پیکاسو در آب‌های خلیج‌فارس. سروده‌ی علی باباچاهی. تهران: نشر ثالث. چاپ اول: 1388. 161 صفحه. 1100 نسخه. 3200 تومان.

 

من عاشق مردهای آبله‌رو بودم

و تو گفتی که رنگ‌ها روی صورتت نُک بزنند

در فلورانس بود که بالاخره حوصله‌ات سر رفته

دیوارهای نقاشی شده را   همه را یکجا به دریا انداختی در تهران

و زیر خنده زدی   زارزار

گفتی که عاشقی هم شد کار؟

 

(ص 87 کتاب، از شعر «نقاشی بر دیوار»)

 

یکم – همیشه عزادار این هستم که دفتر شعری گیرم بیاید و بتوانم آن را از اول تا آخر بخوانم، و حرص هم نزنم. کم پیش می‌آید که شعرهای شاعری آن‌قدر آرامش‌بخش باشند– با هر فرم و محتوایی که می‌خواهند داشته باشند – که بتوانند چند روزی را همراه روح آشفته‌ی من بشوند و با هم ساعت‌ها را کنار بزنیم، فکر کنیم، چرت و پرت بگوییم و خوش باشیم. من از شعر امروز انتظار معجزه ندارم، چیزهای ساده‌يی می‌خواهم، و اول از همه هم این‌که بشود دفتر شعری را خواند و فحش نداد. از علی باباچاهی جسته و گریخته خوانده بودم، اما هیچ‌وقت دفتر شعری از او به دست نگرفته بودم. چهارم بهمن ماه امسال، در کتاب‌فروشی نشر چشمه، نسخه‌ی جلد آبی «پیکاسو در آب‌های خلیج‌فارس» را دیدم و خریدم. امشب کتاب را تمام کردم، بعد از حدود پنج روز که می‌خواندم و فکر می‌کردم. شعرها خوب بودند، می‌شود کتاب را از اول تا آخر خواند، حرص نخورد و فحش هم نداد.

 

آن‌قدرها به تو نزدیکم که دورم آن‌چنان که به تو نزدیکم

نهنگی که در آغوش خودش مرده/ پریده روی قله‌ی موجی

                                                            که قله‌ی موجی‌ست

شفا به‌دست خداست وگرنه تف ِ تمساح و اشک سگ آبی

                                                            به قوزک پایم می‌مالیدم

و نمی‌نالیدم از دویدن ِ با شیطانی که تویی در خواب

و از دویدن ِ با تو فقط در خواب می‌نالیدم.

 

(ص 98 کتاب، از شعر ِ «امروز ِ 7»)

 

دوم – نظر شخصی من برای یک شعر خوب، روی دو اصل استوار است، این‌که حسی باشد و دوم این‌که روایت داستانی داشته باشد. دقیقا همان چیزهایی که اکثر دوستان به خاطرش یک شعر را رد می‌کنند. علی باباچاهی ضد-روایت کار می‌کند و تمام تلاش‌اش را می‌کند که چیزی به نام حس و فردیت در شعرهایش نباشد. خوانش شعرهای او برای من رنج‌آور بود، شعرها خوب بودند، اما روحم را سوهان می‌کشیدند. باباچاهی در گردابی از کلمات غرق شده است، دست و پا نمی‌زند، فریاد هم نمی‌کشد، مبهوت سراب‌هایی است که تمامی ندارند. به همه چیز پشت کرده و ضد ِ همه چیز شده است. ضد ِ فرم،‌ ضدِ‌ روایت، ضد ِ خود ِ شعر، ضد ِ فردیت، ضد ِ شاعر، ضد ِ همه چیز و همه کس و همه جا. شعرهای باباچاهی سیاه بود و این سیاهی برای این روزهای من خوب بود، که فکرهای ضد و نقیض وجودم را پر کرده‌اند. سعی نکردم با شاعر کتاب دوست شوم، سعی نکردم شعرها را بفهمم، صرفا در کلمات پیش رفتم و گردابی دیدم، شبیه به کابوس‌های بی‌پایان خواب‌هایم. گردابی در صد شکل گونه‌گون. و این آرام‌ام می‌کرد. سبک شعرهای باباچاهی را دوست نداشتم، اما شعرهایش را چرا.

 

زمین زیر پا یکسره جا عوض می‌کند از عوعو سگ هم که نمی‌ترسد

تا انبر بر می‌دارم صورتت را که گل انداخته در ته گوری

و دعوت می‌کنم به جهنم

تمام عنکبوتی زن‌هایی که به ساق پایم چسبیده‌اند

شهر سقوط کرده

رژه می‌روند حشراتی که بوی اودکلن عزرائیل می‌دهند

تو به خیال این‌که مدال حیا گرفته‌ای از دست آب‌های برهنه

از آکواریوم زده‌ای بیرون

ماهی من!

پاشاهی تو بر اسافل اعضا یک نهنگ

وقتی تمام شد که –

 

(ص 149 کتاب. از شعر «به خیال اینکه»)

 

سوم – دوستان می‌گفتند این کتاب باباچاهی، جزو کتاب‌های خوب‌اش نیست. می‌گفتند قبلا چیزهای بهتری منتشر کرده. شاید انتظار آن‌ها از باباچاهی مثل انتظار دوستاران بیضایی باشد از سینمایش، فیلم‌هایش خوب هستند، اما در مقایسه به کارهای قبلی خود ِ او،‌ ضعف نشان می‌دهند. و این چیزی نیست که متعصبان قبول کنند: که باید همیشه پیشرفت کرد. من برعکس ظاهرم، به پیشرفت معتقد نیستم. واقعا فکر می‌کنم ما خیلی هم به شاهکار احتیاج نداریم، بیشتر به کارهای معمولی‌تری احتیاج داریم که «همه فهم» باشند. که بشود آن‌ها را در تیراژهای انبوه برای مخاطب‌هایی از طبقات گوناگون جامعه تجویز کرد. دوست داشتم کتاب طولانی‌تر بود، در عین حال که دوست داشتم کتاب کوتاه‌تر بود. باباچاهی ضد و نقیض است، و این خوب است،‌ در روزهایی که همه چیز ضد و نقیض شده. کار باباچاهی خاص‌خوان است، در این شکی نیست، اما چیزی هم نیست که خواننده را فراری بدهد. کتاب را به دوستانم توصیه می‌کنم، هرچند اگر بتوانند در جایی به جز تهران،‌ نسخه‌يی از آن را در یک کتاب‌فروشی پیدا کنند. اگر بشود، دوست دارم کتاب‌های دیگر باباچاهی را هم بخوانم، شاید باید صبر کنم، تا نشر «نگاه» یکی از آن جلدهای سفید مجموعه آثار را بزند، این‌بار با نام «علی باباچاهی» بر روی جلد.