XXX

 

اگر می‌خواهید عارف باشم، خیلی‌خُب، من هم یک عارف.

عارفی هستم اما فقط با بدن خودم،

روح من ساده است و فکر نمی‌کند.

 

عرفان من نمی‌خواهد تا بداند.

عرفان من زندگی می‌کند و

به آن فکر هم نمی‌کند.

 

نمی‌دانم طبیعت از چیست: آن را به آوازی می‌خوانم.

بالای تپه‌يی زندگی می‌کنم

در انزوا، در خانه‌يی سفید‌کاری شده،

و همین تعریفِ من است.