شب‌ها می‌آمدند. چراغ را که خاموش می‌کرد، لحاف را که رویش می‌کشید، وقتی غلت می‌زد و رو‌به دیوار، چشم‌هایش بسته بود، می‌دانست اولی‌شان می‌آید تو. صندلی را کنار میز می‌گذارد. می‌نشیند. آرام به او خیره می‌ماند. می‌دانست تا صبح کاری به او ندارد، فقط نگاهش می‌کند. شب اول ترسیده بود. اما بعد عادت کرد. شب‌های بعد بیشتر شدند. بعضی‌وقت‌ها پچ‌پچ می‌کردند. بعضی‌وقت‌ها ساکت بودند. اتفاقی نمی‌افتاد. او می‌خوابید. وقتی خوابش می‌برد. دختر را می‌آوردند. هر شب می‌پرسیدند: «خودش است؟» اشک چشم‌هایش را پر می‌کرد و می‌گفت: «خودش است.» او تا صبح می‌خوابید. با اولین باریکه‌ی نور خورشید، رفته بودند. می‌دانست. چشم باز می‌کرد و نبودند. دختر عاشق او بود. نمی‌فهمید. حتی جن‌ها هم نمی‌فهمیدند. نمی‌فهمیدند قلبش از سنگ است. قلبش از سنگ بود. سنگ سیاه بی‌شکل.