نگاهش افتاد به آقای همسر که نشسته بود و داشت روزنامه‌ی عصر را می‌خواند. خواست چیزی بگوید. می‌دانست گوش نمی‌کند. نگفت. ظرف‌ها را گذاشت روی میز و فکر کرد باید یک مهمانی بدهد. فکر کرد برای چی؟ احتمالاً به‌خاطر کسالت بعدازظهر جمعه‌ی این هفته. می‌شد چند نفر مهمان دعوت کرد. سس را ریخت روی سالاد. به مهمان‌ها فکر کرد. آقای دکتر و همسرش. آقای دکتر و همسرش. آقای دکتر و ... بچه‌ها نمی‌آمدند. یا وقت خواب‌شان بود یا درس داشتند یا جایی دعوت بودند. فکر کرد روی یک جزیره‌ی یخی ایستاده. بین صدها، هزار‌ها، میلیون‌ها قطعه یخ شناور دیگر. فکر کرد هر کسی زندگی خودش را دارد. فکر کرد باید به غذا یک کم دیگر نمک بزند. فکر کرد برای ناهار خوردن موسیقی ملایم هم بگذارد؟ آقای دکتر داشت روزنامه‌ی عصر می‌خواند. خواست ... چه فرقی می‌کرد. زیتون‌ها را روی میز گذاشت. برنج را کشید. مرغ را توی دیس چید. نان را گذاشت توی سبد. مهمانی بدهد؟‌ باد می‌آمد. سردش بود.