شب که خواب‌مان نمی‌برد، یکی از بچه‌ها گفت:

«مسعود عاشق شده. عاشق جواد.»

همه خندیدند.

دوباره گفت: «خودم دیدم داشتند پشت مرکز هم‌دیگر را می‌بوسیدند.»

صبح مسعود رفت بازداشت. جواد را فرستادند یک یگان دیگر.