ممنون آقای صفاری

 

روز پنج‌شنبه مطلبی در وب‌سایت ایسنا خواندم از آقای عباس صفاری، شاعر و مترجم ایرانی مقیم آمریکا که نسبت به حرف‌های من در مورد ترجمه‌ی رمان «ناقوس‌ها برای که می‌نوازند» ِ ارنست همینگوی عکس‌العمل نشان داده بودند که متن خبر را می‌توانید این‌جا بخوانید. صرفا می‌خواستم تشکر کنم از آقای صفاری به خاطر لطف‌شان و عذرخواهی کنم که به خاطر پریشانی‌های این روزهایم، دیر این تشکر را منتشر می‌کنم. ضمنا دوباره می‌گویم که به هیچ عنوان برنامه‌یی برای ترجمه‌ی این رمان همینگوی را دیگر ندارم. همان‌ موقع که شنیدم آقای غبرائی کتاب را ترجمه خواهند کرد، برنامه‌ام را کنار گذاشتم. برعکس دیگر دوستان، عمیقا معتقد هستم که این‌قدر کتاب ترجمه نشده‌ی خوب داریم که وقتی برای دوباره ترجمه کردن کارهایی که دیگران کار می‌کنند وجود ندارد. امیدوارم در طول ماه‌هایی که می‌آیند بالاخره کتاب‌هایم به بازار کتاب ایران راه پیدا کنند. باز هم ممنون آقای صفاری.

رفیق‌های خشن

 

«رفیق‌های خشن» اولین شعر از مجوعه‌ی شصت و پنج تا شعر چارلز بوکوفسکی است که پشت سر هم دفتر شعر «مست پیانو بزن انگار می‌کوبی به دستگاه تا وقتی یک کم از انگشت‌هایت خون بیاید» او را شکل می‌دهند. این دفتر شعر بوکوفسکی را میانه‌های تابستان امسال در میان اعصاب‌خردی‌های مکرر خبرهای بدی که پشت سر هم می‌آمد ترجمه کردم تا یادم بیاید زندگی هنوز هم وجود دارد. امشب تایپ ترجمه‌ی کتاب کوچک دیگری را تمام کردم و یک کتاب دیگر را یک نفس خواندم و آن را هم ترجمه می‌کنم. فعلا اسم نویسنده‌ی این دو کتاب را عنوان نمی‌کنم. اما زندگی واقعا هنوز هم وجود دارد. این دفتر شعر بوکوفسکی را در اینترنت خواهید خواند، البته نه خیلی زود، منتظر هستم تا یک جای مطمئن پیدا کنم تا ترجمه‌هایم از بوکوفسکی را کامل روی نت بگذارم. اگر پیشنهادی برای نشر الکترونیک این مجموعه دارید، واقعا خوشحال می‌شوم بشنوم.

 

شعرها مثل تفنگ‌چی‌ها

همین دور و اطراف نشسته‌اند

به پنجره‌هایم شلیک می‌کنند

روی دستمال‌های توالت نشخوار می‌کنند

نتیجه‌ی مسابقه‌های اسب‌دوانی را می‌خوانند

گوشی را از روی تلفن

بر می‌دارند.

 

شعرها مثل تفنگ‌چی‌ها

از من می‌پرسند

شکار من کدام گوری است

و این‌که

بالاخره

دوست دارم به شکارم شلیک کنم

یا نه؟

 

می‌گویم، آرام باشید،

بازی این‌قدرها هم

تند و سریع نیست.

 

شعری که آخرهای جنوب

کاناپه‌ام نشسته

است، اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد

می‌گوید

آن یکی را هدف

بگیر!

 

می‌گویم، آرام باش رفیق، من

برایت نقشه‌هایی

دارم.

 

نقشه، ها؟

چه نقشه‌یی داری؟

 

نیویورکر،

رفیق.

 

اسلحه‌اش را کنار

می‌گذارد.

 

شعری که روی صندلی کنار ِ در

نشسته است

اسلحه می‌کشد

به من نگاه می‌کند:

می‌دانی چاقالو، تازگی‌ها

خیلی

تنبل شدی.

 

می‌گویم،

خفه شو،

کی این بازی را پیش

می‌برد؟

 

همه‌ی تفنگ‌چی‌ها

اسلحه می‌کشند:

ماها این بازی را

پیش می‌بریم

بهش

عادت کن!

 

خوب

حالا دیگر

این شعر را

دارید:

 

این شعر

یکی از آن‌هایی بود

که بالای

یخچال

کنار قوطی‌های

آب‌جو

پر رو شده بود.

 

و حالا

تف‌اش می‌کنم

بیرون.

 

و همه‌ی بقیه‌ی شعرها

همین دور و اطراف نشسته‌اند

اسلحه‌های‌شان را رو به من گرفته‌اند

می‌گویند:

 

بعدی منم، بعدی منم، بعدی

منم!

 

فکر می‌کنم وقتی من

بمیرم

شعرهای باقی مانده

روی یک

مادرقحبه‌ی

بدبخت دیگر

خراب می‌شوند.

 

آقای مهدی غبرائی، هنوز هم نام رمان همینگوی اشتباه است

 

توضیح: واقعا جسارت من را ببخشید.

 

دکتر جان دان (متولد 1572 – وفات در 1631)، یکی از عجیب‌غریب‌ترین انسان‌ها در ادبیات قرن شانزدهم و هفدهم انگلستان است. در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش درباره‌ی زندگی خودش نوشته است: «تفاوت‌هاست بین جک دان (جوان ماجراجویی ولنگاری که شعرهایی بی‌پروا و عیب‌جویانه برای کلکسیون معشوق‌هایش می‌نگاتت،) تفاوت از قبرستان تا شیوایی الهایت است تا دکتر دان، رئیس دانشگاه سنت پائول.» جوان که بود، مثل همه‌ی جوان‌های آن زمان انگلستان زندگی خودش را بی‌پروا در میان زنان و آرزوهای جوانی می‌گذارند. کهن‌سال که بود، یکی از مشهورترین ادبیان انگلستان بود و از این رو به آن رو شده، یکی از محبوب‌ترین مومنان، رئیس دانشگاه سنت پائول. هم‌چنین در مهمانسرای دادگستری در بین وکیلان و قضات سخنرانی می‌کرد. تقریبا می‌توان گفت مشهورترین واعظ کل تاریخ انگلستان است. او را به خاطر شعرهایش، به خاطر ریاست‌اش بر محفلی که بعدها شاعران متافیزیک خوانده شدند (همان‌ها که تی‌. اس. الیوت قرن‌ها بعد در موردشان نوشته بود که شعر از آن آن‌ها بود و بعد از آن دیگر روحی در شعر نمانده بود – نقل به مضمون) و شعرهای فوق‌العاده‌اش می‌شناسند.

«تفکرات» نام مجموعه‌یی از وعظ‌های اوست و یکی از مشهورترین آن‌ها، تفکر شماره‌ی 17 است که با نام «پرستش در هنگام خروج» (ترجمه تحت‌الفظی است، نام انگلیسی آن معانی متعددی را پیشنهاد می‌کند) که در ایران بیشتر با نام رمان «ناقوس‌ها برای که می‌نوازنند» همینگوی شناخته می‌شود. نامی که همینگوی از همین وعظ گرفته است و در اول رمان فوق‌العاده‌اش هم بخشی از وعظ را آورده است: «هیچ انسانی جزیره‌یی نیست تنها رها شده بر خویش؛ هر انسانی بخشی از قاره‌یی است، بخشی از کل؛ اگر جنازه‌ی سرد زنبورعسلی بر ساحل به خشکی بنشیند، اروپایی از دست رفته، انگار پرومته‌یی آن‌جا به خشکی نشسته، انگار املاک تیولی دوستان شما یا املاک تیولی شخص خودتان به ساحل نشسته است؛ مرگ هر انسانی من را محوتر می‌سازد، چون من بخشی از کل بشریت هستم، و بنابراین هیچ‌وقت نمی‌دانم ناقوس‌ها دقیق بر که خواهند نواخت، تنها می‌دانم، ناقوس‌ها برای تو می‌نوازند.»

با این حال، داستان همه‌اش ماجرای مرگ نیست. این جریان ناقوس‌ها در وعظ جان دان خود داستانی دارد. او خود را آماده می‌کرد که تا – خود هم می‌دانست – آخرین بار به کلیسا برود و وعظ خود را بخواند، به شدت بیمار بود و در بستر فکر می‌کرد و صدای ناقوس‌ها را از نزدیک می‌شنید و وجودش آشفته می‌شد. لبریز از انرژی نشست و آخرین نوشته‌یی را نوشت که نام او را برای همیشه مشهورتر از گذشته ساخت. این از مرگ. اما داستانی دیگر هم درباره‌ی جوانی جان دان می‌گویند، وقتی با نامزد خود برای ماه عسل به سواحل اسپانیا رفته بود. وقتی به اسپانیا رسیدند، نتوانستند از کشتی پیاده شوند. شهر در بیماری وبا (یا طاعون، درست یادم نیست) می‌سوخت و همه‌ی کلیساهای شهر ناقوس‌های خود را به نشانه‌ی عزا به صدا درآورده بودند. جان دان بر ساحل می‌نگریست و به همراه عروس‌اش شاهد نابودی بود. این از زندگی.

در رمان همینگوی، راوی آمریکایی هم‌زمان که با معشوق‌اش – یک دختر کولی که از قطاری نجات‌اش دادند که اسیر به کمپ‌های مرگ نازی می‌فرستاد – به زندگی‌ کوتاه‌شان در کوهستان‌های اسپانیا می‌پردازند که هر لحظه، امکان مرگ برای‌شان هست: هم برای راوی، هم برای دوست‌هایش و هم برای معشوق او. ولی صرف مرگ نیست. هم مرگ است، هم زندگی: ناقوس می‌نوازد، اما چه می‌نوازد؟ سوال رمان همین است.

آقای غبرائی عزیز، امیدوارم این متن را بخوانید. چهار سال پیش وقتی شنیدم که می‌خواهید «ناقوس‌ها برای که می‌نوازند» همینگوی را ترجمه کنید، پروژه‌ام روی این رمان را متوقف کردم. هنوز دسته‌ی قطور کپی کتاب کنار دستم است. حالا شنیده‌ام کتاب آماده می‌شود تا از طرف نشر «افق» به بازار بیاید و شما نام آن را نوشته‌اید «این ناقوس مرگ کیست.» آقای غبرائی، هم جان دان، هم همینگویی و هم متن رمان به صرف مرگ اشاره ندارند. کل اثر همینگوی روندی است چرخان بین زندگی و مرگ: در هر لحظه در رمان همینگوی خواننده دودل است که ناقوس چه را خواهد شنید، مرگ؟ یا عروسی؟ یا...

ناقوس در ادبیات غرب معانی گسترده‌یی دارد. شاید شایسته‌ترین متن برای شناخت معنای ناقوس، شعر مشهور «ناقوس» سروده‌ی ادگار آلن پو است. جایی که ناقوس تقریبا با همه‌ی معانی‌اش پدیدار می‌شود: کریسمس و سال نو، آتش، عشق، مرگ و زندگی.

بی‌شک نام «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» اشتباه بوده و هست، ولی نام «این ناقوس مرگ کیست» تنها یک قدم به معنایی بهتر نزدیک شده است و لنگ می‌زند، بدجور لنگ می‌زند آقای غبرائی عزیز.

 

در خانه شب هم داشتیم

 

برای میم.

 

 

تو خبر نداشتی

من مرگ را تمام قد

با شانه‌ی عریض و سینه‌ی ستبراش

عصر که کوچه را بادهای پاییزی نارنجی پسندیده بودند،

به خانه دعوت کردم.

مرگ از در گذشت

لبخند زد

و دست‌هایم را میان انگشت‌هایش گرفت

گذاشت سر با شانه‌اش گریه کنم

گذاشت بر روی زمین زانو بزنم

گذاشت تمام دلتنگی‌هایم را بر زبان بیاورم

 

تو برای آب دادن گلدان‌ها

در حیاط ایستاده بودی

باران بال‌زدن‌های گنجشک‌ها را

مبهوت مانده بودی

در توفانی که تمامی نداشت،

بادهایش به دیوارها می‌کوبیدند

سرمایش بود که لای پرده‌ها می‌خندید

گرد و خاک‌اش خجالتی روی فرش‌ها و

دیوارها می‌نشست،

 

تو خبر

نداشتی

 

من و مرگ در اتاق نشیمن

چای داغ نوشیدیم

مرگ ساکت بود

و من شعر می‌خواندم

تار می‌زدم

و صدایم می‌لرزید

 

تو خبر

نداشتی

من از مرگ خواستم من را با

خودش

ببرد

 

مرگ گفت: زمان هنوز

هست،

 

من بر شانه‌های مرگ گریستم

خواهش کردم

بر سینه‌اش مشت کوبیدم

بر زمین زانو زدم، گفتم: تحمل می‌خواهد،

زنده بودن تحمل می‌خواهد،

گفت: مگر بال زدن گنجشک‌ها را نمی‌بینی؟

گفت: مگر باران رنگین

کمان را حس نمی‌کنی؟

 

تو خبر

نداشتی

تو نگران گلدان‌های باغچه مبهوت

مانده بودی و درخت‌های گیلاس و

آلبالو که تنها می‌لرزیدند،

و بوته‌های کوچک گل‌های همیشه بهار

که در توفان همه تنها بودند و خسته.

 

من از مرگ پرسیدم: من را به

مهمانی خودت دعوت نمی‌کنی؟

پرسیدم:

من را میان دست‌هایت

به آغوش نمی‌کشی؟

 

مرگ لبخند می‌زد و

بوی آرامش می‌داد

 

تو به گل‌ها و گلدان‌ها

میان دست‌هایت پناه دادی،

تو مقابل توفان

چتری شدی برای تمام باغچه

و خبر که نداشتی،

خبر که نداشتی،

عصر که رنگ نارنجی میان کوچه می‌دوید

من را مرگ به مهمانی خانه‌مان دعوت کرده بودم،

من به مرگ التماس کرده بودم،

من با مرگ گریسته بودم

تو که خبر نداشتی...

 

 

 

 

 

ژوزه مائورده واسکونسلوس

 

توضیح: توی برنامه‌ام بود یک متن جدی در مورد واسکونسلوس بنویسم برای «اعتماد ملی». اما آن‌قدر دست دست کردم که روزنامه توقیف شد. نتوانستم یک متن جدی برای وب‌لاگ بنویسم. چند سری فکرهای پراکنده در مورد این نویسنده‌ی گران‌قدر و البته قاسم صنعوی را در این پست می‌خوانید... ممنون.

 

بعضی‌وقت‌ها بعد از خوانش یک کتاب این سوال در مغز آدم پیچ و تاب می‌خورد که تا حالا، دقیقا تا حالا که این کتاب را می‌خواندم، چی از دنیا فهمیده بودم؟ داشتم توی این دنیای گنده چی کار می‌کردم؟ چنین حسی به من دست داد وقتی «درخت زیبای من» را کنار گذاشتم، کتابی که از کودکی من پیوند خورده بود تا زمان حال، از وقتی که حدود شانزده سال پیش برای اولین بار این رمان را خواندم و محو تصویرش پس ذهنم بود تا حالا که چاپ جدید کتاب کنار دستم است و هنوز کنجکاوی در وجودم می‌جوشد از دیدن این اثر ساده، اما دل‌فریب، اما دوست داشتنی، اما مجذوب کننده.

یک سوال جدی در مورد چاپ کتاب وجود دارد، یک زمانی یک ناشری کارهای یک نویسنده یا مترجم را منتشر می‌کند، با وجود این‌که کار خوب است، با وجود این‌که کار آرام به فروش خودش ادامه می‌دهد، اما ناشر علاقه‌یی به تجدید چاپ ندارد و چون فرآیندهای قانونی که نشرهای ایران تحمیل می‌کنند، حقوق مادی و معنوی کتاب را از مولف یا مترجم می‌گیرد و به دست ناشر می‌سپارد، حتا کتاب را نمی‌توان به صورت الکترونیکی منتشر کرد. بعضی ناشرها الان به تجدید چاپ چنین کتاب‌های درخشانی مشغول هستند (نشر «نگاه» که یک سری کتاب‌های عالی سازمان کتاب‌های جیبی را تجدید چاپ کرده است یا نشر «ماهی») اما چنین کاری به صورت حرفه‌یی صورت نمی‌گیرد. قانون مشخصی هم در مورد نشر الکترونیک و حقوق مادی و معنوی آن نداریم. مگرنه الان تقریبا هر کسی در اتاق خواب خودش می‌تواند یک کتاب را اسکن کند، به فرمت پی‌دی‌اف یا دی‌جی‌و‌و تبدیل کند و در اینترنت مجانی منتشر کند. خیلی از ماها گوشه و کنار زندگی‌مان کتاب‌های واقعا ارزش‌مندی داریم (من خودم یک گونی از این کتاب‌ها را دارم) که می‌توان منتشر کرد،‌ ولی آیا اجازه‌اش را داریم؟

بعضی وقت‌ها هم مولف یا مترجم حواس‌اش به این چیزها هست. قاسم صنعوی، مترجم مشهور ایران مقیم مشهد، یکی از آن‌هاست. مردی که مشهور است عکس‌اش هیچ‌گاه منتشر نشده است، حواس‌اش هست و توانسته تا کتاب‌های گذشته را تجدید چاپ کند. یکی از ارزش‌مند‌ترین این کتاب‌ها، «درخت زیبای من» است که چاپ هفتم آن را الان در بازار کتاب کشور به قیمت 3800 تومان می‌فروشند. کتاب را نشر «راه مانا» منتشر کرده است. آقای صنعوی در تجدید چاپ جدید کتاب‌شان بعد از انقلاب دست به یک کار درخشان دیگر زده‌اند و آن هم چاپ جلد دوم این رمان با نام «خورشید را بیدار کنیم» است.

در مورد «خورشید...» گفته‌اند اشک‌هایی که بریزیلی‌ها از خواندن آن ریختند، سطح آب رودخانه‌ی‌ آمازون را بالاتر برد. کتابی‌ است تکان دهنده در مورد کودکی رویابین که زندگی‌ فقیرانه‌یی را در خانواده‌یی می‌گذراند که پدر بی‌کار و علیل است و مادر تمام وقت در کارخانه کار می‌کند. کتاب را نمی‌توان توصیف کرد. فقط می‌توان گفت که تمام وجودتان را به لرزه در می‌آورد. فقط کافی است عنوان بخش اول کتاب را بخوانید: «داستان پسر بچه‌ای که روزی اندوه را کشف کرد»‌ تا بفهید لرزش روح و وجود یعنی چی. کتاب خواننده را در جای خود خشک می‌کند، شگفت‌زده و اندوهگین. بعضی‌وقت‌ها دل‌ات می‌خواهد هق‌هق گریه‌یی بر صورت‌ات باشد با اشک‌هایی فراوان و بعضی‌وقت‌ها می‌خواهی جیغ بکشی. واسکونسلوس این‌گونه می‌نویسد.

جلد دوم کتاب خشک‌تر است. راوی کتاب دیگر کودک نیست و فرزندخوانده‌ی یک دکتر ثروتمند است و دارد سعی می‌کند با خانواده‌ی جدید، اندوه‌هایش و شوک رها شدن توسط خانواده‌ی واقعی‌اش کنار بیاید. کتاب دوم به زندگی واقعی جهان نزدیک‌تر است: خشن، با متراژهای مادی و سرد.

«درخت زیبای من» را وقتی خواندم که هنوز سال‌های دبستان بود و تقریبا هیچی از کتاب نفهمیدم، جز تصویرهایی که همیشه در ذهنم مانده بودند، مثل درخت پرتقالی که بهترین دوست راوی داستان است. تنهایی‌اش و فقر ترسناکی که در کتاب بود و دوست مسن و عجیب و غریب‌ مهربان‌اش...

 

 

 

شعر

 

سروده‌ی هارولد پینتر

ترجمه: سید مصطفی رضیئی

 

با کلیک بر روی ادامه‌ی متن، می‌تواند همین شعر را به زبان انگلیسی بخوانید

 

روشنایی می‌درخشد،

بعد چه خواهد شد؟

 

شب فرو می‌پاشد.

باران بند می‌آید.

بعد چه خواهد شد؟

شب عمیق‌تر می‌شود.

نمی‌داند

چه به او خواهم گفت.

وقتی که می‌رفت

کلمه‌یی در گوش‌اش خواندم

و چیزی را گفتم که می‌خواستم گفته شود،

در ملاقاتی که داشت اتفاق می‌افتاد،

ملاقاتی که الان دارد رخ می‌دهد.

 

اما مرد هیچ نگفت

در ملاقاتی که داشت رخ می‌داد

هیچ نگفت.

تنها الان بود که برگشت و لبخند زد

و زمزمه کرد:

«نمی‌دانم

بعد

چه خواهد شد.»

 

 

ادامه نوشته

«جن و پری» شهریور و مهر هشتاد و هشت

 

گرد مرده پاشیده‌اند. این توصیفی بود که یکی از دوستان مترجم تلفنی چند روز بعد از انتخابات به من می‌گفت، در توصیف فضایی که تهران دارد. سفر مرداد ماه به تهران همین را به من نشان داد: فضایی آن چنان سرد که برای اولین بار در عمرم سه روز و چهار شب در تهران بودم و یک بار وارد یک کتاب‌فروشی نشدم، به دیدن هیچ کدام از دوستان همکار نرفتم، وارد دفتر هیچ نشریه یا روزنامه‌یی نشدم، صرف تلفنی حرف زدن با چند نفر، همه‌اش همین و تلخی دردناکی که ته همه‌ی صداها بود.

روزنامه و مجله‌ها هم گوشه و کنار نوشته‌اند فضای فرهنگ کشور منفعل شده است، چیزی که دامن «جن و پری» را هم گرفته است و بعد از شماره‌ی تیر و مرداد، دوباره برای دو ماه وب‌سایت آپ‌دیت می‌شود و تا بهمن ماه، پنجمین سالگرد وب‌سایت، مطلبی نخواهیم داشت. روزگار سردی است. من واقعا امیدوارم فضا گرما بگیرد و زندگی‌های کاری دوستان تحت شرایط جامعه به سکوت محض تبدیل نشود.

در این شماره من قرار بود چند تا مطلب داشته باشم که نشد، نوشتن کار سختی شده است. یک مصاحبه به شماره‌ی بعد موکول شد و دو متن مرور کتاب را هم کنار گذاشتم، چون نمی‌توانستم برای چنین متن‌های سنگینی تمرکز لازم را داشته باشم. با این حال، دو مطلب از من هست که می‌توانید در وب‌سایت بخوانید:

 

گزارش کتاب «جن و پری» - خرداد و تیر هشتاد و هشت

 

شماره‌ی مجله قرار بود مرداد ماه منتشر شود، ولی به تاخیر افتاد و من هم گزارش کتاب را آماده کرده بودم و تغییری ندادم. عمدا تغییری ندادم، اگر می‌خواستم در مورد مرداد ماه بنویسم، باید خبر توقیف و تهدید و سردی می‌نوشتم. در این شماره هم گزارش کتاب منقوش به خبر تلخ درگذشت سه چهره‌ي ادبی است، مرحوم محمد حقوقی، مرحوم اسماعیل فسیح و مرحوم آذریزدی. همچنین محافظه‌کارانه نوشته‌ام در مورد سرگذشت متاثر کننده‌ی «نشر دیگر» در چند ماه گذشته، هر چند در وب‌لاگ این خبر را بدهم که شخصی که عنوان شده، از زندان آزاد شده است و این نشر تحت شرایطی به کار خود مشغول است.

 

مروری بر چهار جلد اول مجموعه‌ی «مختصر-مفید»

 

این مطلب را روی چهار جلد اول مجموعه‌یی نوشته‌ام که نسخه‌ی مادر آن را دانشگاه آکسفورد در دویست جلد منتشر کرده و هر جلد به توضیح مطلبی می‌پردازد. جلدهایی که درباره‌شان نوشته‌ام عبارتند از «فلسفه‌ي قاره‌یی»، «فلسفه‌ی سیاسی»، «منطق» و «سیاست.» مجموعه‌یی جالب است که نسخه‌ی فارسی‌اش را دوستان واقعا عزیز نشر ماهی در تهران منتشر می‌کنند. امیدوارم مجموعه بگیرد و شاهد چاپ (خدا کند) همه‌ی جلدهای آن به زبان فارسی باشیم. خیلی زیاد به کارهایی این چنین پایه‌یی نیاز هست.

 

کپی برابر اصل نیست

 

مسعود بهنود همین تازگی‌ها در مرور روزنامه‌های تهران در انتهای شصت دقیقه‌ی بی‌بی‌سی فارسی تعریف کرد از گرافیک روزنامه‌ی «تهران امروز» که در دوره‌ی سوم انتشار خود سعی کرده است متفاوت از قبل گذشته‌ی خویش باشد. بهنود تعریف کرد و فرناز قاضی‌زاده هم خوش‌اش آمده بود و همین را گفت. دیروز صبح سری زدم به وب‌سایت روزنامه‌ی «تهران امروز» و دلم بد جوری گرفت وقتی دیدم همه چیز وب‌سایت کپی پیست وب‌سایت روزنامه‌ی «اعتماد ملی» است و فقط نام روزنامه تغییر کرده و صفحات و البته محتوای آن.

«تهران امروز» در دوره‌ی جدید انتشار خود در بیست و چهار صفحه هر روز صبح در دکه‌های روزنامه‌فروشی در تهران و پیش از ظهر در شهرهای مهم کشور توزیع می‌شود. هر چهار صفحه‌ی روزنامه یک عنوان دارد و روزنامه در حقیقت شش روزنامه است در یک روزنامه. این شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟ کپی پیست کامل روزنامه‌ی «شرق»، به همان سبک داشتن یک عکس بزرگ در صفحه‌ي اول بخش و تیتربندی صفحه‌ی نخست و بعد سه صفحه بدنبال آن با مطلب‌هایی متنوع.

من واقعا امیدوارم روزنامه‌ی «تهران امروز» دچار ماده‌ی قانونی تشابه به روزنامه‌های توقیف شده نشود. من امیدوارم «تهران امروز» یک روزنامه‌ی خوب باشد و خوانندگان زیادی را جذب خود کند و این فضای سیاست‌زده‌ی تاریک و ترسناک روزنامه‌ی تهران را عوض کند، روزنامه‌یی باشد برای همه‌ی سلیقه‌ها.

ولی آقایان، دلم بدجوری گرفت. دلم گرفت وقتی می‌بینم آن‌چه بر سر این روزنامه گذشت، تاریخ روزنامه‌نگاری چهار سال گذشته بود: عوض کردن مکرر کادر روزنامه. تلاش برای داشتن یک نمای قشنگ،‌ وقتی آن طوری نوشته‌ها را از زیر تیغ ممیزی خاص خودتان رد می‌کردید، نوعی ممیزی که نوشتن در مورد هر چیزی که مثلا به احمد شاملو یا هوشنگ گلشیری مرتبط می‌شد را خط می‌زد. مشکلاتی که پیش آمد. توقیف. باز شدن دوباره. متوقف شدن به دلیلی که نمی‌دانیم. عوض شدن دوباره‌ی کادر. دوباره ظاهری تازه پیدا کردن.

حالا فقط نما عوض شده است، یا محتوا هم عوض شده است؟ 

نتوانستم روزنامه را بخوانم. سه صفحه را دیدم و همه‌اش ذهنم پرواز می‌کرد به هر روز صبح که وب‌سایت «اعتماد ملی» را باز می‌کردم و... آقایان، تفاوت از زمین تا آسمان است. تفاوت هفته‌نامه‌ی «مثلث» تا «شهروند امروز» از زمین تا آسمان است. «شرق» تا «تهران امروز» و «تهران امروز» تا «اعتماد ملی» از زمین تا آسمان است. فقط نما نیست،‌ آقایان این کار عشق می‌خواهد، این کار سواد می‌خواهد، این کار آزادی می‌خواهد.

 

زمان نمی‌گذرد

 

اوایل شب گذشته، کوتاه تلفنی با جواد سعیدی‌پور (رضا ناظم) صحبت کردم. جواد را سال‌هاست می‌شناسم، هم‌شهری هستیم و دورادور از کنار هم رد می‌شویم در دنیای ادبیات. بدقولی‌های من مانده سر کار ترجمه‌ی داستان‌های جواد به انگلیسی که هنوز فایل‌های نیمه‌کاره‌اش منتظر روح مغشوش من هستند، کمی آرامش یابد و دست و پنجه نرم کند با کلمات. جواد کوتاه حرف زد، از حوادث دو ماه گذشته و این‌که نمی‌تواند از خانه بیرون برود و بالاخره شروع کرده است به نوشتن. گفت وب‌لاگ‌اش میهمان داستان‌های جدید اوست. می‌خواهم دعوت کنم به صفحه‌ی رضا ناظم برویم و ببینیم زندگی با ادبیات چه کارها که نمی‌کند.

روزنامه‌نگار ادبی یعنی کی؟

 

برای من نوشتن همیشه یک بوده است، یک مساله‌ی ساده و حیاتی برای ادامه‌ داشتن زندگی‌ام. همان‌طور که کتاب و مطالعه از همان روزهای اول زندگی‌ام یک موضوع عادی بوده است. من را مجبور کرده بودند قبل از آن‌که حروف الفبا یاد داشته باشم، شعرهای سهراب سپهری را از حفظ بخوانم، چیزی که الان به آن با افتخار نگاه می‌کنم. خواندن چیزی بود که همیشه دوروبر من وجود داشت. مادرم، پدرم، خواهرم، برادرم، فامیل‌هایم، دوست‌های خانوادگی ما همه‌شان – یعنی اکثریت مطلق‌شان – کتاب‌خوان‌های حرفه‌یی بودند. من چند سال طول کشید تا کتاب‌های داخل خانه‌مان را خواندم – یعنی از چهارم دبستان که حرفه‌یی مطالعه می‌کردم – یعنی کتاب‌های کتاب‌خانه‌های خواهرم، مادرم و کتاب‌هایی که در دو قفسه‌ی خاک‌ گرفته در زیرزمین خانه بود. بعد سه طبقه خانه‌ی دکتر درهمی در اختیارم قرار گرفت که در هر اتاق‌اش و هر گوشه‌اش لبریز از کتاب بود. بعدها خانواده‌های عمویم، دوست‌های خانوادگی خواهرم و بعدها تقریبا هر کسی یک کتاب داشت به من بدهد بخوانم. علاوه بر این سابقه‌ی ممتد خوانش، من چهار سال دانشگاه ادبیات انگلیسی خوانده‌ام و پایه‌های نقد ادبی را می‌دانم، وقتی یک کلمه را در یک یادداشت به کار می‌برم، می‌دانم منظورم چیست و اغلب هدف‌مند موضوعی را عنوان می‌کنم.

از نظر شخصی من، کسی که وارد کار روزنامه‌نگاری ادبی می‌شود، باید یک سابقه‌ی گذشته‌ی خوانش و همراهی با ادبیات قوی پشت سر خودش داشته باشد. این در ایران ما رسم چندان گسترده‌یی نیست. بیشتر کسانی که وارد ادبیات می‌شوند،‌ تازه می‌آیند یاد بگیرند مثلا سوررئالیسم چیست یا نقد مارکسیستی چیست یا تاریخ‌گرایی جدید چی می‌گوید. خیلی از کسانی که می‌نویسند، فرق‌های انواع رمان‌ها را نمی‌دانند. نمی‌دانند داستان کوتاه در فرم‌های مختلف خودش باید چه معنایی داشته باشد. تفاوت ترجمه‌ها را از روی متن ترجمه نمی‌توانند دریابند. تعدادی از کسانی که درباره‌ی ادبیات می‌نویسند حتا نمی‌توانند یک جمله را درست به پایان ببرند.

من هم مثل خیلی‌های دیگر درگیر آزمون و خطا بوده‌ام، چند هفته طول کشید تا یاد گرفتم چگونه یک متن هزار کلمه‌یی خوب بنویسم برای روزنامه‌ي «کارگزارن»، چیزی که با توقیف روزنامه ادامه پیدا نکرد. نوشتن یک متن شش‌صد و پنجاه کلمه‌یی برای روزنامه‌ی «اعتماد ملی» وقتی کلی حرف برای گفتن داری کار سختی است، اما خودم از متن‌هایی که ارائه دادم راضی هستم. بدی کار در ایران این است که تا می‌توانی خودت را در یک سیستم نوشتاری منطبق کنی، روزنامه‌یی که در آن می‌نویسی توقیف می‌شود.

از نظر شخصی من، کسی که وارد کار روزنامه‌نگاری ادبی می‌شود، باید نوشتن بلد باشد و این کافی نیست، باید در موقعیت‌های گوناگون متفاوت نوشتن را بلد باشد. یعنی بعد از داشتن سواد کافی در زمینه‌ی ادبیات، باید نوشتن را هم تمرین کرده باشد. من قبل از آن‌که اولین مطلب‌ام در روزنامه‌ی «تهران امروز» منتشر شود، هشت‌صد پست وب‌لاگ در نسخه‌ی بلا‌گ‌اسپات سودارو منتشر کرده بودم و صد و خورده‌یی مطلب در وب‌سایت «جشن کتاب» و تازه چند تایی مطلب در «جن و پری» درآورده بودم. یعنی اگر با دست‌نوشته‌های شخصی‌ام، متن‌های مفصل ایمیل‌ها و نامه‌ها و همین‌طور شعرها و داستان‌ها و دست‌نویس‌های دو رمان‌ام حساب کنید، من روزی که اولین نوشته‌ام در روزنامه‌ی «تهران امروز» منتشر شد، یک گونی نوشته پشت سر خودم داشتم: تمرین کرده بودم. آماده بودم عرصه‌های جدیدی را امتحان کنم. روزنامه‌ها و مجله‌ها این فضاهای جدید را در اختیارم قرار دادند.

از نظر شخصی من، کسی که کار روزنامه‌نگاری ادبی می‌کند، باید بداند از چی دارد حرف می‌زند. من هیچ‌وقت روی کتابی ننوشتم که آن را نخوانده بودم، به‌نظر عجیب می‌آید، ولی یکی از مترجم‌های نام‌آشنای ما یک بار یک تشکر مفصلی از من کرد فقط به این خاطر که من کتاب‌ها را کامل می‌خوانم و بعد در موردشان می‌نویسم. دردناک است ولی دوستان ما می‌نویسند در حالی که کتاب را کامل نخوانده‌اند. می‌نویسند در حالی که از موضوع چیزی نمی‌فهمند. برای همین است که وقتی نمونه‌های خارجی مصاحبه‌های ادبی را با نمونه‌های داخلی مصاحبه‌های ادبی مقایسه می‌کنید، آدم شگفت‌زده می‌ماند. برای همین است که ما نمونه‌هایی از مصاحبه‌هایی نداریم که «پاریس ریویوو» چاپ می‌کند یا نمونه‌هایی از مرورهایی که «نیویورکر» چاپ می‌کند. چرا؟ چون بخش قابل توجه‌یی از مصاحبه‌ها به معرفی شخصیت، به معرفی موضوع می‌پردازد. مصاحبه را می‌خوانم و برایم دردناک است که نه مصاحبه‌گر درست و حسابی می‌داند دارد چی می‌پرسد و نه مصاحبه‌شوند درست و حسابی می‌داند در این فضا باید چه بگوید.

وقتی کاری را انجام می‌دهید، درست انجام بدهید. طبق استاندارد کار کنید. سعی کنید ضعف‌های قبلی خودتان را پوشش دهید. من از وب‌لاگ این عادت را در خودم پرورش داده‌ام که متن‌هایم را یک بار به عنوان نویسنده بخوانم و بعد از انتشار یک بار به عنوان خواننده آن را بخوانم. دوستان من شاید دیده باشند نوشته‌های خودم در روزنامه‌ها را می‌خوانم و بلندبلند از خودم انتقاد می‌کنم. از نظر شخصی من یک روزنامه‌نگار ادبی کسی است که مرتب به نقد خودش مشغول است و یک هدف دارد: پیشرفت در فضای ادبی و به دست آوردن افق‌های جدید کاری.

دردناک است، ولی واقعیت این است که از انبوهی از روزنامه‌ها و نشریه‌ها که هر روز در کشور ما منتشر می‌شوند، بخش عمده‌یی از آن‌ها صفحه‌های ادبی خودشان را به آب می‌بندند. در شهر من مشهد، سه روزنامه‌ی پر تیراژ «خراسان»، «قدس»‌ و «شهرآرا» به صورت محلی منتشر می‌شوند و در مجموع 160 هزار نسخه تیراژ دارند. این سه روزنامه هیچ کدام نتوانسته‌اند یک صفحه‌ی فرهنگی قابل خواندن عرضه کنند. من وقتی هر از چند گاهی گذرم به این روزنامه می‌افتد، چند دقیقه بعد کل روزنامه را کنار می‌گذارم در حالی که بخش فرهنگی آن هیچ چیز تازه‌یی برای من ندارد. روزنامه‌های تهران هم بهتر نیستند. روزنامه‌نگاری ادبی موضوع تازه‌یی در کشور ماست. کم‌کم دارد جا می‌افتد.

 

در ادامه‌ی نوشته‌هایم در مورد روزنامه‌نگار شدن، می‌خواهم در این مورد بنویسم که فضای درونی نشریه‌های ما چه طوری است، دبیر صفحه‌ها و دبیر بخش‌ها چه نقشی دارند و گروه‌بندی‌های نشریه‌های ما چگونه است.