نمی‌توانم بخوابم، تمامی شب به تنهایی اجزای بدن او را خیال می‌کردم

و تمام مدت متفاوت از تصویر واقعی دیدن او بود.

افکارم را از خاطره‌هایم پر می‌سازم، از اینکه چطوری با من صحبت می‌کند

و در هر خیال، تصویرهایی گوناگون از شباهت‌های او را می‌بینم.

عشق یعنی فکر کردن.

و این‌قدر به او فکر کرده‌ام، که دیگر احساس کردن فراموشم شده.

واقعاً نمی‌دانم چی می‌خواهم، حتی از خودِ او،

و همه‌اش فقط به خودِ او فکر می‌کنم.

حواس‌پرتی‌ام به گستردگی زندگانی شده است،

وقتی احساسِ همراهی با او را دارم،

تقریباً ترجیح می‌دهم که در کنارش نباشم

تا بعد نخواهد او را رها کنم.

و دوست دارم به او فکر کنم، چون از واقعیت او کمی وحشت‌زده‌ام.

واقعاً نمی‌دانم که چی می‌خواهم،

و حتی نمی‌خواهم خواسته‌هایم را بشناسم.

فقط به او فکر می‌کنم.

هیچی از کسی نمی‌خواهم، حتی از خودش،

فقط می‌خواهم بگذارد تا فکر کنم.

 

10 جولایی 1930