم. از فایل‌هایم فهمیدم که این کار او اشتباه بوده. در غرب نه سکوت او، که آشکارسازی وضعیت ما می‌توانست حمایت‌مان کند. فایل من چنین آشکار کرد که فرآیندهای جنایی شگفت‌انگیزی بر علیه من آماده شده بود، آن هم به جرم «جاسوسی برای BND». به شکرانه‌ی واکنش‌ها به کتاب‌هایم، و جوایز ادبی که در آلمان بردم، این نقشه هیچ وقت اجرا نشد، و من بازداشت نشدم.

رولف میکائیلیس نمی‌توانست قبل از ملاقات‌اش با ما تماس بگیرد، چون اصلا تلفن نداشتیم. در رومانی باید سال‌ها صبر می‌کردی، تا خط برایت وصل می‌شد. با این حال ما بدون درخواست دارای یک خط شده بودیم. آن را رد کردیم، چون همه‌مان می‌دانستیم که یک تلفن تبدیل به اساسی‌ترین عامل شنود در آپارتمان ما مي‌شد. وقتی به دیدار دوستانی می‌رفتیم که تلفن داشتند، بلافاصله دستگاه تلفن داخل فریزر قرار می‌گرفت و کاستی در ضبط صوت قرار می‌گرفت که صداهای ما را پوشش بدهد. همان‌طور که بعدها مشخص شد، اهمیتی نداشت که تلفن را نخواسته بودیم، چون نصف موارد داخل فایل‌های من، از شنودهای داخل آپارتمان خودم حاصل شده بود.

فایل ریچارد واگنر حاوی «یادداشت بررسی» به تاریخ 20 فوریه‌ی 1985 است، که می‌گوید وقتی هیچ کدام از ما در خانه نبودیم، «مشابه قبل، دستگاه‌های ویژه در آپارتمان نصب گردید، که داده‌های قابل بهره‌برداری برای علایق ما را منتقل می‌کند.» برنامه‌ی نصب دستگاه‌های شنود هم در فایل او پیدا شد. سوراخ‌هایی در سقف آپارتمان زیری ما کنده شده، و همین‌طور در آپارتمان خودمان. در هر دو اتاق، دستگاه‌های شنود پشت قفسه‌ها پنهان شدند.

متن‌های نظارتی اغلب لبریز از پرانتزهای خالی است، چون صداهای موسیقی ضبط مزاحم شنود می‌شد. اما ما فقط موسیقی را پخش می‌کردیم، چون باور داشتیم که پلیس مخفی با میکروفن‌های مخصوص بر روی‌مان کار می‌کند. ولی اصلا به فکرمان هم نمی‌رسید که شب و روز شنود می‌شویم. درست است که در طول بازجویی‌ها، همیشه با چیزهایی روبرو می‌شدیم که بازجوها نمی‌بایست بدانند. اما چون کشور رومانی فقیر و عقب‌مانده بود، فرض می‌کردیم که سازمان امنیت قادر به تهیه‌ی ابزار مدرن شنود نیست. حتا مهم‌تر از این، درست که ما را به عنوان دشمنان حکومت می‌شناختند، اما به سختی باورمان می‌شد که چنین هزینه‌هایی صرف‌مان بکنند. با وجود همه‌ی اضطراب‌های‌مان، در مورد سطح نظارت بر زندگی‌مان ساده‌لوح و کاملا بی‌اطلاع مانده بودیم.

سازمان امنیت دانه دانه‌ی ساکنین ساختمان اجاره‌ای ده طبقه‌ای بلوک ما را درباره‌ی سرگرمی‌ها، محل و نوع کار و سطح وابستگی در زمینه‌های سیاسی بررسی می‌کرد، و برای هر کدام فایل شخصی درست کرده بود - احتمالا با این هدف تا جاسوس‌ها را از محله‌ی ما شناسایی کرده و به خدمت بگیرند. آن‌هایی که تا آن زمان از توجه‌ سازمان مخفی دور مانده بودند، به عنوان «NECUNOSCU» [ناشناس] برچسب می‌خوردند.

هر روز گزارش‌های شنود ما تهیه می‌شد. گفت‌وگوهای شنود شده، خلاصه می‌شدند، اما همه‌ی موارد «نظارت شده» در مورد ملاقات‌های ناشناس، در گوشه‌ی کاغذ علامت سؤال گذاشته، و درخواست تعیین هویت آن‌ها می‌شد. در فایل من متن‌های شنود شده هم ناقص بودند.

 

یکی از نزدیک‌ترین دوستان ما، رولاند کریشک بود. در نزدیکی ما زندگی می‌کرد و تقریبا هر روز به دیدارمان می‌امد. مهندسی در یک سلاخ‌خانه بود، از ملاقات‌های روزمره عکس می‌گرفت، و تصویرسازی‌های کوتاه به نثر می‌نوشت. در سال 1996 کتاب او با نام «رویای گربه‌ی ماه» در آلمان منتشر شد. کتاب پس از مرگ او به چاپ رسید، چون در ماه می 1989 او را در آپارتمان‌اش دار زده یافتند. همسایه‌ها می‌گفتند که در شب مرگ او، صداهای بلند داد و هوار از آپارتمان او شنیده‌اند. من هم نمی‌توانستم خودکشی او را باور کنم. در رومانی، روزها طول می‌کشید که بتوانی همه‌ی موارد رسمی مرتبط با ترحیم را انجام دهی. در موارد خودکشی، مراحل کالبدشکافی هم باید حل می‌شد. اما در طول یک روز، کاغذهای مربوطه را به والدین رولاند کریشک دادند. خیلی سریع او را دفن کردند و اصلا حرفی از کالبدشکافی زده نشد. و در پاکت کلفت شنودهای خانه‌ی ما، هیچ ذکری از دیدارهای رونالد کریشک نشده است. نام او را حذف کرده بودند. موجودیت این آدم را پاک کرده بودند.

 

تداخل عشق و خیانت

 

حداقل فایل من جواب یک سوال دردناک را داد. یک سال بعد از مهاجرتم از رومانی، جنی در برلین به ملاقاتم آمد. از زمان مزاحمت‌های کارخانه، او نزدیک‌ترین دوستم بود. حتا بعد از خروج از کارخانه هم تقریبا هر روز هم را می‌دیدیم. اما وقتی پاسپورت او را در آشپزخانه‌ام در برلین دیدم، با مهر ویزاهای اضافه برای فرانسه و یونان، رک و راست از خودش پرسیدم: «همین جوری چنین پاسپورتی به آدم نمی‌دهند، برای گرفتن این چه کار کردی؟» و جواب او: «پلیس مخفی من را فرستاده، و من واقعا دلم برای دیدن تو تنگ شده بود.» جنی گیر افتاده بود - و حالا مدت‌هاست که مرده. جنی به من گفت که وظیفه‌ی او کنکاش در آپارتمان ما، و درک برنامه‌ها‌ی روزانه‌مان است. درک این‌که کی بلند می‌شدیم و کی می‌خوابیدیم، از کجاها خرید می‌کنیم و چی‌ها می‌خریم. قول داد که در بازگشت، فقط چیزهایی را بگوید که بین ما توافق شده بود. او با ما زندگی می‌کرد، و می‌خواست یک ماه بماند. هر روز عدم اعتماد من گسترده‌تر می‌شد. بعد از فقط چند روز، وسایل داخل چمدان‌اش را گشتم و شماره‌ی تلفن کنسول رومانی و یک کپی از کلید آپارتمان را پیدا کردم. بعد از این ماجرا همیشه این شک با من بود که با همه‌ی احتمال‌های ممکن، از همان آغاز ماجرای کارخانه، او جاسوسی من را می‌کرده، و دوستی‌اش فقط بخشی از شغل‌اش بوده. در فایل‌ام دیدم که جنی بعد از بازگشت به رومانی، توصیف کامل از آپارتمان و عادت‌های ما ارائه داده بود، و با عنوان «منبع: ساندا» معرفی می‌شد.

اما در متن شنود روز 21 دسامبر سال 1984 در حاشیه‌ی کاغذ در کنار نام جنی نوشته بود: «ما باید جنی را شناسایی کنیم، ظاهرا اعتماد گسترده‌ای بین این دو وجود دارد.» همین دوستی، که برای من ارزش خیلی زیادی داشت، با سفر او به برلین به گند کشیده شد. سفر بیمار رو به مرگِ مبتلا به سرطان که بعد از شیمی‌درمانی، اغوای خیانت به من شد. کپی کلید آپارتمان ما این مسئله را واضح می‌ساخت که جنی وظیفه‌اش را درست پشت سر ما کامل می‌کرده. باید در لحظه از او می‌خواستم که برلین را ترک کند. باید بهترین دوستم را بیرون می‌انداختم، تو خودم و ریچارد واگنر را از شر او حفظ کنم. تنش بین عشق و خیانت اجتناب ناپذیر بود. هزاران بار سفر او را در ذهن‌ام مرور کردم، سوگوار دوستی‌مان بودم، و کشف ناباورانه‌ام که بعد از مهاجرت من، جنی رابطه‌ای با یک افسر سازمان امنیت شروع کرده بود. الان خوشحالم که فایل‌ها نشان می‌دهند که صمیمیت بین ما به صورت طبیعی رشد پیدا کرده و توسط سازمان مخفی شکل نگرفته است، و این‌که بعد از مهاجرت من، جنی جاسوسی ما را نمی‌کرد. آدم ممنون دل‌خوشی‌های کوچکی می‌شود که بین همه‌ی این زهرآلودی‌ها قرار گرفته‌اند، برای بخش‌های هرچند کوچکی که کاملا فاسد شده‌اند. الان این موضوع تقریبا شادم می‌کند که فایل‌هایم ثابت می‌کنند، احساس‌های بین ما واقعی بوده‌اند.

 

گسترش سنت ِ افترا

 

بعد از انتشار «نادیرز» در آلمان، و همین که اولین دعوت‌نامه رسید، به من اجازه‌ی سفر را ندادند. اما وقتی پشت سر هم دعوت‌نامه‌ها برای مراسم‌های جایزه‌های ادبی می‌رسید، سازمان امنیت رهیافت خودش را تغییر داد. من تا آن زمان شغلی نداشتم، و این واقعا مایه‌ی شگفتی من شد، وقتی‌که در تابستان 1984 شغل تدریس را به من پیشنهاد دادند، و در اولین روز کارم، توصیف‌نامه‌ای از ارشد معلم‌ها دریافت کردم، که سند لازم برای مسافرت را ممکن می‌ساخت. و در اکتبر 1984 واقعا به من اجازه‌ی سفر را دادند. بعد از آن به من هم‌چنین اجازه دادند، تا شخصا در دو مراسم حاضر شده و جوایزی را دریافت کنم.

با این حال، منطقی ورای این مدارا مغرضانه بود: در مدرسه به جای این‌که بین هم‌کاران به عنوان یک دگراندیش در نظر گرفته شوم، چیزی که تا آن زمان بودم، من را به عنوان سودجوی رژیم می‌دیدند، و در غرب هم به من شک جاسوس بودن داشتند. پلیس مخفی گسترده بر هر دوی این‌ها کار می‌کرد، اما بیشتر از همه بر روی من به عنوان چهره‌ی یک «عامل» سازمان کار شده بود. کارمندهای جاسوس به آلمان فرستاده می‌شدند تا «جو شایعه‌پراکنی» را گسترش بدهد. برنامه‌ی عملیات متعلق به اول جولای 1985 با رضایت‌مندی کاملی عنوان می‌کرد: «در نتیجه‌ی چندین سفر [مأمورین] به خارج، این ایده در میان هنرپیشه‌های تئاتر ایالتی آلمان در تیمیسورا نشت یافته که کریستینا مأمور سازمان امنیت رومانی است. کارگردان صحنه‌ی تئاتر آلمان غربی، الکساندر مونت‌لیرت، که موقت در تئاتر آلمانی در تیمیسورا کار می‌کند، شک‌های خودش را تا همین‌جا به مارتینا اوک‌چیک از مؤسسه‌ی گوته و کارمندان سفارت آلمان در بخارست منتقل کرده است.»

بعد از مهاجرت من در سال 1987، آن‌ها به مشاوران خود افزودند تا من را «تحت فشار قرار داده و منزوی» سازند. «یادداشت بررسی» متعلق به مارچ 1989 می‌گوید: «به عنوان بخشی از عملیات به عنوان نابودی شهرت او، ما با برانچ دی (نام مستعار) کار می‌کنیم. مقاله‌هایی را در خارج منتشر کرده یا یادداشت‌هایی را - که در ظاهر از طرف جامعه‌ی پناهنده‌های سیاسی در آلمان فرستاده شده - به گروه‌ها و مقامات بانفوذ در آلمان می‌فرستیم.» یکی از جاسوس‌های منصوب شده برای این کار «سورینی» است، «چون او دارای آموخته‌های ادبی و ژورنالیستی مورد نظر برای این طرح است.» در 3 جولای 1989، بخش I/A «گزارش» به مرکز سازمان امنیت به بخارست می‌فرستد. نویسنده‌ی اهل رومانی، دامیان اورچه، نامه‌ای نوشته بود، درست طبق دستورالعمل‌ها، که در آن ریچارد واگنر و من به عنوان جاسوس محکوم می‌شدیم. به‌دنبال آن درخواستی به سازمان امنیت فرستاده شده بود، تا نامه را تأئید کنند. یک رقاص هم‌نوازی فولکوریک، که به آلمان سفر کرده بود، می‌بایست نامه را به رادیوی آزاد اروپا و ARD (رادیوی عمومی آلمان غربی) برساند.

مهم‌ترین «همکار» در آلمان برای بدنام سازی ما سازمان بانات سوابیاس بود. در همان اوایل 1985 سازمان امنیت یادداشتی رضایت‌آمیز ثبت می‌کند: «رهبر سازمان بانات سوابیاس نظرهای منفی در مورد این کتاب [«نادیرز»] بیان کرده، هم‌چنین این کار را در حضور نماینده‌ی سفارت رومانی در آلمان انجام داده است.» این مسئله‌ای مهم بود. از زمان انتشار «نادیرز»، سازمان ترور شخصیت علیه من را شروع کرده بود. «زبانی کثیف، نثری آلوده، خائنانه، هرزه‌ی غربی» فقط بخشی از نظرهای معمول در دست‌رس آن‌ها بود. همه با هم ادعای جاسوسی من را می‌کردند. می‌گفتند که من حتا «نادیرز» را زیر نظارت سازمان امنیت نوشته‌ام. آن هم وقتی من روی پله‌های سیمانی کارخانه نشسته بودم. به روشنی همراه کارمندهای سفارت‌خانه‌ی دیکتاتوری سوسِکو عمل می‌کرد. من، در آن سوی دیگر، هیچ وقت جرأت ورود به سفارت‌خانه‌ی رومانی را نداشتم، چون واقعا می‌ترسیدم که زنده بیرون نیایم. با توجه به همه‌ی روابط سازمان با دیپلمات‌های سوسکو، کمتر شگفت‌آور می‌شود که در تمام این سال‌ها، آن‌ها یک سیلاب در نقد [حکومت] ننوشته‌اند. هم‌کار با رژریم، جریان مهاجرت رومانی‌ها به آلمان را در دست داشتند، چون جمهوری فدرال آلمان برای هر مهاجر حدود 000,12 مارک آلمانی پرداخت می‌کرد. هیچ وقت کسی به ذهن‌اش هم نمی‌رسید که این قاچاق انسان، منبع قابل توجه‌ی پول‌شویی برای دیکتاتوری به شمار می‌رفت.

به عنوان بخشی از توافق‌شان با رژیم، آن‌ها در موضوع من، با هم یکی شدند و مشترکاً به رسوایی من مشغول شدند. من دشمن شماره‌ی یک ملت شده بودم، هدف همیشگی آن‌ها بودم، و بخش حیاتی از هویت سازمان به شمار می‌رفتم. رسواسازی من به عنوان اثبات عشق فرد به سرزمین مادری اعمال می‌شد. سازمان رسواسازی من را به عنوان سنتی نوین گسترش می‌داد. اولین باری که سازمان به نقل از عبارت «جاسوس» استفاده کرده بود، برای ویرانی شهرت من کافی بود. در فایل‌هایم می‌خوانم: «به خاطر نوشته‌های او که بانات سوابیاش را در موقعیت بدی قرار داده بود»، افرادی از بیرون حلقه‌ی رومانی‌ها من را «منزوی و شرمنده» ساخته بودند. و: «با استفاده از ابزارهای در دست‌رس‌شان، عامل‌های ما در این برنامه شرکت کرده بودند.» فایل‌های من می‌گفت: «مواد ساختگی می‌بایست برای هورست فاسِل، به آدرس مؤسسه‌اش، فرستاده شود، و درخواست پخش این مواد را داشته باشیم.» مؤسسه‌ی مورد بحث، موسسه‌ی دانوب سواییان در توبینگِن بود، که در آن زمان توسط فاسِل اداره می‌شد. قبل از آن، در دهه‌ی هشتاد، فاسل سردبیر باناتِر بوست بود.

جاسوس‌ها در گزارش‌های‌شان، سازمان مخفی رومانیایی را به این باور رسانده بودند که سازمان در آلمان دارای اهمیتی خاص است، که در حقیقت هیچ وقت چنین مسئله‌ای در کار نبود. به رغم فاصله‌ی جغرافیایی، دارای همان سطح مشابه‌ای از استقلال بود، که یک خبرچین پلیس مخفی تسبت به افسر مافوق خود دارا بود، همان فشارها برای اطاعت ورزی، همان وحشت از در غرب رها و لو داده شدن را داشتند.

یکی از سخت‌کوش‌ترین خبرچین‌ها «سورینی» بود، که در اوایل سال 1983 در میان گروهی از نویسنده‌های مقیم تیمیسورا پرسه می‌زد. راهی برای آشنایی با او هم بود، او فایل پدر الان-مرده‌اش را دیده، و از کد متصل به نام هر جاسوس در گزارش فراگرفته که تا سال 1982 «سوریس» 38 گزارش مشابه این ارسال کرده بود. در فایل من که حاوی نام سی جاسوس بود، «سورینی» یکی از چهره‌های بدنام اصل من بود. برنامه‌ی عملیاتی اجرا شده در 30 نوامبر 1986، به روشنی بیان کرده که «سورینی» باید مرتبط به هر برنامه‌ای باشد که روی من اجرا می‌شد و درگیر روابط من در رومانی و خارج از آن می‌شد. سردبیر اصل بخش فرهنگ روزنامه‌ی چاپ بخارست، نیو وی [راه نوین] یک بار در تیمیسورئا به همراه والتر کونچیتسکی به دیدارمان آمد. در متن شنود آن روز سروان بادئراروئی، که مرتب من را بازجویی می‌کرد، در حاشیه‌ی صفحه، هویت این ملاقات را با نام «سورینی» ذکر کرده است.

در طول دوران دیکتاتوری این «سورینی» مرتب به آلمان سفر می‌کرد و همانند بسیاری جاسوسان دیگر، قبل از سقوط سوسکو از کشور مهاجرت کردو او در طول سال‌های 1992 تا 1998، مشاور فرهنگی سازمان بانات بود. بعد از آن‌که مقام‌اش در مرکز سازمان در مونیخ از او گرفته شد، هنوز هم داوطلبانه با سازمان کار می‌کرد.

سازمان هیچ وقت اهمیتی برای جاسوس‌های موجود در مقامات خود قائل نشده بود. از زمان تأسیس خود در سال 1950 سرود خیالی ملی خود را با یک گروه موسیقی با سازهای برنجی به راه انداخته بود، مهمانی‌های سنتی لباس برگزار می‌کرد، اقامت‌گاه‌های روستایی دنج برپا می‌کرد و ورودی‌های دست‌ساز چوبی بالا می‌برد. سازمان همیشه چشم‌هایش را به دیکتاتوری هیتلر یا سوسکو بسته بود. چهره‌های پیشروی جمعیت ناسیونال سوسیالیست‌ها [نازی‌ها] در بانات در میان مؤسس‌های همین سازمان بودند.

این روزها سازمان از بررسی نفوذ سازمان امنیت بر مقامات خویش خودداری می‌کرد، با این دست‌آویز که این مسئله‌ی مقررات و چهارچوب‌های اداری است. با توجه به وزنه‌ی سیاسی سازمان در آلمان، چنین مسئله‌ای قابل قبول نیست. هرچند کمتر از ده درصد مهاجرهای بانات سواییان در سازمان باقی مانده‌اند، در گذر سال‌ها، این سازمان نماینده‌هایی در هیئت‌های خبری و مؤسسه‌های فرهنگی دارد. بعد از ورود من به آلمان، ژورنالیست‌های رادیو به من می‌گفتند که بعد از اکران برنامه‌های من دچار مشکل شده بودند، چون سازمان دخالت کرده بود. علاوه بر این، سازمان نقطه‌ی اتصال فرآیندهای مهاجرت از رومانی بود، که به ندرت جلوی آن گرفته می‌شد. بانات سعی در بلوکه کردن فرآیندهای مهاجرت توسط منتقد ادبی امیریخ ریچاردت کرده بود، که روزهای فراتر از افق‌های تنگ‌نظرانه‌ی آن‌ها پیش می‌رفت. من هم قبل از خروج از کشور، نامه‌هایی از «هم‌میهن‌های آلمانی بانات» به زبان آلمانی دریافت کرده بودم که می‌گفتند: «به تو در آلمان خوش‌آمدی نمی‌گویند.» در اقامت‌گاه تراندیت در هامبورگ، سازمان دفتری کنار در BND داشت. مُهری از سازمان ضرورت فرآیندهای مهاجرت بود. من آن مهر را همراه این جمله دریافت کردم: «آب و هوای آلمان برای سلامتی شما خوب نیست.» بعد از سفر شبانه با تراکتور از مرز، دچار سرماخورگی سنگینی شده بودم، ماه فوریه بود.

در BMD، کنار درِ کناری ما، مسئول پذیرش حتا خشن‌تر هم بود. امروز می‌دانم که چرا. کمپین بدنام‌سازی سازمان امنیت اثر کرده بود: «شما با سازمان امنیت رومانی سر و کار دارید؟» جواب من: «آن‌ها با من سر و کار دارند، تفاوت در همین است»، که نتوانست مسئول خدمات شهری را تحت تأثیر قرار بدهد. او گفت: «تصمیم این مسئله را به من واگذار کنید، این کار من است. اگر برای مأموریتی به این‌جا آمده‌اید، هنوز برای گرفتن آن دیر نشده است.» در حالی که هر کس دیگری فقط بعد از چند دقیقه، دفتر او را با مهر «بی‌مسئله» ترک می‌کردند، من و ریچارد واگنر برای چندین روز بازجویی شدیم، همراه هم و جدا از هم. در حالی که مادرم گواهی شهروندی خود را خودکار دریافت کرد، برای ماه‌ها به ما می‌گفتند که «انجام تحقیق‌هایی الزامی است.» این مسخره بود. در یک سو اداره‌ی فدرال برای حمایت از قانون اساسی به ما در مورد خطرهای سازمان امنیت هشدار می‌داد: در طبقه‌ی هم‌کف زندگی نکنید، در هنگام سفر از کسی هدیه قبول نکنید، بسته‌های سیگارتان را روی میز رها نکنید، هیچ وقت همراه یک غریبه وارد خانه یا آپارتمانی نشوید، یک کلتِ مصنوعی برای خودتان بخرید، و غیره. در آن سوی دیگر، شک به جاسوس بودن، مانعِ رسیدن گواهی شهروندی من شده بود.

از خودم می‌پرسم که چرا BND من را در وضعیت شک نگه داشت، اما توجهی به تعداد بی‌شمار جاسوس‌ها در سازمان و در میان دیگر مهجرها نداشت. برای همین هم امروز آلمان جایی راحت برای اقامت جاسوس‌های سازمان امنیت است. وقتی شما فایل‌های گروه‌های نویسنده‌های بانات را با هم مقایسه می‌کنید، در آن‌ها ردپای جاسوس‌ها را می‌بینید: «سورینی»، «وُشی»، «گروئا»، «مارینی»، «والتر»، «ماتئی» و نام‌های بسیار دیگری را. آن‌ها معلم، استاد، مأمور خدمات شهروندی، روزنامه‌نگار یا هنرپیشه بودند. هیچ‌ وقت کسی به خودش زحمت بررسی وضعیت آن‌ها را نداده بود. آن‌ها اهمیت کمتری به مبحث اِستاسی دادند، که از زمان سقوط دیوار برلین ادامه دارد. آن‌ها می‌توانند همگی شهروندان آلمانی باشند، اما در بین مقامات آلمانی، مسئله فرقی نکرد. فعالیت‌های جاسوسی در این سرزمین به صورتی برون مرزی اجرا می‌شوند. و برخلاف جاسوس‌های اِستاسی، بعد از اتحاد مجدد، جاسوس‌های سازمان امنیت از مقام‌های دفتری خود کنار گذاسته شدند، چون حالا مقام‌هایی در سازمان امنیت نوین رومانی داشتند. باندِ ستاگِ آلمان، سرمایه‌ی کارهای سازمان را در زمان دیکتاتوری و بعد از آن پرداخت می‌کرد. ولی چرا هیچ وقت کسی خواستار تحقیق بر رابطه‌ی کارکنان سازمان با دیکتاتوری حاکم بر رومانی نشد؟

در سال 1989، بعد از سقوط سوسِسکو، فکر می‌کردم که کمپین بدنام سازی بر علیه من متوقف خواهد شد. اما هم‌چنان ادامه داشت. حتا در سال 1991 در رم تلفن‌های تهدیدآمیز دریافت کردم، وقتی از بورس سازمان ویلا ماسیمو استفاده می‌کردم. و در واقع کمپین نامه‌های سازمان امنیت هم‌چنان به حیات خود ادامه می‌داد. وقتی در سال 2004 جایزه‌ی ادبی بنیاد کونراد آله‌نوئار را دریافت کردم، بنیاد نه تنها انبوهی نامه‌های حاوی افتراهای معمولی را دریافت کرد، این بار فعالیت‌ها، عملیات احمقانه‌یی علیه باندِ ستاگ را هم شامل می‌شد، که در آن زمان مسئول ایالت فدرال بادِن-وارتِن‌بِرگ بود، اروین تئونِل، رئیس هیئت ژوری، بری‌گیت لِرمِن، و جوئاچیم گوئاچ، که قرار بود در هنگام اهدای جایزه سخنرانی کند، همگی نامه‌ای محکومیت من به عنوان مأمور سازمان امنیت را دریافت کردند، و محکومیت من به عنوان عضو حزب کمونیست رومانی و محکومیت من به عنوان یک خائن. درست سر ساعت 12 نیمه شب، تلفن بریگت لِرمِن زنگ خورد، در همان زمان بِرنارد وُگِل، رئیس بنیاد هم تلفنی داشت، یک ربع بعد، تلفن جوئاچیم گوئاچ زنگ خورد. در صدای تلفن سرودهای حزب نازی نواخته می‌شد و تهدیدها و افتراها عنوان می‌شد. این تلفن‌ها هرشب زده می‌شدند، تا وقتی که سرانجام پلیس فرد تماس گیرنده را ردیابی کرد.

 

فرآیند ِ تجمیع ِ کارگاه تحریف و جعل

 

در فایل خودم، من دو انسان متفاوت از هم هستم. یکی‌مان «کریستینا» نامیده می‌شود، که به عنوان دشمن کشور با او می‌جنگند. برای ساختن این «کریستینا»، کارگاه جعل شاخه‌ی گ (نشر اطلاعات گمراه کننده) چهارچوب‌ها تجمیع کننده‌ی همه‌ی این عوامل را شکل می‌داد، که می‌توانستند بیشترین آسیب‌ها را به من بزنند: عضو معتقد حزب کمونیست و مأمور بی‌وجدان سازمان امنیت. هر جایی که می‌رفتم، باید با این تجمیع زندگی می‌کردم. نه فقط هرجایی که می‌رفتم، به دنبالم این مسائل را می‌فرستادند، بلکه حتا زودتر از من به آن‌جا می‌رسیدند. هرچند من همیشه و از همان ابتدا، صرفا علیه دیکتاتوری می‌نوشتم، تجمیع افتراها هم‌چنان به روشنی پیش می‌تازد. حالا زندگی خودش را پیدا کرد. حتا وقتی که دیکتاتوری 20 سال است که مُرده، افتراها هنوز وجود دارند. و می‌خواهند تا کی ادامه داشته باشند؟