«آرامش در چشمان کسی است که دروغ می‌گوید.»

خط اول را نوشت و نتوانست ادامه بدهد. می‌خواست شعر جدیدی بنویسد. ولی نمی‌توانست. بغض گلویش را پر کرده بود. یک لحظه سر از کاغذ برداشت. احساس کرد تارهای سفید عنکبوت، پوستش را پر می‌کنند. فکر کرد: همیشه دروغ می‌گفت. فکر کرد، یعنی توی آینه خودش را می‌دید؟ فکر کرد چه اهمیتی دارد. روزی که توی خیابان دید، خودش دید، دست آن دختره را گرفت و صورت‌ش را بوسید... فکر کرد یعنی توی آینه خودش را می‌بیند؟‌ باید شعرش را تمام می‌کرد. باید چایی درست می‌کرد. باید برای ناهار سبزی‌ها را خرد می‌کرد. ماهی را می‌شست. باید سیرها را خرد می‌کرد. باید موسیقی را گوش می‌کرد. باید روی تخت تنها می‌خوابید. تازه صبح بود. صبح زود. صبح خیلی خیلی خیلی زود.