XXI

 

اگر فقط می‌توانستم دندان بر کل زمین فرو کنم و

عمق‌اش را مزه بزنم،

برای لحظه‌ای خوشحال‌تر می‌شدم...

اما همیشه که خوشحالی را نمی‌خواهم.

می‌خواهم اینجا و آنجا غمگین هم باقی بمانم،

این هم بخشی از طبیعی ماندن است.

همه‌ي روزها که آفتابی نمی‌شود،

و وقتی باران نایاب باشد، برایش دعا می‌خوانیم.

و این‌شکلی من شادمانی را با غمگینی‌هایش برمی‌دارم

کاملاً طبیعی، همان‌طور که مبهوت نمی‌مانم

که کوه‌ها و جنگل‌ها هستند

که صخره‌ها و علف‌ها هستند...

 

مساله‌ی مهم در طبیعی و آرام باقی ماندن است

در شادمانی و در غمگینی،

که احساس بکنی انگار احساس در صرفِ تماشا است،

که فکر بکنی انگار فکر در صرف پیاده‌روی است،

و به‌خاطر داشته باشی، وقتی مرگ بیاید، وقتی هر روز، روزی می‌میرد،

به‌خاطر داشته باشی غروب چه زیبا است،

و زیباست شبی که باقی می‌ماند...

همین‌گونه است و می‌خواهم همین‌شکلی باقی بماند...

 

7 مارچ 1914