سال نو مبارک

یک شعر کوتاه مال زمستان سال هشتاد و شش... سال نو هم مبارک

 

 

آینده جلوی من نشسته بود

چشم‌هایش سرخ بود

و انگلیسی حرف می‌زد.

آینده فکر می‌کرد توی یک تله گیر کرده

و همه‌اش دارد دور خودش چرخ می‌زند

آخه دست و پایش رو زنجیر کرده بودند به

هزار چیز مختلف.

آینده نمی‌خوابید

و همه‌اش راه می‌رفت

چشم‌هایش سرخ بود

و انگلیسی حرف می‌زد.

آینده خیلی خسته بود.

دلم برایش سوخت.

دنیای داستانی زنانه‌ی شیوا ارسطویی

توضیح: این یادداشت بعد از خواندن مجموعه داستان کوتاه‌ «من یک دختر نیستم»، و رمان‌های کوتاه «او را که دیدم زیبا شدم» و «بی‌بی شهرزاد» نوشته شده است.

 

یکم – ادبیات داستانی ایران، روحی زنانه دارد. سرزمین زنان است. زنان یا در جایگاه نویسنده، که از مادربزرگ تمام رمان‌نویس‌های پارسی‌ زبان، سیمین دانشور، رود جاری‌ می‌شود تا الان، که پرخواننده‌ترین کتاب‌های‌مان را زنان کار می‌کنند (خسته نباشید خانوم پیرزاد،) تا دنیای نویسنده‌ی مرد، که بیشتر داستان‌های‌شان یا از زبان زنان است یا کنجکاوی در موضوع زن. این کلمه‌ی دو حرفی حروف را به غلیان در می‌آورد و کلمات را شکل می‌دهد. بعد از انقلاب، ادبیات داستانی ما تقریبا در دست زنان قرار گرفت و نویسنده‌های مشهور مرد ما، افتخارشان بیشتر به آثار قدیمی‌تر است. زنان جایگاه خود را دارند و خوب می‌تازند.

 

دوم – شیوا ارسطویی برای یک خواننده‌ی ادبیات جدی فارسی، یک نام آشنا است. نامی که از روحی پرجوش و خروش منشاء می‌گیرد، که صاحب چند تا از قوی‌ترین آثار ادبی زبان فارسی است، (داستان کوتاه «تیفوس» او را خوانده‌اید؟) خانوم ارسطویی دنیایی زنانه دارد. کاملا زنانه. راوی‌های نوشته‌های او، در بیشتر موارد زن هستند و نگاهی زنانه به همه چیز دارند. نگاهی که از عمق وجود خانوم ارسطویی بلند می‌شود و در کلمات جا خوش می‌کند.

 

سوم – در جست‌و‌جوی کدام چهره از زن؟ این سوالی است که در یک اثر زنانه با آن رو‌به‌رو هستیم. شیوا ارسطویی زنی ساده نقش می‌زند که به دنبال یک زنده‌گی عادی است: یعنی کار کند، لباس‌های عادی و ساده بپوشد و مزاحم‌ش نشوند. آرزوهایی ساده که در ظاهر مشکلی ندارند، طبیعی هستند و دست یافتنی. ولی در واقعیت با جامعه دچار اصطحکاک می‌شوند. زن بودن سخت است. شیوا ارسطویی می‌خواهد همین را بگوید:‌ زمانه بر زنان سخت گرفته و ورای چهره‌های آرام آنان، غم کاشته است. می‌خواهد زن‌های معمولی بسازد که زنده‌گی‌های عادی آرزو می‌کنند و می‌جنگند. ساده می‌جنگند و ... چقدر ساده شکست می‌خورند. و باز می‌جنگند و باز.

 

چهارم – او به بازجویی زمان مشغول است. در لحظه جاری می‌شود و رواتی ساده، (داستان‌های خانوم ارسطویی، روایتی سنگین و پچیده برای خود انتخاب نمی‌کنند،) را در فرمی سنگین خرد می‌کند. فرم در داستان‌های او جایگاهی زنانه دارد: یک زن زنده‌گی ساده خود را می‌گذراند، اما در درون، در فرم ذهن، خواسته‌ها، امیال، آرزوها، دیدگاه‌ها، آن چنان در خویش پیچ می‌خورد، (تحت شرایط جامعه، که سکوت را مرتب از او طلب می‌کند. مثل زنان اداره‌ی اماکن که مرتب در داستان‌ها ظاهر می‌شوند و به زن راوی می‌گویند چرا لباس‌های رنگ روشن پوشیده؟ می‌خواهند روسری‌ش را جلوتر بکشد.) که از هم باز کردن‌ش، کاری سنگین است، طاقت‌فرسا. داستان‌های خانوم ارسطویی اغلب فرمی پیچیده دارند، («او را که دیدم زیبا شدم» را حتما بخوانید،) کلافی سردرگم که باز کردن آن کار ساده‌یی نیست. بعد از باز شدن کلاف، روایت ساده است. مثل زنده‌گی یک زن معمولی.

 

پنجم – معتقدم شیوا ارسطویی یکی از سحر‌آمیز‌ترین قلم‌ها را در ادبیات ما از آن خود دارد. قلمی زنده که توانایی خلق آثاری چشم‌گیر را دارد. نوشته‌هایی که از او منتشر شده؛ نشان دهنده‌ی استعداد فوق‌العاده‌ی اوست. اما با نگاه به آثار او، جوابی برای این سوال پیدا نمی‌کنم که این استعداد والا، در نظمی کار جا افتاده یا نه؟ یک نوع پراکنده کاری در آثار خانوم ارسطویی هست. انگار در وقت‌هایی آزادی که دارند کار می‌کنند. کار ادبی برای تفریح، نه کار ادبی برای کار ادبی. شیوا ارسطویی می‌تواند بهترین باشد، فقط باید بخواهد.

 

 

صبح امروز، برای یک بار دیگر

 

تا وقتی صدای در بلند شود و کسی داخل بیاید می‌شود کار کرد. می‌شود امید داشت که می‌شود کار کرد. یعنی اگر خودم به خودم اجازه‌ش را بدهم. سر را روی صفحه‌ها خم بکنم و بخوانم. کلمه‌ها را ببلعم. مثل یک شترمرغ پیر و منگ که همه‌ش می‌خورد و درست هم نمی‌داند چرا. نه حواسی بماند برای هوا (که در تابستان همیشه داغ است و عرق می‌ریزی و در زمستان از سرما می‌لرزی و انگشت‌هایت کبود می‌شود،) و نه گرد و غبار، که همیشه از میان درزهای پنجره خودشان را می‌کشند تو و روی میز‌ها پراکنده می‌شوند و انگشت‌هایت را زیر و خاکستری می‌کنند.

 

می‌شود کار کرد. یعنی وقتی کسی نباشد. مزاحم نباشد. وقتی کار می‌کنی توی یک فضای مبهوت شناور می‌شوی. مثل یک تونل بی‌پایان. با دیوارهای شفاف. اما نه آن‌قدر شفاف که چیزی فراسوی خود را نشان بدهد. تو به حرکت درآمده‌یی. سرعت می‌گیری ...  محو می‌شوی. دیگر وجود نداری. جایی هستی بی‌مکان، بی‌زمان، بی‌هیچ. می‌شوی جزئی از یک کل. حالا می‌شود لبخند زد.

 

تا وقتی صدای پا نیاید در خودت منگی. بعد گوش‌هایت هشدار را می شنوند. نزدیک‌تر آمد. صدای پا بلندتر شد. در باز می‌شود. تازه یادت می‌آید هوا چقدر گرم است، (یا سرد.) به انگشت‌هایت نگاه می‌کنی که یا کبود است یا خاکستری. گرد و خاک اذیت‌ت می‌کند. باید کار را کنار بگذاری. تو می‌آیند. نگاه‌ت می‌کنند. فکر می‌کنند بی‌مصرفی. فکر می‌کنند باید تو را به سراغ یک کار واقعی و جدی بفرستند. یک کار اثرگذار، مثل چسب زدن به درزهای پنجره. پیدا کردن یک نفر برای نظافت. رفتن برای چک کردن این‌که جواب نامه‌یی رسیده یا نه. شمردن کتاب‌ها. شمردن تعداد صفحات یک قفسه کتاب. تو افسر کتاب‌ها هستی. و کتاب‌خانه قلمرویی‌ست برای این‌که تو را به کار مشغول کند. کارهای واقعی. این‌بار می‌گویند بروی ماشین دوخت را از امور اداری بگیری. می‌دانی خودش الان از همان‌جا آمده. لابد گفته افسر کتاب‌ها می‌آید، ماشین دوخت را به او بدهید. بلند می‌شوی. حق حرف زدن نداری. تو فقط یک افسر وظیفه هستی.

 

...

 

تا وقتی در باز نشود می‌شود کار کرد. صدای پا می‌آید. امیدواری تو نیاید. واقعا امید داری تو نیاید. گذشت. برای تو نبود. غرق می‌شوی ...

 

سیزده کتاب برای سیزده روز تعطیلات

توضیح: «بازچاپ» بخشی از این وب‌لاگ است که در آن نوشته‌های من در جاهای دیگر یک‌بار دیگر منتشر می‌شوند تا هم علاقه‌مندان بتوانند نوشته‌ها را مطالعه کنند و هم خودم آرشیوی از نوشته‌هایم داشته باشم. اولین پست بازچاپ در نسخه‌ی سوم سودارو، مربوط به مقاله‌ی طولانی معرفی کتاب من در ویژه‌نامه‌ی نوروزی روزنامه‌ی «گیلان امروز» است که دیروز شنبه، بیست و چهارم اسفند ماه در سطح استان گیلان منتشر شد. سردبیر روزنامه مجتبی پورمحسن پیشنهاد سیزده کتاب برای سیزده روز را داد و من متن‌ها را نوشتم. مقاله با عنوان «کتاب‌هایی برای روزهایی نو» منتشر شد.

ادامه نوشته

دوست داشتن نشر

ماجرا: داستان این است که چند روز پیش از طریق صفحه‌ی حسین جاوید (این پست)‌ با یک بازی تازه‌ی وب‌لاگی روبه‌رو شدم، چند وب‌لاگ‌نویس مشهور ادبی نشسته‌اند و دارند از ناشرهایی می‌نویسند که دوست‌شان دارند. منظور خود ناشر نیست، بل‌که می‌گویند کدام ناشر کتاب‌های بهتری نسبت به بقیه چاپ کرده و این کتاب‌ها بیشتر از بقیه‌ی کتاب‌ها در کتاب‌خانه‌ی این دوستان وجود دارد. من به این بازی دعوت ندارم، اما دلیل نمی‌شود که ننویسم. می‌خواهم از چند تا ناشر بنویسم که دوست‌شان دارم، با این فرق که نگاهی به درون خود نشرها خواهم انداخت.

 

نشر افق: بی‌شک یکی از مهم‌ترین ناشرهای ایران است، مخصوصا برای کتاب‌های کودک و نوجوان. یک سری از مهم‌ترین نوشته‌های ادبی (رمان و داستان کوتاه) در ایران توسط این نشر منتشر شده‌اند. این نشر ساختمان نوسازی در میانه‌ی خیابان دوازده فروردین (خیابان انقلاب، رو‌به‌روی درب ورودی دانشگاه تهران) دراختیار خود دارد. طبقه‌ی هم‌کف، یک فروشگاه ترتمیز کتاب است که شما می‌توانید از آن کتاب‌های نشر افق را خریداری کنید. طبقه‌ی اول و دوم انبار کتاب است و طبقه‌ی سوم دفتر نشر. با هماهنگی قبلی می‌توان به این نشر سری زد. دو باری که برای دیدار با اسد امرایی به دفتر نشر افق رفتم، با یکی از دل‌چسب‌ترین فضاهای نشری ایران رو‌به‌رو شدم. فضا جدی و رسمی‌ست و در عین حال سرزنده و فعال. زندگی ادبی و کار نشر را می‌توان در این ساختمان به چشم دید. تنها نشر ایران است که بلافاصله بعد از ورود، که منتظر آزاد شدن وقت آقای امرایی بودم، با چایی از من و دیگر کسی که منتظر بود، پذیرایی کردند. دفترهای نشر ما کلن در روابط‌عمومی مشکل دارند. نشر افق وضعیتی بهتر از بقیه دارد. نشر افق کتاب‌هایش را ترتمیز کار می‌کند. مشکل اصلی‌ کار افق،‌ استفاده‌ی خیلی بدی است که از فضای نت دارند. با وجود داشتن وب‌سایت، جست‌جو و پیدا کردن مطلب در سایت این نشر، که حاوی ده‌ها صفحه مطلب در مورد انبوهی از کتاب‌هایی‌ست که این نشر منتشر کرده، کاری طاقت‌فرسا است و این یک ضعف مهم در کار این دفتر فرهنگی است.

 

نشر ماهی: نشر ماهی به خاطر طراحی هنری کتاب‌هایش معروف است، و البته جمع‌آوری مترجم‌های معروف و کتاب‌های ترتمیزش (هم در نگارش و ترجمه و تالیف و هم در چاپ و موارد چاپی و طراحی و غیره،) و البته علاقه‌ی غیرقابل‌انکارشان به کتاب‌های کلاسیک ادبی (مخصوصا از نوع آلمانی‌زبان.)‌ در لیست کتاب‌های چاپ شده توسط ماهی، با توجه به عمر کوتاه این نشر (حدود هفت سال) نام‌هایی فوق‌العاده را می‌توان دید. کتاب‌خوان‌های ادبی ایرانی، نشر ماهی را می‌شناسند. ولی ورای این نشر زیاد دیده نمی‌شود. اگر یکی از روزهای نمایش‌گاه بین‌‌مللی کتاب تهران، سری به غرفه‌ی نشر ماهی بزنید، می‌توانید مسوولین نشر را آن‌جا ببینید. مگرنه می‌توان به سراغ دفتر نشر رفت، طبقه‌ی چهارم یک ساختمان سابقا سفید در خیابان انقلاب، رو‌به‌روی سینما سپیده، ساختمان شماره‌ی 1298. اغلب بعدظهرها در دفتر نشر حضور دارند، آقای سجادی، که نام ایشان در اکثر کتاب‌ها به عنوان مدیر هنری می‌آید و آقای واشویی، که مدیر روابط عمومی و بازرگانی نشر هستند اغلب در دفتر نشر هستند. مشکل اصلی نشر ماهی، فضای سنگین این نشر است. توی این نشر این احساس به من دست می‌دهد که توی یکی از کتاب‌های کلاسیک اوایل قرن بیستم آلمانی‌زبان نشسته‌ام. احساسی سنگین بودن فضا درون نشر هست، من همیشه صاف می‌نشینم و جدی و خیلی رسمی حرف می‌زنم. البته ورای این فضای سنگین و نفس‌بر، جو دوستانه‌یی قرار گرفته‌ است که مبنای آن، روابط کاری حرفه‌یی‌ست. اگر آدم‌های حرفه‌یی نشر ایران را می‌خواهید ببینید، یک سری به نشر ماهی بزنید. ضعف اصلی نشر: هنوز صاحب وب‌سایت نیستند و بهره‌برداری از فضای نت را کامل از دست داده‌اند.

 

نشر چشمه: این نشر را بیشتر باید به خاطر کتاب‌فروشی‌اش یاد کرد، الان مهم‌ترین کتاب‌فروشی کشور است. آدم‌های فرهنگی و هنری را می‌توان در این کتاب‌فروشی (وسط‌های خیابان کریم‌خان‌زند، زیر پل کریم‌خان)‌ یافت. علاوه‌بر کتاب‌فروشی و جدیدن کلوب اینترنتی کتاب چشمه، این نشر در عرضه‌ی محصولات فرهنگی یک گام جلوتر از بقیه‌ی عرضه‌کنندگان این محصولات در کشور عمل می‌کند. دفتر خود نشر در خیابان انقلاب، خیابان ابوریحان بیرونی‌ است. یک ساختمان سه طبقه که طبقه‌ی سوم دفتر نشر است. دفتر نشر چشمه شلوغ است و به من این حس دست داد که وارد جایی در دهه‌ی 1950 میلادی شده‌ام. جایی پر از کاغذ و کتاب و آدم‌هایی که همه‌اش می‌روند و می‌آیند و آرام با هم حرف می‌زنند. 

 

نشر کاروان: این نشر را بیشتر به خاطر کتاب‌های شیک و عام‌پسندش می‌شناسند و البته به عنوان ناشر رسمی «پائولو کوییلو» در ایران. پیشرفت این نشر فوق‌العاده بود. اما با آمدن دولت جدید و اعمال سیاست‌های جدید فرهنگی، این نشر به طرز وحشتناک بدی ضربه خورد (مثلا توقیف یک ساله‌ی رمان «کیمیاگر» در حالی که حداقل پانصد هزار نسخه از این کتاب توسط تعداد قابل توجه‌یی ناشر قبلن فروخته شده بودند،)  فشارها تا آن‌جا بالا گرفت که نشر کاروان سیاست‌های خود را تغییر داد و اکنون بیشتر کتاب‌های که صرفا خواننده‌ی عام دارند (مانند سری کتاب‌های «به‌زبان آدمیزاد») را در دستور کاری خود قرارداده‌اند. با این وجود، هم‌چنان خواهان کار جدی ادبی هم هستند. این نشر صاحب دو وب‌سایت اینترنتی‌ست. یکی متعلق با نام «جشن کتاب» که البته با توقیف نسخه‌ی چاپی این فصل‌نامه، نسخه‌ی اینترنتی آن هم از کار افتاد. و دیگری وب‌سایت «نشر کاروان» که یکی از به‌روزترین وب‌سایت‌ها در بین ناشرهای ایرانی‌ست. دفتر این نشر در خیابان کارگر شمالی، خیابان جنب پمب‌بنزین امیرآباد است. طبقه‌ی اول نشر کتاب‌فروشی است که همیشه با تخفیف می‌توان از آن خرید کرد و طبقه‌ی دوم دفتر نشر است. فضای داخلی نشر کاروان، مانند فئودالیسم انگلیسی است. شما می‌توانید طبقه به طبقه، بسته به موضوع کارتان، با آدم‌های نشر مرتبط شوید.

 

ناشرهای دیگری که دوست داشتم در موردشان بنویسم، «نشر نی»، «نشر نیلوفر»، «نشر هرمس» و «نشر ققنوس» بودند. اما چون با داخل این نشرها ارتباط مستقیم نداشته‌ام، ترجیح می‌دهم صرفا از آن‌ها نام ببرم. فضای نشر ایران فضای رو‌به‌پیشرفتی است، به شرطی که ناشرها اجازه‌ی کار داشته باشند و به خاطر وضعیت مجوزهای نشر، در حالت نیمه‌ورشکسته نگه داشته نشوند.

 

آمریکا و چند شعر دیگر – آلن گینزبرگ

کتاب‌های آن‌لاین: نام بخش جدیدی در این وب‌لاگ است. زمانی بود که اینترنت کوچک‌تر بود و راحت‌تر می‌شد چیزی را در آن دید. الان دنیای اینترنتی فارسی‌زبان، جهانی درن‌اندشت و بی‌مرز است که در آن همه چیزی گم می‌شود. در این سلسله یادداشت‌ها، می‌خواهم سراغ کتاب‌هایی بروم که به صورت آن‌لاین منتشر می‌شوند و در گوشه و کنار اینترنت وجود دارند. متن‌ها به‌تدریج منتشر خواهند شد، با توجه به این‌که اول باید هر کتابی را بخوانم و بعد در مورد آن بنویسم. سعی می‌کنم در مورد کتاب‌های جدید‌تر بنویسم، اما سراغ کتاب‌های مشهور آن‌لاین هم خواهم رفت. در صورتی که می‌خواهید در مورد کتاب شما هم بنویسم، لطفا از طریق ایمیل با من در تماس باشید

 

ادبیات زیرزمینی، شاخه‌یی از ادبیات غیررسمی‌ست، که به موضوعات تابو می‌پردازد. این نوع ادبیات را نمی‌توان آشکارا منتشر ساخت. این حرف تنها کشور ایران نیست،‌ محدودیت برای موضوعات تابو در سرتاسر جهان وجود دارد. ما یک سری واقعیت در زندگی مردمان جهان داریم، که نمی‌توان در مورد آن حرف زد. لیست تابوها هر روز در جهان کوچک‌تر می‌شود. همین صد و پنجاه سال پیش، صحبت کردن از هر نوع مقوله‌ی جنسیتی و جسمانی، هر وقت که از مقوله‌ی رسمی دانشگاهی و آکادمیک خویش خارج می‌شد، بلافاصله به تیغ س‌ا‌ن‌س‌و‌ر دچار می‌شد. با وجود این، به صورت زیرزمینی همیشه حرف‌ها زده شدند و زده خواهند شد. اگر زمانی حرف زدن از جسمیت انسان تابو بود، امروز دیگر آزادانه در بخش‌هایی از جهان می‌توان این گونه متن‌ها را منتشر کرد و در موردشان بحث کرد. هر چند هنوز هم خیلی چیزهای دیگر تابو محسوب می‌شوند، شما آزادانه می‌توانید از تمایلات جسمانی خویش در بیشتر نقاط جهان حرف بزنید، اما نمی‌توانید از تمایلات جسمانی پدوفیلایی خویش (تمایل به رابطه‌ی جسمانی با کودکان) آزادانه حرف بزنید. این تابو است و یک مثال از تابوهایی که تقریبا بدون انکار همیشه تابو باقی خواهند ماند. ادبیات زیرزمینی، ابتدا مخفی و پنهان شروع می‌شود. و سپس، سال‌ها بعد، نمونه‌های ارزش‌مند آن به سطح جامعه می‌رسند.

 

آلن گینزبرگ، نمادی از ادبیات زیرزمینی و روند رشد آن به سطح جامعه است. شاعری آمریکایی، که دانشگاه برکلی را ترک کرد تا بتواند آزادانه زندگی کند و آزادانه سخن بگوید. مشهورترین شعر او، شعر «زوزه» است که با ترجمه‌های گوناگونی در زبان فارسی وجود دارد (نسخه‌های ترجمه‌ی زوزه را می‌توانید این‌جا، این‌جا و این‌جا دریافت کنید.) هرچند خودش در زبان انگلیسی صدها شعر نوشته و آن‌ها را در سرتاسر جهان خوانده است، اما چندان به صورت منسجم کاری بر روی آثار او در زبان فارسی صورت نگرفته بود. ویژگی اصلی گینزبرگ، تمایلات هم‌جنس خواهانه‌ی اوست. او این تمایلات زندگی خویش را در ادبیات خود آورده است. گینزبرگ نماد «نسل بیت» است. گروهی از شاعران و نویسندگان آمریکایی میانه‌ی قرن بیستم که در ایران شناخته‌شده‌ترین آن‌ها، ریچارد براتیگان است که تب انتشار کتاب‌های او سه سالی‌ست، بازار کتاب ما را پر کرده است. این نسل ادبیاتی آمریکا، تحت‌تاثیر شدیدی از والت ویتمن، پدر شعر نو آمریکا و هم‌چنین سنت ادبی کتاب مقدس بودند. این نسل به‌دنبال رسیدن به هیچ هدف خاصی نبودند، مگر رسیدن به زندگی، آن‌گونه که درک کرده بودند. تقریبا تا اواخر قرن بیستم، بیشتر نوشته‌های این نسل، کلن تابو محسوب می‌شدند. اما حالا، در قرن جدید میلادی، با توجه به جنبش‌های اجتماعی اقلیت‌های ج‌ن‌س‌ی که بر فرهنگ و در نتیجه بر ادبیات هم تاثیری مستقیم گذاشته است، آزادانه‌تر در مورد کارهای این نسل سخن به میان می‌یاد.

 

اواسط اسفند ماه سال جاری، کتاب «آمریکا و چند شعر دیگر»، به ترجمه‌ی رامتین به صورت اینترنتی منتشر شده است. کتاب حاوی بیست و پنج شعر از آلن گینزبرگ است که به صورت دو زبانه (ابتدا متن فارسی و سپس متن انگلیسی) در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است. کتاب را از طریق ایمیل برای خوانندگان فرستاده‌اند و یک نسخه از آن هم در اینترنت، در این‌جا قرار گرفته است. کتاب با متنی ترجمه شده با نام «مقدمه: مردی به نام گینزبرگ» شروع می‌شود و سپس «سخن مترجم» می‌آید. بعد از آن نوبت به متن شعرها می‌رسد. کتاب رنگی است و حاوی عکس‌هایی از آلن گینزبرگ و زندگی نسل بیت است. از شعرهای مهم آلن گینزبرگ که در این کتاب عرضه شده‌اند، می‌توان به شعرهای «پانوشتی برای زوزه»، «آمریکا»، «تو رو خدا»، «آوازهای پدر مرگ»، «خانه‌داری»، «سلامی به جهان»، «مرگ و شهرت»، «پنج صبح»، «سوپرمارکتی در کالیفرنیا»، «هایکو» و «مزمور چهارم» اشاره کرد. بعد از بیست و پنج شعر کتاب، «فهرست آثار» آلن گینزبرگ به زبان انگلیسی آمده است. کتاب 94 صفحه است و در فرمت پی‌دی‌اف ارائه می‌شود و طرح جلد آن را کیا شاه‌حسینی کار کرده و توسط نشر الکترونیک «ضیافت» با هم‌کاری مجله‌ی «چراغ» کار شده است.

 

مشکل اصلی کتاب در میان خوانندگان فارسی، دریدگی زبانی آقای گینزبرگ است. ایشان خیلی صریح و خیلی روشن در مورد تمایلات خویش سخن می‌گویند. این تمایلات تقریبا نیمی از کتاب «آمریکا و چند شعر دیگر» را پر کرده‌اند. نیمه‌ی دیگر را شعرهای سیاسی‌اجتماعی مانند «آمریکا» و «تمام چیزی که شیر برد – یک ترانه» پر کرده‌اند. هر خواننده‌یی نمی‌تواند این کتاب را به خاطر صراحت‌اش دوست داشته باشد. چیزی که در مورد این اثر مهم است، این است که یک نمونه‌ی جامع از ادبیات زیرزمینی است و آن هم به قلم یکی از مشهورترین شاعران قرن بیستم ایالات متحده‌ی آمریکا. «آلن گینزبرگ» الان در ادبیات آمریکا، یک نمونه‌ی مطرح شعری است و عرصه‌ی یک کتاب منسجم از اشعار او، واقعه‌یی خوشحال‌کننده در ادبیات فارسی است. کتاب را به خاطر ادبیات بخوانید و به خاطر ادبیات کتاب را دوست داشته باشیم.

 

 

 

احمدرضا احمدی: کتاب شعرها

حدود چهار قرن پیش، دو نمایش‌نامه‌نویس برجسته هم‌زمان با هم در انگلستان کار می‌کردند. یکی آقای جانسون بود و دیگری آقای شکسپیر. هر دو باورنکردنی هم در زمان خویش و هم بعد از آن، مشهور بودند و شهرت خویش را حفظ کردند. فقط یک فرق خیلی تاثیرگذار بین این دو انسان برجسته‌ي ادبیات انگلیسی زبان وجود دارد: آقای جانسون، وقتی زنده بودند، خودشان بالای سر یک ناشر ایستادند و مجموعه‌ی کامل آثارشان را منتشر کردند. آقای شکسپیر فقط از غزل‌های‌شان یک نسخه‌ی کامل باقی گذاردند، آن هم فقط برای سر کار گذاشتن ملت برای قرن‌های آینده. کتاب را به کسی تقدیم کردند که کسی نفهمیده هنوز این آدم کیست و بعد هم شعرها را طوری ترتیب دادند و چیدند و نوشتند که هنوز که هنوز است در مورد محتوای آن‌ها یک جنگ پرگردوخاک در دنیای ادبیات برقرار است. البته نتیجه‌ی کار دیگر آقای شکسپیر، منتشر نکردن آثارشان در زمان حیات، این شد که ما مثلا نمایش‌نامه‌یی داریم به اسم «هملت»‌که نسخه‌های گوناگون آن با هم حدود دویست خط اختلاف دارند.

 

در ادبیات ایران، گذشتگان که به کنار، شاعران معاصر تا همین اواخر معنا نداشت در زمان حیات خویش «مجموعه‌ی کامل آثار» خویش را منتشر کنند. مقدمه‌ی سیروس طاهباز بر «مجموعه‌ی اشعار نیما یوشیج» را اگر خوانده باشید، مي‌دانید چه بلایی سر طاهباز آمد در جمع‌آوری و انتشار شعرهای نیما. همین بس که نیما یکی از بدخط‌ترین موجودات دنیا است و هیچ وقت به خودش زحمت پاک‌نویس کردن شعرهایش را، مثلا از روی کاغذ سیگاری که پشت‌اش نوشته بود، را نمی‌داد. هنوز هم شعرهای نیما با سه‌نقطه چاپ می‌شوند: کلماتی که خوانده نشدند و کسی نفهمید چی هستند؛ شعرها ناقص درآمده‌اند و درخواهند آمد. ما هنوز از «فروغ فرخزاد»، به جز شعرهایی که به صورت کتاب در زمان حیات او چاپ شدند، اثری دیگر نخوانده‌ایم (یعنی می‌خواهید باور کنیم همه‌ی شعرها همین ها بوده‌اند؟ واقعا؟) «سهراب سپهری» هنوز «مجموعه کامل اشعار» ندارد. خواهرش چند سال پیش در کتاب «هنوز در سفرم...» چند شعر دیگر او را منتشر کرد که هیچ‌وقت دیده نشده بودند. ولی چند سالی‌ست ماجرا فرق کرده است. بهتر است بگوییم از زمان مرگ مرحوم «احمد شاملو» و انتشار دو دفتر قطور شعرهایش توسط نشر نگاه، ماجرا فرق کرد. وقتی این نشر با فروش نزدیک به هشتاد هزار نسخه‌یی از مجموعه آثار شاملو رو‌به‌رو شد، شروع کرد به نشر شعرهای شاعران معاصر،‌ چه مرحوم و چه زنده. و یکی از مهم‌ترین مجموعه‌هایی که در زمان حیات شاعر منتشر شد، «مجموعه اشعار سیمین بهبانی» است. در سالی که به پایان می‌بریم، نشر نگاه دو مجموعه‌ی دیگر هم در زمان حیات شاعر منتشر کرد: «شعرهای یدالله رویایی» و «شعرهای شمس لنگرودی».

 

هفته‌یی که گذشت، بالاخره نشر چشمه، بعد از یک سال وعده و وعید، کتاب «همه‌ی شعرهای من» را منتشر کرد. مجموعه‌یی در سه جلد، به قلم «احمدرضا احمدی» که شامل تمام کتاب‌های چاپ شده‌ی ایشان تاکنون می‌شود. سه جلد قطور این مجموعه، در یک قاب سفید رنگ، با جلدهای سفیدرنگ منقش به تصویر شاعر در سه دوره‌ی حیات، جوانی، میان‌سالی و کهن‌سالی، بسته‌بندی شده با پلاستیک شفاف، به قیمت ناقابل 48 هزار تومان فروخته می‌شوند. ارزش این کتاب همین بس که ما حداقل در مورد «احمدرضا احمدی» یک مجموعه‌ی کامل داریم که در هشتمین دهه‌ی زندگی شاعر منتشر شده است. شاعر هنوز زنده است و کتاب‌ها به بازار آمده‌اند. خود او بالای سر ناشر ایستاده است تا کتاب‌ها دربیایند. احمدی همیشه برای من نمونه‌ی یک شاعر ارزش‌مند بود، که هم از نسل گذشته بود (کسی که فروغ در شناخته‌شدن‌اش نقشی مهم بازی کرد،) و هم متعلق به زمان حال. شعرهای او ساده نوشته می‌شوند. تکرارهای معنایی و تکرارهای تصویرسازی فراوان دارند. اما چیزی در کتاب‌های او هست که هر اثری که از او گیرم آمده را خریده‌ام. چیزی که در روح انسان باقی می‌ماند. چیزی زنده و پویا که پیر نمی‌شود. البته کتاب‌هایی هم برای کودکان کار کرده است (نزدیک سی جلد) که امیدوارم در حیات شاعر، مجموعه‌یی از این آثار هم به صورت کامل منتشر شود. امیدوارم بازهم و بازهم شاهد انتشار کتاب‌هایی چنین ارزش‌مند و تاثیرگذار باشیم، که در زمان حیات نویسنده منتشر شده باشند، نه بعد از مرگ او و با این تردید، که آیا این نسخه کامل است؟ صحیح است؟ درست است؟ این‌جا که دچار مشکل شده‌ایم،‌ جواب چیست؟ و هزار سوال دیگر که خود صاحب اثر جواب آن‌ها را می‌داند، البته اگر به همراه جواب‌ها به گور فرستاده نشده باشد.

 

لینک: برای اطلاعات کامل‌تر در مورد «همه‌ی شعرهای من» می‌توانید مصاحبه‌ی مفصلی را بخوانید که روزنامه‌ی «اعتماد ملی»‌ روز سه‌شنبه، 20 اسفند از ایشان منتشر کرد. مصاحبه را در فرمت پی‌دی‌اف این‌جا و این‌جا می‌توانید بخوانید.

 

 

سینما برای همه

اگر صفحات سینمایی روزنامه‌ها و مجله‌ها را در طول چند وقت اخیر مشاهده کرده باشید، می‌بینید که لابه‌لای مطالب، یک سری دل‌خوری‌ها (یا برعکس، خوشحالی‌هایی) هست از اتفاقات جدیدی که در حوزه‌ی پخش سینمای خانگی رخ داده است. سابق بر این، شما اگر دل‌تان می‌خواست که نسخه‌ی سینمایی یک فیلم را در دست‌رس داشته باشید، دو گزینه در اختیارتان بود: بروید سر کوچه‌تان و از اولین مغازه یا دست‌فروش، با یک قیمت ارزان هزار یا هزار و پانصد تومانی، یک نسخه‌ی کپی غیرقانونی از فیلم ایرانی (یا خارجی) مورد نظرتان را بخرید، یا از گزینه‌ی دوم استفاده می‌کردید، می‌رفتید به یک موسسه‌ی رسانه‌های فرهنگی و با پرداخت سه هزار و پانصد تومان صاحب یک نسخه از فیلم می‌شدید (یا فیلم را با قیمتی ارزان‌‌تر کرایه می‌کردید.) ولی از وقتی که بالای کپی‌های غیرقانونی سرمایه‌داران سینمای ایران را به خاک سیاه نشاند، یک پاتک هنری زده شد: عرضه‌ی گسترده‌ی فیلم‌های سینمایی روز، در فاصله‌ی کوتاهی از اکران، در تیراژی بالا و قیمت ارزان (هزار یا هزار و پانصد تومان) که در همه جا (مخصوصا سوپرمارکت‌ها) فروخته می‌شوند.

 

هفته‌ی پیش، در راه برگشت به خانه، نسخه‌ی تازه از راه رسیده‌ی فیلم‌های «دعوت» (ابراهیم حاتمی‌کیا)‌ و «همیشه پای یک زن در میان است» (کمال تبریزی) را خریدم. برای من که وقت و فرصت دیدن همه‌ی فیلم‌ها در زمان اکران را ندارم، این امکان خیلی خوبی‌ست که می‌توانم فیلم‌ها را راحت و قانونی داشته باشم. این‌که سینماگر و بازار هم سود می‌برند که واضح است: تیراژ چاپ اول «دعوت» دویست و پنجاه‌ هزار تاست، یعنی گردش مالی آن می‌شود سیصد و هفتاد و پنج میلیون تومان (قیمت هر کدام از فیلم‌ها هزار و پانصد تومان بود،) و فیلم کمال تبریزی شش‌صد هزار نسخه تیراژ داشت، یعنی گردش مالی آن نهصد میلیون تومان می‌شود.

 

خوب تا این‌جا همه چیز عالی‌ست، شما فیلم با کیفیت خوب دارید، پخش عالی دارید، همه چیز قانونی‌ست و همه دارند سود می‌برند، پس چرا توی مجله‌ها این‌جا و آن‌جا می‌بینم که آدم‌ها خوش‌شان نیامده؟ اشاره‌ی مشخصی نمی‌خواهم به نوشته‌ی خاصی داشته باشم. ولی دل‌خوری را می‌بینم. و این برایم عجیب نیست. چون می‌دانم که هنوز خیلی‌ها هستند که دوست ندارند هنر و فرهنگ یک چیز عام باشد، یک چیزی باشد برای همه. هنوز خیلی‌ها هستند که دوست دارند هر چیزی محدوده و مرزهای خودش را داشته باشد. چرایش را نفهمیدم و نمی‌خواهم بفهمم. فقط می‌دانم که چیزی که دیده شود و عام بشود را پَست می‌دانند و ارزش‌اش را انکار می‌کنند. فکر می‌کنند وقتی جامعه به قدم نهاد و به تماشای یک فیلم نشست (فرض کنید هر نسخه از فیلم را چهار نفر تماشا کنند، برای فیلمی با تیراز شش‌صد هزار تا، این می‌شود دو میلیون و چهارصد هزار تماشاگر) چیزی از واقعیت جذاب هنری اثر کم می‌شود. اثر به اصطلاح خودمانی سینمایی‌ها، هالیوودی می‌شود. یعنی چیزی‌ست بازاری‌ست و بازار یعنی چیزی بی‌ارزش و پست.

 

همیشه آرزو داشتم که سینما برای همه باشد. فرهنگ برای همه باشد. هنر برای همه باشد. دارم می‌بینم که این آرزو دارد کم‌کم در کشور خودم هم به‌وجود می‌آید. کم‌کم مجله‌ها ارزان‌تر و باکیفیت‌تر می‌شوند. سینما جلوی درب خانه‌ها رسیده است. اینترنت یک واقعیت شده است. موبایل از یک تفریح به یک موجودیت نزدیک می‌شود. همه‌ی این‌ها ابزارهایی در دست ما هستند تا جامعه‌یی رو به پیشرفت داشته باشیم. جامعه‌یی برای همه که در آن فرهنگ همیشه مترقی و روبه‌جلو باشد. سینما برای همه است. چه بخواهید و چه نخواهید، راه خودش را می‌رود و این لذت‌بخش است که حالا می‌توان نسخه‌های سینمایی فیلم‌ها را در حقیقت قرن بیست و یکمی خویش دید: برای همه و برای همه.

جن و پری: شماره‌یی برای نوروز

نوروز زمان شکوفایی‌ست، زمانی برای تازه شدن، نو شدن. «جن و پری» هم امسال با خودش قرار گذاشته است تا نو باشد و تازه باشد. برای همین هم شماره‌ی نوروزی (که از امروز، نوزدهم بهمن ماه بر روی نت قرار گرفته است) در سبکی جدید و تازه عرضه شده است. مجله‌ی الکترونیکی به شش بخش مختلف تقسیم شده است. فهرست مطالب مجله را می‌توانید این‌جا ببینید. می‌توانید از خود فهرست مطلب مورد نظر خویش را انتخاب کنید، یا این‌که از فهرست هر کدام از بخش‌های مختلف مجله استفاده کنید. بخش نما‌یش‌نامه زیرنظر محمد چرم‌شیر کار مي‌شود و نمایش «اشک‌های تلخ پترا فون کانت» را عرضه کرده است. بخش «داستان ما» زیرنظر شورای سردبیری مجله اداره می‌شود و داستان‌هایی از سودابه اشرفی، ناصر غیاثی، کامران محمدی، آیت‌دولت‌شاهی، پروین سلاجقه و نیما جاویدی را به نمایش می‌گذارد. «داستان دیگران»، بخش ترجمه‌ي مجله است که اسد امرایی آن را می‌گرداند و ترجمه‌هایی از جواد فغانی، مهشید میرمعذی، سودابه اشرفی و امیرمهدی حقیقت را همراه خود هدیه آورده است. بخش «گفت‌گو» که زیرنظر شورای سردبیری اداره می‌شود، مصاحبه‌ی بهزاد خواجات را منتشر کرده که توسط علی حسن‌زاده کار شده است. «کارگاه داستان» زیرنظر سیامک وکیلی است و داستانی سپیده سیاوشی را بحث می‌کند.

«مرور کتاب» را به روال همیشگی من کار می‌کنم که این شماره، براساس خواست مجله برای تغییر، مطلبی مفصل‌تر نوشته‌ام برای یک مجموعه آثار فلسفی‌ادبی که نشر ماهی کار می‌کند، «گردش واژگان: مجموعه آثار سر آیزایا برلین در ایران» را می‌توانید در شماره‌ی ویژه‌ی نوروز جن و پری بخوانید. در نهایت بخش «شعر» مجله است که زیر نظر پگاه احمدی کار می‌شود و شعرهایی از سید علی صالحی، جلال سرافراز، نصرت‌الله مسعودی، مهناز یوسفی، رویا چمنکار، فرزانه قوامی، میثم ریاحی، مهنار یوسفی، سهند آقایی، افسانه شریفی، سیما رحیمی، معصومه ضیائی، کروب رضایی، آرش نصرت‌اللهی، عبدالصمد آبروشن، محسن موسوی میرکلائی، شهرام پوررستم، مهری رحیم‌زاده، قاسم حداد، عنابه جابر، گونار اِکِلوف را منتشر کرده است.

نمی‌دانم نظر دوستان خواننده در مورد تغییرات انجام شده در سبک کاری مجله چیست، امیدوارم نظرات مثبت باشد. باید صبر کرد و دید. و خسته نباشید خانوم الیاتی که باز هم توانستید یک شماره‌ی دیدنی دیگر از مجله‌ی «جن و پری» را منتشر کنید.

کتاب داستان همشهری

سال‌ها پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم که یکی از معتبرترین روزنامه‌های اسپانیا هر ماه یک رمان منتشر می‌کند و مجانی ضمیمه‌ی روزنامه عرضه می‌شود. به این شکل، یک اثر تیراژی حدودا سیصد هزارتایی پیدا می‌کند. همان‌جا چقدر دلم خواست که یک چنین چیزی در ایران داشتیم، این‌که یک کتاب داشته باشیم که روزنامه‌ها چاپ کنند و با تیراژ بالا، با قیمتی خیلی ارزان در اختیار خواننده قرار بگیرد. روزنامه‌ی «شرق» چند شماره‌ی ویژه‌نامه‌هایی داستانی منتشر کرد که بعدها در جاهایی مانند «کارگزاران» هم دنبال شدند. اما این چیزی نبود که ایده‌آل باشد. کتاب «پنج‌شنبه‌های همشهری» هم در حقیقت یک جزوه‌ی کم‌برگ است که چنگی به دل نمی‌زند. مخصوصا که موقع فروش، اغلب کنار روزنامه گذاشته شده و همه آن را برنمی‌دارند.

 

بهمن ماه امسال بود که دکه‌های روزنامه‌فروشی تهران، در یک روز برفی، شروع به پخش اولین نسخه‌ی «کتاب داستان همشهری: کتاب آذر» کردند. کتابی در دویست و سی صفحه، کمی بزرگ‌تر از قطع جیبی، در کاغذ گلاسه‌ی نرم، در تیراژ یک‌صد هزار نسخه و بهای هزار تومان. این خیلی نزدیک به ایده‌ی یک کتاب ایده‌آل برای همه‌ی خوانندگان فارسی زبان است،‌که جایی مانند «موسسه‌ی همشهری» مدت‌هاست امکانات چاپ و انتشار آن را داشت، فقط ظاهرا همت کار وجود نداشت که به لطف مهدی قزلی، سردبیر مجموعه و دیگر دبیران کتاب (حامد هادیان – دبیر اجرایی، علی فارسی‌نژاد – بخش ترجمه، مجید کاظمی – مدیر هنری، منصور بلدزاده – صفحه‌آرایی، مرتضی یزدانی – طرح جلد) توانست در اختیار خواننده قرار بگیرد.

 

چاپ کتاب در ایران راحت نیست، حتا اگر مال موسسه‌ی همشهری باشد، کتاب متعلق به ماه آذر است، ولی در میانه‌ی بهمن ماه توزیع شد. این نشان از مشکلات همزاه چاپ کتاب دارد، اما کیفیت کار نفس راحتی به چشم خواننده می‌آورد: کاغذ خوب، صفحه‌آرایی جذاب و عام‌پسند، استفاده از یک خط‌‌رسم مناسب، ویراستاری مناسب، کمترین تعداد غلط‌های چاپی و املایی ممکن و خیلی چیزهای دیگر مانند چاپ تمام رنگی صفحات، که تقریبا در نمونه‌های ادبیات داستانی مطبوعاتی دیگر ما دیده نمی‌شوند. کار حرفه‌یی انجام شده است و این خیلی خوب است، البته به شرط تداوم، به این شرط که ما واقعا هر ماه شاهد تولد یک جلد دیگر از چنین مجموعه‌یی باشیم.

 

موضوع دیگر خوب این اثر، نام‌هایی‌ست که در مجموعه مطلب داده‌اند: شما می‌توانید نوشته‌هایی روان و متناسب را از فتح‌الله بی‌نیاز، ناصر غیاثی، سیامک گلشیری، داوود غفارزادگان، فرهاد جعفری، رضا امیرخانی، چیستا پثربی، عرفان نظرآهاری، محمد قانون‌پرور و ... بخوانید.

 

خوبی دیگر مجموعه، تقسیم‌بندی جذاب آن است که برای هر گروه خواننده‌یی مطلبی در خود دارد. شما می‌توانید یک مرور نسبتا مفصل بر آثار نادر ابراهیمی بخوانید، و یک سلسله مطالب ترجمه شده درباره‌ی الکساندر سولژنستین (قویا این قسمت را توصیه می‌کنم،) هم‌چنین یک گزارش خوشمزه از حمید باباوند بخوانید که از نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌گوید و البته عکس‌های جالبی هم ارائه کرده. بخش «در این ماه» برای ما از آدم‌های ادبی مهمی می‌گویند که در این ماه به‌دنیا آمده‌اند. «دوئل در کافه»، سلسله مطالبی در مورد «کافه پیانو» است. و بعد یک سلسله مطالب کوتاه «مرور کتاب» می‌خوانید و سرانجام از صفحه‌ی 82 مجله وارد بخش داستان می‌شوید و مجموعه‌یی متنوع از داستان‌های ایرانی و ترجمه دربرابر چشمان شما قرار می‌گیرند. البته اصلا انتظار داستان‌های قوی ادبی نداشته باشید. مهدی قزلی در سرمقاله‌ی خود با نام «ادبیات داستانی‌ای که ما می‌شناسیم» در بیانیه‌یی در شش بند، اعلام کرده که به دنبال داستان‌هایی می‌روند که مخاطب عام داشته باشند. شما در این کتاب واقعا چنین داستان‌هایی می‌خوانید: داستان‌هایی برای همه.

 

بخش «داستان» مجله خود تقسیم می‌شود به: «داستانی از کتاب»، «داستان کوتاه»، «داستان راستان»، «داستان ترجمه»، «داستانک»، «بریده‌ی یک رمان»، «داستان کهن» و «بازخوانی داستان کهن». یک سوم آخر مجله هم پرونده و مطالب جدی‌تر است. «خاطرات چند نویسنده از تولد انسان»، «عادات نویسندگی»، «زادگاه من»، «وب‌گشت»، «تاکسی‌نوشت»، «کتاب ادبی» و سرانجام یک پرونده‌ی مفصل درباره‌ی ترجمه، که بخش اصلی آن این سوال است: اصلن ترجمه‌های آثار فارسی به زبان‌های دیگر، در بازار جهانی کتاب، فایده‌یی دارد؟ و در نهایت، آخرین بخش مجله، «داستان دنباله‌دار» است که نفیسه مرشدزاده آن را می‌نویسد.

 

با قحطی‌ای که ما در مجلات ادبی داریم، خود من ترجیح می‌دادم که «کتاب داستان همشهری»، از ب بسم‌الله تا آخر همه‌اش داستان بود. یک کتاب دویست صفحه‌یی پر از داستان که می‌توانست مخاطب خود را داشته باشد، اگر درست کار کنید، همه‌ی زن‌های خانه‌دار و نوجوان‌ها و جوان‌های ادبیات دوست چنین چیزی را با این کیفیت و قیمتی هزار تومانی می‌خرند. ولی ظاهرا قرار است ما هم داستان داشته باشیم و هم مطالب ادبی فرهنگی. خوب، این مبنای کاری «موسسه‌ی همشهری» است. باید منتظر ماند و دید شماره‌های بعدی «کتاب داستان» چه درخواهند آمد.

 

و واقعا خسته نباشید.