طرحهای داستانی
بوشهر شهری است که برای نوشتن خلق شده. نمیدانم چرا ولی هوای این شهر میطلبد که بنویسی. تنها بودم در اولین ماههای سربازی. اول با چارلز بوکوفسکی شروع کردم. شبها ترجمه میکردم و کاغذها را دسته میکردم توی کمدم. بعد یک دفعه نشسته بودم کنار تلفن و چیزهایی توی ذهنم بود. نمیدانستم چیستند و مهم نبود چیستند. دفتری که داشتم را باز کردم و نوشتم. شش طرح داستانی را پشت سر هم نوشتم یا داستانک یا هر اسم دیگری که میخواهید رویش بگذارید. چند روزی مینوشتم و بعد دیگر از این مدل داستانها ننوشتم. بیشتر ترجمه میکردم و کتاب میخواندم و یادداشتی برای روزنامه یا مجلهای مینوشتم. فایل تایپ شدهی داستانها ماند. اسماش را گذاشته بودم: «طناب بازی، داستانهای خیلی خیلی خیلی کوچولو». به سرم زده بود این یادداشتها را بگذارم توی وبلاگم. فکر کردم وقتش میرسد. عجلهای نداشتم. دیدم حسن محمودی فراخوان داده برای داستانکهای زیر 150 کلمه. هفت متن را برایشان ایمیل زدند. جوابی نیامد. فکر کردم نپسندیدهاند یا هر چیزی. امروز دیدم یکی از آنها در روزنامهی «فرهیختگان» منتشر شده است. ستون جدیدی در وبلاگم باز میکنم به اسمِ «داستانهای سودارو»، این اولین پستاش باشد. شاید توانستم با خودم کنار بیایم و چیزهای دیگری را اینجا و آنجا منتشر کنم یا در وبلاگ یا... مهم این است که دوباره دارم مینویسم.
«ناقوسها مینوازند»
همین طرح داستانی را در روزنامه فرهیختگان بخوانید
وقتی داشت چایی درست میکرد، فکر کرد ایستاده جلوی دوربین داریوش مهرجویی، وقتی توی راهرو آمد، توی آینه خودش را نگاه کرد، چقدر شده بود شبیه باران کوثری. شیرینی را مثل گلاب آدینه تعارف کرد. نشست و مثل ماهایا پطروسیان لبخند زد. وقتی سوار ماشین دور شهر میگشتند و همه بوق میزدند، فکر کرد داماد، امین حیایی است. بچهدار که شد، فکر کرد شده عین فاطمه معتمدآریا. وقتی نوهش را آوردند نشانش بدهند، یاد جمیله شیخی افتاد. گفت؛ حیف اون زن. شوهرش شده بود عین عزت الله انتظامی. وقتی داشت چایی درست میکرد؛ فکر کرد... نوهاش آمده بود کنارش که چرا تو زحمت بکشی؟ دست انداخت زیر بازویش کمک کرد توی راهرو برود. موهایش سفید شده بود. دیگر چیزی یادش نمیآمد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.