اگر بعد مرگ از من، کسی خواست زندگی‌نامه‌ام را بنویسد،

کاری ساده‌تر از این وجود نخواهد داشت.

فقط دو زمان را باید ثبت کرد روز تولد و روز مرگِ من.

بین این دو زمان، کل روزها متعلق به خودم باقی می‌ماند.

 

من به‌راحتی معنا می‌کنم.

تماشا می‌کنم انگار محکومَم به تماشا.

بدون هیچ‌گونه احساساتی شدن به چیزها عشق می‌ورزم.

هیچ‌وقت آرزویی نداشتم که برآورده نشده باشد،

            چون هیچ‌وقت نابینا نبودم.

حتی شنیدن هم هیچ‌وقت برایم بیشتر از همراهی برای تماشا نبوده است.

می‌فهمم چیزها واقعی هستند و همگی متفاوت از هم هستند.

این‌ها را با دیدِ چشم‌هایم می‌فهمم، هیچ‌ کاری هم به مغزم ندارم.

درک این‌ها با مغزم، مثل یافتن چیزها

            همگی شبیه به همدیگر است.

 

یک روز همانند یک کودک، به ناگهان خسته خواهم شد.

چشم‌هایم را خواهم بست و خواهم خوابید.

 

در کنار تمامیِ این‌ها، من تنها شاعر طبیعت بودم.

 

8 نوامبر 1915