زندگی خوب یعنی چای خوش‌دم،‌ داغ،‌ لب‌سوز. همیشه یک لیوان گنده را تا نصفه پر از چایی می‌کرد و همین‌جور که میز صبحانه را می‌چید، جرعه‌جرعه سر می‌کشید. توی اداره، هنوز دگمه‌های مانتوش را باز نکرده بود که لیوان چایی‌اش را می‌خواست. عصر که بر می‌گشت خانه، اول دگمه‌ی چای‌ساز را می‌زد و بعد دست‌هایش را می‌شست. همه‌ی کارها که تمام می‌شد، یک لیوان چایی می‌خورد و می‌نشست به تماشای تلویزیون. چقدر همه‌چیز خوب بود. هیچی کم نداشت. یک جرعه‌ی دیگر از چایی نیم‌داغ مطبوع دل‌چسب نازنین‌ش را سر کشید.