صبح که می‌شد می‌رفت آرام توی تابوت‌‌اش دراز می‌کشید، چشم‌هایش را می‌بست و سعی می‌کرد بخوابد. اگر کابوس‌ها می‌گذاشتند. تا خوابش می‌برد‌، کابوس خودش را می‌دید که دارد رگ گردن کسی را دندان می‌زند. از خواب می‌پرید، هراسان می‌گفت: «من؟» شب که می‌شد، در تابوت را کنار می‌زد، پا می‌شد، بین کانال‌های تلویزیون می‌گشت و یک جایی، توی هفت‌‌صد تا کانال، یک فیلم خون‌آشام پیدا می‌کرد و خودش را نگاه می‌کرد که داشت رگ گردن کسی را دندان می‌زد. می‌لرزید و می‌گفت: «من؟»