آخرین بار با محمد رفتیم کتاب‌فروشی نشر نی، نگاهی به کتاب‌ها انداختیم. محمد دو سه تا کتاب برای پایان‌نامه‌اش برداشت، و چقدر هیجان‌زده که این‌ها چاپ شده‌اند! مساله این بود که توی کتاب‌فروشی نشر چشمه یک کتاب را دیدیم، و محمد جیغ که این مگه ترجمه شده!‌ و من هم گفتم حالا بیا از کتاب‌فروشی خود نشر نی بخر. ناشرش همین بغل است و من هم آخرین نسخه‌ی «خنده در برف» را خریدم. چاپ اول شعرهای عباس صفاری تمام شده بود و نشر نی تنها کتاب‌فروشی تهران بود که از چاپ اول هنوز یک نسخه داشت. مساله برای خود من این بود که این آخرین نسخه را بخرم. چند روز بعد چاپ دوم کتاب را پشت ویترین نشر مروارید دیدم، ولی آدم پشت دست‌اش را که بو نکرده است، شاید چاپ نمی‌شد.

حالا می‌گویند که کتاب‌فروشی نشر نی تعطیل شده است.

کتاب‌فروشی‌ها جهانی از آرامش‌اند. از بچگی جزو عادت‌هایم این بوده که بروم چهارراه دکتری در مشهد و سری به کتاب‌فروشی امام بزنم و شده بارها هیچ کتابی نخریدم، فقط ایستادم و کتاب‌ها را بو کشیدم و ورق زدم و لبخند و شوق صورتم را پر کرده.

البته عادت‌ها خیلی زود فراموش می‌شوند.

کتاب‌فروشی امام فراموش شد. نزدیک خانه‌مان، در خیابان راهنمایی یک شهر کتاب باز شد. کمی بعد کتاب‌فروشی علامه چند قسمت شد و کتاب‌فروشی صدرا را جوانکی دست گرفت، که نه فقط بهترین کتاب‌های نشرهای تهران را می‌آورد،‌ کتاب‌هایی که به زحمت می‌توانستی جاهای دیگر پیدا بکنی، بل‌که کتاب قدیمی انگلیسی و روسی و فرانسه هم می‌فروخت و نسخه‌های افست هم می‌آورد. از کتاب‌های هوشنگ گلشیری تا خیلی عنوان‌های دیگر.

عادت داشتم الکی بروم شهر کتاب یا بروم صدرا و کتاب بو بکشم. از شهر کتاب بعضی‌وقت‌ها خرید می‌کردم. ولی نمی‌شد بروی صدرا و چیزی نخری. یعنی چند تا چیزی نخری. این آخری‌ها به دوستم ماموریت داده بودم تا مثل جلاد بالای سر من بایستد و نگذارد کتاب بخرم. یک جور اعتیاد شده بود. یک اعتیاد بد. هنوز هم بعضی از کتاب‌هایی که ماه‌ها پیش خریده‌ام را نخوانده‌ام. چقدر بد. چقدر بد.

حالا جای خالی کتاب‌فروشی‌ها را نفس می‌کشم.

شهر کتاب به پاساژ مهتاب منتقل شد، یعنی یک جورهایی ورشکست شد. صدرا نمی‌توانست دیگر اجاره‌ی بالای مغازه‌اش در سه‌راه راهنمایی را بدهد، یا به هر دلیل دیگری، رفت یک جای ارزان‌تر. یعنی یک جورهایی ورشکست شد.

حالا هفته‌هاست به کتاب‌فروشی نرفته‌ام. و فقط نگاه می‌کنم، سرزمین‌های آرامش من یکی‌یکی سقوط می‌کنند. محو می‌شوند. و دیگر نیستند. و به جای‌شان بانک باز می‌شود. مغازه‌ی لباس‌فروشی باز می‌شود. هیچی باز نمی‌شود. خالی می‌مانند. نقطه‌های خالی پشت چشم‌هایم می‌درخشند، ولی تصویرها هنوز زنده می‌شوند، از کتاب‌ها و کتاب‌ها و کتاب‌ها.