مروری بر مجموعه داستان: و تا... دمل

منتشر شده در روزنامه‌ی اعتماد ملی، شنبه 31 خرداد ماه 1388 (لینک پی‌دی‌اف) http://roozna.com/1388/3/31/EtemaadMelli/949/Page/10/EtemaadMelli_949_10.pdf «کتاب مقدس را باز مي‌کنم، صفحه 627؛ جامعه. نوشته است: بيهودگي است، بيهودگي است، زندگي سراسر بيهودگي است. مي‌بندم. کتاب را پرت مي‌کنم گوشه اتاق. يا بايد بروم پايين و به زندگي آنها تن بدهم يا بمانم اين بالا که پنجره‌اش وسوسه‌ام مي‌کند به... که کتاب‌هايش... که چراغ بالاي سرم... آيا اين طناب واقعي است؟ راه سومي هم بايد باشد.» (ص 27 کتاب. ) هجده داستان کوتاه سُلماز يگانه‌مهر در فضايي آشفته و سرگردان خواننده را گيج در ميان تورق اين مجموعه داستان کوتاه باقي مي‌گذارند. مجموعه‌اي که اولين ضعف اصلي آن، نام بي‌تناسبي‌ است که بر خود گرفته است، نامي که خواننده را از خود مي‌راند، که اين کتاب چيست، آن‌هم وقتي که با پشت جلد عجيب کتاب روبه‌رو شويد که اين سوال را در ذهن‌تان پيش مي‌کشد که اين اثر اصلا چگونه مجوز گرفته است؟ اما اگر اين دو ضعف را کنار بگذاريد و شروع به خواندن داستان‌ها کنيد، با فضايي متناسب و منسجم روبه‌رو مي‌شويد. در يک کلام، يگانه‌مهر قادر به نوشتن داستان کوتاه هست، اسلوب‌ها و سبک‌ها را مي‌شناسد و توانسته نوشته‌هايي منتشر کند که يک کتاب سرگرم کننده براي خواننده بسازند. زبان نرم و شکسته يگانه‌مهر حداقل‌هاي زباني را تامين مي‌کند و خواننده را دنبال خود مي‌کشد، چيزي که با فرم داستان‌ها جور مي‌شود ولي در يک ضعف اصلي خواننده را گيج مي‌کند: روايت‌ها در بيشتر داستان‌ها ناتمام باقي مي‌مانند. يگانه‌مهر تقريبا از رساندن داستان‌ها به پايان و آوردن پايان‌بندي پرهيز دارد. اغلب داستان‌هايش ختم به سه نقطه مي‌شوند، جمله‌يي ناتمام که فضاسازي را ناتمام باقي مي‌گذارد و خواننده را به داستان بعدي مي‌سپارد که دوباره يک روايت شروع شود، تصويرسازي شود، ولي هميشه اين شک را داشته باشي که داستان‌ها تمام خواهند شد؟ به جايي خواهم رسيد؟ يا مانند داستان قبلي جايي در ناکجاآباد رها خواهم شد که ذهن من ِ خواننده تصميم بگيرد بقيه ماجرا چه خواهد شد؟ «با خود مي‌گويم. معصومه بيرون مي‌دود و خودش را به شلوغي دور ميدان مي‌رساند. در ميدان فوراه آب را قي مي‌کند. معصومه ميدان را دور مي‌زند، دور مي‌زند، دور مي‌زند. پدر گريه مي‌کند: رفتي دختر؟ آخرش رفتي؟ و من طرحي از يک فواره مي‌زنم. از يک فواره... فواره... فواره يعني... يعني...» (پايان داستان فواره، ص 105 کتاب.) سرگرداني البته ويژگي اصلي و کلي راوي‌هاي داستان‌ها هم هست. آدم‌هايي گيج و سرخورده که درست نمي‌دانند در چه فضايي قرار دارند، يا که هستند، يا اين موضوع را آنقدر مهم نمي‌دانند تا توضيحي بدهند. صرف ماجرايي در لحظه پيش کشيده مي‌شود، راوي پديدار مي‌شود و اغلب در ذهن او بازي‌هاي زباني و تصويري را دنبال مي‌کنيم تا... اگر خوش‌شانس باشيد به جايي خواهيد رسيد. «حرف دختر بزرگمو نشنيده مي‌گيرم، توي دلم همين‌طوري نمي‌دونم چرا آرزو مي‌کنم آکواريومم بزرگ‌تر از اين بود. حداقل يه متر و هشتاد، دو متر با يه عالمه ماهي. همه‌شون هم گوشتخوار. دلم مي‌خواد اون وقت مي‌تونستم برم توي آکواريومم دراز بکشم و خودم را بسپارم به...» (پايان داستان آکواريوم. ص 51 کتاب. ) تصوير کلي کتاب، يک مجموعه داستان معمولي است که خواننده آن را مي‌خواند، از بعضي داستان‌ها خوش‌اش مي‌آيد و بعد آن را کنار مي‌گذارد. مي‌توان آن را يک نقطه شروع در حد خودش خوب براي يگانه‌مهر خواند که براساس آن روند داستان‌نويسي خودش را به سمت حرفه‌اي‌تر شدن دنبال کند. «فايده‌اي ندارد هر چه دماغم را روي درزها مي‌کشم، نمي‌توانم نفسي بگيرم، انگار درزهاي پنجره را با موم پوشانده‌اند. رويم را به زحمت به سمت حوا برمي‌گردانم. صورت حوا بنفش شده و سرش افتاده روي دفترش. من هم دارم از حال مي‌روم. جلوي چشم‌هام همه‌اش سه نقطه‌آخر سطر دفتر راه مي‌روند. زور مي‌زنم يادم بيايد چه چيزي را نبايد از ياد مي‌برديم. آن چيز پنجره بود؟ نبود؟ فايده‌اي ندارد. اگر هم پنجره بود ديگر زورم نمي‌رسد پنجره را... » (پاراگراف آخر داستان اگر حوا پرهيزگار بود، ص 35 کتاب.)

چراغانی

 

 

قبل از آن‌که شب تمام شود

به من زنگ بزن

بگو

پشت در جا مانده‌ایی

بگو

چشم‌هایت رنگ شیشه‌های مغازه‌ها

را ذخیره کرده،

در میان تاریکی اتاق‌های خانه

بتابد.

قبل از آن‌که یادم بیاید

تیک تاک وجود دارد،

قبل از آن‌که میان روزمره‌گی‌ها

میان آشفتگی‌ها

فکرها

خیال‌ها

دفترچه‌های یادداشت

گوشی موبایل

و کارهای عقب‌مانده

محو شوی

خودت را نشانم بده

میان بی‌تابی لب‌هایت

گریه‌ام می‌گیرد

می‌دانم

می‌ترسی

دست می‌کشی بین گونه‌هایم

می‌پرسی: شب،

شب طولانی؟

من سر تکان می‌دهم

برمی‌گردم

فقط اشاره می‌کنم به اتاق...

 

شب

پیش از آن‌که پایان‌اش ختم شود به

یک کابوس دیگر در

تنهایی،

برای من زنگ بزن...

 

2009-05-02

وسط خوانش شعرهای براتیگان با ترجمه‌ی مهدی نوید و لیلا صارمی که برای روزنامه، دارم پیش از چاپ شدن‌اش می‌خوانم...

حوالی ده شب – مشهد

 

ایوان کلیما، بریده‌یی از یک پیشگفتار

 

پیشگفتار، صفحه‌های 7 و 8. روح پراگ و دیگر مقالات. ایوان کلیما. ترجمه خشایار دیهیمی. تهران: نشر نی. چاپ اول: زمستان 1387. 229 صفحه. 2200 نسخه. 3500 تومان.

 

من در طول زندگی‌ام فقط چند سالی کارم گزارشگری بوده است. اما این حرفه را داوطلبانه رها نکردم؛ روزنامه‌ای را که برایش کار می‌کردم تعطیل کردند و به من هم دیگر اجازه ندادند برای روزنامه دیگری مطلب بنویسم و روزنامه‌هایی که در آن ایام در کشور من منتشر می‌شدند از آن نوع روزنامه‌هایی بودند که من اصلا دلم نمی‌خواست برایشان مطلب بنویسم. با اینهمه، نیازم به بیان عقاید و احساساتم در مورد برخی مسائل، آن هم هر چه سریع‌تر و هر چه مستقیم‌تر، در دلم بود و برای همین به نوشتن ادامه دادم – بی آن‌که روزنامه‌ای یا هر وسیله دیگری برای رساندن حرفم به گوش مردم داشته باشم. این قطعات نوشته شده با رسانه‌ای که سامیزدات خوانده می‌شد دست به دست می‌گشت. یعنی این قطعات را دوستانم با ماشین تحریرهای معمولی تایپ می‌کردند و نهایتا هم به دست تایپیست‌های گمنام تایپ می‌شدند و از دست خواننده‌ای به دست خواننده دیگری می‌رسید.

 

در انتخاب این قطعات برای این کتاب، کوشیده‌ام موضوعات و ژانرهای تنوع داشته باشند، تا حدودی برای اقناع خوانندگان انگلیسی‌زبان که متوجه شوند نویسندگان ممنوع القلم و سرکوب شده هم صرفا علائقشان محدود به مسائل سیاسی نمی‌شود و علائقی مشابه علائق دیگر نویسندگان در هر جای این جهان دارند. شاید این نکته هم جالب و معماگونه باشد که بسیاری از مقالات سیاسی که من نوشته‌ام (و تعدادی از آن‌ها در این مجموعه آمده است) پس از 1989 نوشته شده‌اند، یعنی در دورانی که می‌توانستم آزادانه سفر کنم و در خارج از کشور از من سوال می‌کردند که نظرم درباره فلان موقعیت فرهنگی یا آثار فلان نویسنده که تحت حکومتی توتالیتر زندگی می‌کند چیست.

 

...

 

فرهنگ ترور – شش؛ بریده‌یی از یک کتاب

 

کتاب دلبستگی‌ها. ادواردو گاله‌آنو. ترجمه: نازنین نوذری. نشر نوروز هنر. چاپ اول: 1384. 272 صفحه. 3100 تومان. صفحه‌های 140 و 141.

 

پدرو آلگورتا، وکیل، پرونده‌ی قطور قتل دو زن را نشانم داد. هر دو جنایت، اواخر 1982، با چاقو، در حومه‌ی مونته‌بیدئو به انجام رسیده بود.

متهم، آلما دو اگُستو، اعتراف کرده بود. بیش از یک سال زندانی بود؛ و به‌نظر می‌رسید به تمام عمر پوسیدن در زندان محکوم شده.

همان‌طور که مرسوم است، پلیس‌ها به او تجاوز کرده و شکنجه‌اش کرده بودند. در آخر یک ماه کتک‌های مداوم، چندین اعتراف از او گرفته بودند. اعترافات آلما دو اگُستو خیلی شبیه به هم نبودند، انگار او همان قتل را به شیوه‌های بسیار متفاوتی مرتکب شده باشد. در هر اعتراف شخصیت‌های متفاوتی وجود داشتند، اشباح تماشایی بدون نام و نشان، زیرا دستگاه شوک الکتریکی هر کسی را به یک رمان‌نویس پرکار تبدیل می کند؛ و در تمام موارد، زن مقتول نشان می‌داد چابکی یک ورزشکار المپیک، عضله‌های یک پهلوان و مهارت یک ماتادور حرفه‌یی را دارد. اما از همه حیرت‌آورتر، جزئیات بود. در هر اعتراف، متهم با دقت میلی‌متری لباس، حرکات، صحنه‌ها، وضعیت، اشیاء... را توصیف می‌کرد.

آلما دو آگُستو کور بود.

همسایگانش، که او را می‌شناختند و دوستش داشتند، متقاعد شده بودند گناهکار است.

وکیل پرسید: چرا؟

گفتند: خوب روزنامه‌ها می‌گویند.

وکیل گفت: اما روزنامه‌ها دروغ می‌گویند.

همسایه‌ها توضیح دادند: آخر رادیو هم می‌گوید. و تلویزیون هم!

 

 

قاب‌عکس

 

یک شعر خودم از روزهای گذشته

برای زندگی و...

و تمام آرزوهایی که بخار شد...

 

 

در اتاف نیم‌تاریک

که فضا را غبار یک تابستان غریب

پر کرده است با بادهای تمام پاییزهایی

که فکرش را هم نمی‌کردی، پر باشد از

برگ‌های سپید و آبی و توفان،

گریه می‌کنم

برای خودم گریه می‌کنم

و برای تو

که دست‌هایت سفید بود

مثل آسمان که نقش می‌زدی

در کلیک کلیک دوربین

می‌خندیدی

نشان می‌دادی ابرها

شناور بودند

جایی همین نزدیکی

و نفس‌هایت که گرسنه بود

آغشته به طعم چسبناک تنهایی

که در نگاه‌ات هم ماسیده بود

وقتی برای من می‌نشستی

رو به آسمان حرف می‌زدی

از روزهایی که زمان پرواز کرده بود

و تو

نیم‌هوش داروهای عجیبی

که همیشه در جیب‌هایت بود،

شب را سرود می‌خواندی

به صبح می‌خندیدی

و ظهر، پتیاره‌یی بود که فراموش‌اش

کرده بودی،

برای هم بودیم

در اتاق، که تاریک بود

اما تاریکی نبود،

غم بود

اما طعم‌اش مثل اشک‌های گریه‌

نبود

امشب چقدر اشک‌ها شورمزه روی نفس‌هایم

ناآرام هستند

گریه می‌کنم

برای خودم گریه می‌کنم

و برای تو

برای تو که دوست داشتن را در

سیصد و شصت درجه‌ی گوناگون

معناهای تازه می‌بخشیدی

برای تو که دوستی را

چهارچوب‌های تازه نقش می‌زدی

برای بودن، رنگ خلق کرده بودی

برای زندگی، شعر سروده بودی

برای قطره‌های باران

کادر را گسترده‌تر ساخته بودی

که شرمی نباشد

برای باریدن

برای زیبایی

برای زندگی

برای چهارچوب قاب‌ پنجره یک

تصویری مضحک ساخته بودی

که همین الان هم هست

در میانه‌ی همین تاریکی

و همین غبار نمناک

که روی هوا و آسمان این اتاق

بی‌پایان می‌بارد

که گریه‌ بکنم

گریه کنم

برای خودم و برای تو

که عشق را

به معنای ساکن لحظه‌ها

واگذار کردیم

در دورترین فاصله‌یی که می‌شد

از هم جدا شدیم

گذاشتیم

مثل تمام قاب‌عکس‌های قدیمی

مثل تمام پنجره‌های غبار گرفته

مثل تمام آینه‌های کوچک با قاب‌های قهوه‌یی

قلب‌های کوچک‌مان در دست‌های‌مان خرد شود

تو گفتی: شکستم

و صدایت از غم لبریز بود

و من در میانه‌ی تاریکی اتاق نشسته بودیم

سرازیر بودم

مثل یک آبشار

در صدای تو که از من

غم‌گین‌تر بود

از من

تاریک‌تر بود

و من مبهوت بودم

آدم‌ها چگونه هم‌دیگر را

به کناری می‌اندازند

تا در تنهایی

گریه کنند

گریه کنند

بیشتر

و بیشتر گریه می‌کنم

برای خودم گریه می‌کنم

و برای تو

که بی‌انتها

بی‌انتها دوست داشتن را

در میان همین دو دست کوچک

و انگشت‌های شکننده

به من آموختی

و صدایت، در تمام ناآرامی‌های ‌نامعلوم‌ات

هنوز آواره‌ی گوش‌هایم مانده است

که گریه می‌کنیم

گریه می‌کنیم

برای خودمان و برای هم‌دیگر

در اتاف نیم‌تاریک

که فضا را غبار یک تابستان غریب

پر کرده است با بادهای تمام پاییزهایی

که فکرش را هم نمی‌کردی، پر باشد از

برگ‌های سپید و آبی و توفان...

 

دست‌نویس اولیه: 5 فرودین هشتاد و هشت – 1:41 دقیقه‌ی صبح

دست‌نویس دوم: 16 فروردین هشتاد و هشت – 11:44 دقیقه‌ی صبح

 

نگاهی از گذشته به آینده: چرا فردا به مهدی کروبی رای می‌دهم؟

 

 

صبح بود. پاییز بود. من بچه بودم. سیزده، چهارده سالم بیشتر نبود. روزنامه‌ها عکس کشته‌های قتل‌های زنجیره‌یی را منتشر می‌کردند. مرحوم محمد مختاری که کشته شد، من او را نمی‌شناختم. بعدها بود که فهمیدم از دوستان خانوادگی ما و دوستان مبارز ضد شاه پدرم بوده‌اند. بعدها بود که فهمیده‌ام چه شده بود که چپ‌ها از مذهبی‌ها جدا شده بودند. محمد مختاری را دوست داشتم بود و می‌دیدم‌اش. با هم درباره‌ی کتاب‌اش «انسان در شعر معاصر» حرف می‌زدیم که چقدر نقد دارم بر آن. درباره شعرها و نوشته‌ها و نظرهایش حرف می‌زدیم. دلم می‌خواست بود، اما او را کشتند. محمد مختاری را خفه کردند.

صبح بود. از خواب بیدار شده بودم. داشتم صبحانه می‌خوردم. خاله‌ام زنگ زد که تهران شلوغ شده است... یک هفته دلهره‌ی کوی دانشگاه... چند سال لازم بود که تلویزیون ایران عکس دانشجویان دانشگاه امیرکبیر تهران را نشان بدهد و بزرگ با فونت قرمز رنگ بنویسد «فریبکاران»...؟

صبح بود. رفتم «ایران جوان» بخرم. دکه‌دار گفت توقیف شده. فکر کردم شوخی می‌کند... چقدر عادت کرده‌ام این سال‌ها به توقیف مجله‌ها و روزنامه‌هایی که دوست داشتم، جاهایی که برای‌شان مطلب کار می‌کردم... چند سال گذشت از آن پنجشنبه که «ایران جوان» دیگر نبود تا روزی که نامزد انتخاباتی با افتخار در تلویزیون بگوید دولت من هیچ نشریه‌یی را توقیف نکرده است... نام‌ها را بشمارم؟

 

چندتای دیگر از این مثال‌ها دارم که بزنم؟ چند تای دیگر دارم؟

 

برای من انتخابات فردا، صرف چند دقیقه وقت گذاشتن برای رای دادن نیست که با اعلام نتیجه تمام شود. انتخابات فردا ادامه‌ی روندی‌ست که کودکی من را به جوانی‌ام رسانده است. روندی که در آن لحظه به لحظه حضور داشتم و هر لحظه حضورم پررنگ‌تر شده است... انتخابات فردا صرف انتخاب نیست که با سپردن قدرت به دست یک جریان تمام شود. فردا ادامه‌ی شروعی‌ست از گذشته که به آینده امتداد می‌یابد. شروعی برای زندگی کردن، پیشرفت داشتن و امیدوار بودن.

 

فردا صبح می‌روم تا به «مهدی کروبی» رای بدهم. چرا؟ من که قرار گذاشته بودم با خودم روز قبل از انتخابات نامزد خودم را انتخاب کنم، چرا بیست روز زودتر تصمیم‌ام را گرفته بودم؟

 

چرا به میرحسین موسوی رای نمی‌دهم؟

 

یکم – چهل و هشت ساعت مانده به اعلام نام نامزدها توسط شورای نگهبان، سه ستاد انتخابات میرحسین موسوی در نزدیک خانه‌ی ما شروع به کار کردند. من روبه‌روی یک سوال جدی قرار گرفتم: نامزدی که خودش را به یک قانون ساده‌ی تبلیغات پایبند نمی‌داند، چگونه می‌خواهد در آینده قانون را بر خودش اعمال کند؟ من از همان لحظه خودم را از جریان میرحسین موسوی کنار کشیدم، هرچند که همه مرتب اعلام کردم و می‌کنم که واقعا خوشحال می‌شوم میرحسین موسوی رای بیاورد.  

دوم – دکتر معین بارها در طول تبلیغات انتخاباتی‌اش اعلام کرد که «جبهه‌ی دموکراسی و حقوق بشر» ربطی به انتخابات ندارد. ولی انتخابات تمام شد و این جبهه بلافاصله فراموش شد. چگونه به کسانی اعتماد کنم که بیست سال گذشته سکوت کرده‌اند؟‌ با یک موج می‌آیند و با موجی دیگر محو می‌شوند؟

سوم – تیم اطراف آقای موسوی چه کسانی هستند؟ مگر من فراموش کرده‌ام دوازده سال پیش، آقای خاتمی بلافاصله بعد از انتخاب شدن، چه کسی را معاون اول خویش کرد؟ فراموش کرده‌ام تیم اقتصادی و عمرانی دولت اصلاحات چه کسانی بودند؟ آقای موسوی نتوانسته‌اند یک تعهد محکم در مورد دولت خودشان بگویند. تنها مرتب تکرار می‌کنند که تیم قوی و سالمی دارند که کسی نمی‌تواند روی‌شان حرفی بزند. خوب، آقای موسوی، این تیم اصلا کی‌ها هستند؟ در بیست روز گذشته بجز دکتر بهشتی مگر کس دیگری هم معرفی شد؟

چهارم – من یک چپ محافظه‌کار طرفدار اصلاحات آرام و منطق‌پذیر صلح‌طلب در ایران هستم. من طرفدار حفظ جمهوری اسلامی ایران هستم. من طرفدار قانون اساسی موجودمان هستم. من نمی‌توانم چشم‌ام را بر روی نقاط انبوه مثبت حکومت موجود ببندم و تنها سیاهی‌ها را ببینم. حکومت ما می‌تواند به یک دموکراسی زنده‌ی اسلام‌گرا تبدیل شود. تکلیف من با آدم‌ها روشن است، من نمی‌توانم کسانی را دور و بر رئیس جمهورم ببینم که نقدهای جدی بر روی‌شان دارم.

پنجم – نمونه‌ی دولت آقای موسوی، روزنامه‌شان «کلمه سبز» است. روزنامه‌یی که یک دفعه مجوزش گرفته شد، یک دفعه از زیر زمین درآمد و صرفا وابسته به یک موج است. روزنامه‌ی «کلمه‌ سبز» روزنامه‌ی موفقی‌ست. در این شکی نیست، شکل و شمایل منسجمی دارد، ولی چون یک دفعه‌یی درست شده است، ضعف‌های آن پوشیده نیست. آقای موسوی دولتی خواهند آورد که وابسته به یک موج است: احساس خطر کرده‌اند و آمده‌اند. روزنامه‌ی «کلمه سبز» ریشه نگرفته است. چقدر باید صبر کنیم تا دولت ایشان ریشه بگیرند؟

ششم – برنامه‌های آقای موسوی چیست؟ ایشان یک کتاب را جلوی دوربین گرفتند و گفتند کل برنامه‌های ایشان در این کتاب هست و گفتند این کتاب را تا پس فردا برای دانلوود در سایت‌ها قرار می‌دهند. این کتاب کجاست؟ چرا در اختیار ما قرار نمی‌گیرد؟ این پس فردا کی می‌رسد؟

هفتم – با تمام احترام‌هایی که برای آقای خاتمی قائل هستم، صرف حضور ایشان پشت سر آقای موسوی باعث نمی‌شود که من چشم‌ام را بر روی تمام نقدهایم بر آقای موسوی ببندم و به ایشان رای بدهم.

 

ولی باز هم امیدوارم فردا آقای موسوی بتوانند رئیس جمهور شوند. ایشان نکته‌های مثبت فراوانی دارند، اما نتوانستند نظر من را جلب کنند. هرچند اگر ایشان با آقای احمدی‌نژاد به دور دوم بروند، قوی برای رای آوردن ایشان تلاش خواهم کرد و به ایشان رای خواهم داد.

 

چرا به مهدی کروبی رای می‌دهم؟

 

یک – مهدی کروبی وقتی چهار سال پیش با آن وضع از انتخابات رانده شد، قول‌هایی داد. او به قول‌هایش عمل کرد: از تمام سمت‌های دولتی‌اش استعفا داد. حزب درست کرد و به چهارچوب‌های حزبی‌اش وفادار ماند. به جز تلویزیون خصوصی، بقیه‌ی برنامه‌هایش را اجرا کرد. من می‌توانم قبول کنم که ایشان به قول‌ها و برنامه‌های انتخاباتی خودشان عمل خواهند کرد.

دو – من تیم اطراف کروبی را می‌شناسم. از بین آن‌ها آدم‌های هست که قویا قبول‌شان دارم: غلامحسین کرباسچی. جمیله کدیور. محمدعلی ابطحی. عطا‌ء‌الله مهاجرانی. کاظم موسوی بجنوردی. اکبر موسوی خوئینی‌ها. نورعلی تابنده. بهروز افخمی. باران کوثری. علم معلم. احمد زیدآبادی. تقی رحمانی. عباس عبدی. عیسی سحرخیز. حسین لقمانیان. محسن رهامی. عمادالدین باقی. حسن یوسفی اشکوری. بابک احمدی. سیدجواد طباطبایی و سرانجام بانوی بزرگ ما: فرزانه طاهری. من می‌توانم به تیم کروبی اعتماد کنم. می‌دانم که این تیم ایده و طرح می‌تواند بسازد. این تیم می‌تواند برای آینده‌ی ایران موثر باشد.

سه – مهدی کروبی ماه‌هاست به من این اجازه را داده که قدم به قدم طرح‌ها و برنامه‌هایش را بخوانم و روی آن‌ها فکر کنم. طرح‌هایی که در شش بیانیه‌ی جداگانه معرفی شدند و من با همه‌ی آن‌ها موافق هستم، هرچند نقد خودم را دارم، مخصوصا بر روی سهام نفت.

چهار – روزنامه‌ی «اعتماد ملی» روزنامه‌ی آقای کروبی است. روزنامه‌ی خوبی بود، با آمدن محمد قوچانی تبدیل به یک نمونه‌ی خوب و خواندنی از روزنامه‌های ایران شد. روزنامه‌یی که محاسن روزنامه‌های «شرق»، «کارگزاران» و «هم‌میهن» را همگی در خود جمع کرده است. این چیزی است که من امیدوارم کروبی در کشورم بسازد: خوبی‌های چیزهایی که هست را در هم جمع کند تا بدل به یک جمع متکی بر خرد جمعی شویم که بتواند کشور را به پیش ببرد.

پنجم – ایران، برای مهدی کروبی همه‌ی ایران است. با تمام اقلیت‌ها و آدم‌ها و شهروندان‌اش. همه در برابر قانون اساسی یک‌سان هستند و حق دارند. بازهم کروبی دنبال بهتر شدن قانون‌هاست. شعار اصلی کروبی؛ «تغییر برای ایرانیان» شعار مهمی‌ست. شعاری‌ست که من را مجذوب خودش کرده است و با آن موافقم: قدم به قدم کشور را بهتر بسازیم.

ششم – کروبی سیاست‌مدار است. یک سیاست‌مدار با سیاست بازی می‌کند. جایی که لازم است لابی استفاده می‌کند و کاری را پیش می‌برد. جایی که لازم است امتیاز می‌دهد تا بتواند موفق‌تر در آینده گام بردارد. من به یک سیاست‌مدار رای می‌دهم تا کشورم را اداره کند.

هفتم – من معتقدم با رای دادن به مهدی کروبی می‌توانم ایران را به سمت آن انقلابی برگردانم که پدر و مادرم در خیابان‌ها برایش عرق ریخته‌اند. برایش فعالیت کرده‌اند. برایش جوانی‌شان را گذاشته‌اند.

 

به مهدی کروبی رای می‌دهم تا ایران، همان ایران جمهوری اسلامی باشد که 98 درصد مردم کشورم به آن رای مثبت دادند.

 

ممکن است فردا مهدی کروبی رای نیاورد. ممکن است شکست بخورد. آری، این را قبول دارم. بازی سیاست شکست هم دارد. اما من به کسی رای می‌دهم که تیم‌اش را قبول دارم، برنامه‌هایش را قبول دارم و ایدئولوژی‌اش احترام برانگیز است. من امیدوارم با رای من این تیم قدرت بیشتری پیدا کند و حتا اگر ریاست‌جمهوری را از دست داد، بتواند در آینده پایگاهی برای پیشرفت ایران باشد.

 

فردا صبح، ساعت حدود هشت، به دبیرستان جباریان می‌روم تا رای خودم را به مهدی کروبی بدهم. دبیرستانی که پادگان‌گونه اداره می‌شود. من امیدوارم چهار سال دیگر یک دبیرستان واقعی در خیابان راهنمایی مشهد قرار گرفته باشد.

 

به امید ایرانی برای همه‌ی ایرانی‌ها

 

چهار سال پیش، صبح روز بعد از انتخابات

 

 

دیروز صبح، روزنامه‌ی «اعتماد ملی» دومین جلد کتاب سی سال را در صد صفحه ضمیمه‌ی روزنامه منتشر کرد. کتاب در چهار فصل تنظیم شده است. «فصل اول: گاه‌شمار تاریخ سی ساله» که مهم‌ترین بخش آن، آمارهای انتخاباتی نه دوره‌ی گذشته است، مخصوصا این‌که هر نامزد چقدر از کل آرای ماخوذه و چقدر از آرای کل کشور را دریافت کرده است. «فصل دوم: گفتگوهایی درباره 9 انتخابات»، نه روایت است که یکی از نزدیک‌های هر کدام از کاندیدهای اصلی هر انتخابات سخن می‌گویند. «فصل سوم: احمدی‌نژاد کیست؟» مروری‌ست بر سابقه ایشان و چند بحث و گفت‌وگو و سرانجام «فصل چهارم: نامه‌هایی برای آیندگان»، متن نامه‌های بزرگان فرهنگ و ادب و سیاست کشور است که از این چهار سال می‌گویند.

اکبر منتتجبی در این ویژه‌نامه با حسین کروبی، فرزند مهدی کروبی مصاحبه کرده است با تیتر: «مادر، پدرم را بیدار کرد و گفت: بلند شو همه چیز را به هم ریختند.» این مصاحبه در صفحه‌ی 57 تا 60 مجله آورده شده است. بخشی که در این پست وب‌لاگ منتشر می‌کنم، از صفحه‌ی 59 و 60 مجله است.

 

...

آن شب چه اتفاقی افتاد؟ به روایت آقای کروبی تا شش صبح نفر اول بود اما در فاصله دو ساعت خواب، ناگهان به نفر سوم تنزل کرد. شما کجا بودید؟ شما هم خواب بودید؟

نه، بیدار بودم. ماجرا از این قرار بود که در خانه پدر نشسته بودیم و آمار و ارقام را از استان‌ها می‌گرفتیم. مجموعه اخباری که از استان‌ها می‌آمد نشان می‌داد رای آقای کروبی خوب است و از وزارت کشور یک نفر به آقای کروبی تلفن زد. نفهمیدم چه کسی بود. گفت شما حتما یکی از پسرهای خودت را بفرست وزارت کشور چون هم آقازاده‌های دیگران اینجا هستند و هم جو وزارت کشور علیه شماست.

چه ساعتی زنگ زد؟

ساعت حدود دو نیم نصف شب. من ساعت سه رفتم وزارت کشور. وارد سالن سایت شدم. جو نگرانی کاملا مشهود بود.

نسبت به چه؟

نسبت به رای آقای کروبی. ایشان نفر اول بود. آقای هاشمی دوم بود و احمدی‌نژاد سوم. در وزارت کشور، جز وزیر که طرفدار آقای معین بود، اغلب نیروها طرفدار هاشمی بودند. همه حضور داشتند. من نشستم و آمارها را رصد می‌کردم. ساعت هفت و ربع صبح بیش از 14 میلیون رای شمارش شده بود. آقای کروبی کماکان اول و هاشمی دوم بود. یکمرتبه آقای احمدی معاون وزیر کشور بلند شد و باصدای خیلی بلندی گفت همه از سالن بیرون بروند.

چرا؟

نمی‌دانم. ایشان رئیس ستاد انتخابات هم بود. گفت همه بروند بیرون. من نرفتم، نشستم. دو، سه نفر آمدند و گفتند که زشت است. شما خوب نیست درگیر شوید. از سالن بیرون بروید. دیدم دوربین‌های تلویزیون هم در سالن وزارت کشور مستقر است. به آقای احمدی گفتم: «شما آرا را اعلام کنید. الان ساعت نزدیک هشت صبح است.» گفت: «نه، من این رای را اعلام نمی‌کنم. ما از دو میلیون رای اعلام می‌کنیم. چون باید یکسری مقدمات انجام شود.»

تا آن زمان چند میلیون رای خوانده شده بود؟

نزدیک 15 میلیون رای. من راه افتادم بیایم خانه. ساعت هشت یک دفعه آقای الهام از سوی شورای نگهبان در تلویزیون گتف از مجموع 20 میلیون رای، آقای هاشمی اول، احمدی‌نژاد دوم و کروبی نفر سوم شده است. ما یکمرتبه شوکه شدیم. که ظرف این 15 دقیقه چه اتفاقی رخ داده است که ناگهان در عرض یک ربع از 15 میلیون رای به 20 میلیون رسیدند. نکته مهم‌ترن این بود که قرار بود وزارت کشور آرا را اعلام کند. اما شورای نگهبان اعلام کرد و این در طول 30 سال انقلاب سابقه نداشته که شورای نگهبان بیاید و بگوید که چه تعداد آرا خوانده و چه کسانی رای آورده‌اند.

یعنی وزارت کشور و شورای نگهبان تبانی کرده‌ بودند؟

به‌نظرم یک پیمان نانوشته بین آنها و صداوسیما صورت گرفته بود. چون دوربین‌ها در وزارت کشور بود. احمدی نیز گفت که ساعت هشت اعلام می‌کنیم اما شورای نگهبان آرا را اعلام کرد. معلوم بود که دوربین‌های دیگری نیز در شورای نگهبان گذاشته‌اند و به این شورا با هماهنگی قبلی آماده اعلام سامی و آرا بود.

بعد چه اتفاقی افتاد؟

مدر سراسیمه رفت سراغ پدرم و او را از خواب بیدار کرد و گفت که بلندشو همه چیز را ریختند بهم. پدرم گفت: تلفن آقای موسوی لاری را بگیرید. هرچه به وزارت کشور زنگ زدیم، دفتر ایشان گفت که وزیر خواب هستند. در حالی که ایشان در اتاق بغل با معاونان بود ولی حاضر به جوابگویی نمی‌شد. با صداوسیما تماس گرفتیم. خودم با آقای ضرغامی صحبت کردم. او قسم خورد که در جریان کا رنبوده و این کار توسط نیروهای پایین‌دستی تلویزیون با شورای نگهبان انجام شده است. بعد تلفن آقای خاتمی را گرفتیم. آقای کروبی با ناراحتی با ایشان صحبت کرد که چرا این اتفاق افتاده است. آقای خاتمی گفت می‌روم وزارت کشور و پیگیری می‌کنم. از تلویزیون دیدیم که آقای خاتمی به وزارت کشور رفته است و در آنجا مصاحبه کرد و حرف تاریخی خود را بر زبان راند که «این انتخابات سالم‌ترین انتخابات بعد از انقلاب بود» همین فاصله روزنامه کیهان را برایمان آوردند. دیدیم که تیتر زده: هاشمی و احمدی‌نژاد به مرحله دوم رفته‌اند. در حالی که صفحات این روزنامه شب، قبل از بازگشایی صندوق‌ها به چاپخانه رفته بود و نتایج صبح اعلام شد. آنجا بود که فهمیدیم چه خبر است.

بعد چه کار کردید؟

پدرم از طریق ستاد اعلام کرد که خبرنگاران داخلی و خارجی بیایند. همان روز یک کنفرانس مطبوعاتی گذاشت و خیلی تند صحبت کرد و نیروهای نظامی و شبه‌نظامی را متهم به دخالت در انتخابات کرد.

چرا نیروهای نظامی و شبه‌نظامی؟ شما می‌گویید وزارت کشور و شورای نگهبان تبانی کرده بودند.

خوب خبرهای دیگر حالی بود که در سه استان تهران، اصفهام و قم، اتفاقات ناگواری رخ داده بود. آقای احمدی‌نژاد در این سه استان، بیش از 2 میلیون رای آورده بود و در 27 استان دیگر نیز حدود 2 میلیون و دویست سیصد هزار رای داشت و این غیرطبیعی بود. خصوصا اصفهان که در واقع شهر آقای معین بود.

آقای کروبی خواستار بازبینی صندوق‌ها نشد؟

شد. اما شورای نگهبان زیر بار نرفت. هیچ کس زورش نرسید که بتواند صندوق‌ها را بازبینی کند. حتی آقای هاشمی هم نتوانست آنها را قانع کند.

چرا؟

به علت اینکه وزارت کشور و رئیس جمهور مدافع انتخابات بودند و می‌گفتند انتخابات سالم برگزار شده اتس. رهبری نیز به سخنان آقای خاتمی اشاره کردند که شما چرا اعتراض می‌کنید. وقتی رئیس‌جمهور و وزارت کشور می‌گویند انتخابات سالمی برگزار شده است.

اما بعد از مرحله دوم، وزارت کشور سخن از تخلف به میان آورد.

بله. خاطرم هست بعد از مرحله دوم آقای یونسی وزیر اطلاعات، پرونده‌های قطوری از تلخفات انتخابات تهیه کرد و نزد آقای هاشمی و خاتمی برد و آنجا بود که همه دوستانی که انتخابات را سالم‌ترین می‌دانستند، 180 درجه تغییر نظر دادند و اعلام کردند انتخابات پرتخلف بوده است.

...

 

امتداد سادگی در نوشتن: مصاحبه با جومپا لاهیری

 

 

منتشر شده در وب‌سایت رادیو زمانه، یک‌شنبه 18 خرداد ماه 1388

 

18 مارچ 2008 – ماه‌نامه‌ی آتلانتیک مانثلی

ترجمه: سید مصطفی رضیئی

 

نویسنده‌ی «مترجم دردها» و «همنام» درباره‌ی ممتد شدن «سادگی» در نوشته‌هایش، این‌که چرا از مرور کتاب‌هایش پرهیز می‌کند و مجموعه‌ی جدید داستان‌های کوتاه‌اش، «خاک غریب» سخن به میان می‌آورد.

این مصاحبه توسط ایساک چوتینر انجام شده است. چوتینر به جز برای «آتلانتیک مانثلی»، برای «نیو ری‌پابلیک»، «نیویورک تایمز» و نشریات دیگر مطلب کار می‌کند.

 

یک ماه دیگر زمان انتشار مجموعه‌ی «خاک غریب» است، مجموعه‌یی از داستان‌های کوتاه جدید ِ نوشته شده توسط جومپا لاهیری، وقایع‌نویس تحسین شده‌ی تجربه‌های مهاجران بنگالی. هر دوی کتاب‌های قبلی او - «مترجم‌دردها» (مجموعه داستان کوتاه چاپ شده در سال 2000 که برایش جایزه‌ی پولیتزر را به ارمغان آورد،) و «همنام» (رمان چاپ شده در سال 2003 که فیلمی محبوب از آن ساخته شد) – به موشکافی ناسازگاری‌های فرهنگی تجربه شده توسط مهاجرانی می‌پردازد که بین فرهنگ هند، محل تولد خویش و روش‌های ناآشنای خانه‌ی جدیدشان گیر کرده‌اند. در «خاک غریب»، مجموعه‌یی از هشت داستان کوتاه، لاهیری به کنکاش در همین درون‌مایه ادامه می‌دهد، این بار متمرکز بر زندگی مهاجران نسل دومی که می‌بایست با هر دوی ارزش‌های سنتی والدین مهاجرشان و جریان اصلی ارزش‌های آمریکایی نسل خود، همراه شوند.

لاهیری در لندن از والدینی به‌دنیا آمد که از هند مهاجرت کرده‌اند. در رودآیلند بزرگ شد و سپس در کالج برنارد درس خواند. بعد از فارغ‌التحصیلی از کالج، به دانشگاه بوستن رفت، جایی که سه درجه‌ی کارشناسی ارشد خود (در انگلیسی، نوشتن خلاق و مطالعات تطبیقی بر ادبیات و هنر) و هم‌چنین دکترایش در مطالعات عصر رنسانس را گرفت. در سال 2001 ازدواج کرد و حالا همراه همسر و دو فرزند‌اش در بروکلین زندگی می‌کند.

زمستانی که گذشت، در اتاق نشیمن خانه‌اش با او به گفت‌وگو پرداختم.

ایساک چوتینر

«مترجم دردها»، اولین کتاب شما که جایزه‌ی پولیتزر را برد، یک مجوعه داستان کوتاه بود. با رمان «همنام» کارتان را دنبال کردید، و حالا جدیدترین کار شما، یک مجموعه داستان کوتاه دیگر است. چرا تصمیم به بازگشت به قلمرو داستان کوتاه را گرفتید؟

هیچ‌وقت رسما چنین تصمیمی را نگرفتم. مساله فقط این بود که در زمان پایان بردن «همنام» چند تایی ایده‌ی داستانی پس ذهنم داشتم و بعد فقط شروع به نوشتن‌شان کردم؛ مجذوب‌شان شده بودم. در حقیقت اکثر این داستان‌ها، اگر بخواهیم صادق باشیم، ایده‌های داستانی خیلی قدیمی دارند که زمان‌شان به قبل از شروع «همنام» هم می‌رسد. موضوع این نبود که دنبال چیز جدیدی باشم.

فرآیند نوشتن داستان کوتاه برای‌تان متفاوت از فرآیند نوشتن رمان است؟ به این دو، از دو مسیر متفاوت از هم نزدیک می‌شوید؟

من تفاوت گسترده‌یی در گزاره‌های نیازمندی این دو نمی‌گذارم، چون فکر می‌کنم یک ایده خواه به کار می‌افتد یا نه. و اگر به کار افتاد – یا کار نکرد – در ابعاد رسانه‌یی کوتاه یا بلند به درد می‌خورد. این بستگی به داستانی دارد که می‌خواهم تعریف کنم تا سراغ نیازمندی‌های کار بروم. همیشه اول از همه درباره‌ی طبیعت داستان فکر می‌کنم. وقتی ایده‌ی «همنام» را داشتم، حس می‌کردم باید یک رمان بشود – توی داستان کوتاه به درد نمی‌خورد. در این کتاب جدید، در برابر اولین مجموعه داستانم، با داستان‌های بسیاری برای سال‌ها درگیر بودم، در حالی که داستان‌ها رشد می‌کردند و رشد می‌کردند و رشد می‌کردند. یک تفاوت در «همنام» این است که هر قطعه به یک کلیت بزرگ‌تری منتهی می‌شد.

تعداد زیادی از داستان‌های شما درباره‌ی غربت است – درباره‌ی مردمی که خیلی دور از خانه‌شان زندگی می‌کنند یا به خانه‌ی جدیدی می‌روند. در کتاب اول شما تمرکز عمدتا بر بنگالی‌های مهاجر به آمریکا بود، اما در «خاک غریب» آدم‌ها اغلب به جاهای جدیدی درون آمریکا می‌روند، یا شخصیت‌هایی داریم که به لندن، ایتالیا، به هر جایی بر روی زمین می‌روند. ایده‌ی قرار دادن آدم‌ها در شرایط فیزیکی جدید چیست که شما را مجذوب خود ساخته است؟

 تصور این موضوع که شخصیت‌ها از یک موقعیت و از یک مکان به دیگری بروند، به دلیل هر شرایطی که می‌توانند داشته باشند، مجذوبم می‌کند. در اولین مجموعه داستانم، شخصیت‌ها کمابیش به خاطر یک دلیل جابه‌جا می‌شدند (که همان دلیلی بود که پدر و مادرم برایش به ایالات متحده آمده بودند): برای امکانات یا موقیعت‌های کاری. در این مجموعه داستان، الگوی حرکتی مشابه‌یی وجود دارد، اما دلایل به نوعی‌ شخصی‌تر است – دلیل‌هایی چون فعالیت‌های خانوادگی یا مرگی در خانواده یا چیزهایی شبیه به این وجود دارد. در این کتاب، زمان بیشتری را به شخصیت‌هایی بخشیدم که خودشان مهاجر نیستند، بل‌که فرزندان مهاجرین می‌باشند. این را جذاب یافتم، چون وقتی به عنوان فرزند یک مهاجر بزرگ شوی، همیشه – یا حداقل من این‌طوری بودم – حواس‌ات کامل جمع این است که حقیقت یا معنای احتمالی از ریشه جدا شدن یا خود را از ریشه کندن، شامل تو نشود. آدم همیشه به این موضوع آگاهی دارد، حتا بدون این‌که این را الزاما انجام داده باشد. می‌دانم والدین‌ام به کجا رسیدند – حس می‌کردند ریشه‌یی ندارند.

یکی از چیزهایی که من را محسور داستان‌های قبلی شما کرد، روش نگاه شما به ازدواج آدم‌ها، در نسل والدین‌تان است. داستان اصلی شما «خاک غریب»، همان درون‌مایه را دارد، با دختری جوان که می‌فهمد پدرش رابطه‌یی جدید را آغاز کرده است. این شیفتگی در هنگام رشد شما هم بود که: بین آدم‌های ما چه می‌گذرد؟ و فکر می‌کنید این به صورتی خاص مجذوب‌تان می‌کند، چون در فرهنگی بزرگ شده‌اید که متفاوت از فرهنگ والدین‌تان است؟

نمی‌دانم چرا، اما هرچه سن‌ام بالاتر می‌رود، بیشتر مجذوب ازدواج والدین‌ام می‌شوم، و هم‌چنین این‌که خودت هم ازدواج می‌کنی جذاب است، چون مقایسه اجتناب‌ناپذیری وجود خواهد داشت. فکر می‌کنم این سوالی‌ست که ذهنم را در تمام کتاب‌هایی که نوشته‌ام، به خود مشغول کرده است. ازدواج والدین‌ام از قبل ترتیب داده شده بود، مثل خیلی از آدم‌های دیگر. در همان زمانی که من داشتم بزرگ می‌شدم، پدرم آمده و نوعی زندگی را در ایالات متحده‌ی آمریکا شروع کرده بود و مادرم نوعی دیگر از زندگی را. و من کامل به این موضوعات آگاهی داشتم. همچنان درباره‌ی این موضوع شگفت‌زده‌ام و همچنان به نوشتن درباره‌اش ادامه خواهم داد.

در یکی از داستان‌های مجموعه‌ی جدیدتان، «انتخابی برای محل زندگی»، خواننده چشم‌اندازی به ازدواج آدم‌های هم‌سن شما به‌دست می‌آورد. ما دارای چنین نگاه‌هایی به این نوع ازدواج‌ها نیستیم، وقتی نوبت به نسل‌های قدیمی‌تر شما می‌رسد.

چه جوری؟

داستان آشکارا درباره‌ی ازدواج آن‌هاست – آن‌ها به تنهایی برهم تاثیر می‌گذارند، مفصل حرف می‌زنند، سکس دارند، در حالی که ازدواج‌های قدیمی‌ترها بیشتر از چشم‌اندازی بیرونی تماشا می‌شود.

 من برای آن نسل یک آدم بیرونی هستم، اما همراه این زوج توانستم خود را به آسانی بیشتری درون شخصیت قرار دهم. اگرچه آن‌ها را ابداع کرده‌ام، می‌توانستم خودم را تصور کنم که دارم با این زن ازدواج می‌کنم و واکنش‌ها و فعالیت‌های خاص خود را داریم.

در گذاره‌ی نویسنده‌هایی که دوست دارید – نویسنده‌های قدیمی‌تر – کدام‌ها را در زمان‌های گوناگون مرتب می‌خوانید؟

اخیرا رمان‌های زیادی از قرن نوزدهم میلادی را خوانده‌ام. همیشه عاشق چخوف و تولستوی بودم، اما اخیرا (توماس) هاردی نظرم را جلب کرده است. او یکی از نویسنده‌هایی‌ست که همیشه به دنبال خواندن کارهایش می‌روم. هیچ‌وقت از خواندن رمان‌هایش خسته نمی‌شوم. جهان‌های کاملی خلق می‌کند – همگی متمرکز و استوار هستند. فکر نکنم بدانم چگونه این‌ کارها را می‌شود در نوشته‌های خودم پیاده کمن، اما این کار او را الهام‌بخش یافته‌ام. واقعا دارد چیزی کامل و غنی و رضایت بخش به‌دست می‌آورم. توازنی بین نمایش انسانی و جهان اطراف‌اش وجود دارد. و این جابه‌جایی به زیبایی انجام می‌شود. همچنین یاد گرفتن از این دسته کتاب‌ها را همیشه دوست دارم – در مورد جامعه‌ی کشاورز، یونجه‌ها و مزرعه‌ها – عاشق این‌ها هستم. و هرچه سن‌ام بیشتر می‌شود، بیشتر مجذوب این‌ها می‌شوم. ارتباط آن‌ها با زمین و این‌که چگونه در آن ریشه می‌گیرند. همچنین هوثورن می‌خوانم. این جوری به عنوان کتاب جدیدم رسیدم. باقطعیت ایده‌های زیادی را از خواندن دیگر کتاب‌ها به‌دست می‌آورم.

نویسنده‌های جدید چطور؟

ویلیام تروور، آلیس مونرو و ماویس گالان را دیوانه‌وار می‌خوانم.

یکی از منتقدهایی که اولین کتاب شما را مرور کرده بود، گفته که نثر شما قویا تواضعی آگاهانه در خود دارد و نمایشی نیست. بدون این‌که بخواهیم درباره‌ی نظرش قضاوت کنیم، فکر می‌کنید درست می‌گوید؟

دوست دارم نثرم ساده باشد. این جوری بیشتر برایم مجذوب کننده است. فرم و کارکرد را داریم و من هیچ‌وقت از طرفداران صرف فرم نبوده‌ام. من و همسرم همیشه این بحث را داشتیم، چون وقتی برای خرید مبلمان می‌رویم، او همیشه به صندلی‌هایی نگاه می‌کند که خاص و زیبا و غیرعادی باشند و من هیچ‌وقت یک صندلی را نمی‌خواهم، مگر این‌که راحت باشد. نمی‌خواهم فقط یک گوشه بنشینم و زبانی صرفا زیبا داشته باشم. اگر تا به حال ناباکوف خوانده باشید، کسی که عاشق کارهایش هستم، زبانی زیبا می‌سازد، اما هم‌چنین داستان را می‌سازد و داستانی بی‌ کم و کسر می‌آفریند. حتما حالا در کارهای خودم، می‌خواهم زبان را کمتر کنم – آن‌ را ساده‌تر بسازم. وقتی نوشته‌هایم را بازخوانی می‌کنم، سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم زبان را ساده کنم.

علاقه‌یی به نوشتن رمانی حجیم و گسترده دارید؟  

فکر نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم نویسنده‌یی بلندنویس باشم. نوشته‌هایم تمایلی به گسترده شدن ندارند، بل‌که جمع و جور کار می‌شوند. اگر رمان‌های بیشتری بنویسم، فکر می‌کنم نوشته‌هایی کارآمدتر و فشرده‌تر بشوند.

این برابر همان چیزی است که در مورد سبک نثرتان گفتید، درست است؟

احتمالا، آره. زیاده‌روی را دوست ندارم. وقتی بخواهیم یک تمیز کاری خوب و کامل داشته باشیم، کاری می‌کنم که در نوشته‌ام چیزی زیادی باقی نماند.

در طول زمان خاصی از روز می‌نویسید، مخصوصا حالا که بچه هم دارید؟

کار با وجود بچه‌ها سخت است و برای همین هر زمانی که وقتی برای خودم پیدا کنم، می‌نویسم. موضوع بیشتر و بیشتر دارد پیچیده می‌شود، اما در یک روز ایده‌آل، صبح زمان کار کردن است. اگر هیچ چیز دیگری ایجاد مزاحمت نکند، می‌توانم زمانی برای نوشتن پیدا کنم. حالا بیشتر عمل‌گرا شده‌ام.

زمان و مبلمان، خوب – در هر دو عمل‌گرا هستید.

دقیقا.

تعداد زیادی از رمان‌نویس‌های موجود، از ذادیا اسمیت تا مارتین آمیس، هم می‌نویسند و هم نقد کار می‌کنند. نقد نوشتن نظرتان را جلب خود نکرده است؟

نه خیلی زیاد. دوست ندارم قضاوت کنم. حس راحتی نسبت به انجام این کار ندارم. اما با گفتن این، منظوم قضاوت بر افرادی نیست که نقد می‌نویسند. یک منتقد، چیزی بی‌قیمت ارزش‌مند در هنر یا ادبیات یا موسیقی است، اما حس نمی‌کنم این کاری باشد که بخواهم انجام بدهم. قبل از نوشتن کتاب‌هایم،‌ چند تایی مرور کتاب نوشتم و کار بسیاری لذت‌بخشی بود. کتاب‌های مجانی به دستم می‌رسید و دستم توی نوشتن گرم می‌شد و مجذوب کار بودم، اما بعد چیزی فرق کرد. فکر کردم کتاب خودم را بنویسم. اگر بخواهم با شما صادق باشم، و شاید این به نوعی شانه خالی کردن از مسوولیتم هم باشد، دوست دارم سعی کنم تا وضعیتی جدا، تا جایی که می‌شود، از جهان نوشته‌های ادبی معاصر داشته باشم،‌چون فکر می‌کنم این بهترین کار برای نوشته‌های خودم است. می‌خواهم یک کمی مجزا باقی بمانم. اگر بخواهید مرور بنویسید، باید بالای جدیدترین چیزهایی منتشر شده یا در حال انتشار باقی بمانید و خودتان را وارد بحث کنید. این موقعیتی فعال‌تر و درگیرتر از چیزی است که من می‌خواهم

ارتباطی با دیگر نویسنده‌ها ندارید؟

نه چندان. دوستان نزدیکی دارم که می‌نویسند، خوب آدم‌هایی در زندگی‌ام هستند، که می‌توانم درباره‌ی موضوعات مرتبط با نوشتن، به سراغ‌شان بروم. اما واقعا دنبال آشنایی با دیگر نویسنده‌ها نمی‌روم.

وقتی کتاب‌های‌تان منتشر می‌شوند، مرورها را می‌خوانید؟

نه – تا الان درباره‌ی این کتاب یک دانه هم مرور نخواندم! برای هر کتابی موضوع فرق می‌کند. به عنوان مثال، در مورد اولین کتابم، این‌قدر محسورکننده بود که هر چیزی را می‌خواندم. مثل اولین بچه‌ی آدم می‌مانست – یک میلیون عکس می‌گیری و هر لحظه واقعا مخصوص است. مرورهای خوب و بد را خواندم. کاری سنگین و سخت بود. بعد از یک زمانی، دیگر نمی‌توانستم آرامش‌ام را حفظ کنم. با انتشار «همنام»، سعی کردم گوشه‌گیرتر باشم. برای من موضوع این چنین است، چگونه یک مرور می‌تواند کمکم کند تا بهتر بنویسم؟ موضوع، مساله‌ی انبوه تحسین‌ها نبود، اگرچه هیچ‌کسی دنبال عکس این موضوع نیست. احساسم این بود که این‌جا باید خودم را قوی‌تر کنم. اما به نوعی آسیب‌پذیرتر شده بودم. با این کتاب، تصمیم گرفتم اصلا به هیچ چیزی نگاه نکنم. شاید در آینده از ویراستارم یا کسی دیگر بخواهم چند متنی را نشانم بدهد که فکر می‌کند می‌تواند به نوعی برایم واقعا سودمند باشد.

یعنی وقتی صبح‌ها نیویورک تایمز منتشر می‌شود، اصلا نگاه هم نمی‌کنید ببینید مروری در آن هست یا نه؟

(می‌خندد) در حقیقت، همسرم صبح یکشنبه روزنامه را می‌گیرد و بخش مرور کتاب را دور می‌اندازد تا من نتوانم چیزی ببینم. الان چند هفته‌يی است که این کار را می‌کند. بعضی وقت‌ها زندگی در شهر نیویورک سخت می‌شود. برایم فکر کردن به این آسان است که، چرا دارم این کار را می‌کنم، نویسنده‌های بزرگ زیاد و کتاب‌های بزرگ فراوانی هست – اهمیت کارم در چیست؟ می‌توانم نسبتا راحت در این شرایط ذهنی قرار بگیرم، و هرچه بیشتر ببینم این یا آن کتاب منتشر می‌شود، راحت‌تر می‌توانم به این وضعیت ترسناک برسم. این را درباره‌ی خودم می‌دانم. درباره‌ی کارم محافظه‌کارم. و توانایی متمرکز، چیزی واقعا ارزش‌مند است. با این حال، فکر می‌کنم آدم‌هایی که مسوولیت را مرور می‌کنند، چیزی واقعا ارزش‌مند می‌سازند. آن‌ها مثل معلم‌ها هستند.

با گفتن این‌که خیلی درباره‌ی کارتان محافظه‌کار هستید، نظرتان درباره‌ی فیلم شدن کتاب‌تان چه بود؟

از فیلم بسیار لذت بردم، چون همه‌ی کنترل‌ها را رها کردم و فکر می‌کنم خیلی راحت با کارگردان، میرا نائیر، ارتباط برقرار کردم. کارهای دیگرش را دیده بودم و می‌دانستم باهوش و جذاب است. نوعی حس وجود داشت که این آدم خیال‌پرداز است، این آدم می‌داند چه می‌خواهد بگوید. جهانی موازی بود و آن را به عنوان چیزی متعلق به او تصور کردم. این «همنام»‌ او بود.

 

برای مهدی کروبی و میرحسین موسوی تبلیغ کنید

 

اول – مساله‌های آماری که در این نوشته می‌خوانید، با توجه به یادداشت 16 خرداد آقای مرضی حاجی‌عباسی در صفحه‌ی 2 روزنامه‌ی اعتماد ملی و یادداشت مشابه‌یی در چند هفته پیش در همین روزنامه، نوشته شده توسط عباس عبدي، برداشت شده‌اند و تنها صرف نظریات شخصی من نیستند.

دوم – زمان کمی تا روز انتخابات مانده است. آدم‌هایی که من را از نزدیک می‌بینند، می‌دانند که چقدر نگران هستم. نگرانی‌هایی که منتظر مانده‌ام تا نتیجه‌ی انتخابات مشخص شود تا آن‌ها را مطرح کنم. فارغ از این دغدغه‌ها، فعلا مساله‌ی اصلی انتخابات است. دارم آماده می‌شوم تا امروز در «مسیر سبز امید» در میدان احمدآباد مشهد حاضر شوم و فردا عصر، ساعت پنج به ورزشگاه تختی مشهد می‌روم تا سخنان سید محمد خاتمی را از نزدیک بشنوم. من به کروبی رای می‌دهم، اما تصمیم دارم در این چند روز در هر جایی که می‌شود باشم و به نفع هر دو کاندید تبلیغ کنم.

 

مرتب می‌شنوم «کروبی رای ندارد»، می‌شنوم «کروبی باید به نفع موسوی کنار برود یا برعکس»، می‌شنوم «انتخاب من کروبی است، اما به موسوی رای می‌دهم»، می‌شنوم «کروبی شانسی ندارد»، می‌شنوم «کروبی اصلاح‌طلب است، اما موسوی نظرش مشخص نیست»، می‌شنوم...

خانوم‌ها و آقایان محترم، همه‌ی ما دارای یک هدف مشخص و معین هستیم که احمدی نژاد رای نیاورد، دلایل آن ساده است: می‌خواهیم جلوی دروغ‌گویی و پوپولیست‌گرایی را در کشور بگیریم، می‌خواهیم مدیریت را به کشور بازگردانیم، می‌خواهم جلوی اِعمال سلیقه‌ی شخصی را بگیریم، می‌خواهیم اصل‌های معطل قانون اساسی اجرا شود، می‌خواهم دولت به دولت برگردد و مردم در حریم شخصی خودشان دارای امنیت و آزادی قانونی معین شده در قانون باشند، می‌خواهیم در مسیر پیشرفت کشور قدم برداریم، می‌خواهم اقتصاد کشور سر و سامان بگیرد، می‌خواهیم سیاست خارجی کشور اصلاح شود و...

ما در کلیت هدف‌های‌مان مشترک هستیم، اما در جزئیات تفاوت‌ وجود دارد. در آدم‌ها و تیم‌ها و نقطه‌نظرها تفاوت وجود دارد. ولی مساله‌ی اصلی نباید فدای این جزئیات بشود: نه گفتن به کسی که به آسانی جلوی چشم‌ همه‌ی ما می‌گوید روز شب است.

 

فکر کنید امروز 23 خرداد است. چه اتفاقی افتاده است؟

 

یک – به هر دلیلی، احمدی نژاد توانسته 50 به علاوه‌ی یک رای را کسب کند و رئیس جمهور است. هیچ فرقی نمی‌کند شما طرفدار کروبی یا موسوی بوده باشید.

دو – موسوی یا کروبی دور اول را برده‌اند یا هر دو به دور دوم رفته‌اند..

سه – احمدی نژاد 50 منهای یک رای را کسب کرده و به دور دوم رفته است. در این حالت با موسوی یا کروبی رو‌به‌رو است.

 

چرا باید بگذاریم حالت سوم رخ بدهد، نه حالت دوم؟ آقای حاجی عباسی در روزنامه‌ی اعتماد ملی نوشته‌اند: «فرض می‌کنیم کل آرای ریخته شده در سبد اصلاح‌طلبان 67 درصت، محسن رضایی 5 درصد و احمدی نژاد 28 درصد باشد. در صورتی که نیمی از 67 درصد، یعنی 32 و نیم درصد به کروبی و 32 و نیم درصد به موسوی رسیده باشد، کروبی و موسوی به دور دوم می‌روند و احمدی نژاد حذف می‌شود. اما اگر از آن 67 درصد، پیرو تجمع آرا به نفع یک کاندیدای اصلاح‌طلب، 20 درصد به کروبی و 47 به موسوی برسد، احمدی نژاد با 28 درصد آرا همراه موسوی به دور بعد خواهد رفت.»

 

دوباره می‌پرسم، چرا باید بگذاریم حالت سوم رخ بدهد؟

 

من امروز و فردا در به نفع موسوی در تجمع‌های اصلی حامیان او در مشهد خواهم بود. در فیس‌بوک سعی می‌کنم اخبار و نظراتم را منعکس کنم. تلفنی و حضوری با آدم‌ها حرف می‌زنم. چهارشنبه صبح ایمیل‌هایم را برای تمام دوستان و آشنایان خواهم فرستاد. زمانی نمانده است، نگذارید این چهار سال تکرار شود، برای مهدی کروبی و میرحسین موسوی تبلیغ کنید. بگذارید شنبه با آرامش به خواب برویم.

 

به خدا پناه می‌برم. به خدا پناه می‌برم. به خدا پناه می‌برم...

تسلیم شدن دربرابر گفت‌و‌گو

 

اواسط هفته‌ی گذشته در یک مهمانی دوستانه شرکت کردم که به افتخار سفر کوتاه مدت یک دوست خانوادگی برگزار شده بود، کسی که سال‌هاست در لس‌آنجلس زندگی می‌کند به ایران بازگشته بود و دوستان سال‌ها پیش دور هم جمع شده بودند. مهمانی در خانه‌ی یک مهندس تکنوکرات برگزار شد. مهمان آمریکایی‌-ایرانی با دو دختر کوچک‌اش که تقریبا فارسی نمی‌فهمیدند و همسرش که به سختی فارسی می‌فهمید آمده بود. یک مهندس دیگر هم بود، یک نمونه‌ی معمولی غیرسیاسی جامعه‌ی متوسط. یک مهندس دیگر هم بود، یک مهندس جبهه رفته و اصول‌گرا. هر چهار نفر بیست و خورده‌یی سال پیش با هم هم‌کلاس بوده‌اند؛ در راهنمایی و بعد در دبیرستان و حالا بعد از گذشت سال‌ها بهم رسیده بودند. مهمانی در فضایی صمیمی برگزار شد. تا نزدیک یک صبح بودند و می‌خندیدند و من هم شاهد ماجرا بودم. وقتی به خانه بر می‌گشتم، گفتم چقدر خوب است که آدم‌ها بعد از گذشت این همه سال می‌توانند با هم باشند، فارغ از اندیشه‌ها و نظرهای متضادشان با هم، در کنار هم بنشینند و همه چیز معمولی باشد. با خودم گفتم کاش ایران ما همه به این شکل بود. هر کس فارغ از اندیشه و نظرش، هم‌وطن دیگری بود.

 

دیشب مناظره‌ی میرحسین موسوی در برابر محمود احمدی‌نژاد برگزار شد. هرکسی که برنامه را دیده باشد، از ماوقع باخبر است. روبه‌روی تصویر تلویزیون خشکم زده بود و باورم نمی‌شد کسی بتواند چنین وقیحانه بزند. اما اتفاقی افتاد که قابل پیش‌بینی بود: منطق گفت‌و‌گو حاکم شد و احمدی‌نژاد شکست خورد.

 

کمتر از یک سال پیش رو‌به‌روی کسی قرار گرفتم که می‌خواست درباره‌ی کارهای من بداند. من نامه‌ی دعوتم را ندیدم، حضوری به من گفتند که باید در فلان ساعت به فلان جا بروی. وقتی وارد ساختمان شدم، تلفنی چک شد که چرا من را خواسته‌اند. هدایت شدم به یک اتاق. دیوارهای سفید که با پارچه‌های سفید پوشانده شده بودند، سه مبل، یک کولر دیواری ال‌جی، یک میز. همین و چند تابلو که جمله‌های گوناگونی بر روی آن‌ها نوشته شده بود. نشستم و چند دقیقه انتظار کشیدم تا آقایی وارد شد و از من خواست بر روی مبل دیگری بنشینم و نشست و دو ساعت گفت‌و‌گو آغاز شد و ایشان از حرف‌های من یادداشت بر می‌داشت.

قرار بود در آن برنامه که ایشان آن را «گفت‌و‌گویی دوستانه» می‌خواند، من از ارتباط‌های خودم را فامیل‌ها و دوستان‌ام در خارج از کشور بگویم و این‌که کجا کار می‌کنم و درباره‌ی چه چیزهایی می‌نویسم.

پنج دقیقه از گفت‌و‌گو نگذشته بود که ماجرا برعکس شد. گفت‌و‌گوی دوستانه‌ی ما کشید به مشهد و زندگی در مشهد و کسی که قرار بود من را بازجویی کند – ببخشید، گفت‌و‌گوی دوستانه بکند – نشست به حرف زدن از خاطره‌هایش از مشهد و خیلی چیزهای دیگر. یک ربع به همین نحو گذشت تا برگشتیم به سر مطلب خودمان. آخرسر هم خونسرد آدرس وب‌لاگم در کتاب‌لاگ را دادم و گفتم هر چه می‌نویسم یک کپی‌اش همان‌جا هست و گفت‌وگو با آرامش تمام شد، البته نه آن‌قدرها هم آرام، چون من غر زدم که اگر یک سرچ گوگل انجام داده بودید، توی پنج دقیقه به همه‌ی همین‌ها می‌رسیدید. گفت‌و‌گو تمام شد و من برگشتم سر زندگی‌ام، هرچند خاطره‌اش فراموش نشدنی در ذهنم ماند.

 

دیشب در مناظره محمود احمدی‌نژاد مغلوب شخصیت، ویژگی‌ها یا اطلاعات میرحسین موسوی نشد. دیشب محمود احمدی‌نژاد مغلوب کتاب‌خوان بودن میرحسین موسوی شد، مغلوب روشنفکر بودن او، مغلوب شناخت او از منطق و از گفت‌وگو شد.

شخصیتی چون میرحسین هراسناک است، وقتی در جایگاه واقعی خودش می‌نشیند: جایگاه یک روشنفکر که می‌داند چه می‌تواند بکند. خونسرد رو به جلو به پیش می‌راند، و کاری می‌کند که شخصیت رو‌به‌رویش در تله‌ی او بیفتاد: خودش را عیان می‌کند، خودش را نشان می‌دهد، نقاب‌هایش فرو می‌افتند و شخصیت واقعی‌اش نشان داده می‌شود.

دیشب یک قدم رو به جلو حرکت کردیم: در جامعه و در فرهنگ‌مان، وقتی که فرهنگ بر سیاست چربید و منطق گفت‌و‌گو پیروز شد.

 

دیشب محمود احمدی‌نژاد مقلوب همه‌ی کسانی شد که کار می‌کنند تا جامعه‌ی ما با فرهنگ‌تر، کتاب‌خوان‌تر و زنده‌تر باشد.

من خوشحالم. خیلی خوشحالم که کتاب‌خوانی پیروز شد. و خدا را شکر می‌کنم که این اتفاق افتاد. سیزدهم خرداد ماه هشتاد و هشت را فراموش نمی‌کنم: روزی که کتاب به جایگاه واقعی خودش رسید و ارج نهاده شد.