انگشت‌های شنل قرمزی که خورد به صورت گرگ، یک لحظه همه چیز توی سکوت غرق شد،‌ بعد هق‌هق گرگ بلند شد و سر بر شانه‌ی شنل قرمزی می‌لریزید و زارزار می‌گریست.

با هم ازدواج کردند. شنل قرمزی صبح‌ها به اداره می‌رفت و گرگ شده بود رهبر ارکستر، داشت روی سمفونی جدیدش کار می‌کرد.

سال‌ها گذشت. شنل قرمزی بازنشسته شد و گرگ،‌ که حالا خیلی معروف بود،‌ یک ویلا کنار دریا خرید و رفتند آن جا غروب را در ساحل تماشا کنند.

حالا شب‌ها، شنل قرمزی پیراهن‌های بلند صورتی برای خواب می‌پوشید و خیلی زود خواب‌ش می‌برد.

گرگ نمی‌خوابید. تا صبح به شنل قرمزی زل می‌زد و می‌لرزید. فکر می‌کرد چقدر دلش گوشت آدم می‌خواهد.

صبح‌ها که از خواب پا می‌شدند، شنل قرمزی می‌رفت کنار ساحل قدم بزند. گرگ، چشم‌های سرخ‌ش را با آب سرد می‌شست و استیک نیم‌پز گوساله می‌خورد با نخودفرنگی آب‌پز. بعد موتسارت گوش می‌کرد یا بتهوون.