دلش می‌گفت فرار کند. از پله‌ها تند دوید پایین. در را باز کرد و نگاه نکرد که بسته شد یا نه. دنبالش بود. الان می‌رسید. باید زودتر می‌جنبید و خودش را نجات می‌داد. توی کوچه دوید. توی خیابان بین آن همه آدم ویراژ داد. از پله‌برقی مترو دوان دوان رفت. توی مترو سر جایش بند نبود. اگر رسیده باشد چی؟ اگر الان بین واگن‌ها دنبالش باشد چی؟ ‌از پله‌های اداره بالا دوید. کارت را عصبی زد و بین میزها می‌دوید. از این سر به آن سو می‌دوید. باید فرار می‌کرد. باید خودش را نجات می‌داد. اگر می‌رسید بهش، دست می‌انداخت و خفه‌اش می‌کرد، نفسش بند می‌آمد. یک گوشه ایستاد، ‌یک لحظه تصویر منگ خودش را در شیشه‌ی پنجره دید. خیس عرق بود. لباسش به تنش چسبیده بود. خسته بود. اگر می‌رسید چی؟ داشت خفه می‌شد. باید می‌دوید. حرکت کرد. بین میز‌ها را باید رد می‌کرد. دنبالش بود.