XXXVI

 

و شاعرهایی هنرمند هم داریم

و آن‌ها شعرهایشان را می‌سازند

مثل نجاری که الوارهایش را به‌دست می‌گیرد...!

 

چقدر غمگین است که شکوفایی را نشناسی!

که بیت بعد بیت بالا ببری، انگار دیواری را می‌سازی،

مطمئن می‌شوی کدام‌شان درست جا افتاده است،

            و اگر خراب شده باشد فقط

            بیرون‌اش می‌اندازی...!

وقتی تنها خانه‌ی واقعی، کل زمین است

که متفاوت می‌شود و همیشه درست است و همیشه یکسان است.

 

به این‌ها فکر می‌کنم نه مثل کسی که فکر می‌کند بلکه

            مانند کسی که فکر نمی‌کند

و به گل‌ها نگاه می‌کنم و بعد لبخند می‌زنم...

نمی‌دانم گل‌ها مرا می‌فهمند یا

من اینکه آیا من آن‌ها را می‌فهمم یا نه

اما می‌دانم که حقیقت در آن‌ها است و حقیقت در من است

و حقیقت در الوهیت معمولِ خودمان است

که اجازه‌ی رها شدن بدهیم و درست همین‌جا بر زمین زندگی کنیم

و به نوازش ممتد گذر فصل‌ها تسلیم شویم

و بگذاریم تا وزش ملایم باد ما را در خواب غرقه کند

و در چرت‌ کوتاه‌مان، هیچ رویایی هم نباشد.