سیندرلا پایش درد می‌کرد. حالا صبح‌ها هی از خواب می‌پرید و می‌دید صبح نیست. بعدازظهر است. بعد فکر می‌کرد کجاست. بعد فکر می‌کرد چقدر سرش درد می‌کند. بعد می‌دید کسی کنارش هست یا نه. فکر می‌کرد شب قبل چی شد؟ اما چیز درست حسابی‌ای یادش نمی‌آمد. فکر می‌کرد، این بار از آن داستان قبلی بهتر شد که با شاهزاده ازدواج کرد و یک عالمه چاق شد و دوازده تا بچه پس انداخت. حالا قرن بیست و یک بود. هم ک-اندوم اختراع شده بود و هم ازدواج یک شوخی گنده بود و تازه یک چیز خوب دیگر هم بود: «قرص صبح روز بعد.» همه چیز عالی بود، اگر فقط یادش می‌آمد این خانه مال کیست، کجاست و یک مسکن سردرد پیدا می‌کرد.