«عروسکهای پارچهای»، طرح داستانی از سودارو
«آرامش در چشمان کسی است که دروغ میگوید.»
خط اول را نوشت و نتوانست ادامه بدهد. میخواست شعر جدیدی بنویسد. ولی نمیتوانست. بغض گلویش را پر کرده بود. یک لحظه سر از کاغذ برداشت. احساس کرد تارهای سفید عنکبوت، پوستش را پر میکنند. فکر کرد: همیشه دروغ میگفت. فکر کرد، یعنی توی آینه خودش را میدید؟ فکر کرد چه اهمیتی دارد. روزی که توی خیابان دید، خودش دید، دست آن دختره را گرفت و صورتش را بوسید... فکر کرد یعنی توی آینه خودش را میبیند؟ باید شعرش را تمام میکرد. باید چایی درست میکرد. باید برای ناهار سبزیها را خرد میکرد. ماهی را میشست. باید سیرها را خرد میکرد. باید موسیقی را گوش میکرد. باید روی تخت تنها میخوابید. تازه صبح بود. صبح زود. صبح خیلی خیلی خیلی زود.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.