یک شعر بلند از فرناندو پسوآ
VIII
ظهر یک روز در اواخر بهار
رویایی دیدم به وضوح یک عکس.
عیسی مسیح را دیدم به زمین آمده بود.
دوباره از تپه پایین میجهید
مثل کودکی شیب را میدوید،
میدوید و بین علفها جستوَخیز میکرد،
گلها را میکند و دوباره به گوشهای میانداخت
و خندههای بلندش را از دوردست هم میشنیدی.
عیسی از بهشت گریخته بود.
او هم درست مثل بیشتر ماها فقط ادا درمیآورد که
نفر دوم در تثلیث است.
در بهشت همهچیزی جعلی است و ناسازگارِ
گلها و درختها و سنگها.
در بهشت همهاش مجبور بود جدی باشد و
هر از چند گاهی دوباره انسانی میشد و
بر صلیبی افراشته میگشت، و بعد برای ابد دوباره میمُرد
با تاجی پر از خار بر سرش،
با میخی گنده فرو رفته در پا،
حتی کهنهای آویخته دور کمرش،
درست مثل آفریقاییهای سیاه در کتابهای مصور.
عیسی حتی اجازه نداشت تا مثل بقیهي بچهها
پدر و مادری برای خودش داشته باشد.
پدرش دو تا آدم متفاوت از همدیگر بودند –
پیرمردی به نام یوسف که نجار بود و
اصلاً هم پدر واقعیاش نبود،
و کبوتری ابله:
تنها کبوتر زشت در کل دنیا،
چون نه مال این جهان بود و نه میخواست کبوتر باشد.
و مادرش بدون لحظهیی عشق ورزیده شدن به او تولد بخشیده بود.
او هم زن نبود: او یک چمدان بود
که عیسی را درونش از بهشت فرستاده بودند.
و همه به او چشم داشتند، متولد از صرفِ یک مادر و
بدون پدری که عاشقاش باشد و به افتخار بکند،
پدری که به عیسی خوبی و عدالت را یاد بدهد!
یک روز وقتی خدا خواب بود
و روحالقدس آن بالاها پرواز میکرد،
عیسی سراغ قفسهی معجزهها رفت و سه تا معجزه دزدید.
از اولی استفاده کرد تا همه به فرارش نابینا بشوند.
از دومی استفاده کرد تا جاودان انسان و یک بچه باشد.
و از سومی استفاده کرد تا یک مسیح جاویدان مصلوب بسازد
که در بهشت میخ شده به صلیب باقی بماند و
الگویی برای همگان هم باشد.
بعد عیسی به خورشید گریخت
و با اولین شعاع نوری که دستاش آمد، پایین آمد.
امروز او همراه با من در دهکدهام زندگی میکند.
کودک سادهای است با خندههای قشنگ.
با دست راست دماغاش را تمیز میکند و
توی گودالهای آب شلپوَشلوپ راه میاندازد،
گلها را میکند و عاشقشان میشود و فراموششان میکند.
به الاغها سنگ میاندازد،
از باغها میوه میدزدد،
و گریان و جیغکشان از دست سگها میگریزد.
و چون میداند که دخترها بدشان میآید ولی
همه فکر میکنند که بامزه است
دنبال دخترها میافتد
که گروهی در جاده راه میروند و
کوزه به سر گرفتهاند و
او پیراهنشان را به هوا بلند میکند.
عیسی همهي دانستههایم را به من آموخت.
آموخت تا به چیزها نگاه کنم.
همه چیز توی گلها را نشانم داد.
نشانم داد کنجکاوی سنگها را
وقتی سنگی کف دست میگیری و
آرام نگاهاش میکنی.
عیسی خیلی بد از خدا حرف میزد.
میگفت خدا پیرمردِ بیمار و ابلهای است
که همیشه فحش میدهد و
کف زمین تف میکند.
میگوید مریم باکره عصرهای جاودانگی را بافتنی میبافد و
روحالقدس پشت بدناش را میخاراند و
آرام میگیرد و یک صندلی کثیف باقی میگذارد.
میگوید همهچیز بهشت ابلهانه است، درست مثل کلیسای کاتولیک.
میگوید خدا هیچی نمیفهمد از چیزهایی که خلق کرده.
میگوید، «البته اگر خودش خلق کرده باشد که من یکی شک دارم.»
میگوید، «مثلاً خدا ادعا میکند که همه چیز به افتخار او میخوانند:
اما موجودات که چیزی نمیخوانند.
اگر میخواندند که خواننده بودند.
آنها فقط وجود دارند،
برای همین بهشان موجودات میگویند.»
و بعد، پسر بچهی کوچولو عیسی
که از غیبت پشت سر خدا خسته شده
روی زانوهایم به خواب فرو میرود و
او را روی دستهایم تا خانه میبرم.
...............................................................
عیسی در خانهی من زندگی میکند، در میانهي تپه.
او کودکی جاودان است، خدایی است که گم شده.
او در بشریت خود کاملاً طبیعی است.
لبخند میزند و در الوهیت خود بازی میکند.
و اینجوری ورای همهي شکها باور میکنم که او
واقعاً پسر بچهی کوچولو مسیح است.
و این بچه همانقدر که انسان است، الهی هم هست و
حالا زندگی روزانهام مثل زندگی روزانهی یک شاعر شده.
چون او همیشه همراهم است من همیشه شاعر باقی ماندهام،
با کوچکترین نگاهی وجودم لبریز احساسات میگردد،
و با ضعیفترین صدایی، هرچه که باشد، با من به سخن در میآیند.
بچهي جدید که در کنار من زندگی میکند
دستی به دستِ من میدهد
و دستی دیگر به هر چیز موجودِ آن لحظه،
و این شکلی هر سه تایمان راهی هر جادهی رودَررویمان میشویم،
میپریم و میخوانیم و میخندیم و
از راز آشکارمان لذت میبریم
از دانستن اینکه در کل هستی رموزی وجود ندارد
و اینکه هر چیزی ارزشمند است.
کودک جاودان همیشه در کنارم است.
مسیر نگاهم همیشه دنبالهرو انگشت اشارهی او است.
شادمانه به تکتک صداهای او گوش میسپارم
که بر گوشهایم میخرامد.
با همدیگر خیلی خوب کنار میآئیم
در همراهی همهی چیزها
که حتی به حضور هم متوجه هم نمیشویم و
اما دو تایی با همدیگر زندگی میکنیم،
صمیمانه به هم متصل هستیم مثل دست راست به دست چپ.
آخرهای عصر تیلهبازی میکنیم
در آستانهي خانه.
با وقار برازندهي یک خدا و یک شاعر و
انگار هر تیله جهانی کامل باشد،
و انگار مخاطرهای جانگداز میشود که
هر کدام بر زمین رها بشوند.
بعد من داستانهایی دربارهي موضوعات صرفاً بشری به او میگویم و
او لبخند میزند، چون همهی اینها خارقالعاده شده.
و به پادشاهها میخندد و به آنهایی که پادشاه نیستند،
و از شنیدن ماجرای جنگها تاسف میخورد و
از تجارتها و کشتیهایی که سرانجام
فقط دودی شناور میشوند در بالاهای دریاهای آزاد.
چون میداند همهي اینها از حقیقت تهی هستند
که حقیقت گل در هنگام شکوفایی است
و حقیقت، نور خورشید پاشیده بر لکههای ابر است
در بالای تپهها و درهها
یا چشمهایی منگ ما رودَرروی دیوارهای سفیدکاری شده است.
بعد بچه به خواب فرو میرود و او را به تخت میبرم.
روی دست او را از طول خانه رد میکنم
و او را آرام پایین میگذارم، ملایم لباسهایش را
از تن در میآورم، همراه با آیینی بسیار خالص و
بسیار مادرانه، او را عریان میسازم.
او داخل روح من میخوابد
و بعضیوقتها میانههای شب بیدار میشود
و با رویاهایم بازی میکند.
و بعضی از آنها را به هوا پرت میکند،
و بعضی را روی بقیه تلنبار میکند،
و تنهایی دستهایش را به هم میکوبد،
و به خواب سبک من لبخند میزند.
...........................................................
پسرم، وقتی من بمیرم،
بگذار کودکی بشوم، کودکی بسیار کوچک.
بعد مرا بر دستهایت بلند بکن
و مرا به خانهات ببر.
بدن خسته و انسانیام را عریان کن
و مرا بر تخت خویش بخوابان.
اگر بیدار شدم، برایم داستانی بگو
تا دوباره در خواب فرو غلتم.
و رویاهایت را برای بازیهایم ببخش
تا طلوع صبح بعد که میدانی طلوعی در کار خواهد بود.
.............................................................
این داستان پسر کوچکم مسیح بود،
و چه دلیل خوبی وجود دارد
تا این داستان واقعیتر نباشد از
هر چیزی که فیلسوفها فکر میکنند و
هر چه مذهبها درس میدهند؟
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.