لاک‌پشت توی حیاط زندگی می‌کرد. کسی یادش نبود،‌ کدام مستاجر آنجا ولش کرده. همیشه بود، به جز نصف سال که زیر زمین می‌خوابید. مستاجر‌های جدید بچه دبستانی داشتند. وقتی دیدند توی حیاط می‌شود حیوان اهلی نگه داشت و صاحبخانه،‌ خوش‌اش هم می‌آید، یک خرگوش کوچولو آوردند، ول کردند آنجا. بعد مسابقه شد بین مستاجرها که اگر بین این دو تا مسابقه‌ی دو بگذاریم، کدام یک می‌برد. سوال تاریخی چند هزار ساله. اما همیشه یا خرگوش نمی‌خواست بدوید یا لاک‌پشت دوست داشت برگ‌اش را بجود. یک هفته که گذشت، همه خسته شدند به جز بچه‌ها. حالا عصر که می‌شد ولو بودند توی حیاط. می‌خواستند بدانند کارتون تلویزیون درست می‌گوید یا نه، خرگوش می‌خوابد و لاک‌پشت می‌دود؟ خرگوش را یک شب گربه خورد، کوچولو بود آخه. لاک‌پشت باز رفت زیر زمین برای یک نصف سال دیگر بخوابد. بچه‌ها رفتند مدرسه. صاحب‌خانه مرد. پسر صاحب‌خانه گفت دیگر کسی حق ندارد حیوان خانگی داشته باشد. عصرها بچه‌ها پلی‌استیشن بازی می‌کردند یا ماهواره تماشا می‌کردند. کسی نفهمید لاک‌پشت چی شد. کسی اصلاً یادش نبود.