XVI

 

کاش زندگی‌ام یک گاری بود

صبح ها جاده را غژ و پژ می‌گذشت

و در کوتاه مدتی دوباره همان جاده را بر می‌گشت

تا مسیر عصر‌گاهی‌اش را تا خانه طی کند...

 

لازم نبود امیدواری داشته باشم، فقط چرخ‌های لازم داشتم...

پیرمردی‌ام چروکی پوست و موهایی سفید نمی‌شد...

فقط وقتی دیگر استفاده‌ای نداشتم، فقط چرخ‌هایم را باز بکنند و

کارم ختم به ته کانالی بشود، شکسته و واژگون.

 

یا از من چیزی به‌راستی متفاوت درست بکنند

و خود ندانم که به چه تبدیل می‌شوم...

اما من گاری نیستم، من متفاوتم.

اما این دقیقاً چه جوری متفاوتم را هیچ‌کسی به من نمی‌گوید.

 

4 مارچ 1914