توضیح: واقعا جسارت من را ببخشید.

 

دکتر جان دان (متولد 1572 – وفات در 1631)، یکی از عجیب‌غریب‌ترین انسان‌ها در ادبیات قرن شانزدهم و هفدهم انگلستان است. در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش درباره‌ی زندگی خودش نوشته است: «تفاوت‌هاست بین جک دان (جوان ماجراجویی ولنگاری که شعرهایی بی‌پروا و عیب‌جویانه برای کلکسیون معشوق‌هایش می‌نگاتت،) تفاوت از قبرستان تا شیوایی الهایت است تا دکتر دان، رئیس دانشگاه سنت پائول.» جوان که بود، مثل همه‌ی جوان‌های آن زمان انگلستان زندگی خودش را بی‌پروا در میان زنان و آرزوهای جوانی می‌گذارند. کهن‌سال که بود، یکی از مشهورترین ادبیان انگلستان بود و از این رو به آن رو شده، یکی از محبوب‌ترین مومنان، رئیس دانشگاه سنت پائول. هم‌چنین در مهمانسرای دادگستری در بین وکیلان و قضات سخنرانی می‌کرد. تقریبا می‌توان گفت مشهورترین واعظ کل تاریخ انگلستان است. او را به خاطر شعرهایش، به خاطر ریاست‌اش بر محفلی که بعدها شاعران متافیزیک خوانده شدند (همان‌ها که تی‌. اس. الیوت قرن‌ها بعد در موردشان نوشته بود که شعر از آن آن‌ها بود و بعد از آن دیگر روحی در شعر نمانده بود – نقل به مضمون) و شعرهای فوق‌العاده‌اش می‌شناسند.

«تفکرات» نام مجموعه‌یی از وعظ‌های اوست و یکی از مشهورترین آن‌ها، تفکر شماره‌ی 17 است که با نام «پرستش در هنگام خروج» (ترجمه تحت‌الفظی است، نام انگلیسی آن معانی متعددی را پیشنهاد می‌کند) که در ایران بیشتر با نام رمان «ناقوس‌ها برای که می‌نوازنند» همینگوی شناخته می‌شود. نامی که همینگوی از همین وعظ گرفته است و در اول رمان فوق‌العاده‌اش هم بخشی از وعظ را آورده است: «هیچ انسانی جزیره‌یی نیست تنها رها شده بر خویش؛ هر انسانی بخشی از قاره‌یی است، بخشی از کل؛ اگر جنازه‌ی سرد زنبورعسلی بر ساحل به خشکی بنشیند، اروپایی از دست رفته، انگار پرومته‌یی آن‌جا به خشکی نشسته، انگار املاک تیولی دوستان شما یا املاک تیولی شخص خودتان به ساحل نشسته است؛ مرگ هر انسانی من را محوتر می‌سازد، چون من بخشی از کل بشریت هستم، و بنابراین هیچ‌وقت نمی‌دانم ناقوس‌ها دقیق بر که خواهند نواخت، تنها می‌دانم، ناقوس‌ها برای تو می‌نوازند.»

با این حال، داستان همه‌اش ماجرای مرگ نیست. این جریان ناقوس‌ها در وعظ جان دان خود داستانی دارد. او خود را آماده می‌کرد که تا – خود هم می‌دانست – آخرین بار به کلیسا برود و وعظ خود را بخواند، به شدت بیمار بود و در بستر فکر می‌کرد و صدای ناقوس‌ها را از نزدیک می‌شنید و وجودش آشفته می‌شد. لبریز از انرژی نشست و آخرین نوشته‌یی را نوشت که نام او را برای همیشه مشهورتر از گذشته ساخت. این از مرگ. اما داستانی دیگر هم درباره‌ی جوانی جان دان می‌گویند، وقتی با نامزد خود برای ماه عسل به سواحل اسپانیا رفته بود. وقتی به اسپانیا رسیدند، نتوانستند از کشتی پیاده شوند. شهر در بیماری وبا (یا طاعون، درست یادم نیست) می‌سوخت و همه‌ی کلیساهای شهر ناقوس‌های خود را به نشانه‌ی عزا به صدا درآورده بودند. جان دان بر ساحل می‌نگریست و به همراه عروس‌اش شاهد نابودی بود. این از زندگی.

در رمان همینگوی، راوی آمریکایی هم‌زمان که با معشوق‌اش – یک دختر کولی که از قطاری نجات‌اش دادند که اسیر به کمپ‌های مرگ نازی می‌فرستاد – به زندگی‌ کوتاه‌شان در کوهستان‌های اسپانیا می‌پردازند که هر لحظه، امکان مرگ برای‌شان هست: هم برای راوی، هم برای دوست‌هایش و هم برای معشوق او. ولی صرف مرگ نیست. هم مرگ است، هم زندگی: ناقوس می‌نوازد، اما چه می‌نوازد؟ سوال رمان همین است.

آقای غبرائی عزیز، امیدوارم این متن را بخوانید. چهار سال پیش وقتی شنیدم که می‌خواهید «ناقوس‌ها برای که می‌نوازند» همینگوی را ترجمه کنید، پروژه‌ام روی این رمان را متوقف کردم. هنوز دسته‌ی قطور کپی کتاب کنار دستم است. حالا شنیده‌ام کتاب آماده می‌شود تا از طرف نشر «افق» به بازار بیاید و شما نام آن را نوشته‌اید «این ناقوس مرگ کیست.» آقای غبرائی، هم جان دان، هم همینگویی و هم متن رمان به صرف مرگ اشاره ندارند. کل اثر همینگوی روندی است چرخان بین زندگی و مرگ: در هر لحظه در رمان همینگوی خواننده دودل است که ناقوس چه را خواهد شنید، مرگ؟ یا عروسی؟ یا...

ناقوس در ادبیات غرب معانی گسترده‌یی دارد. شاید شایسته‌ترین متن برای شناخت معنای ناقوس، شعر مشهور «ناقوس» سروده‌ی ادگار آلن پو است. جایی که ناقوس تقریبا با همه‌ی معانی‌اش پدیدار می‌شود: کریسمس و سال نو، آتش، عشق، مرگ و زندگی.

بی‌شک نام «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» اشتباه بوده و هست، ولی نام «این ناقوس مرگ کیست» تنها یک قدم به معنایی بهتر نزدیک شده است و لنگ می‌زند، بدجور لنگ می‌زند آقای غبرائی عزیز.