احساس می‌کرد مرده. بی‌حرکت ماند. حالا باد کولر را حس می‌کرد که روی موهایش رد می‌شد. گفت: همه‌ش همین بود؟‌ ایستاد روبه‌روی پنجره. برای اولین بار می‌دید آسمانی آبی است. گفت: واقعا وجود داری؟ برگشت و در آینه نگریست. گفت:‌ دوست‌ش دارم. تکان نخورد. چیزی نمی‌خواست. جایی در قلبش تلخ بود. یک جور تلخی خاکستری که تا موهایش امتداد یافته بود،‌ روی صورتش می‌ریخت. گفت: چرا؟ آخر چرا؟‌ همه چیز بی‌حرکت بود، حتی اتوبان زیر پایش. دیگر چیزی را حس نمی‌کرد، حتا تشنه بودن را.