عشق رفیقی شده است.

حالا دیگر نمی‌دانم چگونه به تنهایی باید جاده‌ها را گام برداشت،

چون توانایی تنها رفتن را که دیگر ندارم.

اندیشه‌ای مشهود، وارم می‌سازد به تندتر رفتن

و به کمتر دیدن، و در همان زمان، از همه‌ی دیده‌هایم لذتی می‌برم.

حتی غیبت او چیزی همراه من شده است.

و آن‌قدر دوست‌اش دارم که نمی‌دانم چگونه خوشحال‌اش کنم.

اگر او را نبینم، خیال‌اش می‌کنم و مثل درخت‌های بلند، قوی می‌شوم.

اما اگر او را ببینم، می‌لرزم، نمی‌فهمم چه بر سر احساس‌هایی می‌آید که

در نبودن‌اش داشتم.

تمامی وجودم مانند نیرویی است که ناگهان رهایم می‌کند.

همه‌ی واقعیت به‌نظر مثل گل آفتاب‌گردانی است با

صورت او در میانه‌اش.

 

10 جولایی 1930