توضیح: توی برنامه‌ام بود یک متن جدی در مورد واسکونسلوس بنویسم برای «اعتماد ملی». اما آن‌قدر دست دست کردم که روزنامه توقیف شد. نتوانستم یک متن جدی برای وب‌لاگ بنویسم. چند سری فکرهای پراکنده در مورد این نویسنده‌ی گران‌قدر و البته قاسم صنعوی را در این پست می‌خوانید... ممنون.

 

بعضی‌وقت‌ها بعد از خوانش یک کتاب این سوال در مغز آدم پیچ و تاب می‌خورد که تا حالا، دقیقا تا حالا که این کتاب را می‌خواندم، چی از دنیا فهمیده بودم؟ داشتم توی این دنیای گنده چی کار می‌کردم؟ چنین حسی به من دست داد وقتی «درخت زیبای من» را کنار گذاشتم، کتابی که از کودکی من پیوند خورده بود تا زمان حال، از وقتی که حدود شانزده سال پیش برای اولین بار این رمان را خواندم و محو تصویرش پس ذهنم بود تا حالا که چاپ جدید کتاب کنار دستم است و هنوز کنجکاوی در وجودم می‌جوشد از دیدن این اثر ساده، اما دل‌فریب، اما دوست داشتنی، اما مجذوب کننده.

یک سوال جدی در مورد چاپ کتاب وجود دارد، یک زمانی یک ناشری کارهای یک نویسنده یا مترجم را منتشر می‌کند، با وجود این‌که کار خوب است، با وجود این‌که کار آرام به فروش خودش ادامه می‌دهد، اما ناشر علاقه‌یی به تجدید چاپ ندارد و چون فرآیندهای قانونی که نشرهای ایران تحمیل می‌کنند، حقوق مادی و معنوی کتاب را از مولف یا مترجم می‌گیرد و به دست ناشر می‌سپارد، حتا کتاب را نمی‌توان به صورت الکترونیکی منتشر کرد. بعضی ناشرها الان به تجدید چاپ چنین کتاب‌های درخشانی مشغول هستند (نشر «نگاه» که یک سری کتاب‌های عالی سازمان کتاب‌های جیبی را تجدید چاپ کرده است یا نشر «ماهی») اما چنین کاری به صورت حرفه‌یی صورت نمی‌گیرد. قانون مشخصی هم در مورد نشر الکترونیک و حقوق مادی و معنوی آن نداریم. مگرنه الان تقریبا هر کسی در اتاق خواب خودش می‌تواند یک کتاب را اسکن کند، به فرمت پی‌دی‌اف یا دی‌جی‌و‌و تبدیل کند و در اینترنت مجانی منتشر کند. خیلی از ماها گوشه و کنار زندگی‌مان کتاب‌های واقعا ارزش‌مندی داریم (من خودم یک گونی از این کتاب‌ها را دارم) که می‌توان منتشر کرد،‌ ولی آیا اجازه‌اش را داریم؟

بعضی وقت‌ها هم مولف یا مترجم حواس‌اش به این چیزها هست. قاسم صنعوی، مترجم مشهور ایران مقیم مشهد، یکی از آن‌هاست. مردی که مشهور است عکس‌اش هیچ‌گاه منتشر نشده است، حواس‌اش هست و توانسته تا کتاب‌های گذشته را تجدید چاپ کند. یکی از ارزش‌مند‌ترین این کتاب‌ها، «درخت زیبای من» است که چاپ هفتم آن را الان در بازار کتاب کشور به قیمت 3800 تومان می‌فروشند. کتاب را نشر «راه مانا» منتشر کرده است. آقای صنعوی در تجدید چاپ جدید کتاب‌شان بعد از انقلاب دست به یک کار درخشان دیگر زده‌اند و آن هم چاپ جلد دوم این رمان با نام «خورشید را بیدار کنیم» است.

در مورد «خورشید...» گفته‌اند اشک‌هایی که بریزیلی‌ها از خواندن آن ریختند، سطح آب رودخانه‌ی‌ آمازون را بالاتر برد. کتابی‌ است تکان دهنده در مورد کودکی رویابین که زندگی‌ فقیرانه‌یی را در خانواده‌یی می‌گذراند که پدر بی‌کار و علیل است و مادر تمام وقت در کارخانه کار می‌کند. کتاب را نمی‌توان توصیف کرد. فقط می‌توان گفت که تمام وجودتان را به لرزه در می‌آورد. فقط کافی است عنوان بخش اول کتاب را بخوانید: «داستان پسر بچه‌ای که روزی اندوه را کشف کرد»‌ تا بفهید لرزش روح و وجود یعنی چی. کتاب خواننده را در جای خود خشک می‌کند، شگفت‌زده و اندوهگین. بعضی‌وقت‌ها دل‌ات می‌خواهد هق‌هق گریه‌یی بر صورت‌ات باشد با اشک‌هایی فراوان و بعضی‌وقت‌ها می‌خواهی جیغ بکشی. واسکونسلوس این‌گونه می‌نویسد.

جلد دوم کتاب خشک‌تر است. راوی کتاب دیگر کودک نیست و فرزندخوانده‌ی یک دکتر ثروتمند است و دارد سعی می‌کند با خانواده‌ی جدید، اندوه‌هایش و شوک رها شدن توسط خانواده‌ی واقعی‌اش کنار بیاید. کتاب دوم به زندگی واقعی جهان نزدیک‌تر است: خشن، با متراژهای مادی و سرد.

«درخت زیبای من» را وقتی خواندم که هنوز سال‌های دبستان بود و تقریبا هیچی از کتاب نفهمیدم، جز تصویرهایی که همیشه در ذهنم مانده بودند، مثل درخت پرتقالی که بهترین دوست راوی داستان است. تنهایی‌اش و فقر ترسناکی که در کتاب بود و دوست مسن و عجیب و غریب‌ مهربان‌اش...