چند لینک

توضیح: تا اطلاع ثانوی ترک اینترنت کرده‌ام. یعنی فعلا در همه جا سکوت حاکم است.


مصاحبه‌ی من با آقایان نبوی و شهابی


یادداشت من بر کتاب بی‌خیال نوشته‌ی دبرا رابرتسن


یادداشت من بر مجموعه‌ی نامرئی


دوردست ِ میلک

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

قدم‌بخیر مادربزرگ من بود. مجموعه داستان کوتاه. یوسف علیخانی. تهران: نشر آموت. چاپ سوم: زمستان 1388. 2200 نسخه. 112 صفحه. 2200 تومان.

 

یوسف علیخانی مثل درختی است که با دقت کاشته شده، و مواظب‌اش بوده باشند. زمان زیادی از آن روزی نمی‌گذرد که نویسنده‌ی اهل روستایی در حوالی قزوین، به تهران آمد تا دست ِ خودش را در زندگی شهری بیازماید و برخلاف دیگرانی که برای پول و کار به سراغ این شهر هولناک می‌آیند، او به دنبال رسیدن به کلمات بود. یا حداقل چنین چیزی را ادعا می‌کند. او کارش را در روزنامه‌نگاری در حالی آغاز کرد که نه فقط آدم‌های شهیر را به جز به نام‌شان نمی‌شناخت، که تقریبا هیچ نمی‌دانست. مفصل ماجراهای آشنایی‌اش با این آدم‌های شهیر را در وب‌سایت‌اش ثبت کرده است و تاکنون سه مجموعه داستان کوتاه هم منتشر کرده است.

«قدم‌بخیر مادربزرگ من بود»، بیشتر مجموعه‌یی از حکایت، تمثیل و لحظه‌نگاری است، تا خودش را به ساختارهای مرسوم و غرب‌زده‌ی داستان‌ کوتاه نزدیک نگه بدارد. اولین چیزی که خواننده‌ی شهری را مجذوب خودش می‌کند، زبان روستایی و سنگین نثر کتاب است، که در دیالوگ‌ها خودش را نشان می‌دهد. هرچند دیالوگ‌ها به لطف پانوشت‌های متعدد تلطیف شده‌اند، اما نویسنده به هدف خودش نزدیک شده است: به تو نشان بدهد که جور دیگری می‌نویسد.

کل کتاب مجموعه‌یی از تصویرسازی‌های سنگین است، که بعد از بارها بازنویسی، شکل کنونی‌شان را پیدا کرده‌اند: تقریبا همگی کوتاه هستند، شخصیت‌پردازی ساده ولی تاثیرگذار دارند، به خواننده کمک زیادی در درک روایت نمی‌کنند، و قواعد کلاسیک داستان‌نویسی غربی را فدای نزدیک‌ شدن به سنت حکایت‌گویی ایرانی کرده‌اند.

می‌شود کتاب را خواند و بعد گفت که مجموعه‌یی بازنویسی شده از یک متن کهن را خوانده‌اید. می‌توان خواند و گفت تصویرهایی زیبا از زندگی روستایی خوانده‌اید. می‌توان خواند و به جهان لبریز از خرافه و جن و جادوی روستا نزدیک شد، جایی که نویسنده بیشتر نقاش خشونت‌هایش شده، تا گرمای زندگی‌اش را طرح بزند.

دوازده حکایت کتاب، روستایی را با مردمان و امام‌زاده‌اش نقش می‌زنند که به کتاب‌های دیگر نشت می‌کند، تا جایی باشد که علیخانی همیشه روایت‌هایش را در آن استوار می‌کند: روستای میلک. روستایی که حالا بخشی از هویت ادبی ایران شده است.

 

ای برادر، کجایی؟

 

پرده‌های کشیده‌ی اتاق. هدفون روی گوش. لیوان چایی ولرم کنار دست. اس‌ام‌اس می‌رسد. سینوزیت‌ام عود کرده. گیج داروها هستم. گیج کارهای عقب‌مانده. گیج آماده شدن برای سفر. برای رفتن. نه، جای دوری نیست، همین چند صد کیلومتر آن‌ طرف‌تر، جایی که فرق ابرهای بارانی و دود را هیچ‌وقت نمی‌توانی بفهمی. هنوز وقت مانده، یک هفته، شاید بیشتر، شاید کمتر. اول باید با خانوم ویراستار سر-و-کله بزنیم.

جوهر پرینتر تمام شده. اینترنت آخرهایش است. باید کوله‌پشتی‌ام را درست کنم. باید زیپ کاپشن سفید را درست کنم. باید یک کتاب کوچک را تایپ کنم. باید دو تا متن کوتاه بنویسم. باید چند تا ایمیل بفرستم، نه، دیشب ایمیل‌ها را فرستاده‌ام. توی هال تلویزیون ثابت قاهره را پخش می‌کند، به زبان‌های مختلف: فارسی، عربی، انگلیسی، اسپانیولی. ده روز است تصویرهای ثابت «میدان آزادی‌» آن‌ها را نگاه می‌کنم. خبرها را دنبال می‌کنم. بر می‌گردم و کتاب‌هایم را می‌خوانم.

آن روز تلخ هم کتاب می‌خواندم. یک کتاب جدی دستم بود. امروز یک رمان گیج می‌خواندم. نویسنده‌اش سرگیجه دارد، صفحه‌ها ناآرام پیش می‌روند. دلم گرفته. رمان دل‌گرفته. کتاب‌های دل‌گرفته. چرا کتاب‌های ما این‌قدر غمگین هستند؟ نه، ما، منظورم آدم‌هایی است که مثلا برچسب دگراندیش روی‌مان هست. ایرانی و غیر-ایرانی ندارد. چرا؟ فیلم‌ها را نگاه می‌کنم و دلم می‌گیرد. سریال‌ها دلم را می‌زنند. البته «Glee» خوب است. دو قسمت دیدم و انرژی بنجل مثبت داشت. خندیدم و هیچی عوض نشد. می‌دانی، یک حجم گنده‌ی صدا است که گوش‌هایت را پر می‌کند و نمی‌توانی به چیزهای دیگر فکر بکنی.

توی اس‌ام‌اس خندیده بود. لبخند زدم. فکر می‌کردم من را بکشد، وقتی اسم کوچک‌اش را گذاشته‌ام توی داستان و آن‌جور بی‌پروا نوشته‌ام. اتفاق جدیدی نمی‌افتاد. مدت‌هاست توی سرم می‌گویم: «Amaze me.» اما اتفاق جدیدی نمی‌افتد. یا می‌افتد، من نمی‌فهمم. جلد سوم سه‌گانه‌ی ایرلندی را خواندم. آخرش قشنگ تمام شد. ولی دلم گرفت. به سمت چه چیزی قدم بر می‌داریم و لبخند هم می‌زنیم؟

نمی‌دانم. دلم می‌خواست مریض نبودم. دلم می‌خواست گیج این قرص‌ها نبودم. دلم می‌خواست لباس می‌پوشیدم و می‌رفتم پیاده‌روی. دلم دریا می‌خواهد. دلم جنگل می‌خواهد. دلم می‌خواهد ساعت‌ها راه بروم و هیچ انسانی را نبینم. دلم صحرا می‌خواهد. توی اتاق نشسته‌ام. دوباره یان تیرسون گوش می‌کنم. در جبهه‌ی غرب هیچ خبری نیست.

 

ملکه خیالی

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

خائن بی‌گناه. آلیسون وِیِر. ترجمه‌ی طاهره صدیقیان. چاپ اول: 1388. 2000 نسخه. 608 صفحه. 9000 تومان.

 

چندین سال از پایان جنگ رزها گذشته است،‌ خاندان تئودور با موهای قرمز مشهورشان، حکومت را نسل به نسل در قسمت‌های جنوبی جزیره در دست دارند. هنری هشتم درگیر دو مساله‌ی جدی است، مشکلات‌اش با پاپ که منجر به جدا شدن انگلستان از کاتولیک رومی و شکل‌گیری کلیسای انجلیکن می‌شود،‌ و مساله‌ی جانشینی و ازدواج‌های مکرر خودش – او دستور قطع سر دو همسر خود را در طول زندگی‌اش داد و از دو زن دیگر طلاق گرفت – در این میان هنوز فاصله است تا حکومت پنجاه ساله‌ی الیزابت اول و شکل‌گیری امپراتوری انگلستان که بتدریج نیمی از جهان را در دستان خود بگیرد. حالا دختری به دنیا می‌آید. نام او را لیدی جین گری می‌نهند، او خواهرزاده‌ی هنری هشتم است.

در تاریخ این دختر نگون‌بخت ثبت شده است: او برای چند هفته‌ی کوتاه ملکه‌ی انگلستان می‌شود، و بعد گردن او را به دستور ملکه مری و به خواست امپراتور اسپانیا می‌زنند. یا حداقل انگلیسی‌ها همیشه ادعا می‌کنند که فشار از اسپانیا وارد بوده. آلیسون وِیِر رمان مفصل خود را درباره‌ی این دختر نگون‌بخت که در شانزده سالگی اعدام شد، در لحظه‌یی شروع می‌کند که او حکم مرگ خود را شنیده است، در برج لندن، جایی که هم مقر آغاز حکومت هر حاکم جدید جزیره است، هم مهم‌ترین زندان شهر را شکل می‌دهد: جایی که بسیاری از اشراف و بزرگان جان و زندگی خود را در آن به هدر دادند. بعد رمان به عقب باز می‌گردد و از زبان راوی‌های مختلف،‌ رویدادهایی را دنبال می‌کند که انگلستان پشت سر گذاشته،‌ و در عین حال،‌ بزرگ‌ شدن لیدی جین را هم نشان ما می‌دهد: از چشمان خودش، دایه‌اش،‌ مادرش و دیگران.

رمان به معنای واقعی رمان است: کلاسیک، لبریز از دیالوگ،‌ نامه، سند و توصیف، و با فراغ بال نوشته شده است: نویسنده تاریخ را در کلمات جاری کرده، و همان‌طور که در موخره‌ی خود هم اعلان می‌کند، بخش قابل‌توجه‌یی از اثر خیالی است. در صفحات «خائن بی‌گناه» خواننده می‌تواند چهار صد سال به گذشته بازگردد،‌ و شکل‌گیری امپراتوری را به تماشا بنشیند. همین نشر، و همین مترجم، از همین نویسنده «لیدی الیزابت» را منتشر کرده‌اند که به زندگی الیزابت اول تا زمان رسیدن به سلطنت می‌پردازد.

 

آن سوی تاریکی

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

خاطرات خون‌آشام جلد اول: بیداری. ال جی اسمیت. مترجم: محمد حسینی مقدم. ویراستار: علی‌رضا روشن. تهران: نشر ویدا. چاپ اول: پاییز 1389. 2200 نسخه. 272 صفحه. 4000 تومان.

 

نشرهای کمی هستند که به صورت تخصصی در ژانر خاصی از ادبیات مشغول فعالیت باشند، اما در مورد «ویدا» می‌توان گفت که همه‌ی سعی و تلاش خویش را دارد که در زمینه‌ی ژانر وحشت جایی برای خود باز بکند. این نشر تاکنون هفتاد و هفت عنوان از رمان‌های نوجوان آر. اِل. استاین را به بازار عرضه کرده و اکنون سراغ کتاب‌های ال جی اسمیت رفته است: «خاطرات خون‌آشام» که تاکنون چهار جلد آن منتشر شده، دو جلد دیگر آن تا اواخر زمستان به بازار می‌رسند، و سه جلد دیگر هم قرار است به فاصله‌یی نزدیک از انتشار در آمریکای شمالی، به دست ما برسند.

لیزا جین اسمیت، که کارهایش از جمله همین کتاب‌ها به صورت سریال هم از تلویزیون‌های جهان پخش می‌شوند، به خاطر ترکیب ژانرها شهرت دارد. او به صورتی خاص مشتاق است تا ژانرهای وحشت، فانتزی و علمی‌تخیلی و رومانس را با هم مخلوط بکند،‌ و از دل آن‌ها کتابی راحت‌خوان، عامه‌پسند و لبریز احساسات، تاریکی‌ها و خشونت بیرون بکشد. نبرد خوبی و بدی چهارچوب اصلی نوشته‌های او را شکل می‌دهند و از کلیشه‌ها، باورها و تصویرهای عامه‌ی جامه برای نوشتن استفاده می‌کند.

«بیداری» سرآغاز یکی از مفصل‌ترین مجموعه‌های خانوم اسمیت است، و در آن حضور دو برادر خون‌آشام پانصد ساله در محدوده‌ی شهری دنبال می‌شود که مبدا انرژی‌های خارق‌العاده‌یی است. اما جلد اول آن، بیشتر به معرفی شخصیت‌ها می‌پردازد: دبیرستان تازه روزهای بعد از تعطیلات تابستانی خود را آغاز می‌کند، که یک دانش‌آموز عمیقا جلب‌توجه می‌کند. کسی که با ماشین پورشه سر کلاس‌ها می‌آید، بسیار زیباست،‌ و هیچ‌وقت عینک آفتابی خود را بر نمی‌دارد.

جدال برای جلب توجه او بین دخترهای مدرسه، حسادت‌های پسرهای دیگر و حوادث روزمره، ترکیب می‌شوند با گذشته‌ی این پسر و برادرش، و زندگی آن‌ها در قرون میانه،‌ و قتل‌هایی اسرارآمیز که زندگی همه را لبریز وحشت و تاریکی می‌کنند. در این میان، دختری خاص چشم هر دو برادر را گرفته است. رمان قدم به قدم خواننده را به درون تاریکی دنیای خون‌آشام‌ها می‌کشاند و در میان عشق و سیاهی داستان را پیش می‌تازاند. سه جلد دیگر این چهارگانه به ترتیب عبارتند از «کشمکش» با ترجمه‌ی مرتضی نادری دره‌شوری، «خشم» با ترجمه‌ی مرتضی آرزواحمی، «دیدار مجدد سیاهی» با ترجمه‌ی رویا خادم‌الرضا و همه‌ی آن‌ها را نشر «ویدا» در پاییز امسال منتشر کرده است.

 

جنون ِ حیوانی

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

دل سگ. میخائیل بولگاکف. مهدی غبرایی. تهران: کتاب‌سرای تندیس. چاپ پنجم: 1389. 173 صفحه.

 

انقلاب سرخ شوروی بانی خلق ژانرهای جدیدی در ادبیات جهان شد. کتاب‌های جدیدی که به خلق و مردم و طبقه‌ی کارگر و فرودست و ایدئولوژی مشغول شده بود. نوشته‌های نو چندان نتوانستند گذر زمان را تحمل بکنند، و بیشتر آن‌ها با تمام شدن عمر شوروی سوسیالیستی فراموش گشتند، اما در این میان، اندک کتاب‌هایی هم بودند که در زمانه‌ی خود مورد غضب حاکمان وقت مسکو بوده، اما بعدها چشم‌ها را خیره‌ی خویش نگه داشتند. کتاب‌هایی که جزو شاهکارهای ادبیات جهان شناخته می‌شوند و بی هیچ شکی بولگاکف با «مرشد و مارگاریتا» یکی از نویسنده‌های شاهکارهای جهانی است.

راوی بخش‌های نخستین رمان، سگی بدبخت و خانه بدوش است که به پرفسور فلیپ فلیپوویچ می‌رسد، دکتر او را به همراه خویش برده، جراحی می‌کند و دل و غده‌ی هیپوفیز او را با مال یک انسان تازه کشته شده، عوض می‌کند. سگ به انسانی با دلی سگی تبدیل می‌شود و به جان آدم‌های اطراف خویش می‌افتد و پرفسور پشیمان از کرده‌اش، می‌ماند تا با مخلوق خود چه بکند؟ اقتباس روسی «فرانکن‌اشتاین»، رمان مشهور و شناخته شده‌ی مری شِلی، به کنکاش چیزی وسیع‌تر و گسترده‌تر از صرف غریزه‌ها و جنون‌های بشری مشغول می‌شود: «دل سگ» جنون و غریزه‌های جامعه‌یی انقلابی و سرخ را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد – و پیش‌بینی می‌کند – که دست‌کاری‌های تحصیل‌ کرده‌های روشنفکر ِ اشراف‌زاده، آن طوری که روی کاغذ عنوان می‌کنند، چندان موضوع‌هایی شیرین و دل‌چسب نیستند و نتیجه‌شان می‌تواند فاجعه‌یی تمام عیار باشد.

نه سال بعد از اولین نوبت انتشار «دل سگ»، می‌توانیم ترجمه‌ی دل‌انگیز مهدی غبرایی را بر یکی دیگر از شاهکارهای مدرن روس بخوانیم. کتاب آن‌قدر قطور نیست تا خواننده را خسته بکند، در عین حال با چرخش راوی – از اول شخص سگ به دانای کل – می‌تواند به بازی‌های فرم دست زده و مسخ شخصیت خویش را از زوایای گوناگون دنبال کند. بولگاکف توانسته وحشت و جنون را به زیباترین شکل ممکن نقش بزند.

 

افسانه‌های ِ همسایه

 

همین یادداشت را در وب‌سایت «هزار کتاب» ببینید.

 

پشت ِ کوه ِ قاف. داستان همسایه: قصه‌های هزارستان. جمع‌آوری و تدوین: محمد جواد خاوری. چاپ اول: اسفند 1388. تهران: نشر افراز. 1100 نسخه. 168 صفحه. 3500 تومان.

 

چندین و چندین سال جنگ داخلی، می‌تواند صدها هزار انسان را به قتل برساند، می‌تواند کینه‌توزانه اقوام را به جان هم بیندازد، می‌تواند باعث آوارگی میلیون‌ها نفر بشود، اما نمی‌تواند سنت‌ها و هویت و باورها را محو کند. محمد جواد خاوری، سال‌هاست در مشهد زندگی می‌کند، هنرمندی افغان که به ایران پناهنده شد و تا آن‌جا پیش تاخت که شعرهایش را در کتاب‌های درسی خودمان منتشر ساختند. حالا به همت همین نویسنده‌ی فرهیخته، و با کمک «خانه‌ی ادبیات افغانستان» و تلاش نشر «افراز» برای انتشار آثار برجسته‌ی کشورهای همسایه، «پشت ِ کوه ِ قاف» به عنوان اولین جلد بخش «افغانستان» نشر به بازار کتاب می‌رسد.

در نگاه اول شاید کتابی معمولی برسد، چند افسانه که در کنار هم جای گرفته‌اند. اما ارزش‌های کتاب فراتر از این حرف‌های معمولی است. اول از همه، محمد جواد خاوری داستان‌ها را از زبان راوی‌هایی جمع‌آوری کرده که اکثرا هیچ سوادی ندارند، (نام‌ها آن‌ها در انتهای کتاب آمده است،) و بعد خاوری دل‌نشین آن‌ها را بازنویسی و ویرایش کرده است. زبانی مبهوت کننده به افسانه‌ها و اسطوره‌ها بخشیده و از دل آن‌ها فوج‌فوج زندگی، هویت و آرامش بیرون کشیده است. کار او را می‌توان با کار برادران گریم یا صمد بهرنگی در جمع‌آوری داستان‌های ملی کشورهای‌شان مقایسه کرد.

بدترین ضربه به کتاب، طراحی آن است. در انتهای کتاب، لغت‌نامه‌یی مفصل آمده که به ترتیب حروف الفبا آمده است. و این وقتی فاجعه می‌شود که در کتاب با انبوهی لغات بومی روبه‌رو بشوید و بخواهید هر کدام را داخل این لغت‌نامه پیدا بکنید و هر بار از خودت بپرسی چرا این‌ها به ترتیب زیرنویس نخورده‌اند؟ خواننده‌ی معمولی فارسی‌زبان، در خوانش «پشت ِ کوه ِ قاف» به گِل می‌نشید، اما اگر کتاب را تا انتها پیش برود، با گنجینه‌یی بی‌قیمت رودررو شده است. کتابی که برای لذت‌ خواننده نوشته شده است.

 

برگ‌های نخل، شعری از چارلز بوکوفسکی

 

دقیقا 12 نیمه‌شب بین

1973 و 1974 است

توی لس آنجلس

روی برگ‌های نخل بیرون

پنجره‌ام باران گرفته

شیپورها و ترقه‌ها

به هوا پرتاب می‌شوند

و انگار رعد می‌زند.

 

ساعت 9 شب به تخت رفتم

چراغ‌ها را خاموش کردم

پرده‌ها را کشیدم –

شادمانی آن‌ها، خوشحالی آن‌ها،

جیغ‌های آن‌ها، کلاه‌های کاغذی آن‌ها،

ماشین‌های‌شان، زن‌های‌شان،

مستی‌های آماتورشان...

 

شب سال نو همیشه وحشت‌زده‌ام

می‌کند

 

زندگی هیچی از سال‌ها نمی‌فهمد.

 

حالا شپیورها آرام گرفته‌اند و

ترقه‌ها و رعدها...

همه‌اش در پنج دقیقه تمام شد...

حالا فقط باران را می‌شنوم

بر برگ‌های نخل،

و فکر می‌کنم،

هیچ‌وقت مردم را نمی‌فهمم،

اما باید یک جوری بین آن‌ها

زندگی کنم.