«آنا کارنینا» داستانی از سودارو
انگشتهای شنل قرمزی که خورد به صورت گرگ، یک لحظه همه چیز توی سکوت غرق شد، بعد هقهق گرگ بلند شد و سر بر شانهی شنل قرمزی میلریزید و زارزار میگریست.
با هم ازدواج کردند. شنل قرمزی صبحها به اداره میرفت و گرگ شده بود رهبر ارکستر، داشت روی سمفونی جدیدش کار میکرد.
سالها گذشت. شنل قرمزی بازنشسته شد و گرگ، که حالا خیلی معروف بود، یک ویلا کنار دریا خرید و رفتند آن جا غروب را در ساحل تماشا کنند.
حالا شبها، شنل قرمزی پیراهنهای بلند صورتی برای خواب میپوشید و خیلی زود خوابش میبرد.
گرگ نمیخوابید. تا صبح به شنل قرمزی زل میزد و میلرزید. فکر میکرد چقدر دلش گوشت آدم میخواهد.
صبحها که از خواب پا میشدند، شنل قرمزی میرفت کنار ساحل قدم بزند. گرگ، چشمهای سرخش را با آب سرد میشست و استیک نیمپز گوساله میخورد با نخودفرنگی آبپز. بعد موتسارت گوش میکرد یا بتهوون.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.