دو خبر

 

اول – ما دو طرف پشت‌بام زندگی می‌کنیم. از یک طرف یک سری آدم جارو دست‌شان گرفته‌اند و همه‌چیز را پاک و معصوم جلوه می‌دهند، از یک طرف دیگر عده‌یی نشسته‌اند به لخت و عور کردن هر چیز ممکن. «شیزوکالت» نام وب‌سایت جدیدی است در آن طرف‌های پشت‌بام. چند تا کتاب هم دارند، که توی‌شان چیزهای خوانده شدنی هم هست. حوصله داشتید نگاه کنید.

 

دوم – خبررسانی شد که انتشار آثار «پائولو کوئیلو» در ایران ممنوع شده است. خبر تازه‌یی نیست، چند سال پیش هم برای یک سال و خورده‌یی، تجدید چاپ بعضی از آثار این نویسنده، مثل «کیمیاگر» در ایران متوقف شده بود. فقط خبرش پخش نشد. ولی حالا اگر سری به کتاب‌فروشی‌ها بزنید، تقریبا خبری از نویسنده‌یی نیست که حدود شش میلیون نسخه‌ي ناقابل از کتاب‌هایش به زبان فارسی فروخته شده، یعنی معادل دو درصد سیصد میلیون نسخه‌یی که در کل دنیا فروخته است. به هر حال،‌ دکتر آرش حجازی، پی‌دی‌اف کتاب‌های این نویسنده را مجانی در وب‌سایت‌اش قرار داده است، استفاده کنید.

 

جهان خیال‌ها

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

به وقت بهشت. نرگس جورابچیان. تهران: نشر آموت. چاپ دوم: بهار 1389. 2200 نسخه. 349 صفحه. 7000 تومان.

 

در «به وقت بهشت» هیچ چیزی پیچیده نیست. نرگس جوابچیان برای اولین رمان خود، فضایی ساده، شهری، امروزی ولی سنتی، و در نهایت زنده خلق کرده است که لبریز از تصویرها، توصیف‌ها و گفت‌وگوهاست و البته، کاملا و کاملا زنانه. رمان او، با لحن یک راوی سوم شخص صادق شروع می‌شود، کسی که خیلی معمولی نشسته – و احتمالا یک لیوان چایی به دست – از این‌جا و آن‌جا حرف می‌زند و در یک خط سیر مشخص، داستان خود را پیش می‌برد: دختری متولد می‌شود، دختری وارد جامعه می‌شود، دختری ازدواج می‌کند و بعد از ازدواج داستان اوج می‌گیرد تا در چهارچوب تلاش‌های دختر برای ماندن و به باور رسیدن در زندگی و دنیای نوشتن – شعر و شاعری – جلو برود و در عین حال او که سعی می‌کند خودش، با هویت درونی خودش باقی بماند، رودرروی مساله‌ی خیانت قرار بگیرد و امتحانی بزرگ را پشت سر بگذارد، و در عین حال که حامله است، همه چیز را پنهان نگه دارد، حتا نبودن مرد زندگی‌اش را...

رمان خواننده‌ی مشخص خود را دارد، یا آن را دوست خواهید داشت یا کلا از آن خوش‌تان نخواهد آمد. «به وقت بهشت» چندان خودش را نگران فرم و تکنیک نکرده و کل نیروی خویش را در شکل‌گیری و دنباله‌روی روایت می‌گذارد. رمان شبیه سریال‌های تلویزیونی است، تقریبا در آن اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما خواننده دنبال این کشانده می‌شود که بعد چه خواهد شد. کتاب جورابچیان شاهکار نیست، اما ضعف‌های آن توی ذوق هم نمی‌زند. همه‌ی اثر در روندی ملال‌آور از زندگی روزمره دنبال می‌شود: امروز چه شد و کی آمد و کی رفت و توصیف‌ها و آدم‌ها و دل‌مشغولی‌ها. مساله‌ی خیانت ظاهری زنی به شوهرش، که قرار بوده رمان را به اوج برساند، آن‌قدر در لفافه پیچیده شده، و نویسنده آن‌قدر نگران است که مبادا چهره‌ی عفیف ترلان – راوی کتاب – به خاطر این اتهام، به صورتی جدی خدشه‌دار بشود، که سرانجام بی اثر به کناری گذاشته می‌شود. همین مشکل رمان جورابچیان را دچار یک تنش جدی می‌کند: نویسنده آن‌قدر جدی هست که شخصیت‌پردازی کند، روایت بسازد، توصیف کند و دیالوگ بنویسد، اما آن‌قدر شجاع نیست که از دل همه‌ی این‌ها، رمانی بیرون بکشد که خواننده‌اش را به هیجان و لذت برساند، و بتواند تصویری تازه از دل زندگی نمایان کند. کتاب به راحتی راه خود را در بازار باز کرده و به زودی چاپ سوم آن هم منتشر خواهد شد.

 

نمونه‌ی متن: زائر افسون‌ شده

 

زائر افسون شده. نوشته‌ی نیکالای لسکوف. ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب. تهران: نشر ماهی. چاپ اول: تابستان 1384. 1500 نسخه. 264 صفحه. 3000 تومان.

 

توضیح: از خواندن «زائر افسون شده» لذتی وافر بردم، لذتی که مدت‌ها در بین کتاب‌های ترجمه‌ی فارسی ندیده بودم. یک داستان پیکارسک روسی اصیل، لبریز از زندگی و تصویر، با ترجمه‌یی دل‌چسب و پر از پانوشت‌های راهنما، که خواننده را به دل یک ماجراجویی واقعی می‌برد. هویت مذهبی و ملی روس دارد، و چشم‌گیر زیبا است، زیبا است! و چقدر دلم گرفته که این کتاب از اولین نوبت چاپ‌اش، هیچ‌وقت دوباره تجدید چاپ نشده، هرچند هنوز هم توی بیشتر کتاب‌فروشی‌ها موجود است! در حالی که ترجمه، جزو معدود کارهایی کلاسیک متأخر روسی است که مستقیم از زبان روسی به فارسی برگردانده شده است. همه غر می‌زنند که کتاب چقدر گران شده، خوب واقعا هم گران شده، در این هیچ بحثی نیست، اما توی قفسه‌های کتاب، نمونه‌هایی از آثاری زنده سال‌هاست که منتظر هستند تا به دست من و شما برسند. آثاری که الان قیمت‌شان خیلی مناسب است. تجربه‌شان بکنید. چند پاراگراف فصل اول کتاب را به عنوان «نمونه‌ي متن» در وب‌لاگم قرار می‌دهم، تا وسوسه بشوید!

 

بر پهنه‌ی دریاچه‌ی لاداگا با کشتی کوچکی از جزیره‌ی کانیوِتس راهی والاآم بودیم. برای تهیه‌ی ملزومات کشتی در کوریلا پهلو گرفتیم. بسیاری از ما محض کنجکاوی به ساحل رفتیم، سوار بر اسب‌های رام و کوتاه‌قد محلی شدیم و سری به آن شهرک خلوت زدیم. پس از پایان بارگیری، کشتی دوباره از ساحل دور شد.

صحبت ما پس از بازدید از کوریلا طبعا متوجه آن شهرک شد. اگر چه ساکنان کوریلا از قدیم روس بودند، با این حال شهرک به حدی فقیر می‌نمود که به‌راستی تصور جایی غمناک‌تر از آن دشوار بود. همه‌ي مسافرین همین عقیده را داشتند و یکی از آقایان که ظاهرا اهل تعمیم فلسفی و طنز سیاسی بود، اظهار داشت که از نظر شخص ایشان اصلا قابل توجیه نیست که مقامات پتربورگ افراد ناراضی پایتخت را به روال معمول روانه‌ی نقاط کم و بیش دورافتاده‌ی کشور کنند و هزینه‌ی سنگین انتقال‌شان به خزانه‌ی کشور ضرر برساند؛ حال آن‌که در همین جوار پایتخت و کناره‌ی دریاچه‌ی لاداگا محلی به خوبی کوریلا هست که هیچ عقیده‌ی جسورانه و آزادی‌خواهانه‌ای قادر نیست در برابر رخوت ساکنان و طبیعت ِ‌ به‌شدت ملال‌انگیز آن دوام آورد.

این آقا گفت: «اطمینان دارم که در این‌جا ایراد به خصوص و حتما مربوط به کندذهنی بوروکراتیک است، مگر این‌که مآالا بی‌اطلاعی مقامات نیز موثر بوده باشد.»

یکی از مسافران که غالبا در این نواحی رفت‌وآمد می‌کرد، در جواب گفت که گویا در این‌جا هم گاه و بی‌گاه تبعیدی‌هایی به سر می‌برده‌اند، اما هیچ‌یک مدت زیادی دوام نیاورده است. او اضافه کرد: «جوان رشیدی که طلبه‌ی کلیسا بود، به جرم رفتار تند به این‌جا فرستاده شده بود تا وظایف دستیار کشیش را انجام دهد (البته این‌گونه تبعیدها برای من اصلا قابل درک نیست.) وقتی او به این‌جا آمد، مدت نسبتا مدیدی دل و جرات نشان می‌داد و امیدوار بود که در دفاع از خود اقامه‌ی دعوا کند،‌ اما بعد چنان خود را غرق مشروب کرد که عقلش را پاک از دست داد و عریضه‌ای نوشت که بهتر است هرچه زودتر دستور تیربارانش صادر شود، یا او را به سربازی ببرند و چنان‌چه واجد شرایط نباشد، دارش بزنند.»

«خوب! در پاسخ این درخواست چه حکمی صادر کردند؟»

«هوم... م... راستش نمی‌دانم، ولی به هر حال او منتظر صدور حکم نشد و خودسرانه خود را حلق‌آویز کرد.»

همسفر فیلسوف‌مآب ما گفت: «کار بسیار درستی هم کرد!»

راوی ماجرا که تاجری متین و متدین به‌نظر می‌رسید، گفت: «کار درستی کرد؟»

«پس چی؟ دست‌کم مُرد و خلاص شد.»

«کجا خلاص شد؟ می‌دانی در آن دنیا چه به سرش خواهد آمد؟ کسی که خودکشی کند باید در آن دنیا یک عمر عذاب بکشد. حتا هیچ‌کس نمی‌تواند برایش دعا کند.»

آقای فیلسوف‌مآب نیشخندی تحویل داد و چیزی نگفت، اما حریف تازه‌ای در برابر آن دو-تاجر و فیلسوف-وارد صحنه شد و به گونه‌یی غیرمنتظره به جانبداری از آن دستیار کشیش پرداخت که بدون اجازه‌ی مقامات، مجازات اعدام را درباره‌ی خود اجرا کرده بود.

او مسافر جدیدی بود که بدون جلب توجه در کانیوتس سوار کشتی شده بود و تا آن لحظه خاموش و دور از انظار مانده بود.

....

 

یک دقیقه سکوت

 

فکر می‌کردم به آن روزی که جلوی در کتاب‌فروشی ثالث ایستاده بودم. صبحی خنک بود. وسایل‌ام را بالا توی کافه گذاشته بودم، پایین گشتی بین کتاب‌ها زده و بعد ایستادم و کریم‌خان جلوی چشم‌هایم زنده می‌شد. بعد که شیوا مقانلو آمد و نشستیم به حرف زدن، و اولین کتاب چاپ شده‌ی من از دل همان قرار درآمد. ذهنم می‌دوید در آن چند ماه یا چند سالی که کافه را اماکن بسته بود. ذهنم دوید چند قدم عقب‌تر و یاد روزی افتادم که از پله‌های کتاب‌فروشی ثالث بالا رفتم و مدیا کاشیگر زودتر رسیده بود و بعد میترا الیاتی رسید و بعد صحبت کردیم و بعد صفحه‌ی کتاب جن و پری را به من سپردند. ذهنم جلو دوید، به آخرین باری که کافه ثالث بودم، دفتری جلویم باز بود و می‌نوشتم و بعد نگاهی به بالای سرم انداختم و ردیف عکس‌هایی را نگاه کردم از آدم‌های مهم فرهنگ و ادب که توی همان کافه نشسته و خندیده و حرف زده بودند. آدم‌هایی که بعضی مرده بودند. بعضی دیگر ایران نیستند. بعضی نشسته‌اند و کار می‌کنند.

می‌گویند کتاب‌فروشی ثالث به بانک اقتصاد نوین فروخته خواهد شد.

دیشب فکر می‌کردم به فایل 64 صفحه‌یی که ورق می‌زدم و حرف‌های می‌زد که خارج از توان درک ذهن من بود. فکر می‌کردم به روزهایی که گذشته است. فکر می‌کردم به چیزهایی که نمی‌فهمم. فقط می‌دیدم که نویسنده‌ی زن ایرانی که با حجاب کامل در رسانه‌ها حاضر می‌شود، به عنوان نماد «براندازی» معرفی شده است. نام‌ها را ورق می‌کردم و به صورت‌ها و به حرف‌ها و به کارها فکر می‌کردم.

خسته‌ام و خستگی‌ام را هیچ جایی ندارم ببرم.

 

داستان امپراتوری

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

دیدا. رمان تاریخی. ابراهیم میرقاسمی. تهران: نشر آموت. چاپ اول: بهار 1389. 2200 نسخه. 256 صفحه. 5500 تومان.

 

«دیدا» رمانی تاریخی‌ست که در فضای درگیری‌های جانشینی خلفای امپراتوری عباسی داستان خودش را پیش می‌برد. ابراهیم میرقاسمی انگشت بر بخشی از تاریخ گذاشته که بر چشم‌های ایرانیان همیشه آشنا بوده و خواهد ماند: زمانی که اختلاف‌های خانواده‌ی عباسی، سرزمین اسلام را به جنگ‌های داخلی کشانده تا خلیفه‌ی جدید معین بشود، و در عین حال، زمانه‌ی امام هشتم شیعان نیز هست، و چهره‌ی مبارک ایشان بدل به یکی از شخصیت‌های فرعی کتاب می‌شود، تا خواننده در چندگانگی مذهب، جنگ و خانواده‌ی سلطنتی، در حس تعلیق اثر غرق بشود، حسی که کلیت رمان را سرتاسر از حضور خویش آکنده ساخته است.

امپراتوری عباسیان، یکی از قدرت‌مندترین حکومت‌های [ظاهرا] اسلامی در قرون اولیه‌ی اوج گرفتن این مذهب به شمار می‌روند. در اوج قدرت این خانواده، اختلافات بر سر جانشینی و خلافت، سرزمین اسلام را به جنگ داخلی می‌کشاند. رمان از سال‌ها بعد شروع می‌شود، وقتی حاکم خراسان، در خطبه‌ی نماز، نامی از خلیفه نبرده و احتمال شورش و جنگ‌های مجدد خانگی، سرزمین را نگران ساخته است. به گذشته بر می‌گردیم تا این حاکم رنج‌دیده و سرزمین ناآرام‌ و معشوق دور از دست‌رس‌ش – دیدا – را رها کرده، و به جوانی‌اش برسیم، زمانی که بحث اصلی جانشینی خلیفه است. روند اصلی کتاب، دنبال کردن این موضوع، جنگ‌ها و اتفاق‌ها و ماجراهایی‌ست که در این میانه می‌افتند. و این‌که تماشا کنیم چگونه نشان خلافت از برادری به برادری دیگر منتقل می‌گردد.

شخصیت‌های کتاب، هر کدام با داستان و ماجرای خودشان پیش می‌آیند، در گرداب‌های توفان این زمانه و عصر درگیر شده، و هر کدام به نوعی به آرامش یا نابودی کشانده می‌شوند. ابراهیم میرقاسمی، در میان این همه ماجرا و شخصیت و اتفاق و حادثه و تصویر، تنها 256 صفحه برای کتاب خود انتخاب کرده است، که البته بخش قابل توجه‌یی از آن را صفحات سفید بین فصل‌ها پر می‌کنند. کتاب می‌توانست برای این حجم حادثه، بسیار قطورتر باشد، روی شخصیت‌ها بیشتر و بیشتر کار بشود، و قلم با خیالی راحت پیش برود، تا رمان به نتیجه‌ی خویش برسد. با همه‌ی این‌ها، «دیدا» شروعی خوب برای سلسله‌ رمان‌های تاریخی است که نشر «آموت» بتدریج به بازار خواهد فرستاد.

 

داستان ِ بی‌داستان

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «مرور» ببینید.

 

دلقک و هیولا. پیتر اکروید. مترجمان سعید سبزیان و انسیه لرستانی. تهران: نشر افراز. چاپ اول: 1389. 1100 نسخه. 352 صفحه. 7800 تومان.

 

یکی از همسایگان وِیل به خاطر آورد که فرد ریشویی را دیده که قیافه‌اش شبیه خارجی‌ها بوده و داشته از خانه‌یی واقع در خیابان اسکوفیلد خارج می‌شده، البته از بابت تاریخ دقیق آن شب مطمئن نبود. در واقع، از زمان شروع به کار ِ اعضای دایره‌ی تازه‌تاسیس ِ کشف ِ جنایات ِ آگاهی، شواهد دیگری درباره‌ی آن فرد خارجی ِ ریشو ثبت شده بود، و دیده بودند که فرد مظنون بیرون ِ سالن‌های آواز و شام کارشال‌رود در میان مردم آسوده و بی‌ترس پرسه می‌زند. نمونه‌ی این شواهد، پیشخدمت ِ تیزبینی بود که دیده بود این فرد در دفترچه‌ی یادداشت کوچکی چیز می‌نویسد. پلیس شاهد بی‌واسطه‌تری را هم پیدا کرده بود: وی راننده‌ی یک درشکه‌ی تک‌اسبه بود که خودش آمد و شهادت داد که چند شب پیش مردی را با همین مشخصات به خیابان اسکوفیلد برده است. وی خوب به یاد داشت که آن شب بیشترین مه را داشته، و وقتی در خیابان گریت‌راسل توقف کرده بود کرایه‌اش را از این مرد گرفته بود. مطمئن بود که آن مرد از موزه‌ی بریتانیا می‌آمد، زیرا قبلا او را در آن منطقه دیده بود. متاسفانه حضور جان کری را در آن شب فراموش کرده بود. صبح روز بعد دو بازرس پلیس از بخش ح با مسئول سالن مطالعه ملاقات کردند، و او هم با توجه به نشانی‌های مرد ریشو بلافاصله هویت آقای کارل مارکس را تشخیص داد.

 

صفحه‌ی 108 رمان

 

با زمینه‌سازی‌هایی که در اینترنت و مطبوعات انجام شده بود، نام پیتر اکروید به عنوان یک نویسنده‌ی پیش‌تاز قرن بیستم به خواننده‌ی فارسی معرفی گشته و «دلقک و هیولا» به عنوان اولین جلد از سلسله‌ رمان‌های او به بازار رسید. سعید سبزیان و شهره لرستانی علاوه بر این اثر، رمان‌های «هاکسمور»، «خطابه‌های افلاطون»، «چترتن» و «فرانکنشتاین» او را هم ترجمه کرده‌اند، که مراحل انتشار خود را طی می‌کنند.

اما نسخه‌ی فارسی «دلقک و هیولا» یک بهت ِ پوچ بود. کتاب در حد و اندازه‌یی نبود که عنوان می‌شد،‌ یا حداقل ترجمه‌اش چنین حرفی نمی‌زد. تنها عنوان رمان هر مترجم دیگری را تکان می‌دهد، نام کامل اثر «دَن لئونو و گولِم [هیولاي] لیم‌هاوس» است. هیچ چیزی در یک رمان مدرن بی‌خودی وارد اثر نمی‌شود، و وقتی مترجم‌ها خیلی ساده نام‌های اثر را به نمونه‌های خشک فارسی‌شان ترجمه می‌کنند، کلی از نشانه‌های نویسنده را به حال خود رها می‌کنند.

مترجم‌ها خودشان را مجذوب فرضیات خسته نگه داشته‌اند، مثلا به جای ضمیر مونث «اوو» و به جای ضمیر مذکر «او» آورده‌اند و ادعا می‌کنند که بدون این نشانه‌های تازه خلق شده، خوانش کتاب سخت می‌شد. در حالی که صرفا در ابتدای بعضی جمله‌های خاص، آوردن نام راوی به جای «اوو» مشکل را حل می‌کرد و خواننده دچار هیچ مشکلی نمی‌شد.

آکروید در رمان خود، انبوهی از نشانه‌ها را خط به خط قرار داده است: شخصیت‌ها هر کدام جایگاه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خارق‌العاده‌یی دارند و مکان‌های رمان هر کدام ویژه هستند، در عین حال خط سیری از تئاتر در کتاب قرار داده شده (آن هم در اوج تئاترهای ملودرامای لندن، وقتی هر شب ده‌ها هزار نفر به سالن‌های نمایش هجوم می‌بردند و این رسانه جایگاه فعلی «تلویزیون» را در اختیار خویش داشت) و همین‌طور بحث‌های مفصلی از فرهنگ، علم و جامعه‌شناسی در کتاب انباشته شده است. خیلی ساده، مترجم‌ها همان‌طور که عنوان کتاب را مثلا فارسی ساخته‌اند، رمان را هم از نشانه‌هایش تقریبا تهی ساخته‌اند.

ترجمه لبریز از زیرنویس‌ها است، اما زیرنویس‌ها تقریبا کمکی به خواننده نمی‌کنند. شخصیت‌ها را برای‌شان توضیح نمی‌دهند (واقعا کسی که بیرون دانشگاه‌های ادبیات انگلیسی باشد، نویسنده‌های خاص این دوره را می‌شناسد، که در رمان قدم می‌زنند؟ نام مجله‌ها و جایگاه آن‌ها را می‌فهمد؟ تفاوت بین کتاب‌خانه‌ها و کافه‌ها و جلسه‌ها و گروه‌ها را می‌فهمد؟ از تفاوت‌های نثر راوی‌های مختلف کتاب سر در می‌آورد؟) و هم‌چنین دریچه‌های تئاتر را نیمه گشوده باقی می‌گذارد.

آکروید در رمان خود، خواننده را به موجی از داستان‌های بی‌داستان هدایت می‌کند. هدف پیش بردن روایت نیست، بل‌که صرفا حول ِ محور ِ لندن، آدم‌های گوناگونی آمده و حرف‌شان را می‌زنند و در پایان به زندگی خود ادامه می‌دهند. در این میان قتل‌های زنجیره‌یی هولناک آن زمان دنبال می‌شوند، و همین‌طور دنیای تئاتر، دنیای زنان هم حضور دارد. صحنه‌هایی از یک دادگاه را داریم که زنی را صرفا به خاطر خریدن مرگ موش، به قتل همسرش محکوم و اعدام می‌شود.

ولی رمان، با دست باز جلو می‌رود. از همان فصل اول، نتیجه‌های سوال‌ها و گنگی‌های معمولی داستان به خواننده منتقل می‌شوند. قتل‌ها را از دید قاتل دنبال می‌کنید و آکروید مواظب است تا هر گونه هیجانی را از خواننده سلب بکند. او خواننده‌اش را با نوعی گزارش تاریخی ملالت‌بار تنها می‌گذارد و کتاب به خروپف تبدیل می‌شود.

پشت جلد نسخه‌ی فارسی از قول اونینگ استاندارد نوشته: «هر کس از لندن خسته است، از زندگی خسته است،‌ولی هر کسی از پیتر آکروید خسته است،‌ باید به سیاره‌ی دیگری برود.» همان‌طور که جمله‌ی تحسین‌آمیز رمان، از غرور و نژادپرستی آنگلو-ساکسون آکنده است، رمان آکروید هم به درد لندن‌نشین‌ها می‌خورد: کتابی بیشتر مناسب محفل‌های دانشگاهی مرتبط به زبان انگلیسی. ملالت‌بار.

 

 

نفس‌نفس

 

توی اتاق تاریک نشستم. مستقیم به میان تاریکی نگاه می‌کنم. سنگین نفس می‌کشم. ترجمه‌ی فصلی را تمام کردم که اوج جلد دوم ِ سه‌گانه‌ی نویسنده‌ی ایرلندی بود. صفحه‌ی 286 رمان، خودکار آبی‌ام تمام شد. خودکار را انداختم توی کیسه‌ی بازیافت و رفتم سراغ لیوان قلم‌هایم. خودکار اول... خوب نبود. خودکار دوم... جوهرش پخش می‌شد. خودکار سوم... همین‌طور تا خودکار ششم و بعد هفتم و بعد هشتم را رفتم و با هیچ‌کدام نمی‌توانستم ترجمه کنم. می‌لرزیدم. عصبی بلند شدم که بیرون بروم. هنوز لباس نپوشیده بودم که برادرم بیدار شد و یک خودکار به من داد. برگشتم سراغ ترجمه. ولی سرم درد داشت.

توی اتاق تاریک به صدای جیغ‌های جاستین بیوِر گوش می‌کنم که می‌خواند «مثل فرشته‌یی آمدی من را به خود بهشت بردی، نگاه توی چشم‌های تو که بهتر از این نمی‌شد...» خسته‌ام. از نفس‌ها که منظم نمی‌شود. از سرفه‌ها که رهایم نمی‌کنند. همه چیز حدود ده روز پیش شروع شد. گلویم هی خشک می‌شد. هی چایی و قهوه و آب و میوه می‌خوردم و هی گلویم خشک بود. بعد کم‌کم سرفه‌های خشک شروع شد. بعد گلویم خزه بست. صدایم شبیه دراکولا شده بود.

اول فکر کردم سرما خوردم. لباس‌های گرم‌تر. شال‌گردن که دو دور گردنم را می‌پیچاند. دست‌کش. کلاه. سی دسامبر که با دوستم رفتیم خرید، دو ساعت و نیم توی شب مشهد قدم زدیم و آخرسر من سرگیجه داشتم. پناه بردم به اولین سوپرمارکت و آب انبه‌ی شیرین. قلبم بد می‌زد. فکر کردم مال تپش قلب است، دوست قدیمی خودم. برگشتم خانه. دو روز توی خانه ماندم. بعد دیوانه شدم از دیوارها. رفتم بیرون، فقط در همین حد که تا دفتر دوستم در خیابان احمد‌آباد بروم، امانتی را پس بدهم و برگردم. توی راه برگشت با تلفن صحبت می‌کردم. صدایم شبیه یک جور مارمولک پیر شده بود.

برگشتم خانه و دو روز فقط سرفه می‌کردم. یاد انیمیشن‌های بیلی کامپتون افتادم و گفتم الان است که شش‌هایم بپرد از دهنم بیرون. همه‌ی روش‌های کلاسیک را امتحان کردم، جواب نداد. آخرسر زنگ زدم دکتر. دکتر از دوست‌هایم است. توی کلکسیون دکترهای دور و بر ماها، ترجیح می‌دهم سراغ دوستم بروم که خوب می‌داند من چقدر خل و چل زندگی می‌کنم.

دکتر گوش کرد. اول فکر می‌کرد توی غرب کشور به این مدل سرفه چه می‌گویند و خندیدیم و بعد هم گفت دو تا احتمال هست، اول یک سرماخوردگی خیلی بد،‌ که خوب تو باید درد استخوان، تب، گیجی و خواب‌ داشته باشی، که هیچ‌کدام‌شان را نداری. بعد گفت که احتمالا آلرژی است. اسم یک دارو را گفت. پرسیدم عوارض ندارد؟ گفت چرا، یک نموره خواب‌آور است. گفتم عزیز من یک آدلات کلد می‌خورم نصف روز می‌خوابم. گفت خوب پس این قرص را بخور. بعد گفت یک آمپول هم بزن. من هم گفتم آمپول نمی‌زنم. دکتر من را می‌شناسد، می‌داند به یک سوم داروها آلرژی دارم، از یک سوم‌شان خوشم نمی‌آید، ولی آخرسر یک سوم دیگر داروها نجاتم می‌دهند.

روزی چهار تا قرص خوردم تا کم‌تر سرفه بکنم. ولی نفس‌ام... از اتاق تاریک برگشتم بیرون. برگشتم به اتاق خودم. برگشتم به روشنایی چراغ‌ها. به کاغذها نگاه کردم. به چند صفحه‌ی آخر جلد دوم رمان. الان که می‌نویسم دوازده ساعت گذشته. حالا رمان تمام شده. حالا یک سوم آخر کتاب کنار دستم است تا تایپ بشود. حالا یک هفته شده که در خانه حبس مانده‌ام. حالا دوازده ساعت است که سرفه نمی‌کنم. می‌خواهم امتحان کنم و بیرون بروم. شاید امشب... برای فردا شب که یک قرار گذاشته‌ام. نمی‌دانم آلرژی به چیست. نمی‌خواهم هم بفهمم. نمی‌خواهد برگردد. فقط می‌خواهم نفس‌های آرام بکشم و توی اتاق خواب ترجمه کنم. واقعا چیز زیادی است؟

 

زیر ‍ِ پوست ِ کلمات

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

معجون عشق. گفت‌وگوی یوسف علیخانی با نویسندگان عامه‌پسند. تهران: نشر آموت. چاپ دوم: تابستان 1389. 2200 نسخه. 342 صفحه. 7500 تومان.

 

«معجون عشق» از دل یک سوال شکل گرفته است. یوسف علیخانی با خود گفته بود: «به تیراژهای اندک بسیاری از رمانها و مجموعه داستانها فکر می‌کردم و بعد تیراژهای فراوان و تجدید چاپهای خیره‌کننده کتابهایی که به دستم می‌رسید. برایم جالب بود که چطور می‌توان این اندازه بی‌انصاف بود که اصلاح "ادبیات عامه‌پسند" را برابر کرد با "ادبیات مبتذل" بدون توجه به مغز کلمات که "عامه‌پسند" یعنی "مردم‌پسند" و "ادبیات عامه‌پسند" مساوی می‌شود با "ادبیات مردم‌پسند"؟»

علیخانی برای کنکاش دل‌مشغولی‌هایش در مورد ادبیات عامه‌پسند، به سراغ مصاحبه با نویسنده‌هایی رفت که تیراژهای جالبی برای کتاب‌های‌شان دارند، اما برای بعضی‌های‌شان این حتا اولین مصاحبه‌یی بود که در طول عمر کاری‌شان انجام می‌دادند! علیخانی با ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پری‌نوش صنیعی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه‌لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، سیمین شیردل، مژگان مظفری، مهرنوش صفایی و نرگس جورابچیان مصاحبه کرده، اول هر مصاحبه یک عکس و توضیحی کوتاه در مورد هر نویسنده آورده و همه را در دل یک کتاب جلد قرمز به خواننده‌ی خود عرضه کرده است.

گفت‌وگوها چهره‌ی انسانی نویسنده‌های کشورمان را آشکار می‌کنند: نویسنده کیست، از کجا آمده، چه جوری به داستان‌هایش رسیده، چه جوری کتاب چاپ کرده، چه جوری می‌نویسد، نظر خانواده در مورد نوشتن او چیست، عکس‌العمل‌ها در مورد کارهایش چه بوده، چه ارتباطی با خواننده‌هایش دارد و... علیخانی به عنوان یک روزنامه‌نگار با سابقه‌ی ادبی، و در عین حال یک نویسنده‌ی حرفه‌یی، و در نهایت مدیر یک نشر، توانسته ارتباطی جدی با نویسنده‌ها برقرار کند، و دل‌مشغولی‌های آن‌ها را در کنار زندگی‌شان روبه‌روی خواننده قرار بدهد. کتاب هم برای دوستاران آثار این نویسندگان، هم برای نویسنده‌هایی که کنجکاو روندهای کاری هم‌کاران‌شان هستند، مجموعه‌ی جالبی است.

 

 

چند لحظه آرامش

 

آخرین بار با محمد رفتیم کتاب‌فروشی نشر نی، نگاهی به کتاب‌ها انداختیم. محمد دو سه تا کتاب برای پایان‌نامه‌اش برداشت، و چقدر هیجان‌زده که این‌ها چاپ شده‌اند! مساله این بود که توی کتاب‌فروشی نشر چشمه یک کتاب را دیدیم، و محمد جیغ که این مگه ترجمه شده!‌ و من هم گفتم حالا بیا از کتاب‌فروشی خود نشر نی بخر. ناشرش همین بغل است و من هم آخرین نسخه‌ی «خنده در برف» را خریدم. چاپ اول شعرهای عباس صفاری تمام شده بود و نشر نی تنها کتاب‌فروشی تهران بود که از چاپ اول هنوز یک نسخه داشت. مساله برای خود من این بود که این آخرین نسخه را بخرم. چند روز بعد چاپ دوم کتاب را پشت ویترین نشر مروارید دیدم، ولی آدم پشت دست‌اش را که بو نکرده است، شاید چاپ نمی‌شد.

حالا می‌گویند که کتاب‌فروشی نشر نی تعطیل شده است.

کتاب‌فروشی‌ها جهانی از آرامش‌اند. از بچگی جزو عادت‌هایم این بوده که بروم چهارراه دکتری در مشهد و سری به کتاب‌فروشی امام بزنم و شده بارها هیچ کتابی نخریدم، فقط ایستادم و کتاب‌ها را بو کشیدم و ورق زدم و لبخند و شوق صورتم را پر کرده.

البته عادت‌ها خیلی زود فراموش می‌شوند.

کتاب‌فروشی امام فراموش شد. نزدیک خانه‌مان، در خیابان راهنمایی یک شهر کتاب باز شد. کمی بعد کتاب‌فروشی علامه چند قسمت شد و کتاب‌فروشی صدرا را جوانکی دست گرفت، که نه فقط بهترین کتاب‌های نشرهای تهران را می‌آورد،‌ کتاب‌هایی که به زحمت می‌توانستی جاهای دیگر پیدا بکنی، بل‌که کتاب قدیمی انگلیسی و روسی و فرانسه هم می‌فروخت و نسخه‌های افست هم می‌آورد. از کتاب‌های هوشنگ گلشیری تا خیلی عنوان‌های دیگر.

عادت داشتم الکی بروم شهر کتاب یا بروم صدرا و کتاب بو بکشم. از شهر کتاب بعضی‌وقت‌ها خرید می‌کردم. ولی نمی‌شد بروی صدرا و چیزی نخری. یعنی چند تا چیزی نخری. این آخری‌ها به دوستم ماموریت داده بودم تا مثل جلاد بالای سر من بایستد و نگذارد کتاب بخرم. یک جور اعتیاد شده بود. یک اعتیاد بد. هنوز هم بعضی از کتاب‌هایی که ماه‌ها پیش خریده‌ام را نخوانده‌ام. چقدر بد. چقدر بد.

حالا جای خالی کتاب‌فروشی‌ها را نفس می‌کشم.

شهر کتاب به پاساژ مهتاب منتقل شد، یعنی یک جورهایی ورشکست شد. صدرا نمی‌توانست دیگر اجاره‌ی بالای مغازه‌اش در سه‌راه راهنمایی را بدهد، یا به هر دلیل دیگری، رفت یک جای ارزان‌تر. یعنی یک جورهایی ورشکست شد.

حالا هفته‌هاست به کتاب‌فروشی نرفته‌ام. و فقط نگاه می‌کنم، سرزمین‌های آرامش من یکی‌یکی سقوط می‌کنند. محو می‌شوند. و دیگر نیستند. و به جای‌شان بانک باز می‌شود. مغازه‌ی لباس‌فروشی باز می‌شود. هیچی باز نمی‌شود. خالی می‌مانند. نقطه‌های خالی پشت چشم‌هایم می‌درخشند، ولی تصویرها هنوز زنده می‌شوند، از کتاب‌ها و کتاب‌ها و کتاب‌ها.

 

ناقوس‌ها، شعری از اِدگار اَلن پو


توضیح: خانوم داور تماس گرفتند که به مناسبت سال نو میلادی ترجمه‌یی آماده نداری؟ یک ترجمه‌ی قدیمی داشتم. مال اسفند 82. یک نگاه سرسری انداختم و فرستادم. سال نو میلادی مبارک. همین شعر را در «مرور» ببینید.

 

 

 

 

اول

 

می‌شنوی سورتمه را با زنگوله‌‌هایش

ناقوس‌های نقره‌یی‌ را!

نغمه‌هایش چه جهانی از شادمانی را پیش‌گو می‌شوند!

به آواز در می‌آیند

                       و جرینگ

                                      جرینگ

                                                    جرینگ

            در فضای یخ بسته شب!

و ستاره‌ها در آسمان می‌درخشند

و همه‌ی بهشتی‌ها هم با شادمانی درخشنده‌شان

به آواز درآمده‌اند: جرینگ

جرینگ و

زمان را به دست گرفته‌اند

                                        زمان را

                                 زمان را،

با آوای طلسم‌ها و رمزها،

با صدای دلینگ که دلنشین جاری است

از سوی ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها

از سوی جرینگ جرینگ و دلینگ دلینگ ناقوس‌ها.

 

دوم

 

می‌شنوی ناقوس‌های روان عروسی را،

ناقوس‌های طلایی را!

نغمه‌هایش چه جهانی از شادمانی را پیش‌گو می‌شوند!

در هوای لطیف شب

شادی‌شان را به گوش‌ها می‌کِشانند!

با موسیقی زر-اندودشان

و هماهنگ هم

چه تصنیف روانی شناور می‌سازند،

تا به قمری عشق که به گوش ایستاده است، تا او هم آوای شیرین‌اش را

تا خود ماه روان سازد،

آه، از سلول‌های حنجره

چه نوایی از شادی جاری است،

چگونه به اوج می‌رسند،

چگونه ساکن می‌شوند،

در آینده، چه‌ها خواهند گفت

از شوقی که می‌کشاندند

به سوی جنب و جوش و صدای پرطنین

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها

از سوی شعرها و طنین آوای ناقوس‌ها!

 

سوم

 

می‌شنوی صدای بلند ناقوس‌های خطر را،

ناقوس‌های برنجی را!

حالا آشوب‌شان چه افسانه‌یی از وحشت را پیش خواهد کشید

در گوش‌های بهت‌زده‌ی شب

چگونه وحشت‌شان را فریاد بر می‌آورند

سر تا پا وحشت بسته تا به سخنی درآیند

فقط جیغ می‌کشند

جیغی

             ناهمگون می‌کشند.

در هیاهوی گوش‌خراش تا رهایی از آتش

و درگیری دیوانه‌وار با آتش کر و پر تب‌وتاب

شعله بالاتر می‌کشد و   

                      بالاتر

و بالاتر

                     با شوری مستأصل

و عزمی راسخ

حالا حالا فرو می‌نشینند یا همیشه ادامه می‌یابند

در کنار ماه رنگ پریده

آه، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

آوای‌شان چه داستانی از وحشت را باز می‌گوید

داستانی از ناامیدی

و چه ونگی می‌کنند، چه تلق‌تلوقی می‌کنند

چه می‌خروشند

چه وحشتی را آشکار می‌کنند

در پهنه هوای لرزان!

باز هم گوش آشکارا می‌داند

با صدای تلق تلوق

و دنگ و دونگ

چگونه خطر فرو می نشیند و دنبال می‌شود:

اکنون گوش هم داستان را می‌داند

      در جرینگ جرینگ‌ها

و کشمکش‌ها

      چگونه خطر فرو می‌ریزد و چگونه طغیان می‌کند

با کم و زیاد شدن خشم ناقوس‌ها

ناقوس‌ها

از ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

با هیاهو و دنگ دنگ ناقوس‌ها.

 

 

چهارم

 

می‌شنوی نواختن ناقوس‌ها را،

ناقوس‌های آهنین را!

چه دنیایی از اندیشه‌های سیاه را

مرثیه‌شان به همراه می‌آورد!

در سکوت شب،

چگونه می‌لرزیم از وحشت

با نبض غمناک آوای آنان

با هر آوایی که شناور می‌شود،

و زنگاری که در گلوگاه شان هست

ناله‌يی می‌شود،

و مردمان آه مردمان

آنان که سکنی گزیده‌ی برج‌های کلیسا هستند،

همه تنها مانده‌اند، و کسی است که به صدا در می‌تازند

می‌نوازد

             می‌نوازد

با نوایی یک‌نواخت

افتخار می‌کند به این همه پیچ و تاب دادن‌ها

و در قلبش، فقط سنگی است

آنان نه مَردند و نه زن

آنان غول‌هایند؛

و فرمانروای‌شان کسی است که ناقوس‌ها را می‌نوازد

و نوسان می‌دهد،

             و حرکت می‌دهد،

و پیچ و تاب می‌دهد

و ستایش از ناقوس‌ها به پا می‌خیزد!

و در سینه‌ی شاد او جاری می‌شود

با ستایشی که از ناقوس‌ها به پا می‌خیزد

هم آهنگ زمان

                      زمان

                                زمان

با آوای طلسم‌ها و رمزها،

با ستایش ناقوس‌ها

ناقوس‌ها:

هم آوای زمان

                         زمان

زمان،

با آوای طلسم‌ها و رمزها،

تا تپش ناقوس‌ها

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها

با هق‌هق ناقوس‌ها

هم آوای زمان

                     زمان

                                 زمان

در نوای ناقوس‌های مرگ

                             ناقوس‌های مرگ

ناقوس‌های مرگ

با آوای شاد طلسم‌ها و رمزها

تا نوسان ناقوس‌ها

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

تا به صدا در آمدن ناقوس‌ها

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها،

ناقوس‌ها، ناقوس‌ها، ناقوس‌ها

با ناله ها و فریادهای ناقوس‌ها.