قبل از آن‌که شب تمام شود

به من زنگ بزن

بگو

پشت در جا مانده‌ایی

بگو

چشم‌هایت رنگ شیشه‌های مغازه‌ها

را ذخیره کرده،

در میان تاریکی اتاق‌های خانه

بتابد.

قبل از آن‌که یادم بیاید

تیک تاک وجود دارد،

قبل از آن‌که میان روزمره‌گی‌ها

میان آشفتگی‌ها

فکرها

خیال‌ها

دفترچه‌های یادداشت

گوشی موبایل

و کارهای عقب‌مانده

محو شوی

خودت را نشانم بده

میان بی‌تابی لب‌هایت

گریه‌ام می‌گیرد

می‌دانم

می‌ترسی

دست می‌کشی بین گونه‌هایم

می‌پرسی: شب،

شب طولانی؟

من سر تکان می‌دهم

برمی‌گردم

فقط اشاره می‌کنم به اتاق...

 

شب

پیش از آن‌که پایان‌اش ختم شود به

یک کابوس دیگر در

تنهایی،

برای من زنگ بزن...

 

2009-05-02

وسط خوانش شعرهای براتیگان با ترجمه‌ی مهدی نوید و لیلا صارمی که برای روزنامه، دارم پیش از چاپ شدن‌اش می‌خوانم...

حوالی ده شب – مشهد