نوشتن در تاریکی

 

نوشته‌ی دیوید گراس‌مَن

ترجمه به انگلیسی: جسیکا کوهِن

 

ناتالیا گینزبِرگ در فصلی از کتاب «حرف زدن درباره‌ی خودت سخت است»، که زندگی و نوشته‌هایش را بعد از یک تراژدی عمیق فردی بررسی می‌کند، می‌نویسد: «شادی‌ها یا غم‌های فردی ما، وضعیت دنیوی‌مان، اهمیت بسیاری بر آن‌چیزی دارد که می‌نویسم.»

حرف زدن درباره‌ی خودت کار سختی است، و برای همین قبل از آن‌که درباره‌ی تجربه‌های الان ِ نوشتنم حرف بزنم، در این لحظه از زندگی‌ام، بگذارید چند کلمه‌ی در مورد یک آسیب بنویسیم، در مورد یک وضعیت بحرانی که یک جامعه و کل یک ملت را دست‌خوش خود کرده است.

کلمات موش ِ داستان کوتاه «یک حکایت کوتاه» نوشته‌ی فرانتس کافکا به ذهن می‌رسد. همان لحظه که در ِ دام بر روی موش بسته می‌شود و گربه پشت سرش پنجول می‌کشد، موش می‌گوید، «افسوس، دنیا هر روز کوچک‌تر می‌شود.» بعد از سال‌های بسیار ِ زندگی در میان وضعیت بحرانی و افراطی سیاسی، نظامی و مذهبی، غمگین اعلام می‌کنم که موش کافکا درست می‌گفت: دنیا واقعا دارد هر روز کوچک‌تر و محدود‌تر می‌شود. همچنین می‌توانم به شما درباره‌ی وضعیت پوچی بگویم که آرام بین فرد و خشونت، بین فرد و وضعیت بی‌نظمی رشد می‌کند، که هر جنبه‌ی زندگی روزمره‌ی او را احاطه کرده است.

فضای پوچ خالی باقی نمی‌ماند. خیلی سریع توسط بی‌حسی، کلبی‌مکتبی و بالاتر از همه ناامیدی پر می‌شود – ناامیدی که برای سال‌ها می‌تواند زندگی منزوی را شکل بدهد، بعضی‌وقت‌ها برای نسل‌ها این انزوا را پیش ببرد. ناامیدی این‌که هیچ‌وقت نمی‌توانی وضعیت موجود را تغییر بدهی، هیچ‌وقت نمی‌توانی از دست آن رهایی یابی. و عمیق‌ترین اندوه‌ها – ناامیدی برای بشریت، از این‌که وضعیتی تحریف شده‌یی که در نهایت به ما تحمیل شده است.

بهای سنگینی را حس می‌کنم که مردم اطراف من برای وضعیت طولانی‌مدت جنگ پرداخته‌اند. بخشی از این هزینه از انقباض روح‌مان حاصل می‌شود – آن بخش‌هایی از ما که تحت‌تاثیر خشونت و تهدیدهای دنیای بیرونی‌مان قرار می‌گیرند – و توانایی کاهش یافته و کاهش میل به همدردی با دیگران رنج کشیده. ما هم‌چنین بهای این جنگ طولانی‌ مدت را با سکون قضاوت وجدانی‌مان می‌پردازیم، و درک درونی‌مان را رها می‌کنیم. همراه وضعیتی این چنین ترسناک، فرساینده و پیچیده – هم از لحاظ وجدانی و هم عملی – حس می‌کنیم بهتر است تا فکر نکنی و ندانی. حس می‌کنی بهتر است وظیفه‌ی اندیشیدن و ایجاد استانداردهای اخلاقی زندگی را به دست آنانی بسپاری که واقعا «می‌دانند». بهتر است تا پایان بحران چیز زیادی را حس نکنی – و اگر بحران هیچ‌وقت تمام نشد، حداقل ما به کم‌ترین حد ِ ممکن رنج برده‌ایم، یک جور حس کند مفید درون‌مان رشد داده‌ایم، با حداقل توجه توانسته‌ایم خودمان را تا جایی که ممکن است حفظ بکنیم، با یک کم سرکوب، یک کم کوری عمدی، و مقدار زیادی بی‌حسی و بی‌عاطفگی.

ترس ممتد – و واقعا واقعی – آسیب دیدن، وحشت از مرگ، از بی‌پایان از دست دادن، یا حتا «تنها» تحقیر شدن، هر کدام از ما شهروندان و زندانی‌های این درگیری را به تعدیل سرزندگی‌مان مجبور کرده است، به کاهش دادن احساس‌ها و سطح روشنفکری‌مان مجبور کرده، و به تا جایی که شده خودمان را بیشتر و بیشتر در لایه‌های حفاظتی حبس کردن کشانده،‌ تا آن حد که خفه شده‌ایم.

موش کافکا راست می‌گفت: وقتی غارتگرت راه را بر تو می‌بندد، دنیا کوچک‌تر شده است. و به همین شکل زبان توصیف‌گر دنیا هم کوچک شده است.

از روی تجربه می‌گویم که زبان مورد استفاده‌ی شهروندان درگیر برای توصیف وضعیت زندگی‌شان، با پیشرفت درگیری، یک‌نواخت‌تر و یک‌نواخت‌تر می‌شود، بتدریج به سطح تعدادی کلیشه و شعار کاهش می‌یابد. ابتدا همه چیز با اصطلاحاتی شروع می‌شود که سیستم مستقیم درگیر می‌سازد تا اوضاع را سر و سامان بدهد – یعنی ارتش، پلیس و بروکراسی. این الگو به رسانه‌های عمومی گسترش می‌یابد، که زبانی استادانه و زیرکانه طراحی می‌کنند تا به تماشاگران خود فقط دل‌پذیرترین ِ همه‌ی داستان‌های روز را بگویند، (به این شکل مانعی بین همه‌ی کارهایی که دولت در منطقه‌ی تاریک-روشن درگیر انجام می‌دهد و چیزی که شهروندان تماشا می‌کنند، ساخته می‌شود). این فرآیند سرانجام به زبان فردی و درونی شهروندان رسوب می‌کند، (حتا اگر خودشان غضبناک چنین زبانی را انکار کنند).

کل این فرآیند تکاملی قابل‌فهم است: محتوای غنی و طبیعی زبان انسانی و توانایی آن در رسیدن به جزئی‌ترین ِ اختلاف‌های حیات، می‌تواند در وضعیت درگیری صادق باقی بماند، چون این‌ها مرتب به ما واقعیت پربرکتی را همراه پیچیدگی‌ها و لطافت‌هایش یادآور می‌شوند که از دست داده‌ایم. هرچه موقعیت‌مان ناامیدانه‌تر به نظر برسد و هرچه زبان بیشتر در خود منقبض شود، سطح روابط اجتماعی بیشتر کاهش می‌یابد، تا آن زمان که کل چیزی که باقی بماند، اتهام‌ها و تهمت‌های مقابل ِ فرساینده بین دشمن‌ها یا بین نمایندگان سیاسی درون دولت باشد. کل چیزی که باقی می‌ماند، کلیشه‌هایی است که برای توصیف خود و دشمن‌مان استفاده می‌کنیم – تعصب‌ها، درگیری‌های اسطوره‌یی و عمومیت‌ دادن‌های خام و زُمختی که در آن خودمان در تله گیر کرده‌ایم و دشمن‌مان بر ما پنجول می‌کشد. دنیا به راستی کوچک‌تر شده است.

این تفکرات فقط مربوط به درگیری‌های خاورمیانه نیستند. امروز در بسیاری از بخش‌های جهان، میلیاردها نفر رودررو با تهدیدهایی بر موجودیت‌شان، بر ارزش‌های‌شان، آزادی‌شان و هویت انسانی‌شان هستند. تقریبا هر کدام از ما رودررو با تهدید خود، رودررو با نفرین خود هستیم. هر کدام از ما حس می‌کند – یا حدس می‌زند – که چگونه «وضعیت» خاص و منفرد او چنین سریع به تله‌یی تبدیل می‌شود که آزادی‌اش‌را، حس تعلق به مملکت‌اش را، زبان فردی‌اش را و اراده‌ی فردی‌اش را از او می‌دزدد.

در این واقعیت، ما شاعران و نویسندگان می‌نویسم. در اسرائیل، در چِچِن و سودان، در نیویورک و در کنگو. زمان‌هایی در یک روز کاری‌ام هست که بعد از ساعت‌ها نوشتن، سر بلند می‌کنم و به فکر فرو می‌روم: حالا، توی همین لحظه، نویسنده‌ی دیگری نشسته است. کسی که نمی‌شناسم، در دمشق یا تهران، در کی‌گالی یا دوبلین، که مثل من، درگیر کار غریب، بی‌پایه و شگفت آفرینش است. درون یک واقعیت که شامل این حجم از خشونت و بیگانگی، بی‌تفاوتی و تنبیه است. دوست ناشناسی دارم که من را نمی‌شناسد، ولی همراه هم در این شبکه‌ی بی‌شکل، که به هر حال شبکه‌یی قدرتمند است، برای هم دست تکان می‌دهیم. قدرت یک دنیا و خلق یک دنیا، قدرت بخشیدن کلمات به یک لال و برگرفتن «اصلاح» را در عمیق‌ترین و کابالیست‌ترین شکل ممکن این جهان را در خود داریم.

ماجرای من، خوب در داستان‌هایی که توی سال‌های اخیر نوشته‌ام،‌ تقریبا عمدا پشت‌ام را به واقعیت زنده و سوزان کشورم کرده بودم، واقعیت جدیدترین برنامه‌های خبری. در گذشته کتاب‌هایی درباره‌ی این واقعیت نوشته بودم، و هیچ‌وقت بحث‌ بر سر این موضوع‌ها را کنار نگذاشته بودم و از طریق مقاله‌ها، پژوهش‌ها و مصاحبه‌ها سعی در درک ماجرا را داشتم. توی چندتایی از اعتراض‌ها و برنامه‌های جهانی ضد ِ جنگ هم شرکت داشتم. هر بار که فکر می‌کردم شانس رسیدن به یک دیالوگ وجود دارد، با همسایه‌هایم – بعضی از آن‌ها دشمن‌هایم بودند – دیدار می‌کردم. حال در طول چند سال گذشته، برابر تصمیمی که تقریبا یک جور اعتراض درونی بود، در ادبیات خودم، درباره‌ی این فاجعه‌ها ننوشتم.

چرا؟ چون می‌خواستم درباره‌ی چیزهای دیگری بنویسم، چیزهایی با همین درجه‌ی اهمیت، چیزهایی که با توجه‌ی کامل به تندرهای جنگ تقریبا ابدی همراه زندگی‌مان، وقت و احساسی برای رودررویی برای‌شان باقی نمی‌ماند. درباره‌ی حسادت عُقده‌یی شوهری نسبت به همسرش نوشتم، درباره‌ی کودکان بی‌خانمان در خیابان‌های بیت‌المقدس نوشتم، درباره‌ی زن و مردی نوشتم که زبانی خصوصی و تقریبا سحرآمیز در روابط خیالی عاشقانه‌شان ساخته بودند. درباره‌ی تنهایی سامسون، قهرمان عهد عتیق نوشتم، درباره‌ی رابطه‌های دقیق و پیچیده بین زن‌ها و مادرهای‌شان، یا به صورت کلی، بین بچه‌ها و والدین‌شان نوشتم.

حدودا چهار سال قبل، وقتی دومین پسرم باید در ارتش نام‌نویسی می‌کرد، دیگر نتوانستم این وضعیت را تحمل کنم. تقریبا حریف حس فیزیکی ضروت و بیمی شدم که به من مجال آرامش و استراحت را نمی‌داد. بعد شروع به نوشتن رمانی کردم که مستقیم به واقعیت‌ سختی می‌پرداخت که در آن زندگی می‌کردم، رمانی که به توصیف وضعیت خشن بیرونی می‌پرداخت که به چهارچوب لطیف و صمیمی یک خانواده هجوم می‌آورد و تقریبا همه چیز زندگی آن‌ها را در هم می‌دَرَد.

حرف زدن درباره‌ی خودت کار سختی است. الان فقط همین‌ها را می‌توانم بگویم، وضعیت‌ام به این شکل باقی مانده است.

می‌نویسم. الان آگاهی به فاجعه‌ی مرگ دومین پسرم، یوری، در جنگ دوم لبنان به هر دقیقه از زندگی‌ام نَشت کرده است. قدرت خاطرات واقعا سنگین و کُشنده است، و زمان‌هایی تاثیری فلج کننده می‌گذارد. به هر حال، عمل نوشتن برای من «فضایی» برای دسته‌بندی می‌آفریند، گسترش به احساسی می‌دهد که قبل از این اصلا تجربه نکرده بودم، جایی که مرگ بیشتر از هر چیزی قطعی و کُشنده است، چیزی متضاد زندگی.

نویسنده‌های امروز می‌دانند: وقتی می‌نویسیم، جهان را گذرا، کِش‌سان و پر از ممکن‌ها می‌بینیم – چیزی روان. هر جایی که نشانه‌یی انسانی حاضر باشد، دیگر یخ‌بستگی و فلج‌شدگی وجود ندارد، و وضعیت کنونی و فعلی معنایی نمی‌دهد، (حتا اگر بعضی وقت‌ها به اشتباه چنین چیزهایی را حس کنیم؛ حتا اگر کسانی با فکرهایی خیلی شبیه به ما هم همین جا حاضر باشند).

می‌نویسم، و دنیا بر رویم فرو نمی‌پاشد. دنیا کوچک‌تر نمی‌شود. در مسیری باز، ممکن و رو به آینده پیش می‌روم.

من خیال می‌کنم و عمل خیال‌پردازی زنده نگه‌ام می‌دارد. من روبه‌روی صورت غارتگرم خشک یا فلج نشده‌ام. بعضی‌وقت‌ها حس می‌کنم که دارم آدم‌ها را از میان یخی بیرون می‌کشم که همراه واقعیت آن‌ها را احاطه کرده. اما احتمالا، بیشتر از هر چیزی و هر کسی، دارم شخص خودم را بیرون از یخ نگه می‌دارم.

می‌نویسم. همه‌ی امکاناتی را حس می‌کنم که در هر وضعیت انسانی وجود دارد، و توانایی انتخاب از میان آن‌ها را در خودم می‌بینم. شیرینی آزادی را حس می‌کنم، که از دست رفته می‌پنداشتم. لذت در ثروت زبانی واقعی، فردی و صمیمی می‌برم. شادی نفس‌های عمیق را کاملا به یاد دارم، وقتی توانسته بودم از تنگ‌هراسی شعارها و کلیشه‌ها فرار کنم. حالا می‌توانستم با هر دو شش‌ام نفس بکشم.

می‌نویسم، و حس می‌کنم که استفاده‌ی درست و صحیح از کلمات مثل یک دارو عمل می‌کند. هوای تنفسی‌ام را تمیز می‌کند، آلودگی‌ها را محو می‌کند و بدل‌کاری‌های توطئه‌های زبان کلاه‌بردارها و زبان متجاوزها را از وجودم پاک می‌کند. می‌نویسم و صمیمت خودم را باز زبان و همراهی‌ام را با لایه‌های گوناگون آن حس می‌کنم، با حساسیت و طنز، خودم را برای خودم دوباره زنده می‌کنم، برای انسانی که قبل از تحمیل‌های درگیری‌ها بودم، تحمیل‌های دولت‌ها و ارتش‌ها، همراه با ناامیدی و تراژدی.

می‌نویسم. خودم را در یکی از استعدادهای مشکوم اما عادی بودن در وضعیت جنگ تطهیر می‌کنم – استعداد دشمن خود بودن، هیچ چیز دیگری نمی‌شود، جز خود ِ دشمن. می‌نویسم، و سعی نمی‌کنم تا خودم را در زره‌ی حقانیت قرار بدهم و فقط رنج‌های دشمنم را حس کنم، یا تراژدی و پچیدگی‌های زندگی‌اش، یا اشتباه‌ها و جنایت‌هایش را حس کنم، می‌فهمم خود بر او چه می‌کنم. و خودم را پناه شباهت‌های شگفتی قرار نمی‌دهم که بین من و او وجود دارد.

می‌نویسم. و در لحظه‌ دیگر لازم نیست تسلیم رودررو با این دوگانگی قطعی، اشتباه و خفه‌کننده باقی بمانم – این‌جا مساله انتخابی انسانی بین «قربانی» و «متجاوز» است، بدون هیچ راه حل دیگری، تنها انتخابی انسانی‌ است. وقتی می‌نویسم، می‌توانم انسان کامل دیگری باشم، با ارتباط‌های طبیعی او با بخش‌های گوناگون من، و با بعضی از این بخش‌ها حسی نزدیک به رنج‌ها و واقعیت‌های دشمنانم‌ پیدا می‌کنم، بدون این‌که اصلا و ابدا هویت خودم را رها کرده باشم.

زمان‌هایی در روند نگارش، می‌توانم حسی را به یاد بیاورم، که در لحظه‌یی نایاب، همه‌ی ما در اسرائیل داشتیم. وقتی هواپیمای رئیس‌جمهور مصر، انور سادات، بعد از دهه‌ها جنگ بین دو ملت، در تل‌آویو فرود آمد. همه‌ی ما ناگهان فهمیدیم چه بار سنگینی را تمام این مدت بر زندگی‌های‌مان حمل می‌کردیم – بار دشمنی و وحشت و شک. بار همیشه آماده‌ی نبرد بودن،‌ همیشه دشمن بودن، همیشه و در همه‌ی زمان‌ها. چه لحظه‌ی متبرکی بود که از وجود گسترده‌ی شک، تنفر و تعصب دور بودیم. چقدر هولنام متبرک بود که عریان و خالص ایستاده باشی و چشم در چشم انسانی بدوزی که از نمایش باریک و تک بُعدی همه‌ی سال‌های گذشته‌مان بیرون می‌آمد.

می‌نویسم، شخصی‌ترین و صمیمی‌ترین نام‌هایم را به جهانی بیرونی و ناشناخته می‌بخشم. به نوعی، جهان را از آن ِ خود می‌کنم. این چنین از سرزمین تبعید و بی‌گانگی باز می‌گردم – به خانه می‌رسم. اندکی تغییر کرده‌ام، در چیزی که در گذشته تغییرناپذیر می‌نمود. حتا زمانی که قراردادهای خشن و استبدادی را توصیف می‌کنم، که سرنوشتم را رقم می‌زنند – قردادهایی خواه ساخته‌ی انسان یا چیزهایی مقرر – ناگهان این‌ها را در لطفاتی تازه و جزئیاتی جدید می‌بینم. در می‌یابم که تنها درباره‌ی این قراردادها نوشتن، به من اجازه‌ی حرکتی آزاد در زمان حال را می‌دهد. که تنها حقیقت ایستادگی در برابر این قراردادها به من آزادی می‌بخشد – احتمالا تنها آزادی که فرد در مقابل این قراردادها دارد – آزادی بیان تراژدی وضعیت‌ام در کلماتی از آن ِ خود من. آزادی بیان متفاوت و تازه‌ی خودم در برابر دیکته‌های تسلیم‌نشدنی قراردادهایی که من را تهدید به جدایی و زمین زدن می‌کنند.

همچنین درباره‌ی آن‌چه نمی‌توان اعاده کرد، سخن می‌گویم. درباره‌ی چیزی که آرامشی ندارد. به نوعی،‌ هنوز نمی‌توانم کامل توضیح بدهم، که شرایط زندگی بر من بسته نشده و من را فلج باقی نگذاشته است. بارها در طول هر روز، وقتی برای نوشتن می‌نشینم، اندوه و تاسف را طوری حس می‌کنم که انگار کسی الکتریسته را با دست عریان لمس کرده باشد، حال هنوز این‌ها من را نمی‌کشد. نمی‌فهمم چگونه معجزه از میان زندگی‌ام رد می‌شود. احتمالا بعد از اتمام این رمان، سعی در درک این‌ها بکنم. اما الان نه. هنوز خیلی زود است.

زندگی کشورم را می‌نویسم؛ اسرائیل. کشوری آسیب‌دیده، توسط تاریخ بیش از حد منگ شده، توسط احساس‌هایی که ورای تحمل انسانی قرار می‌گیرند، توسط برخورد شدید با وقایع و تراژدی‌ها، با تماس وحشت و متانتی زمین‌گیر، با حضور خاطرات، امیدواری‌های پراکنده، با سرنوشتی یگانه در میان همه‌ی ملت‌ها. این حیاتی است که بعضی‌وقت‌ها به نظر قیاس‌هایی از حکایتی صرفا اسطوره‌یی است، که چشم‌اندازهای زندگی معمولی ما در یک کشور عادی را برای همیشه محو می‌کند.

ما نویسنده‌ها به دوره‌های اندوه و خود بیزاری آگاه هستیم. کار ما اساسا،‌ ترکیب فردیت‌ها و چشم‌پوشی از بعضی از بهترین سیستم‌های دفاعی‌مان است، مشتاق به جنگ سخت‌ترین، زشت‌ترین و رنج‌آور‌ترین مسائل روحی می‌رویم. کار ما مجبورمان می‌کند، دوباره و دوباره، ناتوانی بشری‌مان را به عنوان مردم و به عنوان هنرمند نشان بدهیم.

حال هنوز – و این معجزه‌یی بزرگ است، کیمایی در کار ماست – به نوعی، از لحظه‌یی که قلم در دست می‌گیریم و یا انگشت بر کیبورد می‌فشاریم، در همین زمان از قربانی توجه همه‌ی آن‌هایی دست می‌کشیم که قبل از شروع نوشتن ما، محدود و در بند شده‌اند.

ما می‌نویسم. و چقدر خوش‌شانس هستیم: دنیا بر ما بسته نمی‌شود. دنیا برای ما کوچک‌تر نمی‌شود. 

 

 

مجله‌های نوروزی

 

مقدمه: سالی که گذشت، برای مطبوعات سال خوبی نبود. توقیف‌های گسترده، س‌ا‌ن‌س‌و‌ر که به بدترین وضعیت اعمال شد، تا جایی که روزنامه‌ها ستون‌ها و تیترهای سفید و حتا صفحه‌های سفید منتشر کردند، بازداشت‌ها و حکم‌های مختلف زندان و غیره و غیره، همه نشانه‌های بدی بودند برای ژورنالیسم. فکر نمی‌کردم برای نوروز مجله‌های زیادی منتشر شود، بیشتر منتظر بودم تا مجله‌های با مخاطب خاص – مثل مجله‌های خانوادگی – به مجله‌های عام‌خوان – مثل سال‌نامه‌های روزنامه‌ها – بچربند. اما اشتباه می‌کردم. از دو هفته مانده به نوروز، یکی یکی مجله‌ها و سال‌نامه‌ها پدیدار شدند. تعدادی را خریدم که در معرفی هر کدام یک پاراگراف کوتاه می‌نویسم، تعدادی را هم [هنوز] نخریدم، مثل سال‌نامه‌ی روزنامه‌ی «آرمان روابط‌عمومی» که طرح جلدش هاشمی رفسنجانی بود و دو هزار تومان قیمت داشت، یا شماره‌های ویژه‌ی نوروز هفته‌نامه‌های «پنجره» که 196 صفحه و دو هزار تومان و «مثلث» که 246 صفحه و 2000 تومان بود، و همین‌طور سال‌نامه‌ی روزنامه‌ي «فرهیختگان» که لطف کردند و در مشهد توزیع نشد. سال‌نامه‌های «جام‌جم»، «ایران»، «صنعت جهان» جذابیتی برایم نداشتند، و ترجیح می‌دهم در موردشان ننویسم. در هر صورت، امسال انتخاب‌های زیادی برای خواندن وجود داشت، هرچند که نام‌های بزرگی از ایران مهاجرت کرده‌اند، یا در زندان هستند یا از نوشتن منع شده‌اند، و همین‌طور تعداد زیادی از روزنامه‌نگارها بیکار هستند. رسما اعلام بکنم که این مجله‌ها را صرفا ورق زده‌ام و هنوز فرصت مطالعه‌ی آن‌ها را نداشته‌ام.

 

1 ماه‌نامه‌ی فیلم

200 صفحه. 1500 تومان

 

من همیشه دو شماره از ماه‌نامه‌ی «فیلم»‌را می‌خرم، یکی شماره‌ی مخصوص جشنواره‌ی فیلم فجر، که در حقیقت کاتولوگ یک سال سینمای ایران [و به نوعی جهان] است و دیگری شماره‌ی نوروزی این مجله‌ را. مجله‌‌ی «فیلم» در کاغذهای کاهی و سیاه‌سفید منتشر می‌شود و یک جور نوستالژی همراه خودش دارد. ویژگی اصلی شماره‌ی نوروزی، «بهاریه‌»هایی است که چهره‌های به نامی چون احمدرضا احمدی و هوشنگ مرادی کرمانی و... می‌نویسند. ظاهرا این شماره جذاب است، و بهتر از شماره‌ی سال قبل کار کرده‌اند. یکی از مجله‌هایی است که قویا توصیه می‌کنم، البته اگر سینمای ایران و جهان را دوست دارید.

 

2 همشهری نوروز

226 صفحه. 500 تومان

 

«سال مردم» تیتر درشتی است که «همشهری نوروز» برای خود انتخاب کرده است، تمام رنگی در صفحات ورنی، روزنامه‌ی «همشهری» یکی دیگر از ضمیمه‌های حرفه‌یی خودش را به خوانندگان عرضه می‌کند. باید در زمینه‌ی فرهنگی به شهردار تهران تبریک گفت، فضایی آرام برای کار حرفه‌یی ژورنالیستی. مهم‌ترین مطلب این ویژه‌نامه، مصاحبه‌ی مفصل آقای ابوطالب نماینده‌ي مجلس با اسفندیار رحیم مشایی است که بدون هیچ تغییری منتشر شده و واقعا ارزش خوانده شدن را دارد. هرچند روزنامه به تبلیغ کارهای شهرداری تهران می‌پردازد، اما توانسته هویت ژورنالیستی خودش را حفظ کرده و مجله‌یی متنوع برای خوانندگانی در سطح ملی منتشر کند.

 

3 الف

همشهری خردنامه، ویژه‌نامه‌ی کتاب، الف. 132 صفحه. 1000 تومان

 

واقعا جای «الف» خالی بود، و امیدوارم صرف ویژه‌نامه‌ی نوروزی نباشد و مرتبط هر از چند گاهی منتشر شود. 132 صفحه در کاغذهای ورنی و تمام رنگی، بهترین چهره‌های کتاب ایران نشسته‌اند و دور هم و بیشتر حول‌محور کتاب‌های علوم‌ انسانی، درباره‌ی کتاب حرف می‌زنند، خبررسانی می‌کنند و مطلب می‌نویسند. ویژگی اصلی «الف»، در عام‌خوان بودن آن است. لازم نیست یک عاشق دوآتیشه‌ی کتاب باشید تا از مجله لذت ببرید، هر کسی می‌تواند در میان صفحات آن مطلبی خواندنی پیدا کند. در روی جلد مجله نام‌هایی چون جمال میرصادقی، بهمن فرزانه، مسعود کیمیایی، محمد ایوبی، مرتضی سرهنگی، حبیب احمدزاده، عبدالجبار کاکایی و... دیده می‌شود و تیتر اصلی آن «گفت‌وگو از سینما رفت» مرتبط با پرونده‌ي رابطه‌ي سینماگران و کتاب است.

 

4 همشهری جوان

100 صفحه + 36 صفحه + یک سی‌دی تصویری. 600 تومان

 

«همشهری جوان» یک پکیج خواندنی برای جوانان طبقه‌ی متوسط شهرنشین عرضه کرده است: مجله‌ی اصلی در قطع بزرگ و تمام رنگی، خواننده‌ي جوان و زنان خانه‌دار را هدف قرار می‌دهد و انبوهی از مطالب متنوع را روبه‌روی‌شان می‌چیند. در عین حال، یک ضمیمه‌ی 36 صفحه‌یی سینمایی، عکس‌هایی متفاوت از بازیگران تلویزیون و سینما نمایش می‌دهد و همین‌طور یک سی‌دی تصویری. مجله‌یی که بدون تابوشکنی، توانسته جذاب باشد و با قیمت ارزان‌اش، برای همه خریدنی است.

 

5 صنعت و توسعه

132 صفحه. 1200 تومان

 

هاشمی رفسنجانی و اسفندیار رحیم‌مشایی چهره‌هایی هستند که مکرر در مجله‌های نوروزی دیده می‌شوند. «صنعت و توسعه» که وابسته به «کارگزاران سازندگی» است، عکسی از چهره‌ی نگران هاشمی رفسنجانی منتشر کرده است و پرسش سال خودش را بدل به تیتر اصلی کرده: «جایگاه هاشمی رفسنجانی در سپهر سیاسی ایران». مجله به صورت حرفه‌يی به مساله‌ی اقتصاد می‌پردازد و شماره‌ی نوروزی آن، چیزی متفاوت از دیگر شماره‌هایش نیست. اگر اقتصاد برای‌تان مهم باشد، مجله ارزش خوانده شدن را دارد.

 

6 سال‌نامه‌ی بهار

300 صفحه. 5000 تومان

 

توقیف روزنامه‌ي «اعتماد» خبر بدی بود، روزنامه‌یی که بعد از هفت سال انتشار، توانسته بود جایگاه خودش را پیدا کند: نه تند و تیز باشد، نه بی‌حس و حال. با این حال،‌ روزنامه در فاصله‌ي کمی به سال نو توقیف شد و سال‌نامه‌ی این روزنامه را به «بهار» سپردند تا منتشر کند. مجله‌یی که منتشر شده، عکسی نگران از هاشمی رفسنجانی بر صفحه‌ی اول خود نشانده و تیتر زده: «باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها». کلیت مجله هیجان‌انگیز است، سرمقاله‌ی آن را سید محمد خاتمی نوشته و هر کسی که فکرش را می‌کنید در مجله حضور دارد. نه فقط نوروز، که یک فصل بهار را می‌توان سرگرم این سال‌نامه بود. مخصوصا برای پرونده‌ي «عبدالله کوثری» هیجان‌زده‌ی این «سال‌نامه»‌ی واقعا خاص شدم.

 

7 ویژه‌نامه‌ی نوروزی بهار

80 صفحه. 1500 تومان

 

دوستان روزنامه‌ی «بهار»، دو روز بعد از انتشار «سال‌نامه»، ویژه‌نامه‌ی نوروزی خود را هم عرضه کردند. صفحه‌ی اول، عکسی خندان از محمدرضا شجریان بر خود دارد و تیتر اصلی این است: «اصالت آری سنت نه». مجله سعی کرده جذاب باشد، ولی در مقابل «سال‌نامه»، چیز زیادی برای عرضه ندارد. اگر «سال‌نامه» را خاص‌خوان بدانیم، این ویژه‌نامه مخاطب عام را هدف قرار داده است.

 

8 40‌چراغ

144 صفحه. 2000 تومان

 

در دو سال گذشته، «40‌چراغ» بهترین مجله‌ي نوروز بود. اما امسال، مجله‌شان خفه است. غم سرتاسر آن را پوشانده، حتا ورق زدن‌اش هم برایم کار ساده‌یی نبود. بیشتر حجم مجله را به کامیک‌های داستانی اختصاص داده‌اند. انتظار خیلی بیشتری از دوستان «40‌چراغ»ی داشتم. مجله بشدت غرب‌زده است و بیشتر به درد بچه‌های شمال شهر تهران می‌خورد تا به درد عام ایرانیان. صفحه‌ي اول مجله، جمله‌يی از نیلوفر لاری‌پور نقل شده بود، یک دعا برای سال نو. نیلوفر لاری پور، تقریبا همان روزی که مجله‌ي نوروزی «40‌چراغ» پخش شد، از زندان آزاد شد.

 

 

 

دویدن در خیابان‌های همیشه: یک سال بازار کتاب ایران

 

توضیح: سال پیش، برای ویژه‌نامه‌ی نوروزی «گیلان امروز» یک متن مفصل نوشتم و سیزده کتاب برای سیزده روز نوروز توصیه کردم، امسال کمی دیر خبر شدم، برنامه‌ام این بود که یک مطلب مفصل گزارش‌مانند بنویسم درباره‌ی بازار کتاب ایران، متن را بین درگیری‌های روزمره نوشتم، و ظاهرا امروز در روزنامه‌ی «گیلان امروز» منتشر شده است. احتمالا متن را برای چاپ کمی تغییر داده باشند.

 

سال از نو

 

سالی که گذشت، آن‌قدر پر از خبرهای سیاسی بود،‌ که نفس هر کسی را بند آورده بود! البته،‌ دنیای کتاب ایران،‌ پرهیجان و بی‌خیال، مسیر عادی خودش را پی گرفت و هم‌چنان پیش می‌تازد. به این امید که هر ایرانی، یک کتاب‌خوان حرفه‌یی باشد. مرسی که هنوز هم کتاب می‌خوانید و ممنون که این گزارش را تا آخر پیش می‌روید. چهار اتفاق مهم، سال گذشته‌ی کتاب ایران را تحت‌تاثیر خود قرار داد. اول از همه، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی عوض شد. ظاهرا قرار نیست این خبر، تاثیر خاصی بر بازار کتاب بگذارد. اما تاثیرگذار شد. ذهنیت خاص آقای صفارهرندی، جای خود را به ذهنیت دیگری متعلق به آقای حسینی داد، و یک دفعه بازار کتاب لبریز از کتاب‌هایی شد، که بعضی نزدیک به چهار سال منتظر گرفتن مجوز خود مانده بودند. البته آقای پرویز، هم‌چنان بر بازار کتاب نظارت می‌کنند و لبخندهای همیشگی خودشان را می‌زنند. اتفاق دوم، جریان‌های سیاسی مربوط به انتخابات ریاست‌جمهوری بود‌،‌ که بازار کتاب را در نیمه‌ي اول سال کسل کرد و فروش‌ها وحشتناک پایین رفت. سومین اتفاق مهم سال، درگذشت چند چهره‌ي ماندگار ادبیات و فرهنگ ایران بود، که در جابه‌جای این گزارش، به مهم‌ترین آن‌ها خواهیم پرداخت. اتفاق چهارم، نرخ آزاد کتاب بود، یعنی برداشته شدن سوبسید‌ها،‌ و آزاد شدن قیمت کاغذ و خدمات مربوط به چاپ، و درنتیجه افزایش سرسام‌آور قیمت کتاب‌ها. شش سال پیش، هر کتاب صفحه‌یی پنج تومان بسته می‌شد. چهار سال پیش، صفحه‌یی ده تومان. و امسال، اگر ناشرها لطف می‌کردند، کتاب‌های خود را صفحه‌یی بیست تومان می‌بستند. این‌که کتاب‌های معمولی، قیمت‌هایی بالای ده هزار تومان پیدا کنند، امسال به یک سنت تبدیل شدند. با وجود این‌که آدم‌ها کمتر می‌توانند کتاب بخرند [میانگین تیراژ کتاب‌های ادبی به 1100 نسخه در هر نوبت چاپی رسیده است]، اما کتاب‌های خیلی خوبی به بازار کتاب راه پیدا کردند، و این امیدواری هست که سال آینده سال خیلی خوبی برای بازار کتاب باشد. باید منتظر ماند و به چشم خود دید، که چه می‌شود. در هر صورت، خبرهای بد را کنار بگذاریم، به خبرهای خوب،‌ به بهار فکر کنیم و امیدوار به آینده لبخند بزنیم:‌ سلام سال 1389! خیلی خیلی خوش آمدی! بفرما داخل،‌ دم در بد است. و ضمنا، سال نو شما هم مبارک.  

 

درگذشتگان: اسماعیل فصیح

 

اسماعیل فصیح‌زاده، در سال 1313 در محله‌ی خونگاه تهران متولد شد. در آمریکا تحصیل کرد و از سال 1342 در شرکت ملی نفت ایران کار می‌کرد و در سال 1359 در آبادان، بازنشسته شد. بعد از 19 سال کار در شرکت نفت، به تهران مهاجرت کرد، و هنوز هم در برنامه‌های آموزشی زبان تخصصی و گزارش‌نویسی، با شرکت نفت همکاری می‌کرد. وی در 25 تیر ماه 1388 در بیمارستان شرکت نفت تهران درگذشت. به جز این نفت‌بازی‌‌ها، وی با نام «اسماعیل فصیح» و شخصیت داستانی‌اش، «جلال آریان» محبوب خوانندگان فارسی‌زبان بود، هر چند که خوانندگان روشنفکر ایرانی،‌ چندان توجه‌یی به آثار او نشان نمی‌دادند. مهم‌ترین رمان‌های او عبارتند از:‌ «ثریا در اغما»، «زمستان 62» و «داستان جاوید». او در طول عمر خود، بیست رمان منتشر کرد و پنج مجموعه داستان هم به بازار کتاب هدیه داد. نویسنده‌یی ساکت بود،‌ و دور از جنجال‌سازی، در خانه‌ی خود می‌نوشت و به نوشته‌های خوش بود. هرچند ممیزی سنگین کتاب دوران چند سال گذشته، چند روزی او را به بیمارستان کشاند، اما اصلا دوست نداشت دیده شود. زندگی ساکت و آرام خود را دوست داشت. نوشته‌هایش هم آرام در بازار کتاب فروختند و بی‌سروصدا، خوانندگان خود را پیدا کرده بود. بیش از دویست هزار نسخه از کتاب‌های او تاکنون در بازار کتاب ما فروخته شده‌اند. احتمالا به هر کتاب‌فروشی که سر بزنید، چند جلدی از آثار جلد سفید او را پیدا کنید. اگر دوست دارید در نوروز امسال، یک رمان جذاب بخوانید، اسماعیل فصیح یک انتخاب مناسب است. کتاب‌های او را می‌تواند هدیه داد و لبخند بر لب دوست آورد.

 

غیر-داستانی: اسحله، فولاد و میکروب

 

کتاب‌های «غیر-داستانی» بازار خاص خود را در فرهنگ غرب دارند. مدت‌هاست که ناشرهای گوناگونی کتاب‌های مختلفی را در زمینه‌های متنوع به بازار می‌فرستند. نشرهایی چون «طرح‌نو»، «نی»، «ققنوس»، «مرکز» و «ماهی» و...، کتاب‌های جذابی را در طول یک سال گذشته به بازار کتاب فرستاده‌اند. از همه جذاب‌تر هم «طرح‌نو» بود، که بعد از سال‌ها سکوت، کتاب‌های گوناگون خود را تجدید چاپ کرد و خلاء ایجاد شده در بازار خویش را پر کرد. اما در این میان، نشرهای کوچک هم کتاب‌های خیره‌کننده‌یی را عرضه می‌کنند. «بازتاب‌نگار» یکی از این نشرهاست، که در زمینه‌ی ادبیات و فرهنگ، انتخاب‌های خاصی را منتشر می‌سازد. «اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی» را جِرِد دایموند نوشته است، این کتاب، چند سال پیش پولیتزر تاریخ را در آمریکا برده و تاکنون بیش از 92 بار [فقط در آمریکای شمالی] تجدید چاپ شده است. کتاب را «بازتاب‌نگار» چند روز مانده به نوروز سال 1388 منتشر کرد و در نمایش‌گاه کتاب گذشته پخش شد. مترجم کتاب، «حسن مرتضوی» است و کتاب مصور 546 صفحه‌یی با قطع وزیری، به قیمت 11700 تومان فروخته می‌شود. تیراژ کتاب هم 2200 نسخه است. «حسن مرتضوی» مترجم معتبری است که از بهترین ترجمه‌هایش می‌توان به جلد اول «سرمایه» نوشته‌ی کارل مارکس اشاره کرد، که آن کتاب هم در نمایش‌گاه کتاب عرضه شد [اگر اشتباه نکرده باشم، نشر «نگاه» کتاب را به قیمت 15000 تومان عرضه کرده بود.] در این کتاب، آقای نویسنده تاریخ مکتوب بشریت [یعنی 2500 سال گذشته] را کنار گذشته، و به بخش دیده نشده‌ي تاریخ، یعنی مهاجرت انسان‌ها در قاره‌ها و دلایل آن، مساله‌ی برتری‌های قومی و دلایل آن، استعمار،‌ شکار، اهلی کردن گیاهان و موجودات و خیلی چیزهای مهم دیگری می‌پردازد، که پیش از این چندان به آن‌ها توجه نکرده بودید. خواندن کتاب ذهنیت شما را در مورد موضوع «انسان»‌ عوض می‌کند. از دیگر کتاب‌های خوب «بازتاب‌نگار» که می‌توان در کتاب‌فروشی‌ها سراغ‌اش را گرفت، به جز آثار «ابراهیم گلستان»، می‌توان به «فرهنگ اندیشه‌های مارکسیسم»، «یاوه‌های مُد ِ روز»، «سوسیالیسم بازار»، «دموکراسی دربرابر سرمایه‌داری»، «محمود، پنجشنبه‌ها، درکه»، «خاطرات مهدی حائری یزدی»، «درست‌نویسی‌ي خط فارسی»، «زندگی در پیش‌رو»، «میرا» و «زندگی شهری» اشاره کرد.

 

برای تفکری بیشتر: ماریو بارگاس یوسا

 

ماریو بارگاس یوسا، معمار دنیای ادبیات است. رمان‌های او سخت‌خوان هستند، اما اگر بتوانید زنده از زیر دست یکی از آن‌ها بیرون بیایید، برای هفته‌ها، سوژه دارید تا فکر کنید و فکر کنید. کتاب‌های مهم او را مترجم‌های گوناگونی به فارسی ترجمه کرده‌اند، اما از همه بهتر، ترجمه‌ی عبدالله کوثری است، که رمان‌های بزرگی چون «گفت‌وگو در کاتدرال»، «سور بز»، «مرگ در آند»، «جنگ آخرالزمان» و کتاب «چرا ادبیات؟» از آن جمله‌اند. احمد گلشیری، اسدالله امرایی و چند نفر دیگر هم دست به ترجمه‌ی نوشته‌های یوسا زده‌اند. امسال دو کتاب از یوسا به بازار آمد، یکی «دختر بد»‌ بود که خجسته کیهان با نام «دختری از پرو» ترجمه کرده و نشر نگاه آن را به بهار 7500 تومان به بازار فرستاد و دیگری داستان‌های کوتاه یوسا بود که نشر چشمه با نام «سردسته‌ها» منتشر کرد. اگر دنبال یک نوشته‌ی جدی هستید، یوسا را از دست ندهید. او سال‌هاست که مهم‌ترین نویسنده‌ی جهان‌شمول آمریکای لاتین است. رمان‌ها و داستان‌ها و مقاله‌های او، اغلب به زندگی مردم عادی کشورهایی می‌پردازند که درگیر دیکتاتوری هستند. با این حال، او هنرمندانه مرزهای طبقاتی را می‌شکند و در یک اثر [مخصوصا در بهترین نوشته‌ی همه‌ي عمرش، «گفت‌وگو در کاتدرال»،] همه‌ی جامعه را در شکل‌های گوناگون‌اش، روبه‌روی چشم خواننده عریان می‌کند. یوسا دستی هم در کار سیاست داشته و یک بار نامزد ریاست جمهوری شیلی شده بود، اما به جای او پینوشه رای آورد و یک دیکتاتوری سی ساله‌ی دیگر در نیم‌کرده‌ی جنوبی زمین شروع شد. یوسا به خاطر درگیری‌هایش با گابریل گارسیا مارکز و همین‌طور دوستی‌اش با فیدل کاسترو شناخته شده است. یک انسان ادبیاتی واقعی که با کلمات و زندگی، روح‌اش را نشئه می‌سازد.

 

درگذشتگان: رضا سیدحسینی

 

11 اردیبهشت 88 روز خوبی نبود، یکی از بهترین مترجمین و محققین زبان فارسی را از این دنیا گرفت. رضا سیدحسینی، از سن 16 سالگی از ترکی به فارسی ترجمه می‌کرد. زبان فرانسه را زیر نظر دکتر پرویز ناتل خانلری و عبدالله توکل آموخت و اولین ترجمه‌اش از فرانسه به سال 1326 منتشر شد. از وی 34 جلد کتاب منتشر شده است، شامل ترجمه‌هایی از آندره مالرو، مارگریت دوراس، یاشار کمال، ناظم حکمت، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبر کامو، توماس مان، ماکسیم گورکی، بالزاک، جک لندن، چارلی چاپلین و... و مهم‌ترین کتاب‌هایش عبارتند از: «رویا عشق» از گورکی، «لایم لایت» از چاپلین، «طاعون» از کامو، «ضد خاطرات» و «امید» از مالرو، «در دفاع از روشنفکران» از سارتر و «آبروباخته» از لندن. وی در سال 1381 به عنوان چهره‌ی ماندگار انتخاب شد و در سال 2000 نیز نشان شوالیه را از پالم آکادمیک فرانسه دریافت کرد. در سال‌های آخر عمر، رضا سیدحسینی به کار تالیف و ترجمه‌ی «فرهنگ آثار» در نشر سروش اشتغال داشت که سرانجم ختم به فرهنگ‌نامه‌یی دیگر شد، که آثار نویسندگان و محقق‌های شرقی را هم در خود داشته باشد. او چهره‌یی آرام بود، پیرمردی که گوشه‌یی به کار خویش مشغول بود، با لبخندی آرام بر صورت و بی‌نیاز به هیچ چیز این دنیا،‌ به جز کلمات، که سرانجام یادگار او شدند، برای آینده و حال ما.

 

درگذشتگان: محمد ایوبی

 

محمد ایوبی دیر شناخته شد، و این حق‌اش نبود. خالق تعدادی از بهترین رمان‌های دهه‌ی هشتاد ایران، 19 دی ماه 1388 بر اثر بیماری درگذشت. او در سالی که گذشت، رمان‌های «صورتک‌های تسلیم»، «مرد تشویش همیشه»، «زیر چتر شیطان» و «روز گراز» را توسط نشرهای افراز،‌ هیلا و افق به بازار کتاب ایران فرستاد. سردبیر وب‌سایت ادبی خزه، در سال 1320 در اهواز بدنیا آمده و از معدود نویسنده‌های دهه‌ی چهل است که بعد از انقلاب هم در ایران ماند. او از اعضای قدیم کانون نویسندگان ایران بود. از دیگر کتاب‌های او می‌توان به «راه‌شیری»، سه‌گانه‌ی «آواز طولانی‌ جنوب» و نیز «میراثی بی‌پایان» اشاره کرد. او در دهه‌ی هفتاد، مسوول صفحه‌ی ادبی روزنامه‌ي «سلام»‌ بود و رمان «صورتک‌های تسلیم» او نامزد جایزه‌ي جلال آل‌احمد و جایزه‌ی کتاب سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود، جایزه‌هایی که هیچ رمانی را شایسته‌ی خود ندانستند. از کتاب‌های دیگر او، «آب‌بازی» در دست انتشار است، به همراه دو جلد مجموعه‌ی کامل داستان‌هایش و رمان «با خلخال‌های طلایم خاکم کنید» نیز در اینترنت منتشر شده است. ایوبی سخت‌نویس است. رمان‌های او پیچیده هستند و خواننده‌ی عام، چندان لذتی از خواندن‌شان نمی‌برد. باید سر صبر کلمه‌های بادقت چیده شده‌ی او را مزه کرد،‌ و سعی در فهم آن‌ها داشت. او دوست داشت لایه‌های گوناگون داستانی – لایه‌های گوناگون روایتی، فرم و غیره – را با هم مخلوط کند و از بین آن‌ها، معانی گوناگونی را به اثر خود ببخشد. خواننده‌ی کتاب‌های ایوبی، کسی است که دوست دارد با نوشته دست و پنجه نرم کند. اگر عاشق یک بازی خواندنی هستید،‌ یکی از رمان‌های محمد ایوبی را امتحان کنید.

 

درگذشتگان‌: مهدی سحابی

 

مهدی سحابی مرد بود، به معنای کاملا کلاسیک مردیت. فقط به قیافه‌اش نگاه مي‌کردی، با آن چشم‌های ناقد و سیبیل کلفت و سر کچل، باورت می‌شد که این آدم مرد است! لازم نبود بدانی که این آدم هم یک نقاش برجسته است، هم با کتاب‌های «ناگهان سیلاب»، «پیچک باغ کاغذی» و «خیابان مارگوتا شماره‌ی 110» یک نویسنده استخوان‌دار، و مهم‌تر از همه، با [تاکنون] چهل عنوان کتاب ترجمه، یکی از معروف‌ترین مترجم‌های فارسی که توانسته بود، کتاب‌های واقعا مهمی را برای اولین بار ترجمه کند، و ترجمه‌های جدید و بهتری از آثار قبلا شناخته شده ارائه بدهد. مهم‌ترین اثر ترجمه‌یی او، هفت جلد «در جست‌جوی زمان از دست رفته» نوشته‌ی مارسل پروست است که قبل از انتشار این ترجمه، ترجمه‌ناشدنی تصور می‌شد! کتاب‌های مهم دیگر او عبارتند از: «دانه زیر برف»، «مکتب دیکتاتورها» و «خروج اضطراری» نوشته‌ی ایناتسیو سیلونه، «توفان در مرداب» نوشته‌ي لئورناردو دونووار، «همه می‌میرند» نوشته‌ی سیمون دوبووار، «دیوید کاپرفیلد»، «آرزوهای بزرگ» نوشته‌ی چارلز دیکنز، «مرگ قسطی»، «دسته‌ی دلقک‌ها»، «قصر بی قصر» نوشته‌ی لویی فردینان سلین، «مادام بواری»، «تریبت احساسات» نوشته‌ي گوستاو فلوبر، «سرخ و سیاه» نوشته‌ي استاندال، «باباگوریو» نوشته‌ی بالزاک و «دور دنیا در هشتاد روز» نوشته‌ي ژول ورن اشاره کرد. اگر دوست دارید در تعطیلات یک کتاب قطور به دست بگیرید و بی‌خیال از دنیا، در جهانی دیگر غرق شوید، حتما سراغ ترجمه‌های مهدی سحابی ببرید و لذتی ببرید که پیش از این خیال‌اش را هم نکرده بودید.

 

مد روز: پل استر

 

چند سالی است که نویسنده‌ها مُد می‌شوند. یک زمانی بود که پائولو کوئیلو مُد روز ایران بود و کتاب‌هایش در تیراژهای چند صد هزارتایی به بازار کتاب تزریق می‌شدند و مجموع فروش کتاب‌هایش در کشور ما، از مرز یک میلیون نسخه هم گذشت. بعد هم نوبت نویسنده‌های دیگر شد، مشهورترین‌شان جی. کی. رولینگ بود که او هم کتاب‌هایش را با تیراژهای عجیب و غریب در بازار کتاب ما دید و امسال یکی دُن براون توانست نظرها را با رمان جدید خودش، «سمبل گم شده» جلب کند، که ده ناشر هم‌زمان ترجمه‌هایی از آن را به ارشاد فرستادند، و دیگری «پل استر» بود که سال‌هاست تلاش می‌شود تا در ایران مُد شود، و بیشتر مُد جامعه‌ی روشنفکری ایران شده است:‌ یک عام‌پسند روشنفکرنما. سعی می‌شود تا او را نویسنده‌يی پست‌مدرن جا بزنند [چه جوری؟] و کتاب‌هایش مکرر ترجمه می‌شوند و منتشر و باز هم منتشر. خبر خوب امسال، این بود که نشر «افق» کپی‌رایت چاپ کل کتاب‌های استر را خرید و بر همین مبنا، آرام‌آرام هر چی کتاب از این نویسنده موجود بود را ترجمه و در چاپ‌های نفیس [اغلب گالینگور] به بازار فرستاد. نشر «چشمه» و چند نشر دیگر هم بی‌کار ننشستند و با وجود این‌که «افق» کپی‌رایت دارد و همه‌شان هم به این موضوع آگاه هستند، کتاب‌های او را ترجمه کردند و به بازار حواله کردند. امسال، جایزه‌ي «روزی روزگاری» جایزه‌ی خود در بخش رمان ترجمه را به «موسیقی شانس» از همین نویسنده، با ترجمه‌ی خجسته کیهان بخشید، هرچند که شایعات می‌گویند سه بار تعویق در زمان اجرای مراسم پایانی، باعث شده تا جایزه به این نویسنده برسد، تا یک نامه هم از او در مراسم بخوانند. مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از «مون پالاس»، «سه‌گانه‌ی نیویورکی»، «دیوانه در بروکلین»، «هیولای دریایی»، «کتاب اوهام»، «شب پیشگویی»، «کشور آخرین‌ها»، «اختراع انزوا»، «سفر در اتاق تحریر» و «ناپیدا».

 

درگذشتگان: محسن ابراهیم

 

ادبیات ایتالیا غنی است، این را آدم باور نمی‌کند، تا زمانی که یک کتاب از «ایتالو کالوینو»، «اومبرتو اِکو» یا یکی از آن کلاسیک‌های عجیب و غریب‌شان را در دست بگیرید. محسن ابراهیم، مترجم فارسی‌زبان که در روز جمعه، 30 بهمن سال 1388 در منزلش دار فانی را وداع گفت، یکی از دل‌باختگان ادبیات ایتالیایی بود و به صورتی خاص، مجذوب یک نویسنده بود به نام «دینو بوتزاتی». وی که لیسانس طراحی صحنه‌ی نمایش را در ایتالیا دریافت کرده بود، علاوه بر کار ترجمه، به ماکت‌سازی و طراحی صحنه‌ي نمایش، روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در فصل‌نامه‌ی «هنر» و ماه‌نامه‌ی «آموزش هنر» هم مشغول بود. از کتاب‌های او از دینو بوتزاتی می‌توان به «متاسفیم از...»، «صحرای تاتارها»، «شصت داستان» و «کولومبره و پنجاه داستان دیگر» اشاره کرد. محسن ابراهیم می‌خواست کل آثار بوتزاتی را منتشر کند، که اجل مهلت‌اش نداد. کتاب‌های او با کپی‌رایت توسط نشر مرکز منتشر می‌شدند و او جوایزی را از دولت ایتالیا، به خاطر ترجمه‌هایش از این زبان دریافت کرده بود. از کتاب‌های دیگر او می توان به «فضیلت‌های ناچیز» و «خانه و شهر» نوشته‌ی ناتالیا گینزبرگ اشاره کرد. دو اثر «بارنابوی کوهستان‌ها» و «راز جنگل کهن» نوشته‌ی بوتزاتی از او باقی مانده‌اند که هنوز منتشر نشده‌اند. بوتزاتی، که بیشتر داستان کوتاه می‌نوشت، دنیایی خیال و دنیای امروز را در هم ضرب کرده بود و نوشته‌هایی خیال‌انگیز می‌نوشت. قلم در دستان او همانند آب در رودخانه بود و بی‌پروا پیش می‌رفت. ترجمه‌های ابراهیم درخشان‌اند، در این شکلی نیست. درگذشت او یک اتفاق متاثر کننده برای ادبیات ایران [و ایتالیا] بود. با این حال، کتاب‌های او هنوز هم موجود هستند، می‌توان آن‌ها را خرید و از خواندن‌شان لذت برد، تجربه‌یی ناب و فرح‌بخش.

 

شعر ایران: مجموعه شعرهای نشر نگاه

 

خیلی خوب است که آدم بتواند با خیال راحت یک گوشه لم بدهد و یک کتاب شعر ترتمیز دست‌اش بگیرد و سر فرصت بخواند. نوروز وقت خوبی برای شعرخوانی است. اگر حوصله‌اش را دارید، بهترین انتخاب‌های شعر، مجموعه‌های کامل شعر هستند که نشر نگاه منتشر می‌کند. کتاب‌هایی با جلدهای سفید رنگ گالینگور، منقش به تصویری از شاعر، که کل شعرهای او را در خود جایی داده‌اند. البته بعضی‌وقت‌ها به صورت دو یا سه جلدی منتشر می‌شوند. و کار نشر آن‌ها هم‌چنان ادامه دارد. تاکنون جلدهای متعلق به احمد شاملو، نیما یوشیج، سیمین بهبهانی، نادر نادرپور، منوچهر آتشی، حمید مصدق، شهریار، عماد خراسانی، فرخی یزدی، سید علی صالحی، نصرت رحمانی، لورکا، ژاله اصفهانی، جواد مجابی، یدالله رویایی، حسین منزوی و شمس لنگردوی منتشر شده است. و جلدهای مربوط به م. آزاد و رضا براهنی هم در دست انتشار هستند. ویژگی اصلی این کتاب‌ها، راحت بودن دسترسی به یک عمر کار و فعالیت یک شاعر است. می‌توانید خوب و بد نوشته‌های‌شان را یک‌جا به دست بگیرید و بخوانید. و البته، این کتاب‌ها، جلوه‌یی قشنگ به کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ شما می‌دهند و می‌توانید پزشان را هم بدهید. البته برای خرید جلدهای جدیدتر این مجموعه‌ها، باید رقم‌های به‌نسبت هنگفت‌تری پرداخت کنید. پیشنهاد می‌کنم که چاپ‌های قدیم هنوز موجود جلدهای قدیمی‌تر را اول بخرید. چون چاپ‌های جدید آن‌ها، حداقل چهل درصد گران‌تر از نسخه‌های قدیم خواهد بود. فرصت را از دست ندهید، یک دنیا شعر فارسی منتظر شماست.

 

بر مدار خاطرات: از «دا» تا «حدیث نفس»

 

ژانر زندگی‌نوشت، سال‌هاست که خوانندگان ثابت خودش را دارد. در سال‌های گذشته، نمونه‌های گوناگون این ژانر، در دست «تاریخ‌نویسان» و «سیاست‌مداران» بود که بهترین نمونه‌های‌شان را می‌توان در سری کتاب‌های گوناگون «مسعود بهنود» دید. نشرهای کارنامه، ماهی و نی، نمونه‌های جدی‌تر این کتاب‌ها را به خوانندگان خود هدیه می‌دهند. سال گذشته، نمونه‌های جذاب‌تری از آثار خاطره‌یی به بازار کتاب هدیه شدند. یک سری را نشر «سوره‌ی مهر» منتشر کرد، که در خدمت ادبیات و فرهنگ سال‌های جنگ تحمیلی ایران و عراق است. مهم‌ترین کتاب این نشر، «دا» کتاب قطوری است که به خاطرات یک زن معمولی ایرانی می‌پردازد که در خوزستان، شاهد سیاهی‌های نبردها در خرمشهر بوده است. کتاب بیش از هشتاد بار تجدید چاپ شده و تیراژ آن از دویست هزار نسخه رد شده است. در آن سوی دیگر، حسن کامشاد، کتاب «حدیث نفس»، جلد اول خاطرات خود را توسط نشر نی به بازار فرستاد. ایشان که هم در زمان سلطنت به کار نفت مشغول بوده‌اند و هم تفریحی «ترجمه» می‌کردند و از سر تقصیر روزگار، مترجم معروفی هم شده‌اند،‌ از زندگی‌شان با طنزی اصفهانی حرف می‌زنند که حسابی به خواننده‌اش حال می‌دهد! در کتاب‌های ترجمه هم زندگی‌نامه‌های گوناگونی عرضه شد، از جمله ترجمه‌های گوناگون از زندگی‌نامه‌ی خانوم بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که یک سال و خورده‌يی پیش ترور شدند. ظاهرا ناشرها و مولف‌ها و مترجمین کتاب، ژانر زندگی‌نامه را جدی‌تر گرفته‌اند، ژانری که در غرب تیراژهای میلیونی برای کتاب‌ها می‌آفریند. امیدواریم که امسال هم نمونه‌های جذابی از این کتاب‌ها منتشر و خوانندگان را مجذوب خود کنند و تیراژ‌های نجومی پیدا کنند.

 

انتخاب‌های سال سودارو

 

سال مسکن‌های سردرد هم دارد تمام می‌شود. امیدوارم در آینده شاید از همین امسال یک سنت بشود، که وب‌لاگ‌نویس‌ها از جمله خودم بیایند و انتخاب‌های سال‌شان را در زمینه‌ی مختلف بگویند. انتخاب‌هایی که بسته به هر وب‌لاگ با توجه به موضوع وبلاگی وب‌لاگ‌نویس متفاوت خواهد بود. من انتخاب‌هایم را در زمینه‌ی کتاب، سینما، موسیقی و تلویزیون ارائه می‌دهم، چیزهایی که بیشترین ساعت‌هایم را در سال گذشته پر کرده بودند.

 

بهترین رمان فارسی

 

در طول سال گذشته، یکی از غرغروترین وب‌لاگ‌نویس‌ها در زمینه‌ی ادبیات ایران بودم. در حالی که به نظرم هیچ‌کدام از مجموعه داستان‌های کوتاهی که در یک سال گذشته خواندم، ارزش عنوان «بهترین»‌ را ندارند، به دنیای رمان امیدوارم. چرت و پرت خیلی زیاد منتشر می‌شود و خیلی بی‌خودی از هر چیزی تعریف می‌کنند، ولی باز هم در سال گذشته در میان معدود رمان‌های فارسی که خواندم، می‌شود سه اثر را به عنوان نوشته‌هایی خوب نام برد، هر چند – به خود مجتبا پورمحسن هم گفته‌ام – رمان‌اش را به عنوان «رمان کوتاه» یا همان «ناوِلا» قبول دارم، نه رمان بلند به معنای واقعی و کلاسیک یا مدرن آن،‌ ولی این چیزی از ارزش‌های اثر کم نمی‌کند:

 

1 – صورتک‌های تسلیم – محمد ایوبی – نشر افراز – 1387

2 – سفرکرده‌ها – حسین نوش‌آذر – نشر نی – 1388

3 – بهار 63 – مجتبا پورمحسن – نشر چشمه – 1388

 

بهترین رمان خارجی

 

عمده‌ی مطالعه‌ام در زمینه‌ی رمان خارجی، به زبان انگلیسی بود. امسال توانستم از طریق اینترنت، نزدیک به پنج گیگابایت کتاب دزدی دانلوود کنم و الان یک کتاب‌خانه‌ی محشر برای خودم دارم. از کتاب‌های ادبی – شعر و داستان و نمایش‌نامه دارم تا سینما، فلسفه، دانش‌نامه و مطالعات جنسیت. ترجیح می‌دهم کم‌تر ترجمه‌ها را بخوانم. نوشته‌ها به زبان اصلی معنا می‌دهند. با این وجود، «آخرین انار دنیا»، نوشته‌یی بود که دوست داشتم و ترجمه بود و به عنوان یکی از دو انتخابم معرفی می‌شود. متاسفانه چند تا از بهترین کتاب‌هایی که خواندم را نمی‌توانم اسم ببرم، چون در نوبت ترجمه هستند. «من کی بودم» هم اگر مشکل ممیزی نداشت، حتما ترجمه می‌شد. ولی... خودتان که بهتر می‌دانید چه خبر است:

 

1 – من کی بودم – مِگ روزِف [انگلستان] – ترجمه نشده – 2007

2 – آخرین انار دنیا – بختیار علی [کردستان] – ترجمه‌ی آرش سنجابی – افراز – 1388

 

بهترین دفتر شعر

 

روزهایی که بخواهم کار کنم، باید چند دقیقه قبل از کار شعر بخوانم. بیشتر شعر سپید دوست دارم و هر سه انتخابم شعر سپید است. با این حال، هر جور شعری را می‌خوانم، هنوز هم محبوب‌ترین شاعر زندگی‌ام، «والت ویتمن» است و نسخه‌ي انگلیسی مجموعه‌ی کامل شعرهایش. انتخاب‌هایم در کتاب‌های شعری یک سال گذشته‌ام به زبان فارسی عبارتند از:

 

1 – پیکاسو در آب‌های خلیج‌فارس – علی باباچاهی – ثالث – 1388

2 – شعرهای بیژن جلالی – مروارید – سال‌های مختلف

3 – تانگوی تک‌نفره – مجتبا پورمحسن – هزاره‌ی سوم اندیشه – 1388

 

بهترین کتاب اینترنتی

 

خوب، امسال من هم صاحب یک کتاب اینترنتی شدم، کتاب‌های اینترنتی نشر «گردون» را نمی‌توانم در این فهرست بیاورم، چون خودم در تولید آن‌ها نقش دارم. پس با احترام به کتاب اینترنتی خودم و کتاب اینترنتی خانوم الهام ملک‌پور، انتخاب‌هایم عبارتند از:

 

1 – طنز وبلاگی – رویا صدر – وب‌لاگ رویا صدر – 1388

2 – نوجوان‌ها را اعدام نکنید – امیدرضا – نشر افرا – کانادا – 2009 

3 – شهر باریک – آیدا احدیانی با تصویرهای توکا نیستانی – نشر افرا – کانادا – 2009

 

بهترین کتاب غیر-داستانی

 

هیچ چیزی مثل یک کتاب «غیر-داستانی» یا به قول انگلیسی‌ها، «نان-فیکشن» نیست که روح آدمی را تازه کند. جدیدا کتاب‌هایی به دستم می‌رسند که از چهار سال دانشگاه، بیشتر به من چیزی یاد می‌دهند. با احترام برای دوستان همکارم در نشرهای «اختران» و «کاروان» که امسال از کار بازماندند، انتخاب‌هایم عبارتند از:

 

1 – اسلحه، فولاد و میکروب: سرنوشت جوامع انسانی – نوشته‌ي جِرِد دایموند – ترجمه‌ی حسن مرتضوی – برنده‌ي جایزه‌ی پولیتزر برای تاریخ – نشر بازتاب‌نگار – 1387

2 – معضلی برخواسته از جهنم: آمریکا و قرن نسل‌کشی – نوشته‌ی سامانتا پاور – ترجمه‌ی مارینا بنیاتیان – برنده‌ی جایزه‌ی پولتیزر برای تاریخ و جایزه‌ی منتقدان آمریکا – نشر چشمه – 1385

3 – اربابان جدید جهان – نوشته‌ی جان پیلجر – ترجمه‌ی مهرناز شهابی و مهرداد شهابی – نشر اختران – 1388

 

بهترین موسیقی ایرانی

 

امسال بالاخره با موسیقی فارسی آشتی کردم و بیشتر از سال‌های قبل این نوع موسیقی را گوش کردم و بالاخره چند تا اسم از خوانندگان پاپ را یاد گرفتم، هرچند هنوز فرق صدای بیشتر خواننده‌ها را تشخیص نمی‌دهم، اما قبول کردم که می‌شود فارسی هم گوش کرد:

 

1 – ساعت نه – سیروان

2 – سکوت سرد – کاوه یغمایی

3 – آخ – محسن نامجو

 

بهترین موسیقی خارجی

 

واقعا کار سختی است که ببینم امسال چه موسیقی‌هایی گوش کردم. حدود هفتاد گیگابایت ام‌پی‌تری روی هارد دارم که بیشترشان خارجی است و من هر روز یک چیزی گوش می‌کنم، کاملا بسته به این‌که با کامپیوتر بخواهم چه کاری انجام بدهم، با این حال، انتخاب‌هایم عبارتند از:

 

1 – زنده‌باد زندگی یا مرگ و دوستان‌اش – کلدپلی

2 – مجموعه‌ی کارهای لِن مارلین، مخصوصا آهنگ «جنگیدن در برابر ساعت‌ها»

3 – وقار – هیلاری داف

 

بهترین فیلم ایرانی

 

سینمای ایران؟ نود درصد ساخته‌های این سینما برایم کاملا مضحک‌اند، حتا دو انتخاب امسال‌ام هم خالی از ایراد نیستند، هم فیلم اصغر فرهادی و هم فیلم بهرام بیضایی، کاملا دربرابر انتقادهای بی‌دفاع هستند، ولی مگر چه انتظاری باید داشته باشم؟

 

1- درباره‌ی الی – اصغر فرهادی

2 – وقتی همه خوابی بودیم – بهرام بیضایی

 

بهترین فیلم خارجی

 

یک سال مانده به سربازی، تا پنج فیلم در هفته نگاه می‌کردم. سربازی که رفتم – یعنی حدود سه سال پیش – یک‌دفعه سکون به دنیای تماشای فیلم من رسید. الان خیلی کم فیلم نگاه می‌کنم، و فقط فیلم‌هایی را نگاه می‌کنم که یک تعریف خیلی قرص و محکم از یک دوست، پشت سرش باشد. البته، فیلم‌های انیمیشن را به این خاطر که همیشه به لطف خواهرزاده‌هایم در گوشه و کنار زندگی در حال پخش‌اند، مرتب‌ می‌بینم:

 

1 – میلک

2 – بالا

3 – زندگی دیگران

 

بهترین سریال تلویزیونی

 

«فرندز» را بهمن و اسفند سال گذشته نگاه کردم تا از افسردگی کشنده‌ام نجات پیدا کنم. «لاست» را به این خاطر نگاه کردم که همه نگاه کرده بودند و ضرر هم نکردم. «ویکتوریا» هم چند ماهی بعد از شروع پخش‌اش مثل یک اتفاق طبیعی توی خانه بود، من هم موقع شام نگاه می‌کنم، هرچند همیشه قبل از تمام شدن‌اش پا می‌شوم و برای مطالعه یا موسیقی گوش کردن به اتاق‌ام می‌روم. «کوییر از فولکز» به خاطر تابوشکنی‌اش خوب بود، هر چند باید برای تماشایش باید شجاع باشید و ذهنیت ایدئولوژیک نداشته باشید:

 

1 – لاست

2 – کوییر از فولکز

3 – ویکتوریا

 

 

ذوب شده

 

دیشب رفتم تا ذوب شده، رمان جدید عباس معروفی را بخرم که به لطف ارشاد خیلی هم لاغر شده، کتاب‌فروشی کتاب را از پستو برایم آورد. گفت امروز صبح پخش شده و (ظاهرا) امروز صبح هم توقیف شده. نمی‌دانم خبر درست است یا نه. واقعا دوست دارم شایعه باشد. فقط دلم سوخت. فقط دلم سوخت

 

نسل‌کشی از چشم یک آمریکایی

 

معضلی برخاسته از جهنم، آمریکا و قرن نسل‌کشی. سامانتا پاور. ترجمه مارینا بنیاتیان. ویراستار فرشته ساری. تهران: نشر چشمه. چاپ اول: 1385. 598 صفحه. 1000 نسخه. گالینگور. 7500 تومان.

 

یکی از روزهای یکشنبه ماه ژوئن سال 1995 بود که من به شکلی غیرمنتظره با نام سیبلا زیمیچ، دختر نه ساله‌ای از اهالی سارایوو آشنا شدم. بعد از ساعت‌ها گوش سپردن به صدای سوت‌مانند سقوط و برخورد خمپاره‌ها که از همان حوالی شنیده می‌شد به سوی یکی از مجتمع‌های آپارتمانی، چند بلوک آنطرف‌تر که زمانی هیبت خاص خود را داشت، به راه افتادم. شلیک متوالی گلوله‌ها و برخورد ساچمه‌ها که سه سال آزگار بود ادامه داشت گویی با سوراخ کردن نمای ساختمان امضای خود را بر آن درج کرده بودند. شیشه‌های پنجره‌ها ریخته و ساختمان از برق، گاز و آب بی‌بهره بود. هیچ‌کس به جز ساکنان مغرور سارایوو که البته جای دیگری هم برای رفتن نداشتند، قادر به زندگی در آن‌جا نبود.

خواهر نوجوان سیبلا، با حالتی بهت‌زده، در فاصله‌ای نه چندان دور از ورودی ِ ساختمان ایستاده بود. نهر کوچکی از مایع قرمزرنگ در کنارش بر زمین‌بازی روان بود؛ درست هما‌ن‌جایی که یک جفت دمپایی آبي‌رنگ، یک جفت دمپایی قرمز رنگ و یک طناب‌بازی با دسته‌هایی شبیه بستنی قیفی، ولو شده بودند. پلیس بوسنی، قسمت خون‌اندود را با نایلونی که بر روی آن آرم ِ سازمان ملل متحد با رنگ آبی و سفید، خودنمایی می‌کرد پوشانده بود.

(ص 11، پاراگراف‌های آغازین «پیش‌گفتار» کتاب.)

 

1 – این کتاب در سال 2001، برنده‌ي جایزه‌ی پولیتزر برای تاریخ و جایزه‌ی ملی منتقدان آمریکا شده است، اما نسخه‌ی فارسی منتشر شده توسط نشر چشمه، کوچک‌ترین علاقه‌یی نشان نداده تا این موضوع را در طرح جلد، یا در نوشته‌های پشت جلد کتاب عنوان کند. صرفا در مقدمه به این موضوع اشاره کرده‌اند، انگار یک مساله‌ی بی‌اهمیت است. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم که دوست نداشته‌اند کتاب دیده شود.

2 – کتاب چند رویکرد موازی را دنبال می‌کند: یکی قانونی شدن مبارزه با «نسل‌کشی» و تلاش‌هایی که چهره‌های آزاد جهان برای جلوگیری از این رویداد تلخ انجام داده‌اند، دیگری خود نسل‌کشی‌هاست که کتاب تمرکز خود را بر نسل‌کشی ارامنه در عثمانی [ترکیه‌ی سابق]، هولوکاست در اروپا [توسط نازی‌ها]، نسل‌کشی در کامبوج [توسط خمرهای سرخ علیه هم‌وطن‌های خود]، در عراق [صدام حسین علیه کردها]، در بوسنی [توسط صرب‌ها]، در روندا [هوتسی‌ها ضد توتسی‌ها]، در سربرنیتسا [بوسنی، جایی که صرب‌ها مردم تحت‌حمایت سازمان ملل را جلوی چشم سربازان این سازمان قتل‌عام کردند] و در کوزوو دنبال می‌کند، و سرانجام لایه‌ی سوم کتاب، دنبال کردن عکس‌العمل‌ها و تاثیرهای این اتفاق‌ها در آمریکاست، یعنی بر روی سیاست‌مدارها، مردم عادی و روشنفکرها.

3 – کتاب برای خواننده‌ي آمریکایی نوشته شده است. لبریز از اطلاعات و موضوعاتی تکان‌دهنده از شخصیت‌ها، سازمان‌ها و واقعیت‌های درونی آمریکا است [و البته سازمان‌های جهانی مثل سازمان ملل که اکثرا در همین کشور مستقر هستند.] با وجودی که در عنوان کتاب «قرن نسل‌کشی» ذکر شده، نویسنده تعمدا چشم بر روی مساله‌ی نسل‌کشی در کشورهای کمونیست و سوسیالیست [مثلا میلیون‌ها کشته در چین توسط مائو یا میلیون‌ها کشته در روسیه توسط استالین]، و همین‌طور نسل‌کشی در کشورهای طرفدار آمریکا [مثلا در فلسطین توسط اسرائیل تا در شیلی توسط پینوشه] بسته است. مساله‌ی که کتاب را زیر سوال می‌برد.

4 – برای خواندن کتاب باید اعصاب آهنین داشته باشید. کابوس دیدن در طول خواندن کتاب‌، یکی از کوچک‌ترین تاثیرهایی‌ است که این اثر بر روی شما می‌گذارد. سامانتا پاور خیلی خونسرد، با تجربه‌ی ژورنالیستی خود، نشسته و جزء به جزء اتفاق‌های رویدادها را عنوان کرده است. و خیلی راحت هر کسی [از کلینتون و جورج بوش پدر تا کوفی عنان و مقامات سازمان‌های عفو بین‌الملل] را زیر سوال می‌برد. او نشان می‌دهد که چگونه غرب با وجود داشتن توانایی، آگاهی به اتفاق‌ها و تعهد قانونی خود، چشم‌هایش را می‌بندد تا انسان‌ها کشته شوند.

5 – نسل‌کشی یک واقعیت زنده است. از دنیای کتاب که بیرون بیایید، همین الان در دارفور، سومالی، اسرائیل و... نسل‌کشی به شکل‌های مختلف دنبال می‌شود. کتاب خانوم پاور آگاهی دهنده خواننده‌ی خود را به پیش می‌راند تا با چشمی بازتر به دنیای اطراف خود نگاه کند. دنیایی که از خون لبریز است و ترسناک، انسان‌ها را در خود حبس کرده است. اما همین دنیا را می‌شود بهتر ساخت، اگر فقط بخواهیم.

6 – باید به صورتی ویژه از مترجم کتاب، مارینا بنیاتیان تشکر کنم، که توانسته این اثر سنگین را با ترجمه‌یی روان به خواننده‌ی فارسی هدیه بدهد. و ناراحتی‌ام را از دیده نشدن کتاب [یا تعمدا نادیده گرفته شدن آن] بیان کنم. واقعا حیف است که کتاب‌های جدی و مهم را همین‌طوری رها می‌کنیم. تا آن حد که تصادفی گوشه‌ی انتهایی کتاب‌فروشی امام در چهارراه دکتری مشهد، چشم‌ام به یک نسخه‌ی خاک‌آلود کتاب بخورد و یک روز طول بکشد تا اثر گرد و خاک از روی جلد کتاب برود. واقعا از این موضوع متاسفم.

7 – باید تاریخ بخوانیم. باید مساله‌هایی مثل نسل‌کشی را بشناسیم. چاره‌ی دیگری وجود ندارد.

 

نازی‌ها در سراسر جهان، کتاب مرگ خود را با خون برادران من به تحریر درآورده‌اند. اینک بگذارید تا این داستان را برای مردم آمریکا تعریف کنم، برای آن‌کسی که در خیابان است، آن‌که در کلیسا است، یا آنانی‌که در ایوان خانه‌هایشان، در آشپزخانه‌ها یا در اتاق‌های رسم و نقاشی نشسته‌اند. مطمئن بودم که آن‌ها مرا درک خواهند کرد... من احکامی منتشر خواهم کرد که سایه شوم مرگ را در سراسر اروپا گسترانده‌اند... آن‌ها به جز باور کردن، هیچ گزینه‌ی دیگری ندارند. شناخت و قبول واقعیت دیگر به درد شخص من نخواهد خورد، اما این‌کار ضرورتی منطقی و راست‌اندیشانه است.

(یادداشت لمکین خطاب به مردم آمریکا. ص 59 کتاب)

 

بوکوفسکی در دو فرمت دیگر

 

 

قبلا نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند، نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی را منتشر کرده بودیم، که اولین جلد از سری کتاب‌های اینترنتی گردون است، حالا می‌توانید نسخه‌ی ای‌پاب آن که مخصوص موبایل است و به لطف دوست عزیز جادی درست شده را در این آدرس  یا این آدرس و نسخه‌ی پی‌دی‌اف بدون عکس کتاب، که برای پرنت زدن مناسب است را از این آدرس یا این آدرس دانلوود کنید، ممنون.

گروهبان فندق

 

خانوم خدمتکار می‌گوید: فکر می‌کردم فقط پسرم کفترباز است، ولی انگار همه‌ی مشهدی‌ها موش‌باز هستند، این موشه، نه؟

 

 

 

وقتی دوست‌ام از در آمد تو، اول از همه پاکت گنده‌یی را از دست‌اش گرفتم که تویش پر بود از کاموا و یک همستر خیلی خیلی خیلی خوشگل، که همیشه صورت‌اش یک جوری است انگار دارد لبخند می‌زند، و البته یک جوری شبیه یک شیر کوچولوی پشمالو است و خمار البته. خوشششگله. چون توی خانه‌ی دوستم زیر کمد زندگی می‌کرد و از هفت دولت آزاد بود، اول از همه خیلی عصبانی شد که گذاشتم‌اش توی آکواریوم. شبی اولی که خوابید، برداشته بود غذاهایش را به عنوان اعتراض گذاشته بود توی بخش توالت منزل‌شان، اعتصاب غذا کرده بود. دوستم گفته بود که این همستر خیلی حساس است. البته، اسم هم دارد: فندق.

شب دومی که خانه بود، ول‌اش کردم توی اتاق، و چند دقیقه بعد کف‌ام برید، از دیوار راست بالا می‌رفت و تلپ می‌افتاد زمین و بعد بلند می‌شد تا یک کار هیجان‌آور دیگر بکند. به دوستم اس‌ام‌اس زدم که فندق دوره‌ی چریکی دیده؟ و جواب رسید، اسم کامل‌اش اینه: گروهبان فندق. حالا گروهبان خوابیده، هر روز باید یک دستمال‌کاغذی بهش بدهم تا خودش را بپوشاند. زندگی خوبه، من کتاب درباره‌ی نسل‌کشی می‌خوانم و فندق موکت می‌جود، از در و دیوار اتاق بالا می‌رود و به محبوب‌ترین قسمت اتاق، سطل‌آشغال می‌رسد، شیرجه می‌زند و دلی از آشغال در می‌آورد. من دوباره سریال «فرندز» نگاه می‌کنم و فندق خوابیده. یاد گرفته نه شب بیدار شود،‌ توی اتاق ول باشد، یازده و نیم بخوابد تا نه شب بعدی. خیلی هم بد خواب است. همه‌اش از خواب می‌پرد و یا باید نیم ساعت خودش را بخاراند تا خواب‌اش ببرد یا باید بپرد بیرون، بیست و پنج دقیقه رخت‌خواب‌اش را مرتب کند و بعد خودش را بخاراند. آخرسر می‌خوابد و بعد از یک چیز دیگری بیدار می‌شود،‌ اخم مي‌کند و باز هم خودش را می‌خاراند

زندگی با یک همستر خوب است، لازم نیست هیچی را جدی بگیری،‌ همه چیز ساده است، خیلی خیلی ساده. مثل فندق.

 

 

سیاست ِ گذشتگان، یا یک ترجمه‌ی خیلی خوب

 

شهریار. نیکولو ماکیاوللی. داریوش آشوری. تهران: نشر آگه. چاپ اول و دوم: بهار 1388. چاپ دوم: 2200 نسخه. 216 صفحه. برگ‌های کاهی کلفت. 5000 تومان.

 

«در باب جمهوری‌ها هیچ سخنی نخواهم گفت، زیرا در جای دیگری به شرح از آن‌ها سخن گفته ام و این‌جا به شهریاری‌ها خواهم پرداخت و بس. و چنان که گفتیم، درباره‌‌ی چه‌گونگی فرمانروایی بر آن‌ها و پاسداری از آن‌ها سخن خواهم راند.»

(ص 57 کتاب)

 

هیچ‌وقت در برنامه‌ام نبود که بنشینم و کتابی از ماکیاوللی بخوانم، یا اصلا فکر نمی‌کردم که دست به چنین کاری بزنم، ولی یک‌شنبه صبح، وقتی در کتاب‌فروشی «امام» در چهارراه دکتری مشهد، چشم‌ام خود به «شهریار» و پایین نام ماکیاوللی، نام داریوش آشوری را دیدم، مکث نکردم در برداشتن کتاب. و چقدر دلم گرفت، که هر پنج نسخه‌یی که به مشهد رسیده بودند، هر کدام به نوعی در هنگام چاپ آسیب دیده بودند – این نسخه‌يی که من دارم، یک دسته از کاغذهایش در انتهای کتاب، موقع صحافی جا نشده‌اند و از کتاب بیرون زده‌اند – ولی از طراحی کتاب لذت بردم. رنگ خاکی رنگ صفحات کلفت کاهی، یادآور گذشته است، فونت قشنگی برای کتاب انتخاب کرده‌اند و همانند دیگر کارهای داریوش آشوری، ترجمه‌اش آن‌چنان درخشان بود که هوس‌باز کتاب را در دست گرفتم و بیست ساعت بعد، نسخه‌ی تمام شده‌ی کتاب را بر زمین گذاشتم و نفسی لبریز از آرامش وجودم را پر کرده بود: چقدر یک ترجمه‌ی خوب عالی است برای آرامش بخشیدن به یک ذهن پریشان.

ماکیاوللی را بیشتر بر اساس افسانه‌هایی می‌شناسند که به او نسبت داده‌اند، در مورد فریب‌کاری و سیاست‌بازی و دغل‌کاری. خوب، اصل متنی که داریوش آشوری به بازار فرستاده است،‌ چیز دیگری می‌گوید: یک رساله‌ی سیاسی، که حتا برای قرن بیست و یکم هم چیزهایی در خودش دارد، چیزی شبیه به یک «قابوس‌نامه‌»، اما مدل غربی آن، که به جای نصحیت کردن، مستقیم می‌پرد سر اصل مطلب و حاشیه‌پردازی را کنار می‌گذارد تا رک و راست در مورد مساله‌ی سیاست و شهریاری حرف بزند. خوب، این خیلی خوب است. نمونه‌های بعدی این کتاب، فراوان بوده‌اند. صرف این‌که این [ظاهرا] اولین کسی است که این جوری رک و راست بحث سیاست‌مداری را پیش می‌کشد، این همه خشم را روانه‌ی کتاب کرده است: هیچ‌کسی دوست ندارد واقعیت زندگی خودش را صریح ببیند، مخصوصا یک سیاست‌مدار، و حالا فکر کنید کسی بخواهد در اوایل رنسانس چنین کاری را بکند و زندگی سیاسی را توی صورت سیاست‌مدارها بکوبد: معلوم است که نام ماکیاوللی را به بدی مشهور می‌سازند.

خوانش کتاب نیازمند دو پیش‌زمینه است: یکی این‌که با سبک ترجمه‌ی داریوش آشوری آشنا باشید، هرچند خودش در چندین مقدمه‌ی کتاب در مورد سبک کارش توضیح‌های مسبوطی داده، اما باز هم قلم‌اش را اگر نشناسید، در اولین قدم واقعا سردرگم باقی خواهید ماند. هرچند که بیشتر دوستان کتاب‌خوان، حداقل محض نمایش هم که شده،‌ یک نسخه از «چنین گفت زرتشت» نوشته‌ی نیچه با ترجمه‌ی آقای آشوری را در کتاب‌خانه‌های خود دارند. مساله‌ی دوم، آشنایی با قرون میانه است، این‌که باید تاریخ بلد باشید و مثلا فرق حکومت‌نشین‌های مختلف را بفهمید، بدانید کنت و بارون و دوک با هم چه فرقی دارند،‌ جمهوری ونیز چه جور حکومتی بوده و شهریاری در این زمانه یعنی چی و مدل جنگ‌های‌شان بر چه مبنایی بوده. پاپ در این زمانه یعنی چی. و خیلی چیزهای دیگر. هرچند خود ماکیاوللی توضیح می‌دهد و آقای آشوری هم پیوست‌های مفیدی را ارائه داده‌اند، اما باز هم آگاهی قبلی واقعا لازم است.

کاش داریوش آشوری وسواس کمتری داشت، کاش کتاب‌های بیشتری کار می‌کرد. انگشت‌شمار کار کرده، اما جاودان، و این نعمتی است که کم‌تر می‌توان نشانی از آن را در کسی پیدا کرد، که تعهد کاری داشته باشد و برای یک کار جان و دل بگذارد. خسته نباشید آقای آشوری. و دوستان نشر آگه هم خسته نباشند، که کتاب را دوست‌داشتنی طراحی کرده‌اند، که هرچند کمی گران تمام شده، اما ارزش‌اش را دارد که بنشینی و کتابی را بخوانی که توی برنامه‌ی مطالعاتی‌ات نبود و لذت هم ببری.

 

«چه‌بسا رسم بر آن است که بهر ِ خوشایند ِ خاطر ِ شهریار،‌ هر کس آنچه را که به گمان‌اش گرانبهاترین است یا مایه‌یِ خشنودی ِ خاطر ِ شهریار، به پیشگاه آوَرَد. ازاین‌رو، همواره اسب و جنگ‌افزار و جامه‌ی زَربَفت و گوهرها و زیورهای گران‌بها به پیشگاه ِ شهریاران می‌آورند که در خور ِ پایگاه ِ والای ِ ایشان است.

من نیز بر آن ام که برای ِ نمایاندن ِ‌ارادت ِ خویش به شما سرور ِ ارجمند چیزی بدان پیشگاه فراز آورم. و در میان ِ همه‌ی ِ دارایی ِ خود چیزی ارجمندتر و ارزنده‌تر از آن توشه‌ی معرفتی نیافته‌ ام که درباره ی ِ کردار ِ مردان ِ بزرگ اندوخته ام؛ معرفتی که دستاور ِ آشنایی ِ دیرینه‌ام با کار ِ‌روزگار و پژوهش ِ پیوسته در آثار ِ روزگار ِ باستان است. و فشرده‌ی این‌همه را پس از باریک‌اندیشی‌ها و موشکافی‌های بسیار در دفتری کوچک گرد آورده ام که اکنون به پیشگاه ِ عالی عرضه می‌دارم.»

(ص 52 کتاب.)

 

مثل بُغ‌بُغ کبوترها

 

توضیح: یک سال از سربازی گذشته، ولی هنوز کابوس‌اش را می‌بینم، این شعر مال یک سال و نیم پیش است، یا کمی دیرتر، مال شب‌های تنهایی در بوشهر نمناک از شرجی و دریا که روان‌پریشم می‌کرد.

 

در دنیایی چند پاره زند‌گی

می‌کنم

میان اضلاع بی‌قاعده‌ی تصویرهایی

گنگ

دستورهای همیشگی آدم‌ها

بعضی‌وقت‌ها حرکت به سمت راست

بعضی‌وقت‌ها حرکت به سمت چپ

خُب

قلب کوچولویم درد می‌گیرد از

این همه چند پاره

پاره بودن،

دلش قرص‌های کوچولو و

شرابی رنگی را می‌خواهد

که آرامش می‌کنند.

 

دنیای چند پاره‌ام را صبح‌ها

از روی زمین

و کناره‌های پنجره جمع

می‌کنم

پاره‌ها را به هم می‌دوزم

وقت نیست

همیشه عجله... که آماده باشی

برای یک صبح دیگر

لبخندی بر لب

به سوی ناامیدی ممتد

پیش رفتن

و تنفس هوایی که

هیچ وقت تازه نیست.

 

قلب کوچولویم می‌تپد

میان قفسه‌یی از انبوه آرزوهای خاک گرفته

و سوال

همیشه

بی‌پاسخ باقی می‌ماند؛

که چرا

باز صبح شده؟

که چرا

هنوز داری می‌تپی؟

که چرا

تمامش نمی‌کنی؟